آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت 98

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

میدونستم آرمین چقدر من رو دوست داره و حواسش بهم هست پس نباید اجازه میدادم چیزی من رو تحت تاثیر قرار بده باید زندگیمون خیلی خوب پیش بره جوری که همیشه دوست داشتم باشه !.
_ نورگل
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ دوست داری یه مدت بریم مسافرت
با چشمهای ریز شده بهش چشم دوختم و پرسیدم :
_ کجا ؟
_ مشهد
لبخندی روی لبم نشست و سری واسش تکون دادم :
_ آره خوبه
همیشه دوست داشتم برم مشهد چند بار با مامان بابا رفته بودیم خیلی احساس خوبی داشتم حالا با آرمین میخواستم برم کسی ک شریک زندگیم شده بود و این واسه ی من عالی شده بود
* * *
_ نورگل
_ جانم مامان
_ چشمهات حسابی داره برق میزنه
خندیدم :
_ چون خوشحال هستم مامان !.
یه تای ابروش بالا پرید :
_ چیشده مگه ؟!
_ من و آرمین قراره بریم مشهد
مامان خندید
_ بسلامتی کی قراره برید
_ چند روز دیگه شما اجازه میدید مامان ؟
_ این چ حرفیه عزیزم همراه شوهرت میخوای بری اجازه گرفتن نمیخواد
هر چند سال بگذره نمیتونستم عادت هایی ک داشتم رو ترک کنم مامان این رو میدونست چقدر همیشه بهشون احترام میذاشتم و واسم با ارزش بودند
_ نورگل
_ جانم مامان
_ خیلی خوشحال هستم ک الان خوشبخت هستی و شوهرت دوستت داره
لبخندی روی لبم نقش بست منم حسابی بابت این قضیه خوشحال شده بودم ….

نمیدونستم این خوشبختی که الان داشتم رو باورش کنم یا نه اما میدونستم همه چیز واقعی هستش و خیلی زود تبدیل به واقعیت میشه
صدای مامان بلند شد :
_ نورگل
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جانم
_ دوست دارم همیشه تو زندگیت شاد و خوشحال باشی ، دوست ندارم دیگه زندگی بهت فشار میاره
با شنیدن حرفاش حسابی خوشحال شده بودم میدونستم چی داره میگه اما واسم سخت بود شنیدن یه سری حرفا انگار داشت دیوونم میکرد
_ممنون مامان
_ با خاله شهره ات صحبت کردی
_ آره مامان اما هنوز ناراحت هستش خودش رو مقصر میدونه واقعا دوست نداشتم اینطوری بشه متوجه میشید مامان
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ میفهمم چی میگی منم سعی دارم همین رو بهش بگم البته اگه متوجهش بشه
_ میشه !.
_ امیدوار هستم !.
چند دقیقه ک گذشت اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
_ آره
_ تو از دست شهره ناراحت هستی ؟
چشمهام گرد شد شوکه شده گفتم :
_ نه چرا باید ناراحت باشم خاله شهره همیشه حواسش بهم بود ازم مراقبت میکرد این ناشکری هستش که ازش بدم میاد مامان
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد ؛
_ پس دوستش داری ؟!
_ آره
واقعا هم دوستش داشتم خیلی زیاد و هیچ چیزی نمیتونست این واقعیت رو تغیرش بده
_ خوشحال شدم فکر کردم شاید خاله شهره ات رو دوستش نداشته باشی
_ نه
_ خوبه پس !.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا