آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت 99

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

خاله شهره همیشه واسه ی من منبع آرامش بود

مگه میشد دوستش نداشته باشم

همیشه واسه ی من خاص بود خیلی زیاد

نمیدونم چقدر گذشته بود که تو افکار خودم غرق شده بودم

که صدای مامان بلند شد :_ آرمین دیروز با بابات صحبت کرده

به مامان زل زدم و گفتم :
_ درمورد چی باهاش صحبت کرده بود ؟!
_ درمورد اتفاق هایی که این مدت افتاده بود باهاش صحبت کرده و گفته دوست داره هر چه زودتر ازدواج کنید اینطوری واستون بهتر هستش
چشمهام گرد شد
_ واقعا ؟
_ آره
_ من نمیدونستم آرمین با بابا صحبت کرده مامان اصلا از هیچکدوم اینا هیچ خبری نداشتم مامان
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ میدونم
ساکت شده بودم آرمین دوست داشت هر چ زودتر بریم سر خونه زندگیمون پس چرا به من نگفته بود حسابی بابت این قضیه شوکه شده بودم چون اصلا خبر نداشتم ، منم دوست داشتم باهاش زندگیم رو شروع کنم اما میترسیدم بنظرم هنوز آمادگیش رو نداشتم …
_ نورگل
_ جانم مامان
_ خوبی ؟
_ آره
_ ببینم نورگل تو از چیزی میترسی ؟!
_ نه اصلا
_ مطمئن باشم ؟!
_ آره
دوست نداشتم مامان بفهمه میخواستم با خودم کنار بیام بلاخره آرمین شوهرم بود و این ترس باید کنار گذاشته میشد اینطوری نمیتونستم همیشه با ترس و لرز زندگی کنم پس باید به زندگی عادی ک داشتم برمیگشتم خیلی خوب میشد
صدای مامان بلند شد :
_ میری اتاقت ؟
_ آره
بعدش رفتم سمت اتاقم میخواستم یکم تنها باشم خوب فکر کنم نیاز داشتم به این تنهایی …

_ نورگل

خیره به آرمین شدم و گفتم ؛

_ جان

_ خوبی ؟!

_ آره

_ پس چرا گرفته هستی چیزی شده ؟!

_ نه

نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی حالم گرفته بود اما سعی داشتم تا جایی ک میشه به روی خودم نیارم اینطوری خیلی بهتر بود و میشد بعضی چیز ها رو فراموش کرد بنظرم گاهی باید این شکلی کرد

نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که اسمم رو صدا زد :

_ نورگل

_ جان

_ حسابی گرفته هستی بهم بگو  چیشده میخوام بفهمم خوبی یا نه

خندیدم :

_ نگران من نباش حالم خوب هستش اما راستش یکم میترسم !

_ از چی ؟

_ اینکه قرار هستش به زودی ازدواج کنیم و باعث ترس من میشه

چند ثانیه ساکت شده داشت به من نگاه میکرد بعدش با صدایی خش دار شده گفت :

_ چرا میترسی ؟

_ نمیدونم

میدونستم اما در اصل روم نمیشد چیزی بهش بگم ، اسمم رو صدا زد :

_ نورگل

_ جان

_ بگو

خجالت زده گفتم :

_ اتفاق های اون شب همیشه باعث ترس من میشه واسه ی همین من خیلی زیاد میترسم

دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و با صدایی خش دار شده گفت :

_ نیاز نیست بترسی من تا خودت نخوای اصلا بهت دست نمیزنم نورگل مطمئن باش

از خجالت داشتم آب میشدم دوست نداشتم آرمین احساس بدی پیدا کنه

اشک تو چشمهام جمع شد :

_ ببخشید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا