آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 42

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

حرف های امیر دائم توی سرم چرخ می‌خورد و بغض به گلوم چنگ می‌زد.
صحنه‌ی بدی رو دیده بود درست اما اون بوسه در لحظه برای من اتفاق افتاد و من توی شوک بودم و حتی باهاش همراهی هم نکرده بودم و زمانی که به خودم اومدم به سرعت عقب کشیده بودم و یه سیلی هم نثارش کرده بودم.

اما امیر پیش خودش فکرهایی فراتر از یه بوسه کرده بود. فکرهایی که می‌دونستم زیادم خوب نبود.

اصلا اونا به درک! منو بگو که امروز به مناسب امشب که شب چله بود می‌خواستم سوپرایزش کنم و یه یلدای دو نفره برگزار کنیم باهم. هم روزمون خراب شد هم رابطه‌مون!

لعنت بهت کامیار!
تاکسی بعد از دقایقی متوقف شد و من بعد از حساب کردن کرایه‌ش پیاده شدم.

جلوی در ساختمون وایسادم و اف اف رو فشار دادم. صداش که تو گوشم پیچید لبخند رو لبم نشست:
– کیه؟

با صدای پربغضم گفتم:
– درو باز می‌کنی آراد؟

در با صدای تیکی باز شد و صدای متعجبش اومد:
– ببا بالا.

وارد ساختمون شدم و نفهمیدم مسیر رو چطور طی کردم فقط زمانی به خودم اومدم که آراد رو جلوی در واحدش دیدم و پرواز کردم به سمت آغوشش.

مثل دیونه ها سفت بغلش کردم و اشکام دونه دونه روی گونه‌هام فرود اومدن. آرادم که اولش هنگ کرده بود بعد از لحظاتی به خودش اومد و دستاش دورم حلقه کرد و گفت:
– آیلی؟ چی‌شده دختر؟

سرم رو از سینه‌ش جدا کردم و اشکامو تند تند پاک کردم. دماغمو بالا کشیدم و گفتم:
– چیزی نیست بیا بریم تو.
بعدم دستشو کشیدم و باهم وارد خونه شدیم.
به طرف مبل ها رفتم و امیر بین راه ازم جدا شد و به سمت آشپزخونه رفت.

مانتو و شالمو با حرص از تنم کندم و پرت کردم روی دسته‌ی مبل و گوشه‌ی مبل چمباتمه زدم.

آراد بعد از لحظاتی با سینی حاوی دو فنجون قهوه از آشپزخونه خارج شد و به طرفم اومد. با اون لحن شادش سعی کرد جو رو عوض کنه و گفت:
– خانم خانما کجا بوده که این‌قدر چیتان پیتان کرده؟!

اما نمی‌دونست این سوالش بیشتر باعث عذابم شد و تموم صحنه‌های ساعتی پیش جلوی چشمم اومد.

لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
– سرقبرم!

عاجزانه سرم رو با دستام چسبیدم که موهام دورم ریخت‌.
آراد کنارم روی مبل نشست و به زور دستامو از سرم جدا کرد و سرم رو بالا آورد و با لحن جدی گفت:
– آیلی حرف بزن! نریز تو خودت.

لبام از شدت گریه لرزید و دوباره رفتم تو بغلش. آراد سکوت کرده بود و فقط پشتم رو نوازش می‌کرد.

نمی‌دونم چند دقیقه تو سکوتِ معنادارِ آراد و هق هق های من گذشت که بالاخره کمی آروم گرفتم و ازش جدا شدم.

آراد چند برگ دستمال کاغذی از جادستمال کاغذی روی میز برداشت و به سمتم گرفت. بی معطلی دستمال هارو ازش گرفتم و صورت خیسم رو پاک‌ کردم.
آراد نگاهی بهم انداخت و گفت:
– بهتری؟

گلومو صاف کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
– دارم می‌شم.

آراد به آرومی موهایی که روی چشمام ریخته بود و جلوی دیدم رو گرفته بود رو پشت گوشم انداخت و گفت:
– حالا دلت نمی‌خواد حرف بزنی؟

مظلوم نگاهش کردم و گفتم:
– می‌خوام.
آراد با خنده نگام کرد و گفت:
– وقتی ناراحتی چقدر خوب می‌شی تو. معصوم و مظلوم! کاش همیشه اینجوری بودی!

این‌قدر بی حس و حال بودم که اصلا حوصله نداشتم باهاش کل بندازم پس به لبخند محوی اکتفا کردم.
دستش جلو اومد و با نگاه عجیبی گونه‌م رو نوازش کرد و گفت:
– چرا صورتت کبوده؟!
دستشو کنار زدم و دستم رو به سمت گونه‌م بردم و گفتم:
– صورت من؟ نه بابا چیزی نیست! داشتم میومدم تو راه خوردم زمین یکم قرمز شده حتما.
آراد که حسابی صورتش جدی شده بود و خط اخم بین ابروهاش خودنمایی می‌کرد گفت:
– بچه خر می‌کنی؟ رد انگشت روی صورتت حقیقتو فریاد می‌زنه!

خواستم چیزی سرهم کنم و بگم اما دیدم فایده‌ای نداره. آراد شک کرده بود و باهوش تر از این حرف ها بود که بخوام با چهارتا جمله سرکارش بزارم.

پس سکوت کردم تا ببینم قراره چه اتفاقی بیفته‌. آراد با عصبانیت دکمه‌ی بالای لباسش رو باز کرد و در حالی که رگ گردنش بیرون زده بود و با صدای عصبی گفت:
– کدوم سگ پدری دست روت بلند کرده؟
آب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه پلک بزنم گفتم:
– آروم باش لطفا.

آراد بی توجه به من و حالم داد زد:
– آروم باشم؟ انقدر بی غیرت دیده می‌شم؟؟ آیلی همین الان باید برام توضیح بدی که چه اتفاقی افتاده!
کدوم آشغالی تو رو زده؟

پلک‌هام به هم برخورد کردند و اشک‌هام روی گونه‌هام غلتیدند بهش زل زدم و با حرص زمزمه کردم:
– امیر!

چشم های سرخش از شدت تعجب گرد شد و گفت:
– امیربهادر؟
– آره.

دستش مشت شد و گفت:
– چرا؟

با بغض گفتم:
– ما دیگه از هم جدا شدیم.

شدت تعجبش اونقدری زیاد شد که گفت:
– مزخرف نگو!
– کاملا جدیم.
– درست حرف بزن ببینم چی شده!
فین فینی کردم و گفتم:
– کامیار…

کل ماجرا رو براش با اشک و آه توضیح دادم و درنهایت آراد با عصبانیت بلند شد و گفت:
– من باید برم.

دستشو کشیدم و گفتم:
– کجا؟؟
با حرص دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت:
– همونجایی که عرب نی انداخت!
با دهان باز نگاهش کردم که بی توجه با من از خونه خارج شد. بیرون رفتنش از خونه با این حجم از عصبانیت نگران کننده بود. هوف این چه زندگی بود که من داشتم؟ مثلا اومده بودم پیش آراد یکم آرامش بگیرم.

” آراد”
جلوی برج شیشه‌ایِ طویل روبروم توقف کردم وبا عصبانیت از ماشین پیاده شدم. خون خونمو می‌خورد و این شدت عصبانیت دست خودم نبود‌.
اون عوضی چطور جرات کرده بود رو آیلیِ من دست بلند کنه؟ فکر کرده بی کس و کاره؟

طی مسیر آسانسور تا شرکت نارسیس فکراای مختلف تو ذهنم نقش می‌بست و داشت کم کم دیوونه‌م می‌کرد.

با توقف آسانسور از اون خارج شدم و به طرف در شرکت رفتم و وقتی با در نیمه باز مواجه شدم با پا به در زدم که بیشتر باز شد و وارد شدم.
در واقع می‌خواستم یه جوری اعلام حضور کنم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا