آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 121

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

میدونستم باید برگردم عمارت پیش پسرم باشم اما نمیشد من از ته قلبم داشتم عذاب میکشیدم و این قضیه باعث میشد نتونم درست حسابی به خودم بیام واقعا خیلی بد شده بود
_ بهار
خیره به طرلان شدم و گفتم ؛
_ جان
_ اگه به من اعتماد داری پس به حرفم گوش بده برگرد پیش پسرت اون الان خیلی بهت نیاز داره باید این رو متوجه شده باشی !
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم متوجه این قضیه شده بودم میدونستم باید برگردم اما دست خودم نبود و همین باعث میشد حسابی تحت فشار باشم خیلی بد شده بود
_ طرلان
_ جان
_ اگه برگردم قول میدی پیشم باشی ؟
لبخندی زد و گفت :
_ من همیشه پیشت بودم و هستم مطمئن باش هیچوقت اجازه نمیدم تنها باشی
قطره اشکی روی گونم چکید
_ چند سال گذشته پسرم الان بزرگ شده تازه داره میره مدرسه شاید من رو نخواد
اخماش رو تو هم کشید :
_ این چ حرفیه من همیشه رفتم بهنام رو دیدم میدونم چقدر دوستت داره و منتظرت هست برگردی پیشش پس اینارو نگو
_ اما بوسه گفت واسش مادری کرده و …
وسط حرف من پرید ؛
_ چرت گفته فقط قصد داشته تو رو اذیت کنه پس به حرفاش گوش نده
_ طرلان
_ جان !
_ میترسم !.
_ از چی ؟
_ اینکه برگردم خودت میدونی من مریض هستم طاقت ندارم کسی باهام رفتاری بدی داشته باشه ، بعدش صبر و تحمل من مثل سابق نیستش این رو خیلی خوب میدونی با وجود همه ی اینا نمیدونم برگشت من درست هستش یا نه شاید اصلا بهتر باشه من ….
_ هیش !
ساکت شدم که ادامه داد :
_ قرار نیست با این چیزا تا آخر عمرت خودت رو زندونی کنی اینجا پسرت بهت احتیاج داره باید پیشش باشی !

_ بنظرت گیسو خانوم اجازه میده من پیش پسرم باشم ؟ وقتی من رو خودش انداخت بیرون حالا میزاره دوباره برگردم اونجا
طرلان پوزخندی زد و گفت :
_ انقدر پشیمون هست بابت اون روز که حد نداره شاید اولش خوشحال بودند تو رو فرستادند رفتی اما بعدش متوجه شدند تنها کسی که باعث شادی کیانوش میشه تو هستی
خندیدم واقعا هم خنده داشت چجوری وقتی واسشون منفعت دارم دوستم دارند
_ طرلان
_ جان
_ اصلا نمیتونم دوستشون داشته باشم با حرفایی که میگی فقط احساس بدی نسبت بهشون پیدا میکنم همین ! .
سرش رو با تاسف تکون داد ؛
_ واقعا دیگه نمیدونم چرا دارند اینطوری میکنند اما بهترین کار ممکن برگشت تو هستش
_ چاره ای جز این ندارم کیانوش هر روز داره میاد واقعا کلافم کرده
_ کاش ازش بپرسی چرا بهت دروغ گفته وقتی بهادر خودش هستش
_ تا خودش نگه من قرار نیست ازش چیزی بپرسم طرلان اینطوری بهتر هستش
_ کاش من میتونستم از آریا بپرسم حداقل این مسئله واست روشن میشد
_ نه
ناراحت داشت به من نگاه میکرد میدونستم نگران من هستش اما باید عادت میکرد
_ بهار
_ جان
_ من باید برم اما فردا میام وسایلت رو جمع کنم باشه ؟!
_ باشه
* * * *
کیانوش خیلی سرد گفت :
_ تصمیم درستی گرفتی دیگه فکر فرار به سرت نزنه که خیلی واست بد میشه
پوزخندی بهش زدم ؛
_ من فرار نکردم شماها خودتون من رو انداختید بیرون حالا این حرف و نزن خندم میگیره

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا