آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 60(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_کیش
#پانیذ

بالاخره مسافرت چند روزه تمام شد. همه وسایل ها رو جمع کردند تا به سمت فرودگاه حرکت کنند.

پانیذ چمدان کوچکش را برداشت و پله ها را پایین اومد.

علیرام تمام کارهایش را انجام داده بود تا به همراه بقیه به تهران برگردد.

پانیذ روی صندلی کنار پنجره ی کوچک هواپیما نشست.

علیرام جلو آمد و صندلی کنارش رو اشغال کرد. پانیذ سر بلند کرد و نگاهی به بقیه انداخت.

علیرام به سمت پانیذ خم شد و به آرامی کمربند ایمنی پانیذ را بست. عطرش مشام پانیذ را پر کرد و قلبش لحظه ای از این نزدیکی لرزید.

علیرام نگاهی به نیم رخ پانیذ انداخت. موهای زیادی لختش روی صورتش افتاده بود.

دست و دلش با هم رفت تا اون ابریشم های بلند را لمس کند. پانیذ به سمت علیرام چرخید.

-کارهات تو کیش تموم شد؟

-آره، باید برمی گشتم.

پانیذ دست برد و موهایش را پشت گوشش فرستاد. لبخند ملایمی روی لبهای علیرام نشست.

-میدونستی موی لخت خیلی دوست دارم؟ خدا هم یه دوست بهم داده با یه عالمه موی لخت.

نیش پانیذ از این تعریف علیرام کش آمد. قلب علیرام از آن خنده ی شیرین زیر و رو شد.

#ایران_تهران
#پانیذ

با نشستن هواپیما در فرودگاه تهران همه به سمت سالن اصلی به راه افتادن.

بچه ها تک تک خداحافظی کردند و رفتند. علیرام از راننده خواسته بود تا ماشین رو به فرودگاه بیاره.

علیرام رو کرد به بقیه.

-من پانیذ رو می رسونم و از اونجا یه سر به شرکت میزنم.

بن سان تا خواست حرفی بزنه، علیرام سمت ماشین رفت و در جلو رو برای پانیذ باز کرد.

پانیذ نگاهی به بقیه و بعد به علیرام انداخت.

-بقیه چی؟

علیرام فشاری به شونه ی پانیذ وارد کرد.

-تو نگران بقیه نباش، ماشین زیاده.

پانیذ روی صندلی نشست. علیرام ماشین رو دور زد و پشت فرمان قرار گرفت.

-افتادی تو زحمت!

علیرام اخمی تصنعی کرد.

-تا باشه از این زحمت های دوست داشتنی!

پانیذ احساس می کرد این روزها قلبش زیادی بی جنبه شده و با هر تعریف علیرام تپیدنش بیشتر می شد و گونه هاش داغ می کردن.

علیرام با گوشیش ور رفت و آهنگی در فضای بسته ی ماشین پیچید.

پانیذ با شنیدن صدای خودش و آهنگی که شب یلدا برای علیرام خوانده بود متعجب به سمت علیرام برگشت.

-این …

علیرام عمیق نگاهش کرد.

-این چی؟ آهنگ اون شب نبود؟ مگه این آهنگ برای من نبود؟ پس باید تو گوشیم باشه که هر وقت دلم برات تنگ شد صداتو گوش کنم.

پانیذ مات و مبهوت نگاهش رو به نیمرخ علیرام دوخت. احساس کرد توی وجودش چیزی سر جاش نیست!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا