آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 158

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ جان
_ خواهش میکنم اینطوری برخورد نکن من قرار نیست باهاشون جنگ اعصاب و روان داشته باشم ، من دارم زندگی خودم رو میکنم اما دوست دارم که …
وسط حرف من پرید :
_ دوست داری چی بشه عزیزم میشه واسم تعریف کنی خیلی مشتاق هستم بفهمم
میدونستم آرامش از دستشون عصبانی شده اما باید آروم میشد قصد نداشتم کسی باشم که روابط خواهر و برادر رو خراب میکنه
_ ببین فائزه و آرتان قبل اینکه من زن آرتان بشم همدیگه رو میشناختن عاشق هم بودند
حق به جانب گفت :
_ خوب
_ من واسه ی آرتان یه اجبار هستم پس حق داره دوباره ازدواج کنه
_ اما تو حامله هستی !
_ خوب
_ این بی انصافی هستش خودش بره پی عشق و حالش و تو رو آواره کنه
خندیدم :
_ قرار نیست من آواره بشم و مطمئن باش از همین الان یه فکری واسه ی خودم میکنم که بعد طلاق آواره نشیم با بچم یه زندگی خیلی واسش میسازم اجازه نمیدم مثل من زندگی تلخی داشته باشه
آرامش اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ مگه ما مردیم اجازه بدیم تو زندگی بدی داشته باشی ، بعدش آرتان ظالم نیست من میشناسمش میدونم کم کم نرم میشه
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم :
_ چ فایده داره !
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ منظورت چیه ؟!
_ وقتی عاشق یکی دیگه هستش چ فایده داره با من نرم بشه آرامش
آرامش خسته گفت :
_ وقتش ک برسه خودت میفهمی چی میگم ، چیزی از حرفامون به آرتان نمیگم اما تو هم قول بده ناراحت و غمگین نباشی باشه ؟!
_ باشه .

آرتان با عصبانیت خیره به من شد و گفت :
_ میدونی چیه عمدی باعث شدی فائزه دیوونه بشه مگه نه ؟
خونسرد داشتم بهش نگاه میکردم آرتان عادت داشت با حرفاش باعث بشه قلبم تیکه پاره بشه کاش میشد بفهمم چ دردی داره که این شکلی داره برخورد میکنه این رفتار اصلا درست نبود کاش یه سری چیز ها درست بشه البته اگه میشد
_ آرتان
_ بله
_ تو اون روز با فرستادن من پیش فائزه فقط قصد داشتی من رو تحقیر کنی
اخماش رو تو هم کشید :
_ چی داری میگی ؟
گوشه ی لبم کج شد :
_ همش واقعیت هستش مگه نه تو قصد داشتی من رو تحقیر کنی چون فائزه همه چیز رو میدونست حتی صیغه ی تو شده بود هیچ مشکلی نداشت فقط میخواستی من برم تا فائزه عقده هاش رو خالی کنه
سرم داد کشید ؛
_ بسه دهنت رو ببند
نمیدونستم دیگه چی باید بهش بگم حسابی قلبم داشت تند تند میزد …
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم ک با عصبانیت رو بهم توپید :
_ واقعا دیگه داری روی اعصاب من راه میری خودت حالیت هست
نمیدونستم دیگه چی باید بگم حسابی داشتم دیوونه میشدم ولی دست خودم نبود …
_ تمومش کن
_ چیه ناراحت شدی ؟
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ هر بار اذیتم میکنی باعث میشی گریه کنم اونم به دلایل بیخود اما مطمئن باش یه روزی پشیمون میشی آرتان من هیچ بدی در حقت نمیکنم اما تو باز به کار هات ادامه میدی .

_ فرستادمت با فائزه صحبت کنی راضی بشه تو از زندگی ما میری ، اما چیکار کردی باعث شدی فائره بیشتر ناراحت بشه
واقعا آرتان نمیفهمید یا خودش رو زده بود به اون راه فائزه رسما عقلش رو از دست داده بود خیلی خوب میتونستم این قضیه رو بفهمم لبخندی روی لبم نشسته بود و خوشحال شده بودم بابت این قضیه چون دیگه قصد نداشتم هیچ چیزی رو واسش توضیح بدم !.
_ دنیا
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ دیوونه شدی ؟
_ نه اصلا
_ پس چرا داری اینطوری برخورد میکنی واقعا واسم عجیب هستش
_ نباید چیزی واست عجیب باشه
_ چرا ؟
_ چون تو خودت بیشتر از همه عجیب هستی حالا میشه اجازه بدی تنها باشم ؟
_ نه
متعجب داشتم بهش نگاه میکردم که گفت :
_ باید معذرت خواهی کنی
یه تای ابروم بالا پرید :
_ از کی اونوقت ؟
_ فائزه
رسما عقلش رو از دست داده بود که داشت همچین چیزی به من میگفت با صدایی گرفته شده گفتم :
_ کسی که باید معذرت خواهی کنه من نیستم پس ساکت باش بیشتر از این خودت رو منفور نکن
_ بسه انقدر چرت و پرت نگو بابت توهین هایی ک بهش کردی باید …
_ آخ
چشمهاش گرد شد
_ چیشد
اشک تو چشمهام جمع نشست
_ شکمم تیر میکشه
سریع به سمتم اومد کمکم کرد بشینم بعدش با صدایی گرفته شده گفت :
_ ببین باعث میشی چی بشه
_ بسه راحتم بزار خواهش میکنم آرتان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا