آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 30

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

لبم رو گاز گرفتم و با لحن شیطونی گفتم:
– زبون من از اول دراز بود!
بعد برای اینکه بیشتر جری بشه گفتم:
– آخ امشب چی بپوشم که خیلی جذاب باشم؟؟

بعد با یاد مانتوی سفید کوتاهی که اون اوایل با امیر خریده بودم گفتم:
– وای اون مانتو سفیده که باهم گرفتیم خیلی خوبه امیر نهههه؟!

آنچنان به طرفم برگشت و گفت:
– تو خیلی غلط می‌کنی!
که چند سانت عقب رفتم و به در ماشین چسبیدم. ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
– سر من داد نزن!
محکم کوبید رو فرمون و گفت:
– دلم می‌خواد داد می‌زنم. ببند دهنتو تا خودم نبستمش.

گستاخانه بهش زل زدم و با عصبانیت گفتم:
– مثلا می خوای چه غلطی کنی؟ ها؟ چجوری می خوای دهنمو ببندی؟ عرضه داری ببندش…
دستشو بالا برد و اونقدر ناگهانی کوبید تو دهنم که نتونستم هیچ واکنشی نشون بدم و از خودم دفاع کنم.

دستش انقدری بزرگ بود که نصف صورتمو لِه کرد!ِ اشک تو چشمام جمع شد اما مقاومت کردم و با سرتقی تمام نذاشتم اشکام بریزه. درعوض زل زدم به صورت جدی و خشمگینش که از شدت عصبانیت نفس نفس می‌زد و گفتم:
– خیلی پستی!

با احساس خیسی پشت لبم دستی به اون قسمت کشیدم که متوجه شدم از بینیم داره خون می‌آد.

دست خونیمو به سمتش گرفتم و گفتم:
– خیلی آشغالی. بببن دست گلتو؟! می دونی به بابا و آرین بگم چه بلایی سرت میارن؟ البته نیازی به اونا نیست.
بلد از ابن حرف تو یه حرکت غیرقابل پیش بینی بهش نزدیک شدم و ناخنای تیز و بلند کاشتم رو توی سینه‌ش فرو کردم و خراش دادم.

خودم از شدت فرورفتن ناخنام توی پوستش یه جوری شدم چه برسه به اون که ماشینو زد کنار و صدای آخش در اومد:
– وحشی نکن.

ناخنامو از روی پوستش برداشتم و گفتم:
– دیگه نبینم به پروپام بپیچی تهرانی قلابی! دیگه خوشم نمی‌آد حتی برای یه دقیقه دیگه قیافه‌تو ببینم. برو تو تنهایی احمقانه‌ت فرو برو و به رفتار و کارای مزخرفت فکر کن. متاسفم برای خودم که وقتمو با تو تلف می‌کنم. دیگه نبینم بیای پیشم که این دفعه…

یهو میون حرفام مچ دستم رو گرفت و پیچوند و گفت:
– باز که بلبل شدی! لازم ببرمت تو همون خونه که روز اول بردمت زندانیت کنم تا بفهمی یه من ماست چقدر کره داره!

به سمت در ماشین هجوم بردم و گفتم:
– تو خیلی ببجا می کنی. من یه دقیقه هم با آدم روانی مثل تو نمی‌مونم.

دستگیره درو کشیدم و قبل از اینکه باز شه از پشت سر مانتوم کشیده شد و پرتم کرد روی صندلیم و با لحن فوق عصبی که به خودم گرخیدم داد زد:
– بتمرگ سرجات. اگه یه سانت تکون بخوری عواقبش پای خودته

قفل کودک رو زد و من با عجز نگاهش کردم که پاشو رو گاز فشار داد و چیزی نکشید که با سرعت برق از اون منطقه و خیابون دور شدیم.

خم شدم و چندتا دستمال کاغذی برداشتم و درحالی که روی بینیم می‌گذاشتم با بغض گفتم:
– کجا می‌بری منو؟

بدون اینکه به من هیچ جوابی بده فقط گاز می داد و با سرعت می روند.
با لحن ملتمسانه گفتم:
– امیر توروخدا جواب بده. بزار برم خونه‌مون. چی از جونم می‌خوای تو؟
چرا قفلی زدی رو منِ بدبخت. ولم کن به حال خودم باشم. خسته‌م دیگه. تو این وضعیت باید تو هم برام معضل بشی؟

– آیلی قرار نیست خفه شی نه؟
داد زدم:
– نه!

بغضم شکست و با هق هق گفتم:
– مامانم نگران می‌شه ببینه خونه نیستم.
بزار برم… همین الآنشم دیر شده!

پوزخندی زد و گفت:
– عه!!! با شوهرت باشی نگرانت می‌شه با اون مرتیکه‌ی حرومزاده‌ی دوهزاری بری سینما نگران نمی‌شه؟

– چرا چرت می‌گی؟ شوهر کجا بود… من…

بین حرفم پرید و گفت:
– چه بخوای چه نخوای من شوهرتم. اینو تو اون گوشِ کرت فرو کن دخترخانم! الآنم دارم می‌برمت تا بهت نشون بدم شوهر یعنی چی؟! انقدری بهت رودادم که جلو من سینه صاف کردی می‌گی با اون یه‌لاقبا می خوام برم سینما. می خوای براش مانتو سفید کوتاهیی که من برات خریدمو بپوشی؟ من بخرم اون دکمه‌هاشو وا کنه؟؟
تو گوه می‌خوری که با اون حتی هم کلام بشی! آتیشت می‌زنم بخوای تا وقتی که من تو زندگیتم با یکی دیگه بپری! آتیشت می‌زنم آیلی…

اگرچه مثل بز ازش ترسیده بودم اما نمی تونستم در برابر زورگویی هاش کوتاه بیام. از طرفی هم الان وقت لجبازی کردن نبود باید با سیاست های زنونه‌م پیش می‌رفتم وگرنه این خشمی که گریبانش رو گرفته بود باعث اتفاقات بدی می شد و معلوم نبود چه بلایی سرم بیاره.

با یه فکر چند ثانیه‌ای یهو به سمتش خیز برداشتم و لبامو روی لباش گذاشتم.
با استرس لبامو چسبونده بودم به لباش که منحرف شدن ماشینو حس کردم اما مثل کنه بهش چسبیده بودم و تکون نمی‌خوردم.

ماشینو زد بغل خیابون و با کاری که کرد رسما هنگ کردم.
ماشینو خاموش کرد و یکی از دستاشو دور کمرم و دست دیگه‌شو پشت گردنم گذاشت و لبامو میک زد. ته دلم از حرکتی که انجام داد قیلی ویلی رفت.

اصلا توقع همچین واکنشی رو ازش نداشتم. همه‌ش گمون می‌کردم یا پرتم می‌کنه اونور یا دعوام می‌کنه و سرم داد می‌زنه یا…

دستش داخل موهام رفت و حسابی لبامو بوسید. چشمام بسته شد و منم همراهیش کردم.
نمی دونم چند دقیقه گذشت که بالاخره از لبام دل کند. پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و درحالی که نفس نفس می‌زد به چشمای خمارم زل زد.

با حس لذتی که بهم منتقل شده بود زبونمو روی لب زیریم کشیدم که لبخند محوی کنج لبش نشست و گفت:
– چشمات دریاس!

گنگ نگاهش کردم که نوازش وار دستش رو داخل موهام لغزوند و گفت:
– منم دریا ندیده!
خط لبخندم کش اومد و اون ادامه داد:
– با یه موج غرق می‌شم.
دیگه راحت داشتم می خندیدم. یکم بهم نزدیک تر شد و لباش گونه‌م رو لمس کرد. بوسه‌ای که رو گونه‌م کاشت جزو شیرین ترین بوسه های زندگیم شد.

ازش جدا شدم و درحالی که گونه هام بر اثر بوسه‌‌های داغ و حرفای شیرینش ملتهب و سرخ شده بود گفتم:
– الان این تعریف بود یا تیکه؟

یه دستشو روی فرمون گذاشت و با دست دیگه‌ش دستمو گرفت و همونطور که با شصتش دستم رو نوازش می کرد گفت:
– از یه آدم غرق شده چه توقعی داری؟

چپ چپی نگاهش کردم. دیگه داشت حرصم در می‌اومد. چرا درست درمون حرف نمی‌زد؟!
لب و لوچه‌م آویزون شد و نگاهم به خیابون خلوتی که توش توقف کرده بودیم افتاد. تنها تعداد اندکی به صورت انگشت شمار توی خیابون بودن که اونا هم به سرعت به خونه هاشون می رفتن تا از خیس شدن مصون بمونند.

بارون شدت زیادی گرفته بود و بدجور خودش رو به شیشه‌‌ها می کوبوند. هر چندلحظه یک بار هم رعد و برق فضای ماشین رو روشن تر از اونی که هست می‌کرد.
فضای بیرون به راحتی دیده نمی شد و گمون نمی‌کنم کسی از پشت شیشه های دودی ماشین چیزی دیده باشه.

به طرف امیر چرخیدم و گفتم:
– دوتا انتخاب بیشتر نداری آقا امیر.
سوالی نگاهم کرد و من گفتم:
– انتخاب اول موندن کنار منه و اما انتخاب دوم بودن بدون منه! اگه انتخاب کنی که دلت میخواد پیش من بمونی باید هرچی تو دلت هست بگی و اگه انتخاب دوم رو قبول کنی باید اجازه بدی برم سینما‌.

با چشمای گردشده نگاهم کرد که گفتم:
– من فقط کارتو راحت تر کردم. تو نیاز نیس چیزی بگی فقط بگو سینما یا من؟

متفکر نگاهم کرد و گفت:
– اگه بگم سینما…
بین حرفش پریدم و گفتم:
– یعنی منو نمی‌خوای!
– و اگه بگم تو…
– یعنی منو می‌خوای!

دست به سینه شد و با شیطنت نگام کرد و ادامه داد:
– تو دوست داری کدومو بگم؟

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
– اصولا به نظر بقیه احترام می‌گذارم.
سرش و بالا و پایین کرد و گفت:
– ohhh!
منم با لحن خودش گفتم:
– yeah!

این بار منم دست به سینه نشستم و گفتم:
– منتظرما!
نگاه ازش گرفتمو به روبرو زل زدم تا راحت تر حرفشو بزنه.
نمی دونم چرا اما خیلی دلم می‌خواست یه جمله‌ی خوشگل بگه از اونا که حسابی به دلت می‌شینه و تا چند روز مزه‌ش زیر زبونته.

لحظاتی در سکوت گذشت که بالاخره بعد از چند لحظه صدام زد:
– آیلی؟!
بی اراده جواب دادم:
– جانم؟

– بمون اما…
سرم به طور خودکار به طرفش چرخید و زمزمه‌وار گفتم:
– اما چی؟
– تا هر وقت که از هم خسته شدیم.
با تعجب گفتم:
– منظورت چیه!؟

دستی داخل موهای خوش حالتش کشید و گفت:
– ببین من نمی خوام قول الکی بهت بدم. من دلم الان می‌خوادت اما از خودم مطمئن نیستم که ازت زده نشم یا حتی ممکنه وسط راه تو ازم بِبُری! اما اگه به طور موقت و دوستانه باهم باشیم…

بین حرفش رفتم و با عصبانیتی که غیرقابل کنترل بود گفتم:
– تو منو چی فرض کردی؟ عروسک خیمه شب بازی جنابعالی؟! نه آقاجان… دیگه نمی خوام ریختتو ببینم…

قبل از اینکه دستمو به سمت دستگیره ببرم دستمو گرفت و گفت:
– هی هی! آروم باش. من منظور بدی نداشتم فقط برای آشنایی بیشتر باهم!

سرمو پایین انداختم و گفتم:
– آشنایی واسه چی؟
– شاید بعدا لازم شد.
– بهت خبر می دم. حالا دستمو ول کن.
دستم که رها شد عقب کشیدم و گفتم:
– منو می‌رسونی یا خودم تاکسی بگیرم؟
اخنی بین ابروهاش نشست و گفت:
– دیگه قرار نیست از این حرفا داشته باشیم.
– چرا؟ هنوز که جوابمو نگفتم.
با اعتماد با نفس کامل زل زد تو چشمام و گفت:
– می‌دونم جوابت مثبته.

چیزی نگفتم چون خودمم از جوابی که قراربود بهش بدم مطمئن نبودم. مقابل خونه‌مون متوقف شد و ماشین رو خاموش کرد. لبخند سرسری زدم و با انگشت اشاره و وسط شقیقه‌مو خاروندم:
– نمیای تو؟

از گوشه چشم نگام کرد:
– می‌تونم‌ بیام؟؟

لبم رو گاز گرفتم و درحالی که به انگشتان کشیده و سفیدش که روی پاش بود خیره شدم با صدای آرومی گفتم:
– می‌ترسم آرین و آرامیس خونه باشن وگرنه…

نگاهم بالاتر رفت و این بار لب های صورتی و شیرینش رو شکار کرد. با دیدن لب هاش دوباره اتفاق چند لحظه پیش مثل یه فیلم از مقابل چشمام عبور کرد و باعث شد ته دلم غنج بره.

لباش که تکون خوردن به خودم اومدم:
– برو تو راحت باش. منم باید برم شرکت یکم کار دارم.

با صدایی که به زور شنیده می‌شد گفتم:
– مواظب خودت باش.

چشمکی که نثارم کرد سبب شد قلبم هوس بازیگوشی برداره‌.
دستش رو به طرفم دراز کرد تا باهاش دست بدم. بی معطلی دستمو توی دستش گذاشتم که فشار خفیفی بهش وارد کرد.
دستمو بالا برد و با اون غرور منحصر به فردش دستم رو بوسید. بوسه‌ای نرم، خیس و دل انگیز!
از ماشین که پیاده شدم با قدم ‌های نامتعادل به سمت در رفتم و دکمه‌ی آیفون رو فشار دادم.
چیزی طول نکشید که در با صدای تیکی باز شد و من بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم وارد حیاط شدم و درو بستم.

بارون با شدت کمتری می‌بارید. شبنم روی برگ های درختان و غنچه‌های رز نقش بسته بود و منظره‌ی زیبایی رو به وجود آورده بود.
عطر یاس‌ها پیچیده در هوا هوش از سرم می پروند و من اکنون سر به هواترین دختر دنیا بودم.

دستم از لمس لب‌هاش می‌سوخت. مطمئن بودم گونه‌هام سرخ شده و حتی این هوای سرد و بارونی اندکی از التهاب و آتش درونیم کم نمی‌کنه.

نگاهم به سمت چپ حیاط کشیده شد و با دیدن شاسی بلند مشکی که متعلق به بابا بود و بارون خیسش کرده بود قلبم به درد اومد. یادم اومد که چه اتفاقی افتاده و بابام در چه حاله!

در لحظه حالم از این رو به اون رو شد.
با همون گام‌های نااستوار مسیر باقی مونده رو طی کردم و وارد ساختمون سفیدرنگ شدم.

با ورودم هوای گرم خونه به صورتم برخورد کرد و باعث شد لبام کش بیاد.
نگاهم به سمت آرین که روی مبل لم داده بود کشیده شد.
با دیدنم سری برام تکون داد. اونم حالش زیاد خوب به نظر نمی رسید. طبیعی بود چون ما به حضور مامان و بابا توی خونه عادت داشتیم و این نبودنشون داشت اذیتمون می کرد.

نبودنشون از یه طرف و نگرانی که برای حال بابا داشتیم از طرف دیگه بدجور حالمونو گرفته بود.

آرامیس سینی به دست از آشپزخونه خارج شد. با دیدن من لبخند روی لبش نشست و گفت:
– اِ آجی اومدی! بیا فداتشم بیا بشین برات یه چایی بیارم.

سینی رو روی میزی که مقابل آرین قرار داشت گذاشت و خودش به آشپزخونه برگشت. کنار آرینی که بی حس به سریال پلیسی که از تلویزیون پخش می‌شد، زل زده بود نشستم.

کیفم رو از خودم جدا کردم و پرتش کردم کف خونه. حوصله‌ی هیچی رو نداشتم. به آرین کمی نزدیک شدم و گفتم:
– خوبی داداشی؟

آرین با شنیدن صدام برگشت و نگام کرد:
– خوبم فقط نگران بابام.
درحالیکه به بخاری که از فنجون های چایی بلند می‌شد خیره می‌شدم گفتم:
– یه حسی بهم می‌گه همه چیز درست می‌شه. فقط باید صبر داشته باشیم!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا