آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 27

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

آب دهنم رو به سختی قورت دادم. سعی کردم به خودم مسلط بشم و به این راحتی با دوتا جمله‌ی فدایت شوم وا ندم.
منم مثل خودش کمی به سمتش خم شدم و درحالی که با نگاهم اطرافمو می پاییدم که کسی متوجه حرکتم نشه دستمو به سمت یقه‌ی لباسش بردم و درحالی که یقه ش رو صاف می کردم، دلبرانه و با ناز لب زدم:
– لازم نیست بگی چون…

نگاهمو بالا آوردم و بی پروا تو نگاه مغرورش زل زدم:
– همه اینو می گن!

پوزخندی گوشه‌ی لبش نشست. دستمو که آزادانه کنارم افتاده بود به طور نامحسوس توی دستش گرفت و درحالی که لحظه به لحظه فشار دستش بیشتر می شد با لبخندی که فقط من عصبانیتش رو درک می کردم گفت:
– همه گه می خورن درباره‌ی دخترعموی من اظهار نظر کن!

لبخند حرص درآری زدم و گفتم:
– دستمو کندی!

خواست چیزی بگه که صدای آرین از پشت سرم باعث شد دستم رو رها کنه!
– آیلی اینجایی؟!

دستش به طور نامحسوس دور شونه‌م حلقه شد و من با لبخند رو بهش چرخیدم و گفتم:
– اوهوم. داشتم با پسرعموی جدیدمون آشنا می شدم. معرفی می کنم…

دستمو به سمت امیر گرفتم و گفتم:
– امیربهادر.
به آرین اشاره کردم و گفتم:
– آرین جان داداشم!
امیر ابروهاش بالا پرید و متفکر به دستش که دور شونه های من حلقه شده بود نگاه اجمالی انداخت و گفت:
– آها.

دستش رو به سمت آرین دراز کرد و گفت:
– خوشحالم از آشناییتون.

آرین که مشخص بود از امیر خوشش اومده دستش از دور شونه‌هام باز شد. دستش رو تو دست امیر گذاشت و با لحن صمیمی گفت:
– منم خوشبختم پسرعمو.

بالاخره بعد از مراسم معارفه به سمت مبل ها هدایت شدیم و روی اونا نشستیم. من و آرامیس کنار هم بودم و آرین اون طرف تر روی مبل یه نفره نشسته بود و مامان و باباهم کنارهم بودن.
امیربهادر با فاصله‌ی زیاد از من به اندازه‌ی چند مبل نشسته بود و پا روی پا انداخته بود. همه چیز تا اینجا خوب پیش رفته بود به جز یه چیز.

نزدیکی بیش از حد اون دختره که حالا فهمیدم دختر عمو مهرانه رو اعصابم خط می انداخت!

با حرص نگاه ازشون گرفتم و به دستام زل زدم. داشتم فکر می‌کردم چطوری خودمو به امیر نزدیک کنم که…

یهو به خودم اومدم و دوباره ذهنم پر از سوال شد. چرا می خواستم خودمو به امیر نزدیک کنم؟ چرا به خاطر نزدیکی اون دختره به امیر داشتم حسادت می کردم؟

چرا قلبم انقدر تند می تپید؟؟
لبم رو گاز گرفتم احتمالا این فکرا و سوالایی که جوابی براشون نداشتم می خواستن دیوونه‌م کنن!

با صدای عزیزجون رشته‌ی افکارم پاره شد:
– خب همگی خوش امدید. خیلی خوشحالم که بعد از سال ها همه مون دوباره دور هم جمع شدیم و من قبل از اینکه از دنیا برم یا بار دیگه همه‌ی بچه هامو کنار هم ببینم و چه حسی بهتر از اینه؟
میلاد جان پسرم ازت ممنونم که نذاشتی آرزو به دل بمیرم.

بابا بین حرفش اومد و با تشر گفت:
– مادر من این حرفا چیه؟ شما تاج سر همه‌مونی!

عزیز لبخند مهربونی به دردونه‌ش زد و گفت:
– همین امشب دلم می خواد تمومش کنید هرچی بحث و کلکل و جنجاله! دیگه کافیه این همه سال ازهم دور بودید اونم به خاطر مال کثیف دنیا!

عمه مونس هم به تایید حرف عزیز گفت:
– مامان راست می گه. بریزید دور کینه و کدورتارو.

بالاخره بعد از کلی حرف بابا و عمو محمد رو به زور بلند کردن تا همو بغل کنن و باهم آشتی کنن. صحنه‌ی جالبی بود. دوتا مرد مغرور به زور داشتن همو بغل می کردن.
بغل که چه عرض کنم بیشتر بدناشون باهم برخورد داشت ولی همین حرکت کوچیک هم یه پوئن مثبت حساب می شد.

بعد از لحظاتی از هم جدا شدند و هرکدوم به سرجاهای خودشون برگشتند. بابا که قیافه‌ش خوب بود و مشخص بود از این صلح خوشحاله اما قیافه ی عمو محمد زیاد راضی به نظر نمی رسید.
با صدای آرامیس بی خیال اون دو نفر شدم و گفتم:
– جونم؟
– بچه ها می گن ما جوون ترا بریم تو حیاط.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
– بریم بهتر از اینجاس حوصله‌م داره سر می ره.

هر کدوم تکه ای از وسایلی رو که برای بیرون احتیاج داشتیم برداشتیم و بیرون رفتیم. قسمتی از حیاط بین درختان تنومند و زرد رنگ تخت چوبی به چشم می خورد. دنیا و کاوه جلو افتادند و درحالی که به طرف تخت می رفتن دنیا به سمت ما برگشت و گفت:
– این تخت عالیه به نظرم بیاین همینجا بشینیم.

همه موافقت کردند و به طرف تخت چوبی بزرگ رفتیم. پسرها حصیر رو روی تخت پهن کردن و چند پتو مسافرتی رو روی حصیر انداختن که نرم باشه.
کاوه منو صدا زد و گفت:
– آیلی چرا وایسادی؟ بیا دیگه سرده سرما می‌خوری ها.

خم شدم و مشغول در آوردن کفشام شدم و گفتم:
– میام…
حرفم کامل نشده بود که صدایی از کنارم باعث شد صاف بایستم:
– آیلی سردش نیست. مگه نه؟

امیر در حالی این سوال رو می پرسید که با جدیت به چشمام نگاه می کرد. مگه جرات داشتم بگم نه؟!
لبخند تصنعی زدم و درحالی که از شدت سرما آرواره هام داشت به لرزش در می اومد گفتم:
– نه زیاد سرد نیست.

احساس کردم پوزخندی روی لبای کاوه نشست اما دیگه چیزی نگفت.

بالاخره همه کفشامونو در آوردیم و دور هم نشستیم. ترتیب نشستنمون طوری بود که دخترا یه طرف بودن و پسرا یه طرف. روبروی ما به ترتیب امیر، آرین، ارشیا و کاوه نشسته بودن و سمت ماهم به ترتیب کاترین، دریا، دنیا، من و آرامیس نشسته بودیم.

من دقیقا روبروی کاوه و ارشیا بودم و امیر هم روبروی کاترین. از شدت حرص پوست لبم رو جویدم. من می خواستم جلوی امیر بشینم‌ که اون عوضی خودشو چپوند گوشه‌ی تخت و دیگه چاره‌ای نداشتم.

انقدر حرص خوردم که اصلا نفهمیدم چرا دختر بیچاره رو الکی الکی دارم فحش می دم!
کاوه دوتا قلیونی که از قبل آماده شده بود رو گذاشت وسط و گفت:
– تو این هوا فقط قلیون می چسبه!

ارشیا هم به پیروی از اون با به به و چه چه نی قلیون رو برداشت و شروع کرد به کشیدن‌.
کاوه بلند شد و گفت:
– من برم یه آتیش مشتی درست کنم سیب زمینی آتیشی و ذرت بخوریم. نظرتون خانما؟؟

من که عاشق این دوتا بودم با ذوق دستامو بهم کوبیدم و گفتم:
– وای دمت گرم. من بدجوررر موافقم!

کاوه خندید و گفت:
– ایول. تو که راضی باشی همه راضین انگار!

بعد هم بلند شد تا بره منقلو آماده کنه. چند لحظه به جمله‌ش فکر کردم و با فهمیدن منظورش لبم رو گاز گرفتم.
ارشیا نی قلیون رو به سمت امیر گرفت و گفت:
– بگیر سلطان! نوبت توا.

امیر بی تعارف نی قلیونو گرفت و با اون ژست های مکش مرگ مای مخصوص خودش پکی زد. نگاه ازش گرفتم تا بیشتر از این دلم براش ضعف نره!
به سمت دنیا که حسابی تو گوشیش غرق بود برگشتم و گفتم:
– خب دنیا جون چه خبر؟

دنیا سرش بالا اومد. چندلحظه نگاهم کرد تا جمله‌م رو هضم کنه و سپس گفت:
– آها. هیچی عزیزم دارم با عشقم چت می کنم.

ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
– اوه یس!
– آره.
بعد درحالی که تند تند داشت ویژگی های دوست پسرشو می گفت وارد گالریش شد و چندتا عکس آورد جلوم و گفت:
– وای ببینش چه جیگریه!

توی عکس یه پسر با دماغ عملی و فیس متناسبی رو می دیدم اما ننی دونم چرا اصلا ازش خوشم نیومد.
لبخندی بهش زدم و رک گفتم:
– اونقدرام جیگر نیستااا!

یه نگاه چپی بهم انداخت و گفت:
– من که بدجور می خوامش.

سقلمه ای بهش وارد کردم و با خنده گفتم:
– تو چقدر شبیه پسرا حرف می زنی دختررر! یهو ترسیدم ازت.

اونم خندید و گفت:
– جووون تورو هم می خوامت. آخه خیلی خوشگلی!

می دونستم شوخی می کنه برا همینم نیشگونی از بازوش گرفتم که با ادا اصول شروع کرد به آخ و اوخ کردن.
از شدت خنده لبمو گاز گرفتم که با دیدن نگاه های عجیب پسرا دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و قهقهه زدم.

اونا متعجب به من خیره شده بودند که می خندیدم و نگاه پر غضب دنیا که روی من بود.

در واقع نوع آخ گفتن دنیا منو یاد فیلمای مثبت هیجدهی انداخت که قبلا می دیدم اما بعد از قضیه‌ی دزدیده شدنم توسط زانیار توبه کرده بودم که کارای بد و منفی گذشته مو بندازم دور و…

دستمو به نشونه‌ی عذرخواهی آوردم بالا و خنده مو برای لحظاتی متوقف کردم.

از فکرای مزخرف و چرتم پیشتر خنده م گرفت و درحالی که لبامو از شدت خنده روی هم محکم فشار می دادم تا دوباره منفجر نشم با نگاه خیره‌ی امیر مواجه شدم.

بالاخره بعد از چند لحظه خنده م قطع شد و لبخند پرعشوه‌ای نثار امیربهادری که محو خنده‌ی من شده بود کردم و نگاه ازش گرفتم.

کاوه بعد از ردیف کردن منقلش سرجاش نشست و قبل از برداشتن نی قلیون به طرف ما گرفت و گفت:
– خانما نمی کشین؟

چشمام برق زد و بی تعارف دستم رو جلو بردم و گفتم:
– چرا که نه!

کاوه جفت ابروهاش بالا پرید و گفت:
– خوشم میاد آیلی از همه‌تون پایه تره.
نیشمو باز کردم و گفتم:
– بعله همینه که هست!

به پشتی تخت تکیه زدم و نی قلیون رو بین لبام گرفتم. قبلا چندبار به لطف کامیار تجربه‌ش کرده بودم و ازش خوشم اومده بود.

گاهی برای تفریح و تنوع خوب بود. البته از مضرات زیادش برای خانم ها خبر داشتم مثل تاثیر زیادی که در ناباروری داره و یا سرطان ریه و از همه مهم تر خراب شدن پوست!
اما هر دو سه ماهی یک بار از نظرم ایرادی نداشت.

اینم اثرات همنشینی با کامیار بود دیگه. کامیاری که یه روز بی هوا مثل یه حباب اومد تو زندگیمو بعد خیلی یهویی ترکید و از زندگیم محو شد. البته خداروشکر که محو شد.

وضعیت بیشتر آدمایی که میان تو زندگیمون همینه. اونا در اصل مثل یه حبابن که پایداری و ماندگاریشون خیلی کمه و نباید به هرکسی که وارد زندگیمون می شه دل خوش کنیم.
چون ممکنه هرلحظه بترکن و ما بمونیم با جای خالی‌ای که دیگه با هیچی پر نمی‌شه.
کاش به حبابای زندگیمون بها ندیم و زیاد از حد واسه خودمون بزرگشون نکنیم. چون ممکنه یه روز با ترکیدنشون کل دنیای ماهم بترکه و نابود شه!

ماهرانه پکی به قلیون زدم و دودشو بیرون فرستادم. این ماهر بودن رو هم از صدقه سری کامیار داشتم. حتی می تونستم دودها رو به شکل حلقه بدم بیرون!

یادمه بار اولی که قلیون کشیدم چقدر حالم بد شد و سرم درد گرفت حتی کارم به بیمارستان کشید اما بعدش رفیق بازیای کامی رو منم اثر گذاشت و منم از قلیون کشیدن خوشم اومد.

کامی هم برام سنگ تموم گذاشت و نحوه ی حلقه در آوردن دودا رو بهم یاد داد تا پزشو به رفیقام بدم.
یادمه اونجا چقدر از این که می تونم دودا رو حلقه دربیارم خوشحال بودم اما الان دیگه برام عادی شده بود.

دوباره پکی به قلیون زدم و این بار دوداشو به صورت حلقه بیرون فرستادم که دنیا که کنارم نشسته بود سوتی زد و ایول گفت. نگاه همه به سمت من معطوف شد و من نی قلیونو از بین لب هام در آوردم و گفتم:
– ما اینیم دیگه!

کاوه با کنجکاوی پرسید:
– خیلی جذاب می شی تو دختر! حلقه در آوردنو از کجا یاد گرفتی؟؟

نگاه اجمالی به جمع انداختم و اون وسط نگاه سرکشم روی امیر سنگینی کرد. اخماش به شدت درهم تابیده بود و دستاش مشت شده بود. وا! این چش بود دیگه؟؟
حینی که می خواستم نگاهمو ازش بگیرم نگاهم رو غافل گیر کرد. چشمای سرخش تو اون تاریکی ترسناک به نظر می رسید. به سختی نگاه ازش گرفتم.
قبل از اینکه من بتونم پاسخی به سوال کاوه بدم آرامیس با هیجان گفت:
– از کامیار. تازه روز اولی که قلیون کشیده بود انقدر حالش بد بود که کامیار بردش بیمارستان… ولی بعد که باهم می رفتن بیرون آجی هم می کشید و…

یهو دهنش رو بست و ساکت شد. انگار فهمید که چه غلطی کرده. فهمید که نباید بی موقع دهنشو وا می کرده و هر خزعبلاتی که به ذهنش اومده رو بیان کنه اما دیگه دیر شده بود.
چشمای سرخ امیر که طوفانی شده بود و رگ های برجسته‌ش منو می ترسوند.

همه می دونستن منو امیر نامزدیم اما به خاطر آرین هیچ کس به روی خودش نمی آورد.
همه می دونستن نباید کنار اسم من اسم مرد دیگه ای می اومد حداقل جلوی امیر! اما اومد و من چطوری می خواستم نگاه خصمانه‌ی امیرو تحمل کنم؟!
از قدیم‌ گفتن لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود!
آخه بچه تو رو چه به پریدن وسط حرف بزرگترا؟؟!

کاوه دوباره پرسید:
– کامیار کیه؟؟
و من تو دلم غریدم:
– خفه شو! به توچه که کامیار کیه؟ به تو چه که من از کجا قلیون کشیدن یاد گرفتم؟

اما در جوابش نی قلیون رو با دستایی که نامحسوس می لرزید به سمتش گرفتم و گفتم:
– بگیر بکش!
تا کاوه خواست چیزی بگه نی از دستم قاپیده شد. امیر بود که با خشم نی رو از دستم کشیده بود و گذاشت بین لباش و محکم پک زد.
دیگه کسی چیزی نگفت و وقتی کاوه گفت:
– بلالا و سیب زمینیا رو تو خونه جا گذاشتیم.
من داوطلبانه برخاستم و گفتم:
– من می‌رم میارم.

کاوه خواست بگه زحمتت می شه که گفتم:
– نه می رم.
کفشامو پوشیدم و به سمت ساختمون راه افتادم. صدای آرامیس رو از پشت سرم شنیدم:
– آجی وایسا منم بیام.

بی توجه بهش قدمامو تند تر کردم که صداشو از پشت سرم شنیدم:
– آجی تو روخدا.
بازم توجهی بهش نکردم که بعد از لحظاتی خودشو رسوند کنارم و با لحن نادمی گفت:
– ببخشید تو رو خدا آجی من منظوری نداشتم!

متوقف شدم و به سمتش چرخیدم و گفتم:
– باشه من که چیزی نگفتم!
چشماشو مظلوم کرد و گفت:
– آخه… ناراحت شدی از دستم.
دستشو توی دستم گرفتم و گفتم:
– نه بابا بیا بریم بلالا رو بیاریم. گور بابای همه شون!
آرامیس خندید و باهام همراه شد. بعد از برداشتن مشمای بلال و سیب زمینی از خونه خارج شدیم. سرمای هوا که به تنم اصابت کرد لرزی کردم و تموم پوست بدنم دون دون شد. آرامیس نگاهی بهم انداخت و گفت:
– سردته آجی؟
سرم رو به نشونه‌ی مثبت تکون دادم که گفت:
– البته هوا خیلی سرده امشب!
– نه اونقدرم سردم نیست لباس گرم دارم ولی یهو لرز کردم. بیا تندتر بریم برسیم به بچه ها.
قدم هامو تندتر برداشتم و درحالی که به بلال ها نگاه می کردم دهنم آب افتاد.
همین طور که تو فکر هرچه سریع تر درست کردن و خوردنشون بودم داشتم فکر می کردم من یک شکمو هستم!
خواستم سرم رو بالا بیارم که مستقیم به جای سفت و سختی برخورد کردم. چون سرم محکم با جسم سفت و سنگی روبروم برخورد کرده بود گیج می رفت. سرم رو بالا آوردم و نگاه حیرونم تو نگاه خشمناک امیر نشست.
تو چشماش زل زده بودم که مشمای بلال از دستم کشیده شد و آرامیس در حالی که از ما دور می شد گفت:
– من اینارو می برم آجی!
من که هنوز گیج و منگ بودم و جمله‌ی آرامیس رو درک نکرده بودم وقتی دست داغ امیر دست یخم رو چسبید و کشیدم به سمت درخت های اون طرف حیاط به خودم اومدم و گفتم:
– هی کجا می بری منو؟
امیر اما بی توجه به من فقط دستم رو می کشید. بالاخره با رسیدن به جایی میون چندتا درخت که تقریبا فضا رو بسته تر کرده بودن وایسادیم.
هلم داد سمت درختا و بی طاقت دستاشو فرو کرد تو موهاش.
با تعجب به حرکاتش نگاه می کردم و نمی فهمیدم چش شده!
بهش نزدیک شدم و دستمو روی شونه‌ش قرار دادم و گفتم:
– اَ… امیر حالت خوبه؟!

تکونی خورد و دستمو از شونه‌ش جدا کرد و گفت:
– نه!

بی معطلی پرسیدم:
– چته؟؟ نگرانت شدم!

یهو بهم نزدیک شد و فکم رو چسبید و از بین دندوناش غرید:
– چرا؟ چرا تو باید نگرانم بشی؟

با چشمان گرد شده بهش زل زدم که دستشو از فکم جدا کرد و دوباره کلافه داخل موهاش دست کشید که ته دلم قیلی ویلی رفت.
خواستم بگم نکن لامصب. هی با دل من بازی نکن! اما متاسفانه به جای اون گفتم:
– چرا وحشی بازی درمیاری؟ اصلا به درک که حالت بده. اصلا… اصلا به من چه! دیگه نگرانت نیستم.

بعدم راه افتادم تا از اونجا دور شم که دستم رو گرفت و کشید که مستقیم برخوردم به سینه‌ش.

بوی عطرش که به مشامم خورد هوش از سرم پروند. چشمام خمار شد و ضربان قلبم منظم. این هوای سرد در کنار آغوش داغ امیر زیباترین پارادوکس دنیا بود!

صدای گرفته از عصبانیتش رو شنیدم:
– تو باید نگرانم بشی… باید!

شصتشو روی لبم کشید و در حالی که به روبرو خیره شده بود گفت:
– باید به همه اعلام کنیم تو نامزد منی!
حتی بابات و داداشتم باید بدونن قضیه رو!
با چشمای گرد شده نگاهش کردم و انگشتمو روی لبش گذاشتم:
– هیششش! اصلا نباید بابام از این قضیه بو ببره. اگه بفهمه من بدون اجازه‌ش صیغه‌ی تو شدم منو می کشه تو رو هم…

بین حرفم اومد و گفت:
– غلط می کنه!

در حالی که از پشتیبانیش قلبم لرزیده بود اما اخمی کردم و گفتم:
– درمورد بابام درست حرف بزن بی ادب!

پوفی کشید و گفت:
– هر کس بخواد به تو آسیب برسونه من دیگه احترام حالیم نمی‌شه.

لبخند محوی نثارش کردم. دستمو به سمت ته ریش تازه در اومده‌ش بردم و لمس کردم و گفتم:
– چرا همه باید بفهمن من و تو نامزدیم؟ مگه قرار نیست این نامزدی بهم بخوره؟ مگه قرار نیست تموم بشه بره پی کارش؟؟

دستمو نوازش وار روی صورتش تکون دادم و ادامه دادم:
– من که قراره دیر یا زود از زندگیت برم بیرون پس این همه جلز و ولز برای چیه؟؟

سیبک گلوش بالا و پایین شد و با صدای خش دارش گفت:
– مجبور نیستی از زندگیم بری بیرون!

من داشتم درست می شنیدم؟؟ من مجبور نبودم برم بیرون؟ یعنی چی الان؟
منظورش این بود که نمی خواد نامزدیمون بهم بخوره؟
– منظورت چیه؟
دوباره حالت جدی به خودش گرفت و گفت:
– من نمی تونم مثل شلغم اونجا بشینم و توام با پسرا هرهر و کرکرت به راه باشه!
اونا باید بفهمن اسم یه مرد تو شناسنامته! هرچند اون کاوه‌ی عوضی با وجود اطلاعش از اینکه تو زن منی! بازم لاس می زنه و سواستفاده می کنه از این قضیه!

یه جوری گفت تو زن منی که نزدیک بود از شدت ذوق داد بزنم. چیزی درونم تکون خورد و انگار داشت یه سری چیزا برام واضح تر می‌شد.
کم کم داشتم متوجه علت تپش غیرعادی قلبم هنگام دیدن امیر می شدم. دلیل یخ شدن دستام و گر گرفتن صورتم، دلیل آرامشی که کنارش به وجودم تزریق می شد و از همه مهم تر حسی که اون به وجودم منتقل می کرد قابل مقایسه با هیچ حسی نبود.
دیگه فهمیده بودم ته دلم لرزیده.
بدجوری هم لرزیده بود برای این مردی که جزو بهترین مردهای این روزهای من بود! برای این مرد سفت و سخت و سنگی که انقدر غرور داشت که غیرمستقیم می گفت بمون. برای مردی که غیرت از وجودش می بارید و تا حالا هم که خودشو نگه داشته بود تا از هجوم رگ های متورمش نترکه زیاد بود.

برای اینکه کمی اذیتش کنم گفتم:
– اما محض یاد آوری باید بگم که اسم هیچ مردی تو شناسنامه‌ی من نیست جناب تهرانی!
با چشم های وحشتناکش نگاهم کرد و از بین دندوناش غرید:
– لازم باشه می‌ره!
– چی؟
– اسمم تو شناسنامه‌ت!
چند لحظه مثل برق گرفته ها نگاهش کردم که سریع بحث رو عوض کرد و گفت:
– بهتره زودتر این قضیه رو به بابات بگیم من دیگه حوصله‌ی پنهون کاری ندارم.

-فکرشم نکن!
– وقتی من چیزی می خوام همون می‌شه هنوز اینو نفهمیدی؟
چپ چپی نگاش کردم و گفتم:
– منم وقتی چیزیو نخوام نمی‌شه هنوز نفهمیدی؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا