آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 29

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

دست بی جونشو توی دستم گرفتم و گفتم:
– الهی قربونت برم کدوم کوری شما رو ندید و زیرتون گرفت؟

بابا با نیمچه لبخندی گفت:
-من خوبم دخترم. اینا هم یه سری شکستگی های جزئی هست که زود خوب می‌شه.

ناراحت نگاهش کردم و گفتم:
– امیدوارم. چون طاقت ندارم اینجوری ببینمتون!

در همین حین پرستاری وارد اتاق شد و گفت:
– لطفا دور بیمارو خلوت کنید. سرشون ضربه ای بهش وارد شده که باید استراحت کنن پس رعایت کنید.

لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
– چی؟؟؟

مامان آروم باشی بهم گفت و پرستار به سمت بابا رفت تا وضعیتش رو چک کنه.
به سمت مامان چرخیدم و گفتم:
– مامان این چی داره می گه؟

مامان با صدای آهسته ای گفت:
– یه ضربه ای به سر بابات وارد شده که بردنش ازش ام آر آی گرفتن تا جوابش بیاد چیزی معلوم نیست اما دکترش گفت فکر نکنم چیز خاصی باشه چون بابات علائم حیاتیش خوبه.

با غم به مامان خیره شدم و گفتم:
– تو خوبی؟
می دونستم خوب نیست اما در جواب سوالم گفت:
– خوبم. تو نگران نباش عزیزم مواظب آرامیس و داداشتم باش. حالا آرین که چند روز دیگه می ره.

با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:
– تا کی باید بمونید ببمارستان مگه؟

– حداقل سه، چهار روزی بابات بستریه!

– وای چه بد.

با صدای پرستار نگاه از مامان گرفتم.
– یه ساعت دیگه دکترشون میاد واسه چکاپ و اعلام نتیجه‌ی آزمایشاتی که ازشون گرفتن‌. یه همراه بمونه برای بیمارتون.

مامان با لبخند نیم بندی گفت:
– خودم هستم.
پرستار تایید کرد و از اتاق خارج شد.
تحمل فضای گرفته‌ی اتاق برام سخت بود.
رو به مامان گفتم:
– مامان با من کار نداری؟ دیگه نمی تونم بابا رو تو این وضعیت ببینم!
مامان که حالم رو از نگاهم فهمید گفت:
– نه عزیزم برو خونه.
بی رمق گفتم:
– نه می‌رم یکم قدم بزنم. آرا تو با آرین می‌ری خونه؟
آرامیس که کنار آرین وایساده بود و به بابا زل زده بود گفت:
– آره.
از همه‌شون خداحافظی کردم و از اتاق اومدم بیرون. به سرعت راهروی تنگ و تاریک بیمارستان رو طی کردم و با خروجم از داخل ساختمون نفس عمیقی کشیدم. هنوز چندقدم از پله ها پایین تر نرفته بودم که شونه‌م به شونه‌ی مردی گیر کرد و باعث شد صداش در بیاد:
– هی خانم حواست کجاست؟
نگاه سردی بهش انداختم که خودش راهشو کشید و رفت.

دستم رو به سمت شالم که داشت از روی موهام سر می‌خورد بردم و وسط راه متوقفش کردم.
موهام فرستادم زیر شال و گام های بی جونم رو سریع تر برداشتم. یه لحظه حواسم نبود و سکندری خوردم.
می خواستم بیفتم اما خودم رو کنترل کردم.
در همین حین صدای زنگ گوشیم بلند شد. گوشی رو از تو کیفم بیرون کشیدم و از حیاط بیمارستان خارج شدم.

بدون نگاه به صفحه‌ گوشی رو کنار گوشم قرار دادم و با صدای گرفته‌ای گفتم:
– الو.
صدای امیر که از پشت خط به گوشم رسید باعث شد چشمام گرد بشه. توقع هرکسی رو داشتم اِلا اون!
– سلام.
سعی کردم به روی خودم نیارم که تو چه حالیم. از آه و ناله کردن خوشم نمی‌اومد به همین خاطر با لحن پرانرژی تر از لحن قبلی گفتم:
– خوبی امیر؟

سکوت پشت خط نشون می‌داد اومده رو اعصابم یورتمه بره. حالا خیلی هم اعصاب کل کل باهاش داشتم اونم وقت گیر آورده بود. با حرص گفتم:
– اگه نمی‌خوای حرف بزنی قطع کنم؟؟

با لحن موشکافانه‌ای گفت:
– قطع نکن. می‌خوام باهات حرف بزنم.

پوست لبم رو جویدم و گفتم:
– می‌شنوم.
– کجایی؟
– قبرستون!

پوفی کشید و بدون این که عصبی بشه گفت:
– لوکیشن بفرست برام می‌آم دنبالت.

و بدون این‌که منتظر جوابی از جانب من باشه تماس رو قطع کرد. با صدای بوق‌های متوالی پشت سرهم به خودم اومدم و گوشی رو از گوشم فاصله دادم. با تعجب به تماس اتمام یافته خیره شدم و گفتم:
– عجیبه!

آدرس پارکی که تو مسیرم بود رو براش فرستادم. گوشی رو انداختم داخل کیف مشکیم و دستامو تو جیب بارونی سورمه‌ایم فرو کردم و به سمت پارکی که آدرس داده بودم راه افتادم.
دورتادور قلبم رو گرد و غبار غم گرفته بود و این چیزی نبود که بتونم انکارش کنم.

باید با خودم رو راست می بودم. زندگیِ من دچار بحران شده بود. بحرانی که می خواست نابودم کنه!

امیر بهادر و رفتار غیرقابل پیش بینی و سردش از یه طرف، وضعیت بابا از یه طرف و دروغی که بهش گفته بودم و ترس این‌که هرلحظه لو بره داشت منو از پا در می‌آورد از طرف دیگه داشت دیوانه‌م می‌کرد.

روی نیمکت فلزی و سرد پارک نشستم که سرماش از لایه‌ی تقریبا ضخیم بارونیم گذاشت و به پاهای باریکم رسوخ کرد و باعث شد لرز کنم.
با دستای یخم خودم رو در آغوش گرفتم و زیر لب زمزمه کردم:
– بی خیال! همه چی می‌گذره حتی همین بحران‌های سخت و طاقت فرسا.
مهم اینه که بتونی از پسش بربیای نه اینکه پاپس بکشی و کم بیاری! باید محکم سر جات بایستی و بیدی نباشی که با این بادها می‌لرزه. تو سختیه که الماس به وجود می‌آد!

با این فکرها و دلداری‌هام کمی آروم تر شدم. صدای امیر باعث شداز فکر بیرون بیام:
– آیلی؟!

سرم به سمت صداش چرخید. با فاصله‌ی چندمتر از من ایستاده بود. بلند شدم و با دیدنش بی اراده به سمتش قدم برداشتم.
با هرقدمی که برمی داشتم بغضی که از صبح سعی در کنترلش داشتم وخیم تر می‌شد تا جایی که وقتی نزدیکش رسیدم بی اختیار بغضم شکست و با صدای بلند زدم زیر گریه.

امیر چند قدم باقی مونده‌ی بینمون رو پر کرد و بدون هیچ حرفی فقط دستامو بین دستای بزرگ و مردونه‌ش گرفت و فشار داد و منو به خودش نزدیک کرد.

بی مهابا اشک می ریختم و هرچقدر تلاش کردم گریه‌ نکنم نشد که نشد. بغض خفته‌م سرباز کرده بود و به این راحتی ها ساکت نمی‌شد.

دست راستم رو از تو دستش بیرون کشیدم. دستم رو جلوی دهانم گذاشتم تا صدای هق هقم کمتر تو فضای پارک بپیچه و باعث جلب توجه بشه.
امیر دستش رو دور شونه‌هام حلقه کرد و منو با خودش همراه کرد.

حدس می‌زدم به سمت ماشینش می‌ریم. چیزی طول نکشید که حدسم به واقعیت پیوست و من با هدایت امیر سوار پورشه‌ی آبی نفتی شدم!

امیر هم سوار شد و ماشین رو به راه انداخت. هنوز داشتم گریه می کردم و گمون نمی کردم این اشکا حالا حالاها بند بیاد.
امیر همون طور که رانندگی می کرد گاه و بی‌گاه می چرخید به طرف من و نگاهم می کرد. من اما بی توجه به اون به صندلیم تکیه داده بودم و اشک از گوشه های آسمون چشمام قطره قطره فرو می ریخت.

صدای امیر باعث شد برای لحظاتی گریه‌م بند بیاد:
– اگه بخوای می‌تونی سرت رو بزاری روی شونه‌م!
با تمام عشقی که بهش داشتم نگاهش کردم و بی معطلی سرم رو روی شونه‌‌ش گذاشتم که بوی عطرش به مشامم خورد و مستم کرد.
امیر سرعتش رو بیشتر کرد و دست راستش رو گذاشت روی کمرم و منو بیشتر روی خودش کشید.
اشکام پیرهنش رو خیس می کرد واون بی توجه به من و با فیس جدیش مشغول رانندگی بود. تکون های ماشین باعث می شد جا به جا بشم و لبام کشیده بشه به لباس و نزدیکی گردنش.

سعی کردم خودم رو سفت نگه دارم تا دیگه این اتفاق تکرار نشه.
چند دقیقه‌ای ماشین با سرعت ملایم می رفت که ناگهان آنچنان بالا پریدیم که من سرم رفت روی پاهای امیر و همه جا برام تیره و تار شد‌
امیر به سرعت سرم رو بالا آورد و گفت:
– خوبی؟
– خوبم نگران نباش چیزیم نشد.
با غدی گفت:
– نگران نیستم.
با حالت بدی نگاهش کردم که بدون این که به روی خودش بیاره گفت:
– پایه‌ی پیاده روی هستی؟

دماغمو بالا کشیدم و با صدای گرفته‌ای گفتم:
– نه. منو ببر خونه‌مون!

با حالت قهر رو ازش گرفتم و از شیشه به بیرون زل زدم. به یه دقیقه نرسید که کنار خیابون متوقف شد و صداش رو شنیدم:
– حالا بهت بر نخوره! من دلم پیاده روی می خواد.

از ماشین پیاده شد و درو بهم زد. با حرص دندونامو روی هم فشار دادم. چرا فکر می کرد هرچی اون بگه باید همون بشه؟
دست به سینه و اخمو به کفشام زل زدم که ناگهان در سمت من باز شد و امیر در حالی که عینکش رو کنی بالا می داد گفت:
– قرار نیست پیاده شی خانم؟

بی حوصله گفتم:
– امیر لطفا. حال ندارم به خدا.

دستم رو گرفت توی دستشو از ماشین کشیدم بیرون.
بی اختیار به دنبالش کشیده می شدم و کاری نمی تونستم بکنم. اما زبونم به کار افتاد و گفتم:
– امیر کجا می‌ری؟ نمی‌فهمی می‌گم حال ندارم؟؟ نمی‌فهمی ناخوشم؟ ولم کن جون مادرت.
یهو به طرفم برگشت و گفت:
– همه اینارو می فهمم برا همین گفتم بیا پیاده روی کنیم یه هوایی به‌کله‌ت بخوره.

– اگه نخوام؟
– نخواستن تو مهم نیست. مهم اینه که من می‌خوام!

چند لحظه بی هیچ حرفی بهش زل زدم که بدون اینکه به روی خودش بیاره دستم رو این بار با آرامش توی دستش گرفت و منم وادار کرد همراهیش کنم.

کنارش قدم برمی‌داشتم بدون اینکه چیزی بگم. صدای خش خش برگ های زرد و نارنجی پاییز زیر کفشام بهم حس خوبی می داد.

حسی که باعث می شد برای چندثانیه وضعیت فعلیمو از یاد ببرم و گمون کنم یه انسان عادی هستم مثل بقیه!‌‌

هوای نیمه ابری و سوز دار پاییزی باعث می‌شد تو خودم جمع بشم.
امیر برای لحظه‌ای دستم رو رها کرد که به سرعت دستم رو دور بازوش حلقه کردم.
بماند که چقدر از کارم پشیمون شدم اما کاری بود که شده بود.

هوای سرد باعث شده بود کمتر کسی تو خیابون و این پارک قدم بزنه. در فاصله‌ی خیلی دورتر از ما چند پسر جوان ایستاده بودن و سیگار می کشیدن.
اون طرف تر پیرزنی روی نیمکت نشسته بود و با نگاه غم آلودش به چمن ها زل زده بود. انگار که انتظار عزیزش رو می کشید.

صدای امیر باعث شد نگاه از پیرزن بگیرم:
– چی باعث شده خنده از رو لبات بره؟

چشمام رو برای لحظاتی بستم و سپس گفتم:
– بابام!

یه لحظه همونجا توقف کرد و به طرفم چرخید:
– بابات؟ عمو چی شده؟

با ناراحتی به دستش زل زدم و گفتم:
– تصادف کرده!
جا خوردنش رو حس کردم و گفتم:
– دست و پاش شکسته و سرش یه آسیب کوچولو دیده. اما می گن آسیبی که به سرش وار شده اونقدر مهم نیست. فعلا که از سرش عکس گرفتن اما هنوز خبری نشده.

همه‌ی این حرف ها رو به سختی و درحالی که بغض بدی تو گلوم انباشته شده بود می گفتم. امیر با لحن ترسناکی گفت:
– ببینمت… آیلی با توام برگرد ببینمت!

بی توجه به اون دوباره اشک به چشمام نیش زد و من سعی در کنترلش داشتم. تند تند پلک زدم و اشک های بیرون اومده رو به سر انگشت پاک کردم.

نفهمیدم چی شد که دستای امیر مثل پیچک دورم پیچید و من رو به سینه‌ی ستبرش فشرد.
قلبم مثل قلب گنجشنگ می زد و آروم و قرار نداشتم. صداش باعث شد حواسم به اون معطوف بشه:
– نگران نباش دختر خوب. بابات خیلی زود حالش خوب می‌شه!

با بغض گفتم:
– تو از کجا می‌دونی که انقدر با اعتماد حرف می‌زنی؟ اگه خوب نشه چی؟
دستش از پشت کمرم بالا اومد و زیر شالم فرو رفت.
دستش که تو خرمن موهام فرو رفت چشمام بی اراده بسته شد:
– من می‌گم خوب می‌شه یعنی خوب می‌شه. هنوز نفهمیدی هرچی من بگم همون می‌شه؟؟

بی اختیار به لحن طنزآلودش خندیدم. این بار از غدی و این که هرچی بگه حرف امیر بشه خوشم اومد.
کاش وقتی می گفت بابام خیلی زود خوب بشه طبق حرف امیر همین اتفاقات می‌افتاد.

از پشت پیرهنش رو چنگ زدم و گفتم:
– مردم می بینن زشته ما اینجوری همو بغل کردیما!
صدای جذابش که تو گوشم پیچید همه چی از یادم رفت:
– گور بابای مردم. الان فقط این مهمه که من تو رو آروم کنم!

با شنیدن این جمله از زبون مردِ یخی مثل امیر نزدیک بود از شدت خوشحالی سکته کنم. از کی تا حالا من واسش مهم شده بودم؟

بعد از لحظاتی از آغوشش جدام کرد و گفت:
– برو اونجا بشین الان برمی‌گردم.
– کجا می‌خوای بری؟

با تحکم گفت:
– برو بشین!

به سمت نیمکتی که بهش اشاره کرده بود رفتم و روش نشستم. سرم رو بین دستام گرفتم و قیافه‌ی بابا تو ذهنم نقش بست. باز دوباره داشت حالم بد می شد.
با خیس شده نقطه‌ای از دستم سرم بالا اومد و به آسمون ابری زل زدم. اونم مثل من دلش گرفته بود؟؟
هوا ابری شده بود و نم نم بارون کوچه و خیابون رو خیس می کرد و برای خودش دلبری می‌کرد.

بوی خوبی که از اثرات بارون بود به مشامم رسید و باعث شد لبخند محوی رو لبام بشینه.
لحظاتی بعد امیر با سینی پلاستیکی توی دستش به طرفم اومد. سیتی که حاوی دوتا نسکافه بود رو بینمون گذاشت و خودشم اون طرف نشست و گفت:
– بردار بخور جون بگیری!

لیوان داغ نسکافه رو برداشتم و بین دستام گرفتم. داغیش پوست کف دستم رو آزار می‌داد اما مگه مهم بود؟
بارون شدیدتر شده بود اما نه اونقدر که بخواد خیسمون کنه.
مخصوصا که ما زیر درخت تنومندی نشسته بودیم. جرعه ای از نسکافه‌م نوشیدم و رو به امیر گفتم:
– داره بارون می‌آد.

امیر هم در حالی که شکلاتی رو برای خودش باز می کرد با نهایت بی احساسی که در یک آدم می شد دید، گفت:
– دارم می‌بینم!

کم کم به این طرز صحبت کردن و تو ذوق زدناش داشتم عادت می کردم… اینو زمانی فهمیدم که به توجه به اون مشغول نوشیدن نسکافه‌م شدم.

بعد از خوردن نسکافه‌مون بلند شدیم و امیر سینی رو برگردوند به کافه‌ی کوچیک اونور پارک که شبیه به دکه بود و پس از لحظاتی برگشت و گفت:
– پاشو بریم بارون شدید شد سرما می‌خوری!

بلند شدم و شونه به شونه‌ی هم به سمت ماشین راه افتادیم. صداش رو شنیدم که گفت:
– سردت نیست؟
از سوالش پوزخندی روی لبم نشست. از درون به قدری داغ بودم که حدس می زدم بقیه بخاری که از سرم بلند می‌شه رو می‌بینن. سر بالا انداختم و گفتم:
– نه!

به ماشین که رسیدیم زود تر از اون سوار شدم. امیر هم سوار شد و ماشین رو به راه انداخت.
بعد از لحظاتی چند گفت:
– الآن چی حالتو خوب می‌کنه؟
گنگ بهش خیره شدم. اون چرا می‌خواست حال منو خوب کنه؟؟ حس خوبی که از تک تک کلماتش موج می‌زد باعث شد گرد لبخند روی لبام بپاشه.

دلم می‌خواست بگم تو! الآن هیچ چیزی نمی‌خوام جز آغوش تو، دستای تو و صدای تو! اما…
با صدایی که خیلی بهتر از صدای یکی دو ساعت پیش بود گفتم:
– نمی‌دونم.

– ببرمت خونه‌مون؟
خونه‌مون؟ باز دوباره گفت خونه‌مون؟؟ یعنی چی چرا می خواست منو دیوونه کنه؟ شاید منظورش از خونه‌مون خونه‌ی پدر و مادرشه اما امیر که خونه‌ی اونا نمی‌ره.

موشکافانه نگاهش کردم و گفتم:
– خونه‌مون؟؟
بدون این‌که برگرده نگاهم کنه گفت:
– آره خونه‌ی من و تو!
یه لحظه به گوشام شک کردم و یه جوری به سمتش چرخیدم که صدای رگ به رگ شدن گردنم رو شنیدم. دیگه نتونستم خوددار باشم و با صدای بلندی گفتم:
– چی؟؟؟

با همون حالت جدی درحالی که رانندگی می‌کرد از گوشه‌ی چشم نگام کرد و گفت:
– چیز عجیبی گفتم؟؟

– آره‌. چرا مبهم حرف می‌زنی؟ حرفتو واضح بزن. یعنی چی که ببرمت خونه‌مون؟ چرا حال من باید برای تو مهم باشه امیر؟ چرا اذیتم می کنی؟

طبق معمول خودشو زد به کوچه علی چپ و گفت:
– چرا از کاه کوه می‌سازید شما دخترا؟ من فقط دیدم حالت بده به خاطر بابات خواستم حالتو عوض کنم.

با جمله‌ای که از دهنش خارج شد بادم خوابید و پنچر شدم. به صندلیم تکیه دادم و گفتم:
– اگه می‌شه ببرم خونه‌ی خودمون نیاز به استراحت دارم.
بدون هیچ مخالفتی گفت:
– باشه.

تقریبا نصف راه رو رفته بودیم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. بی حوصله گوشیمو از کیفم بیرون کشیدم و بدون اینکه به صفحه‌ش نگاه کنم جواب دادم:
– بله؟

صدای سعید که تو گوشم پیچید باعث شد با تعجب بگم:
– تویی سعید؟؟

صدای شادش رو شنیدم:
– آره.
از اونور خط صدای خنده و سر و صدا می‌اومد. با خنده گفتم:
– چه خبره اونجا؟
سعید در حالی که می خندید گفت:
– اینو ول کن تو کجایی؟
– من دارم می‌رم خونه‌مون.

هم زمان با این حرف از گوشه‌ی چشم به امیر زل زدم. با اخم و فیس جدی مشغول رانندگی بود و مشخص بود تمام حواسش به حرف های منه.

– آها خب ببین تو برو خونه. امشب قراره بریم سینما با بچه ها میایم دنبالت.

درحالی که از صورت امیر که با سرخی می‌زد خنده‌م گرفته بود گفتم:
– سینما؟ آخه می دونی سعیدجان زیاد روبراه نیستم. باشه واسه یه شب دیگه!

سعید با حرص گفت:
– یه بار رو حرف من نه نیار دیگه لامصب. منو دک کنی آنا ولت نمی‌کنه ها. نه و نچ و نمیام نداریم. ساعت هفت آماده باش.

می‌دونستم نه زمان مناسبی برای رفتن به سینما و نه حال مناسبی دارم اما نمی تونستم بیشتر از این روی سعید رو زمین بندازم.
حالا بعدا امکانش بود که با آنا چک و چونه بزنم. الان برای اینکه کمی دلم خنک بشه و امیرخان رو بچزونم با لحن صمیمی گفتم:
– باشه. بیا دنبالم پس!

– میام عزیزم. سی یو!( می‌بینمت)
– فدات خداحافظ.
تماس رو قطع کردم و هنوز گوشی رو کامل توی کیفم ننداخته بودم که امیر گفت:
– کی بود؟

به سمتش چرخیدم و گفتم:
– فکر کنم اونقدر لحنم واضح بوده که بفهمی سعید بود.
دستشو پشت گردنش کشید و با پوزخند عصبی گفت:
– سعید؟ فکر نمی کنم انقدر رابطه‌ت نزدیک باشه که بدون آقا صداش کنی!

من اما با نگاه حرص درآری بهش زل زدم و گفتم:
– منم فکر نمی‌کنم روابطم با بقیه به تو ربطی داشته باشه.

پاشو روی گاز بیشتر فشار داد و درحالی که رگ گردن بیرون زده و صورت ملتهبش گویای حالش بود گفت:
– هه! باز بهت رو دادم زبونت دراز شده؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا