آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 28

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

از آغوشش جدا شدم و با نگاه پیروزمندانه ای بعش چشم دوختم که‌ کلافه غرید:
– آیلی لج نکن!

لبامو آویزون کردم و دوباره از سرما به خودم لرزیدم. دستامو بغل زدم و گفتم:
– بریم پیش بچه ها؟ زشته الان بفهمن ما نیستیم! آرینم ممکنه شک کنه.

فکش منقبض شد و آنچنان نگاهم کرد که یه قدم عقب رفتم و گفتم:
– اصلا تو نیا. خودم می‌رم.

بعد هم دیگه نموندم تا به حرفای اون گوش بدم. عقب گرد کردم و به طرف بچه ها رفتم. تو یک قدمی اونا بودم که انیر مثل شبهی از کنارم عبور کرد و فقط صدای اخطار گونه‌ش بود که باعث شد تو گوشم زنگ بزنه:
– حواست به رفتارت باشه وگرنه اتفاقی می‌افته که تو زیاد ازش خوشت نمیاد!

دندونامو روی هم فشردم و غریدم:
– لعنتی!

منظورش این بود می رم این قضیه رو به همه می‌گم‌ آخه یکی نبود بهش بگه پسره‌ی دیوونه تو اگه به بابام این قضیه رو بگی بعد بفهمه همه ی اینا نقشه بوده که عزیز رو سرکار بزاریم سر از تنمون جدا می کنن که.

اما متاسفانه اون کله شق تر از این حرف ها بود و بعید نبود این کارو بکنه.
بی خیال اون و رفتارش به طرف بچه ها رفتم که دنیا با دیدنم با لحن طلبکارانه‌ای گفت:
– به به خانم چه عجب تشریف فرما شدین!

لبخند ژکوندی زدم و گفتم:
– اوهوم.
کاوه که بلال ها رو روی باربیکیوش گذاشته بود و مشغول پختنشون بود سرش بالا اومد و گفت:
– به اومدی؟ از اون موقع که رفتی اصلا جمع سوت و کوره.
نیمچه لبخندی کنج لبم نشست.
بلالی که دورش سیاه شده بود رو برداشت و داخل ظرفی که حاوی آب نمک و سرکه و آبلیمو بود فرو کرد و پس از آغشته کرد ذرت به اون مایع خوش طعم از آب بیرون کشید و گفت:
– بیا اینو بخور که این بلال خوردن داره دخترررر. بهترینشو برا تو جدا کردم.

لبخندم عمق گرفت و رفتم جلوتر. بلالو از دستش گرفتم و گفتم:
– وای ممنونم کاوه جان.
گازی به بلالم زدم و در حالیکه با لذت دونه های ذرت رو می جویدم به بچه ها که با حالت چپ چپ نگاهم می کردند نگاهی انداختم و گفتم”
– وای عالیه این بچه ها.
در همین حین گوشی آرین زنگ خورد و با ببخشیدی از ما دور شد.

یهو کاترین با اون صدای نکره‌ش عین نخود آش پرید وسط و گفت:
– برای کسی که نخ می ده سفارشی بلال می پزن نه برای ما که یه گوشه نشستیم.

درحالی که سنگینی نگاه امیر رو حس می کردم بی توجه به اون رو به کاترین گفتم:
– نخ دادنم قیافه و جربزه می خواد که هرکسی نداره!

کاترین پشت چشمی نازک کرد و کاوه با خنده گفت:
– بوی دماغ سوخته میاد آبجی!

کاترین برو بابایی نثار کاوه کرد و دوباره کله‌شو کرد تو گوشیش.
کاوه به دنیا که اومده بود برای خودش بلال برداره اشاره کرد واسه بقیه هم ببره و درحالی که به بلالش گاز می زد با شیطنت گفت:
– می گم آیلی؟ همون بسه‌ته یا مال منم می‌خوری؟؟

با دهان باز به جمله ای که گفته بود فکر کردمو گر گرفتم. به چشمایی که ازشون شرارت می بارید زل زدم. منظورشو غیر مستقیم رسوند و فکر کرد من خرم که نفهمم.

عصبانیت تو خونم پمپاژ شد و قبل از اینکه من فرصت کنم بهش بتوپم امیر جلو اومد.
از پشت یقه‌اش رو کشید و بلندش کرد که یکه ای خورد. ایستاد و به سمت امیر برگشت و گفت:
– چیه رم کردی؟ هُش بابا آروم باش.

اما امیر مهلتی بهش نداد و باهاش دست به یقه شد و داد زد:
– از سرشب هی هیچی بهت نمی گم دیگه زیادی داری زر می زنی…
کاترین جیغ کشید و آرامیس و دنیا به سمت پسرها دویدند و من خشکم زده بود. چرا این اتفاقات باید همین امشب می افتاد؟ وای اگه آرین می اومد و علت دعوا رو می پرسید و رابطه‌ی من و امیرو می فهمید چی! به امیر نمی گفت تو رو سننه؟ اون وقت بود که امیرم می گفت:
– زنمه.
و قشقرقی به پا می شد که اون سرش ناپیدا! اگه به بابا می گفت چی؟!

آرامیس بازوی امیرو می کشید و دنیا کمر کاوه رو. امیر بی توجه به حضور ما فحش های رکیکی به کاوه می داد و کاوه فریاد زد:
– خفه شو مردیکه‌ی عوضی تو فکرت خرابه. شعور نداری این فحشارو جلو چهارتا دختر می دی؟
فکر می کنی همه مثل خودتن همزمان با ده تا دختر باشن؟ ذهن مریض تو اینجوریه وگرنه من داشتم با دخترعموم حرف می زدم.

امیر بازوشو از بین دستای ظریف آرامیس بیرون کشید و به سمت کاوه هجوم برد. یقه‌ش رو دوباره اسیر کرد و از بین دندوناش غرید:
– یادت باشه دخترعموی تو اول تو زن منه! بفهم باید چجوری باهاش صحبت کنی وگرنه دهنتو سرویس می کنم‌.

دیگه وایسادن جایز نبود انقدری با هم درگیر شده بودن که آرامیس و دنیاهم از پسشون بر نمیومدن.

جلو رفتم و رو به امیر گفتم:
– امیر خواهش می کنم بس کنید!

امیر بی توجه به من با چشم هایی که آتش درونشون شعله ور بود به کاوه زل زده بود. کاوه به سمت امیر هجوم برد و کمرش از بین دستای دنیا خارج شد.

به خودم اومدم و به سرعت به طرف کاوه رفتم و این بار من کمرش رو گرفتم تا مانعش بشم که با صدای فریاد امیر خشک شدم:
– دستتو بهش نزننننن…

سرم بالا اومد و بی اراده بهش نگاه کردم. صورتش از شدت عصبانیت به کبود شده بود و نفس نفس می زد.

وقتی دید هنوز دستام دور کمرشه و توجهی به حرفش نکردم به سمت ما هجوم آورد و تو یه حرکت اونو از بین دستام بیرون کشید و تا خواست مشت توی صورتش بکوبه صدای آرین مانع شد:
– اینجا چه خبره؟

مشت امیر بین زمین و هوا معلق موند و آرین با تعجب بهمون نزدیک شد و با دیدن قیافه ی پریشون من به طرفم اومد و گفت:
– تو چرا این ریختی شدی؟ چرا شما دعوا می کنین؟

امیر مشتشو به کف دستش کوبید و دستاشو آورد پایین. کاوه خواست چیزی بگه که ملتمسانه نگاهش کردم. انگار نگاهم رو درک کرد که چیزی در اون مورد نگفت. به جاش من گفتم:
– شوخی خَرَکی بین پسرعموها!

آرین خواست دوباره سوال بپرسه که صدای عمه به گوش رسید:
– بچه ها؟؟ بیاین شام!

و من که تو دلم داشتم از عمه تشکر مخصوصی می کردم که مارو از این برحه‌ی خطرناک گذروند رو به بچه ها گفتم:
– آره بچه ها بریم تو دیگه هوا هم سرد شد دیگه حال نمی ده‌.

دخترا هم که مثل سگ از امیر ترسیده بودن فرار و بر قرار ترجیح دادن و حرف منو تایید کردن.

چیزی نگذشت که همه سر میز شام نشستیم تا شام بخوریم. من که اصلا دل تو دلم نبود و از بس استرس داشتم نفهمیدم چی خوردم.
دائم نگاهم به امیر و کاوه بود. گاهی هم آرین! همه‌ش نگران بودم بابا بفهمه. از آرین زیاد نمی ترسیدم چون ازم کوچیک تر بود جرات نداشت به پر و پام بپیچه اما بابا خیلی از این کارا بدش می اومد.

درسته که منو آرامیس رو آزاد گذاشته بود و به طرز پوششمون زیاد گیر نمی داد اما از اینکه دختر بزرگش بره بدون اجازه‌ش صیغه‌ی پسر برادرش، اونم برادری که باهاش سر جنگ داره بشه مشکل داشت.
حالا من هرچقدر بیام قسم و آیه براش بیارم فایده ای نداره که نداره.

با صدای عزیزجون سرم رو بالا آوردم:
– آیلی جان چرا با غذات بازی می کنی مادر؟ یه چیزی بخور جون بگیری!

لبخند پر استرسی زدم و گفتم:
– دارم می خورم عزیزجون. دست گلتون درد نکنه به زحمت افتادین امشب.

عزیزجون چپ چپی نگاهم کرد و گفت:
– ورپریده برا من تعارف می کنه‌. بخور غذاتو می گم. تو که نمی خوری یه نفر دیگه هم نمی تونه بخوره!

با چشمای درشت به عزیز خیره شدم و در حالی که قلبم ضربانش بالا رفته بود با عجز نگاهش کردم که در جواب نگاه مشکوک بابا گفت:
– منظورم خودمم. وقتی نوه هام غذا نخورن منم از گلوم پایین نمی‌ره دیگه.

نفسم رو پر صدا بیرون فرستادم و چیزی نگفتم. اشاره‌ی نامحسوس عزیز به امیر بود!

زیرچشمی نگاهش کردم. عزیزجون راست می گفت.‌.. امیر هم چیزی از غذاشو نخورده بود و بیشتر داشت با غذاش بازی می کرد.
یه لحظه دلم براش سوخت. چرا اینطوری شد امشب؟ اصلا چرا ما دوتا اینجوری شده بودیم؟ دلیل این همه تغییر چی بود؟
من که دیگه فهمیده بودم دلمو بهش باختم اما اون چی…
نکنه اونم…یعنی می شه؟؟

دوباره نگاهش کردم… این بار دقیق تر.
من می تونستم عاشق این پسر چشم و ابرو مشکی با موهای قهوه ایش که کم کم داشت رنگشون می رفت و مشکی می شد با اون لبای قلوه‌ای محشرش بشم؟

می تونستم زور گفتنا و غرور بیش از حدش رو تحمل کنم و دم نزنم؟
کسی از درونم فریاد کشید:
– دیگه حالا داری با اینا فکر می کنی؟ حالا که دلتو بدجور بهش باختی؟ به این مردی که اگه نباشه معلوم نیست توام چی بشی؟

با احساس سوزش لبم به خودم اومدم و دستمو به لبم کشیدم که پر از خون شد. لبخند تلخی روی لبم نشست. انقدر درگیر افکارم بودم و پوست لبم رو کندم که لبم خونی شد.

شام با هر سختی که بود تموم شد و در نهایت با خداحافظی گرمی راهی خونه مون شدیم.

تو راه دائم به اتفاقات امشب فکر می کردم. هرچی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم که چه کاری درسته و چه کاری غلط!
با توقف ماشین پیاده شدیم و

مسیر حیاط تا ساختمونو با سرعت طی کردیم چون آخر شب بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد! وارد خونه که شدیم من با شب بخیری که به مامان و آرا و آرین گفتم به سرعت از پله ها بالا رفتم تا به اتاق گرم خودم پناه ببرم.
وارد اتاقم که شدم در و بستم و به در تکیه دادم. حالم یه جوری بود. مثل پرنده ای که تو قفس حبسش کرده بودن همون حالتی دلم‌گرفته بود و غصه داشتم.

لباسامو بی حوصله از تنم در آوردم و به سمت حموم رفتم. باید یه دوش می گرفتم تا شاید از دست این کلافه‌گی خلاص می شدم.

وارد حموم شدم و زیر دوش که رفتم آرامش ذره ذره به وجودم تزریق شد.
چشمامو بستم و صداش نجواگونه تو ذهن مریضم اکو شد:
– مجبور نیستی از زندگیم بری بیرون…
مجبور نیستی از زندگیم بری بیرون…
مجبور نیستی از زندگیم بری بیرون…

صداش برام مثل لالایی بود. زیباترین و آرام بخش ترین صدایی بود که تا حالا شنیده بودم.

حتی تصورم این بود که صداش به استامینوفن، ژلوفن و صدتا کوفت و زهرمار دیگه گفته بود زکی!

بعد از یه دوش ده دقیقه ای از حموم خارج شدم و لباسامو تنم کردم.

جلو آینه وایسادم و به خودم خیره شدم‌. موهام هنوز نم داشت و دورم ریخته شده بود. صورتم کمی لاغرتر از گذشته شده بود و چشمام… چشمام اون برق سابق رو نداشت.

چشمای آبی که تو فامیل تک و خاص بودن و فقط من و پدرم چشمامون این رنگی بود. با اینکه چشمام آبی بود اما من عاشق رنگ شب چشمای امیر بودم.
اون چشمای مشکیِ نافذ که تا عمق نگاه و قلبم رسوخ می کردند و عجیب دلبری بودند برای خودشون.
صدای قدم هایی که از کنار در اتاقم گذشتند نشون دهنده‌ی این بود که یا آرین و یا آرامیس به اتاقاشون اومدن.
طبقه‌ی بالا کلا مخصوص ما سه تا بود.
سه تا اتاق داشت که بزرگشو من تصرف کرده بودم و اون دوتای دیگه رو آرین و آرامیس.
اتاق من حدودا ۱۵ متر می‌شد. شامل یه تخت دو نفره‌ی بزرگ با روتختیِ کرم، سمت چپ قفسه‌ی کتاب متوسطی که به دیوار چسبیده بود و تا کمی پایین تر از سقف اتاق ارتفاع داشت و پر از کتاب هایی بود که من حداقل عاشق نصفشون بودم.
کلا کتاب زیاد می خوندم مخصوصا رمان و کتاب های ادبی و روانشناسی!
روبروی تختم کمد سفید رنگ بزرگ که پر از لباس های رنگ و وارنگم بود و کنارش میز آرایش سفید و مدرنم که همین امسال سفارش داده بودم قرار داشت.
روش پر از لوازم آرایش و رژ و لاک و… بود.
کنار میز آرایشم قفسه‌ی کفش سفید رنگ به عرض یک و نیم متر که تقریبا بزرگ محسوب می شد و روش کفشامو چیده بودم قرار گرفته بود.

سمت دیگه‌ی اتاق یه آینه قدی لامپی به دیوار نصب شده بود که برای زمانی که عکس می گرفتم از اون استفاده می کردم. علاوه بر زیباییش کار رینگ لایت رو هم می کرد.
بقیه‌ی وسایل اتاق شامل یه مبل بین بگ خوشگل با خز سفید، از اونا که با خیال راحت می‌شه روش خوابید و کلی کیف کرد. این مبلمم خیلی دوسش داشتم و از نظرم راحت‌ ترین مبل دنیا بود.

یه میز تحریر کوچولو هم روبروی تختم داشتم. کلا اتاقم خیلی شلوغ و پر از وسایل مختلف بود. برای همین هم اتاق بزرگه رو من برداشته بودم چون هر چی می خریدم بازم کم بود.

دستمو داخل موهام فرو کردم و لب و لوچه‌مو آویزون کردم. گوشیم روتو شارژ زدم و به سمت تختم حرکت کردم. می خواستم بخوابم به نظرم خواب می تونست درمون دلِ بی قرارم باشه.

پتو رو کشیدم روم و پلک هام روی هم قرار گرفتند. اولین تصویری که پشت پلک هام نقش بست تصویر امیر بود.
لبم رو گاز گرفتم و با خودم فکر کردم حالا که تو دلم اعتراف کردم به خواستن و دوست داشتنش مغزم با جرات بیشتری اونو دائما یادآوری می کرد.

به سمت چپ چرخیدم و پلک هامو روی هم فشردم. این‌قدر با تصویرش پشت پلک هام جنگیدم تا بالاخره خواب بهم غلبه کرد و چشمام گرم شد.

با صدای تقه‌های پی در پی که به در اتاق می خورد چشمام رو باز کردم و گفتم:
– کیه؟

درباز شد و آرامیس سرک کشید و با هیجان گفت:
– آجی پاشو باید بریم.
– متعجب نگاهش کردم و گفتم:
– چی شده؟

– پاشو بیا بریم تو راه بهت می گم.
هول از جا برخاستم و گفتم:
– حداقل بگو چه خبر شده؟

اما اون زودتر از این که من جمله مو بگم از اتاق خارج شده بود. قیافه ی بهم ریخته و گرفته و صدای پر از اضطرابش وحشت به جونم انداخت.
به سرعت چندتا لباس دم دستی تنم کردم و از اتاق خارج شدم.

مسیر پله ها رو با عجله طی کردم و به پایین که رسیدم صدامو انداختم توی سرم و گفتم:
– آرا… آرا؟ کدوم گوری رفتی پس؟

کلافه نگاهی به سرتاسر خونه انداختم. خونه تمیز و مرتب و عاری از هر کثیفی بود. صدای تیک تاک ساعت سکوت خونه رو می شکست.
آرامیس با لقمه‌ای توی دستش از اتاق خارج شد و درحالی که لقمه رو تو دست چپم می گذاشت، گفت:
– آماده شدی؟! بیا بریم.
بعد هم دست منی که از شدت استرس یخ شده بود رو کشید و گفت:
– بیا بریم آژانس منتظره.

مثل عروسکی به دنبالش کشیده می شدم بدون اینکه بدونم داریم کجا می ریم. بالاخره چند قدم مونده به در حیاط ایستادم و این بار من دست اونو کشیدم که به طرفم برگشت و من با لحن کاملا عصبی گفتم:
– می‌شه یه دقیقه بنالی ببینم چی شده؟

هیچ چیز تو دنیا از بی خبری بیشتر عذابم نمی‌داد. آرامیس هم که با این رفتارش دقیقا داشت روی اعصابم یورتمه می‌رفت.

چندبار پلک زد و یهو گفت:
– بابا…

چشمام درشت شد و گفتم:
– بابا چی؟

– بابا تصادف کرده رفته.

با دهن باز بهش نگاه کردم و گفتم:
– شوخی می کنی!
عاقل اندر سفیهانه نگاهم کرد و دستمو گرفت و گفت:
– آجی تو رو خدا بیا بریم مامان منتظره باید یه سری وسیله براش ببریم.

بی حرف پشت سرش راه افتادم و سوار پراید سفید رنگ شدیم. کیفم رو روی روکش های طوسی صندلی عقب گذاشتم و در حالی که با حال اسفباری به لقمه‌ی دستم خیره بودم گفتم:
– الآن بابا چش شده؟ یعنی… منظورم اینه که…

اینقدر یهویی این اتفاقات افتاده بود که کلمات رو گم کرده بودم و نمی دونستم چی باید بگم.

انگار آرامیس حالم رو درک کرد کا دست یخم رو توی دستش گرفت و گفت:
– آجی قربونت برم برا همین چیزی بهت نمی گفتم دیگه. فداتشم لقمه‌تو بخور یکم جون بگیری! رنگت عین گچ شده.

وقتی دید موعظه هاش فایده ای نداره و من هنوز خشکم زده ادامه داد:
– بابا فقط یه دست و یه پاش شکسته. الان دارن دست و پاش رو گچ می گیرن مامانم گفت بریم براش کارت ببریم تا واسه هزینه‌ی بیمارستان به مشکل نخورن.
با فهمیدن اینکه بابا فقط دست و پاش شکسته و مشکل دیگه ای نیست لبخند کم جونی روی لبم نشست و گفتم:
– من فکر کردم چیز بدتری شده.

آرامیس ابروهاش رو با نشونه‌ی نه بالا انداخت. به لقمه‌م زل زدم و اشتهام باز شد. گازی به لقمه‌ی نون و پنیر و سبزیم زدم و رو به آرا گفتم:
– مرسی بابت لقمه عالی شده.

– نوش جونت.
مسیر چند دقیقه‌ایه خونه تا بیمارستان با تموم استرسی که مثل خوره به جونم افتاده بود به اندازه‌ی چند ساعت برام طول کشید.

کرایه تاکسی رو حساب کردم و همراه آرامیس از تاکسی پیاده شدم. به سمت بیمارستان راه افتادیم و من هم زمان اطراف رو نگاه می کردم که اگه مامان تو حیاط بیمارستان باشه ببینمش اما خبری نبود.

دست آرامیس رو توی دستم گرفتم و گفتم:
– یکم زودتر من بدجور نگرانم.
آرامیس در جواب حرفم فقط سرش رو تکون داد. مشخص بود اونم نگرانه. اینو از چهره‌ی مضطرب و رنگ پریده‌ش می فهمیدم.
مثلا می خواست واسه من ادای بزرگارو دربیاره و بگه من خوبم و به روی خودش نیاره که داره از نگرانی دق می کنه.
اما من می دونستم دردونه‌ی بابا چجوری دلتنگ و نگران باباش شده‌ و آروم و قرار نداره.

وارد بیمارستان که شدیم با برخورد هوای گرم به صورتم حس خوبی بهم منتقل شد که تغییری تو چهره‌م ایجاد نکرد چون دیگه نایی برای لبخند زدن نمونده بود.

نفس سنگینم رو پرصدا بیرون فرستادم و با انگشتای یخ زده‌م بند کیفم رو لمس کردم. کمی روی شونه‌م جابه‌جاش کردم و به سمت پذیرش راه افتادم. آرامیس هم با همون حالت سردرگمی پشت سرم می‌اومد.
روبه‌روی زنی که موهای قهوه‌ایش صورت گردش رو قاب گرفته بود ایستادم و با صدایی که به زور از لابه‌لای تارهای صوتیم بیرون اومد گفتم:
– ببخشید اتاق آقای ایزدی…

نگذاشت حرفم تموم بشه و با صدایی که کمی از حد نرمال کلفت تر بود گفت:
– همون آقایی که دست و پاشون شکسته؟

تو چشمای قهوه‌ایش زل زدم و گفتم:
– بله.
– اتاق ۲۳۴.
سرم رو به نشونه‌ی تشکر براش تکون دادم و بی طاقت به سمت راهروی طویل روبروم رفتم.
مسیر تاریک راهرو تن لرزونم رو به وحشت می انداخت.
فقط خدا می دونست چقدر از محیط بیمارستان بدم می اومد! یه محیط سرد، خشک، وحشت آور ، بدبو و کثیف…

با اینکه دختر نترسی بودم و از چیزی ابایی نداشتم اما می تونستم اعتراف کنم که طاقت دیدن گریه‌ و زجرکشیدن کودکی یا عجز پیرزن یا پیرمردی رو که از شدت ناتوانی رنجور شدند ندارم.

انقدری رفتم و رفتم که بالاخره با دیدن شماره‌ی ۲۳۴ لبخند به لب های خشکیده و بی جونم برگشت. لب هام اندکی کش اومد و رو به آرامیس گفتم:
– اوناهاش اونجاست!

به سمت در اتاق ۲۳۴ هجوم بردیم و با تقه ای به در، درو باز کردیم. با باز شدن در و دیدن بابا تو اون وضعیت دستم از روی دستگیره‌ی در رها شد و کیفم از روی شونه‌م سر خورد و جایی نزدیکی آرنجم متوقف شد.

بابا که روی تخت سفید بیمارستان دراز کشیده بود و سر بانداژ شده و صورت زخمی و خونیش، دست و پای گچ گرفته شده‌ش و اون نگاه مظلومش باعث شد دلم آتیش بگیره.

قبل اینکه بیام فکر می کردم با دیدن بابا آروم بشم اما اصلا فکر نمی کردم دیدنش تو این وضعیت این قدر وحشتناک باشه برام و به این نتیجه رسیدم که دیدن درد کشیدن پدر و مادر جزو زشت ترین صحنه‌های دنیاست!

وقتی که اونا درد می‌کشن و تو کاری از دستت ساخته نیست.
مامان کنارش روی صندلی نشسته بود و آرین هم اون طرف دست به سینه ایستاده بود.

اون طرف اتاق هم یه تخت خالی وجود داشت که بیماری روش وجود نداشت.
آرامیس زودتر از من و بی قرارتر جلو رفته بود و بابا رو بغل کرده بود و با گریه یه چیزایی رو کنار گوشش می گفت.
با صدای گریه های اون بود که به خودم اومدم و در اتاق رو بستم.
کیفم رو روی شونه‌م انداختم و به سمت مامان و بابا حرکت کردم. کنار مامان وایسادم و دستشو تو دستم گرفتم. بغض بدی که به گلوم چنگ می زد اجازه‌ی حرف زدن بهم نمی‌داد.

اما نگاه سرخ مامان سعی داشت آرامش رو هرجور شده به آسمون ابریِ چشمام که بدجور هوس باریدن کرده بود منتقل کنه.

نفس عمیقی کشیدم و بغضم رو قورت دادم. من نباید گریه می کردم… اگه من گریه می کردم پس آرامیس و آرین چیکار می کردن.

من به عنوان عضو بزرگ خانواده باید خوددارتر می بودم. آرامیس پس از دقایقی از بابا جدا شد و حالا نوبت من بود. جلوتر رفتم و کنار تختش وایسادم. با صدای مرتعشی گفتم:
– سلام باباجون.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا