آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 40

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

و با همون دستم که کفِش خال داشت دستش رو چرخوندم و دستم رو طوری قرار دادم که خال های هر دومون دیده بشه و ادامه دادم:
– این از همون بچگیمون باعث صمیمی‌تر شدن رابطه‌ی بینمون شد. من و تو حتی بیشتر از آرامیس باهم درد و دل می‌کردیم و تو می‌شدی مرحم دردام.
با اینکه ازم کوچیکتر بودی اما همیشه هرکی اذیتم می‌کرد می‌اومدم و یه راست کف دست تو می‌گذاشتم و پزتو به بقیه می‌دادم. آرادم بود اما گفتن اینکه داداشم حسابتو می‌رسه بیشتر بهم حال می‌داد تا اینکه بگم داییم حسابتو می‌رسه!
آرامیس همیشه ته تغاری و درونه‌ی مامان و بابا بود و هست! من و تو بهتر همو می‌فهمیدیم همونطور که الان می‌فهمیم.

سرم رو از روی شونه‌ش برداستم و نگاهی به آشپزخونه انداختم. خبری نبود و می‌دونستم که مامان و آرامیس هم نمیان بیرون تا ما راحت حرفامونو بزنیم.

تو چشماش زل زدم و گفتم:
– الآن هم می‌خوام مرحم دردم بشی داداشی.
کنجکاو نگاهم کرد و گفت:
– چی‌شده؟
کج نگاهش کردم و گفتم:
– می‌خوام یه چیزی رو بهت بگم که شاید عصبی بشی اما بیشتر از این نمی‌تونم سکوت کنم و ازت قایم کنم.

آرین با نگرانی گفت:
– آیلی می‌شه زودتر بگی چی شده تا سکته نکردم؟

بهش نزدیک شدم و با صدای آهسته‌ و شمرده شمرده گفتم:
– من نامزد دارم. اسمشم امیره! یعنی…

با اتمام حرف هام نگاهم رو از اون که رنگش به سرخی می‌زد و نفساش تند شده بود گرفتم و مشغول بازی با انگشتام شدم:
– همه چیز قرار بود واقعی بشه و مامان دایی هم خبر داشتن اما زمانی که فهمیدیم بابا و پدر امیر باهم برادرن همه چیز خراب شد. هر دوشون برای ازدواج ما لج کردن.

آرین در حالی که سعی می‌کرد زیاد صداش بلند نشه گفت:
– تو و بقیه غلط کردین!

لبم رو گاز گرفتم و اون ادامه داد:
– آیلی به قرآن رعایت حال بابا رو می‌کنم وگرنه این خونه رو روی سر تو و مامان و همه خراب می‌کردم و بعدشم می‌رفتم سراغ اون امیر دیوس…

دستمو روی بینیم گذاشتم و گفتم:
– هییییع! ساکت بی ادب‌. به امیر بیچاره چیکار داری آخه؟ الان مشکل من باباعه! اگه اون اجازه بده امیر می‌خواد بیاد خاستگاریم‌.

– امیر گوه…
اخمامو توهم فرو کردم و گفتم:
– هیششش! به تو گفتم که بشی مرحم دردم نه اینکه نمک بپاشی رو زخمم.

نگاهم به سمت رگ بادکرده‌ی گردنش کشیده شد و ته دلم غنج رفت. الهی قربونش برم. می‌دونستم الآن غرورش تو اوج خودشه و حسابی خودشو کنترل کرده تا نزنه لهم کنه!

از طرفی هم خنده‌م گرفته بود که مثلا می‌خوایت بره با امیر در بیفته. فکر کن امیر با یه مشت ضربه فنیش می‌کرد. آخه داداشیم در برابر امیر یه فنچ بود.

آرین کلافه نگاهم کرد و گفت:
– الان چه توقعی از من داری؟
لبامو زبون زدم و گفتم:
– راستش توقعی ازت ندارم همین که باخبر شدی و عذاب وجدان ندارم خیالم راحت شد.

آرین کمی بهم نزدیک شد. طره‌ای از موهامو توی دستش گرفت و درحالی که به همون تکه مو زل زده بود گفت:
– موهات مبارکه صاحابش! از اونجایی که 《صلاح کار خویش خسروان دانند.》 عاشق شدنت مبارکه آبجی بزرگه.
از جا بلند شد و گفت:
– نمی‌خواستم این‌قدر زود خواهرمو با کسی تقسیم کنم!

لبخندی بهش زدم و گفتم:
– حسود نباش آقا داداش.
آرین با لبخند محوی از خونه خارج شد و فهمیدم رفته بیرون تا هوایی به کله‌ش بخوره و با این قضیه کمی کنار بیاد.

برای ناهار دور هم جمع شدیم و باباهم که از صبح تو اتاقش در حال استراحت بود بیرون اومد و یه ماکارونی‌ِ دلچسب کنارهم خوردیم.

بالاخره لحظه‌ی رفتن فرا رسید و آرین باید می‌رفت.

جلوی در وایسادیم و آرین دونه دونه بغلمون کرد و چون وضعیت بابا مساعد نبود تو خونه باهاش خداحافظی کرد و جلوی در نیومد.

اول از همه مامان و بغل کرد و مامان شروع کرد به قربون صدقه رفتن تک پسرش.
به این صحنه‌ی زیبا زل زدم و زیر لب زمزنه کردم:
– قربون بغضت برم مامانم‌.
آرین از آغوش مامان به سختی دل کن و آرامیس خودش رو تو بغلش چپوند و شروع کرد به هق هق کردن:
– دلم برات تنگ می‌شهههه.
آرین روی سرش رو بوسید و گفت:
– قربون آبجی خوشگلم برم. درساتو بخون زودی برمی‌گردم.
بعد از آرامیس نوبت من بود. دستامو دورش حلقه کردم و گفتم:
– دوباره قراره تنهامون بزاری؟ مواظب خودت باش.

آرین فشاری به بدنم وارد کرد و گفت:
– تو بیشتر باید مواظب خودت باشی آیلی. برگشتنی نبینم یه آیلی دیگه تحویلم بدیا. من همین آیلی شاد و سرزنده رو می‌خوام.
لبخندی بهش زدم و با چشمکی گفتم:
– خیالت تخت!

آرین سوار تاکسی شد و درحالی که با غریبانه ترین حالت ممکن برامون دست تکون می‌داد ازمون دور شد.

اون روز بعد از رفتن آرین، گرد و غبار غم فضای خونه رو در بر گرفت. داشتم بی حال از پله ها بالا می‌رفتم که صدای اس ام اس گوشیم رو شنیدم.

با فکر اینکه شاید امیر بهم پیام داده پله‌های باقیونده رو به سرعت بالا رفتم و وارد اتاقم شدم.

گوشیمو برداشتم و روی تخت دراز کشیدم. با ذوق باکس پیام هامو باز کردم که با دیدن شماره‌ی ناشناس اخمام توهم فرو رفت. پیام رو باز کردم و با حرص متن پیام رو خوندم:
– امشب ساعت هشت منتظرتم خوشگلم. یادت نره! آدرس:….
دلم می‌خواست از شدت حرص خرخرشو بجواَم که پیام بعدیش باعث شد خون به مغزم نرسه:
– اگه نیای می‌دونی که اتفاقات بدی در انتظارته!

دندونامو با خشم روی هم فشار دادم و زیر لب زمزمه کردم:
– عوضی با خودت چه فکری درمورد من کردی؟! تو کی هستی که بخوای برای من اتفاقات بد به وجود بیاری؟ مردک هیز!

بدون اینکه جواب پیامشو بدم بلند شدم تا دوشی بگیرم و افکار هزاهز و پریشونم رو سر و سامونی بدم. صدای آب همیشه آرامش بخش بود برام.
*******************
“آیلی”
بالاخره بعد از راست و ریس کردن کارام و اون همه نقشه‌ای که تو ذهنم داشتم روز موعود فرا رسید.

دوتا جعبه تو دستم بود. یکیش جعبه‌ی بزرگی بود که داخلش کیک وجود داشت و اون یکی باکس سورپرایزی بود که داخلش گل بود و میون گل ها یه زنجیر طلا که یه پلاک هوشمند داشت.پلاکی که صدای خودمو توش ضبط کرده بودم و با تموم و عشق و احساسی که نسبت به امیر داشتم حسم رو اعتراف کرده بودم.

با رسیدن آسانسور به طبقه‌ی مورد نظر از کابین خارج شدم و به طرف در شرکت حرکت‌کردم.
می دونستم امروز روز تعطیله و کسی شرکت نمی‌آد. کلید رو توی در انداختم و با ذوق وارد شدم. درو بستم و نگاهی به شرکت خالی از آدم انداختم و لبخند روی لبم نقش بست.

جعبه ها رو روی میز منشی گذاشتم و گوشیمو از داخل کیفم در آوردم. شماره‌ی امیرو گرفتم که با جمله‌ی “مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.” مواجه شدم‌.

با شنیدن این جمله رسما پنچرشدم و همونجا روی صندلی ولو شدم. حالا چطور می‌خواستم سوپرایزش کنم؟؟

کلید شرکت رو قبلا امیر بهم داده بود تا در مواقع ضروری داشته باشم ولی حالا که با موفقیت وارد شرکت شده بودم در دسترس نبودن گوشی امیر مشکل شده بود برام. تصمیم داشتم بهش زنگ بزنم و بگم که اتفاق بدی افتاده و با این بهونه بکشونمش اینجا اما…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا