آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 54(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

سمیرا از اینکه علیرام واقعاً هیچ حسی به پانیذ نداشت خوشحال شد.

قدمی به سمت علیرامی که مثل کوهی از غرور ایستاده بود نزدیک شد.

آرام دست دراز کرد و دست علیرام را به دست گرفت.

-بذار بمونم … یه فرصت دیگه بهم بده، خواهش می کنم.

علیرام کلافه دست میان موهای پر و نرمش فرو کرد.

-من هیچ احساسی دیگه بهت ندارم سمیرا. اینو نه از روی انتقام و لجبازی بلکه از روی احساسم دارم بهت می گم.

-از اول با هم میسازیم. من اومدم برای همیشه کنارت بمونم.

علیرام پوزخند تلخی گوشه ی لبش نشست.

-دیگه نه به تو نه به هیچ زن دیگه ای توی عشق اعتماد ندارم. زنگ زدم برای برگشتت بلیط گرفتم … یه چیز دیگه، خوب شد برگشتی تا بتی که ازت ساخته بودم رو بشکنم. میدونم این دو سال احساس توام نسبت به من تغییر کرده چون اگر احساسی داشتی، یک شبه همه چیز و پشت سرت خراب نمی کردی و نمی رفتی.

پشت به سمیرا به سمت دیگه ی ساحل رفت. سمیرا هنوز تو شوک ایستاده بود و به قامت بلند علیرام چشم دوخته بود.

روی سکوی سنگی نشست و عصبی سرش رو میان دستهاش گرفت.

علیرام چه خوب حتی احساس سمیرا رو نسبت به خودش درک کرده بود. سمیرا علیرام رو دوست داشت اما دیوانه وار عاشقش نبود.

برگشته بود تا از لجن زاری که خانواده اش براش ساخته بودن به علیرام پناه بیاره چون علیرام از اون دسته مردانی بود که تکیه گاه می شد.

علیرام پاچه های شلوارش رو بالا داد و به سمت آب رفت. بن سان به سمت علیرام رفت.

-چی به دختره گفتی؟ زدی تو پرش که با یه من عسل هم نمیشه خوردش؟

علیرام نگاهش رو به دریایی که انگار از همیشه آبی تر بود دوخت.

-همون چیزی که تو دلت می خواست.

بن سان لحظه ای مکث کرد.

-یعنی پرشو باز کرد؟

علیرام به سمت بن سان سر برگردوند.

-آره، مگه همینو نمیخواستی؟

-نه داداش! تو اگه سمیرا رو دوست داری میتونی یه فرصت دیگه بهش بدی. من فقط نگران داداشمم.

علیرام لبخندی زد.

-تمام این دو سال فکر می کردم اگه روزی سمیرا برگرده میتونم همه چیز رو فراموش کنم اما از روزی که برگشته دیگه اون حس دوست داشتنه نیست …

باورم نسبت بهش خراب شده. هر لحظه منتظرم صبح پاشم ببینم نیست و دوباره رفته.
اینکه یه عمر با این فکر زندگی کنی خیلی دردآوره. حس سمیرا هم به من دیگه اون حس دو سال پیش نیست. شاید هم حس ما به هم عشق نبوده! فقط می تونم براش آرزوی خوشبختی کنم.

بن سان زد روی شانه ی علیرام.

-تا حالا عاشق نشدم اما اینکه آدم اول یکیو دوست داشته باشه بعد عاشقش بشه خیلی قشنگ تره. اصلا آدم باید با اون کسی که خیلی دوسته ازدواج کنه؛اونوقت هم دوستید هم دو عاشق.

بن سان بلند شد.

-هوا داره تاریک میشه، بریم یه چیزی بخوریم. یه فرصت دیگه به خودت و دلت بده و اون چشم های کورتو باز کن.

علیرام بلند شد.

-من که چیزی از حرفهای تو متوجه نشدم.

بن سان دست علیرام رو گرفت و کشید.

-بیا داداش، توفقط به درد همون شرکت و حساب کتاب می خوری…. بچه ها بیاید بریم شام بخوریم.

همه جمع شدند. پانیذ نگاهی به علیرام انداخت. از اینکه سمیرا همراهش نبود تعجب کرد.

علیرام آرام به سمت پانیذ رفت.

-باید باهات حرف بزنم.

پانیذ سر بلند کرد و سؤالی نگاهش رو به علیرام دوخت. علیرام لبخند آرومی زد.

دست جلو برد و لپ پانیذ رو کشید.

-اینطوری وقتی نگاه می کنی مثل آهوی کوچولوی سرگردون می شی که چشم هاش دو دو میزنه.

-باز خوبه من شبیه آهو میشم، ولی تو هنوز همون چوب شوری که دوست دخترتو پروندی!

علیرام مثل بچه ای که اسباب بازی مورد علاقه اش رو بهش برگردوندن، با اشتیاق دست در جیب شلوارش کرد.

-فکر کن در آخر جز تو هیچ دختری من و با این اخلاق تحمل نکنه!

-نه بابا، از خداشونم باشه.

علیرام به یک باره به سمت پانیذ خم شد و باعث شد پانیذ بالا تنه اش رو کمی عقب بکشه.

-یعنی الان توام از خداته که من دوستتم؟

پانیذ کف دستش رو روی سینه ی علیرام گذاشت و کمی به عقب هولش داد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا