آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 61(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#پانیذ

صدای شیما بلند شد.

-پانیذ، بیا شام آماده است.

پانیذ از اتاق بیرون اومد. همه دور میز شام نشسته بودند. پیمان نگاهی به همه انداخت.

-مامان می خوام یه جا برای امر خیر زنگ بزنی.

چشمهای پانیذ برقی زد. شیما متعجب به پیمان سر به زیر نگاهی انداخت.

آرزوش بود تا پیمان هر چی زودتر سر و سامان بگیره و دامادی پسرش رو ببینه.

-حالا این دختر خوشبخت کیه؟

-حالا شما یه زنگ بزنید برای فرداشب یه وقت برای آشنائی بگیرید.

شیما: آخه مادر، ما نباید بدونیم؟

احمد آقا رو کرد سمت همسرش.

-شیما جان، پیمان که بچه نیست. حتماً دختر خوبیه که میگه زنگ بزن.

شیما بی میل شانه ای بالا داد. پانیذ کمی به سمت پیمان خم شد.

-اسمش چیه؟ خوشگله؟

پیمان: 20 سوالیه؟

پانیذ دمغ رو از پیمان گرفت.

-ذوق دارم بدونم بی ذوق!

پیمان تک خنده ای کرد. شیما به سمت تلفن رفت و صدا بلند کرد.

-پانیذ میز رو جمع کن.

-مامااااااان ….

پیمان: بدو بدو تا بلکه یه شوهر گیرت بیاد!

پانیذ دست بلند کرد. پیمان به سمت مادر رفت. پانیذ گوش تیز کرد تا بدونه چی میشه.

شیما بالاخره از پای تلفن بلند شد.

-برای 7 شب انشاالله.

پانیذ بشکنی زد و قری به کمرش داد. ذوق داشت از دامادی پیمانش.

صبح اول وقت آماده شد تا به دانشگاه بره هر چند روزهای آخر سال بود و همه چی تق و لق بود.

با ورود به دانشگاه نگاهش به هیوا افتاد که روی نیمکتی نشسته بود و متفکر به جائی خیره بود.

آرام به سمتش رفت و دست روی چشمهای هیوا گذاشت.

هیوا: دختره ی لوس دستتو بردار، باهات قهرم. یک هفته است رفتی انگار نه انگار دوستی هم داشتی! خیلی بی معرفتی.

پانیذ کنار هیوا روی نیمکت نشست.

-من که گفتم توام بیا.

-آره جون عمه ات، سرخر می خواستی چیکار؟

-همین اداها رو در بیار، زنداداش که گرفتم محلتم ندم!

لحظه ای قلب هیوا از حرکت ایستاد. تمام رویاهایش را با پیمان ساخته بود.

نمی توانست تصور کند او را با دیگری ببیند. دلش شور می زد.

با خنده ای تصنعی رو کرد به پانیذ.

-کووو تا بگیری؟

پانیذ از روی نیمکت بلند شد.

-خدا رو چی دیدی؟ شاید همین روزها زنداداش دار شدم!

رنگ از رخسار هیوا پرید. پانیذ زیرنظر گرفتش.

یه بوهایی برده بود که هیوا بی میل به پیمان نیست اما دوست نداشت راجع به خواستگاری امشب چیزی به هیوا بگوید.

دست هیوا را کشید.

-بریم کلاس دیر شد.

هیوا بی حواس به دنبال پانیذ کشیده شد اما تمام هوش و حواسش پیرامون حرف پانیذ بود.

روش نمی شد تا از پانیذ دقیق تر سوال بپرسه. در سکوت کنار پانیذ روی صندلی کلاس نشست.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا