آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 43

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

با دیدن شرکت خالی اما نامرتب و بهم ریخته متعجب نگاهی به اطراف انداختم و همونطور که به سمت اتاق روبرویی که اتاق مدیرعامل بود می‌رفتم یهو پام لیز خورد و نزدیک بود پخش زمین بشم که دستمو به میز گرفتم و سفت چسبیدم.

پوفی کشیدم و نگاهی به سمت پایین جایی که سر خورده بودم افتاد.

خامه‌های پخش شده و کیکی که هزار تکه شده بود باعث شده بود روی سرامیک های کف شرکت سُر بخورم.
بی توجه به اون دم و دستگاه به طرف اتاقش رفتم. درو بدون اینکه اجازه بگیرم باز کردم. روی صندلی چرخدارش نشسته بود و سیگار پشت سیگار دود می‌کرد.

به طرفش رفتم و خصمانه لگدی به میزش زدم. با چشمای غضبناکش نگاهم کرد و گفت:
– افسار پاره کردی؟

من که خیلی عصبانی بودم و تا اون لحظه به سختی خودم رو کنترل کرده بودم بهش نزدیک شدم و یقه‌شو بین دستام گرفتم و گفتم:
– ببند دهنتو بی غیرت!

پکی به سیگارش زد و با لبخند وحشتناکی گفت:
– از تو بیشتر؟
از روی صندلی بلندش کردم و مشتم رو به سمت صورتش بردم که بین راه دستم رو گرفت و مانع از فرو رفتن انگشتام زیر چشمش شد. از جا بلند شد و مثل یه شیر زخمی فریاد زد:
– توام مثل اون خواهرزاده‌ت نمک نشناسی که اومدی تو شرکت من و روم دست بلند می‌کنی؟ اصلا شما دیگه چجور خانواده‌ای هستین؟

پوزخندی زدم و گفتم:
– دهنتو آب بکش بعد اسم خواهرزاده‌ی منو به زبونت بیار.

با خشم از بین دندونای قفل شده‌ش غرید:
-خواهرزاده‌ی جنابعالی زنمه. پس نیازی نیست اینجوری واسه من رگت باد کنه و عربده بکشی! برو عربده‌هاتو جایی بکش که از صدات بترسن.

این بار من بودم که مات شدم. چی می‌خواستم بگم در برابر این همه غرور و حرف حق؟ آیلی زنش بود، نبود؟ من چی می‌تونستم به کسی بگم که خودم اجازه داده بودم آیلی محرمش بشه!
خودم کردم که لعنت بر خودم باد اما اونجا گمون می‌کردم این مرد عاشقشه ولی

آب دهنم رو به سختی فرو فرستادم و با اخم های درهم گفتم:
– زنت بود تمام! امروز با غلطی که کردی آیلی تف تو روت نمیندازه. منم اومدم اینجا بگم پاتو از زندگیِ خواهرزاده‌ی من می‌کشی بیرون تا قلمش نکردم!

امیر که صورتش کبود شده بود و رگ گردنش متورم، دستاشو تو جیب شلوار پارچه‌ایش فرو کرد و با لحن عصبی گفت:
– خودش زر زر کرده باز؟

بهش یه قدم نزدیک شدم و گفتم:
– هوی ببند چاک دهنتو مردیکه. خواهرزاده‌مم نگه من دیگه نمی‌گذارم کلاش درِ خونه‌ی تو بیفته!

با حرص خندید و با همون خنده‌ی مسخره سرش رو بلند کرد و به سقف نگاه کرد و پاشو تند تند تکون می‌داد. بعد از لحظاتی سرش رو پایین آورد و زل زد بهم.
دکمه‌ی بالایی پیرهنشو باز کرد و دستشو تکیه داد به لبه‌ی میز و با لحن تهدیدآمیزی گفت:
– خواهرزاده‌تو بگو دیگه دور و بر من نپلکه‌. خوش ندارم دفعه‌ی بعدی به جای فیلم لب گرفتن، فیلم سوپرشو بفرستن دم شرکتم!

خون توی رگ‌هام به جوش اومد و سرعتی غیرقابل کنترل به طرفش رفتم و قبل از اینکه به خودش بیاد پامو بلند کردم و لگدی توی شکمش خوابوندم.
ضربه مهلک بود و شگفت‌انگیز.
لبخند محوی روی لبم نشست و گفتم:
– فیلم سوپرشم که در بیاد بازم روی چشمای من جا داره.

با خشم نگام کرد و گفت:
– گه خورده که فیلم سوپرش دربیاد اصلا…

یهو حرفش رو قطع کرد و انگار به خودش اومد و زیر لب چیزی رو زمزمه کرد و میز عسلی بغل دستش رو برداشت و پرت کرد اون‌طرف که شیشه‌ش خورد شد.

به طرف در راه افتادم و وسطای راه با یادآوری چیزی مکث کردم. به طرفش چرخیدم و با لحن نیش‌داری گفتم:
– راستی…

سرش بالا اومد و خصمانه زل زد بهم:
– کارای به نام زدن سهام خواهرزاده‌مو زودتر راست و ریس کن‌. سهمشو از این شرکت می‌خواد.

آخرین تصویری که لحظه‌ی آخر ازش تو ذهنم موند قیافه‌ی مبهم و گنگش بود که احتمالا داشت فکر می‌کرد کدوم سهام؟!
اما انگار یادش رفته بود قبل از اجازه‌ی صیغه‌ی محرمیت شرط گذاشته بودم که در صورت به هم خوردن رابطه و ازدواج نکردن دائمی باید نصف شرکتش رو به نام آیلی بزنه.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا