آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 166

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

آرتان همیشه این شکلی بود قصد نداشتم بشینم به حرفاش فکر کنم میخواستم خیلی زود این ماجرا ها تموم بشه واقعا خیلی بد شده بود همش بشینم به این قضیه فکر کنم !.
_ دنیا
با شنیدن صدای آرامش ایستادم خیره بهش شدم ببینم چی میخواد بگه
_ زود باش آماده شو
یه تای ابروم بالا پرید :
_ چرا باید آماده بشم ؟
_ میخوایم بریم بیرون
_ من حوصله ندارم تنهایی برو
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ نمیشه میخوام تو هم باید بیای پس زود باش راه بیفت باشه ؟
ناچار باشه ای گفتم و رفتم آماده شدم تا همراهش برم چند دقیقه بیشتر نگذشته بود ک سریع اماده شدم از اتاق خارج شدم ک همزمان با من بیرون اومد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ چقدر خوشگل شدی !.
_ مسخره میکنی ؟
_ نه اصلا
همراه با هم به سمت پایین رفتیم فائزه انقدر بی شرم و حیا بود ک هنوز نشسته بود
_ مامان
به سمتمون برگشت :
_ جان
_ من و دنیا میریم بیرون کیارش هم پیشمون هستش ، مشکلی نیست ؟
_ نه مراقب خودتون باشید
صدای فائزه بلند شد :
_ منم میام
آرامش با حرص خطاب بهش توپید :
_ اصلا نیاز نیست تو باهامون بیای
فائزه پشت چشمی نازک کرد :
_ زن داداشت هستم
_ به درک
_ چیزی گفتی ؟
بیخیال جواب دادن بهش شد
_ مامان ما رفتیم خداحافظ
_ خداحافظ !.

وقتی همراهش از اون خونه خارج شدیم خیره به من شد و گفت :
_ دیدی چی داشت میگفت
_ آره بهتره بهش فکر نکنی وگرنه بدتر اعصابت خورد میشه .
واقعا هم نباید درموردش صحبت میشد وگرنه بیشتر اعصابمون خورد و خاکشیر میشد
_ دنیا
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ بیا سوار شو بریم
رفتم سوار ماشین کیارش شدیم باهاش سلام علیک کردیم ، ک راه افتاد زیاد نگذشته بود ک صداش بلند شد :
_ چرا جفتتون انقدر ساکت هستید ؟
لبخند تلخی کنج لبم نشست ک صدای آرامش بلند شد :
_ از دست اون دختره
_ بهش فکر نکنید قصدش همینه ک باعث بشه ناراحت بشید .
_ کاش میشد نیاد خونمون
_ اون دیگه دست شما نیست اما میتونید کاری کنید تا ناراحت نباشید
_ آره حق با آقا کیارش هستش
_ دنیا خانوم
_ بله
_ شما از وجودش ناراحت هستید ؟
_ آره اما به روی خودم تا بیشتر از این اعصابم خورد و خراب نشه
_ چیشده مگه ؟
_ اتفاق خاصی ک نیفتاده اما خیلی زیاد داره بهم فشار میاد اونقدر ک حد نداره
_ پس صبر زیادی دارید به خرج میدید
_ آره
واقعا هم داشتم صبر میکردم اما میدونستم همش بخاطر بچه ی تو شکمم هستش ، کیارش با صدای شادی خطاب بهمون گفت :
_ خوب وقتش شده امروز شاد باشیم !.
واقعا وقتش شده بود امروز شاد باشیم پس نباید هیچ چیزی به روی خودمون میاوردیم …

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا