آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 26

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

به اثری که خلق کرده بودم خیره شدم. چند شاخه گل که داخل یه کفش رشد کرده بودن!

زیبا بود و خودم خیلی خوشم اومده بود. همون طور که به نقاشیم خیره شده بودم دستگیره ی در بالا و پایین شد و در باز شد.
می دونستم آرامیسه که از مدرسه برگشته برای همین با ذوق گفتم:
– آرامیس بیا اینو ببین‌ عاشقش می شی!

چند لحظه منتظر صدای جیغش شدم چون می دونستم اونم مثل من عاشق نقاشیه اما وقتی چیزی نشنیدم کنجکاو برگشتم که با دیدن صحنه ی روبروم نزدیک بود قلبم از حرکت وایسه.
یه جوری از سرجا بلندشدم که صندلیم اونور پرت شد و جیغ زدم:
– آرینننننن!
آرین ساکش از دستش افتاد و دستاشو باز کرد و من با تموم دلتنگی که تو این چند ماه اذیتم می کرد به سمتش هجوم بردم.

محکم بغلش کردم که اونم دستاشو دورم حلقه کرد. اصلا نمی خواستم ولش کنم. فقط خدا می دونست چقدر دلم برای تنها داداشم تنگ شده. دستی داخل موهام کشید و صدای شوخشو شنیدم:
– نمی خوای ولم‌کنی گیسو کمند؟

با لحن لوسی گفتم:
– نههه! می خوام یه ساعت بغلت کنم. اصلا کدوم گوری بودی این مدت؟ یه زنگ نباید به خواهر بزرگت بزنی آقا داداش؟

آرین خندید و گفت:
– الهی فداتشم می دونم دلخوری که زنگت نزدم اما باور کن طاقت نداشتم صداتو بشنوم.
اگه صداتونو می شنیدم نمی تونستم اونجا دووم بیارم و باید یه جوری میومدم‌‌. نمی خواستم هوایی بشم خوشگلم.
کمی ازش فاصله گرفتم و دستی به کله‌ی کچلش کشیدم و یه جوری که دلش بسوزه گفتم:
– آخ کو اون موهای ابریشمیت برادر؟
چپ چپی نگام کرد و گفت:
– می خوای دل منو بسوزونی دخترجون؟
من فعلا انقدر خوشحالم که اصلا با این چیزا ناراحت نمی شم. بیا بریم پایین مامان چایی گذاشته.

روی پنجه ی پاهام بلند شد و روی سرشو بوسیدم که لبخند روی لبش نشست و گفتم:
– تو درهرصورت جذابی داداشم…
چشمکی زدم و با شیطنت ادامه دادم:
– چون خواهرت منم!

آرین شکلکی درآورد و با تمسخر گفت:
– عزیزم بزار دهنم بسته بمونه!
پشت چشمی نازک کردم و جلوتر از اون راه افتادم و گفتم:
– داداش جونم هرچی بگی تف سربالاس! پس سکوت منطقی تره.

اونم درحالی که می خندید پشت سرم میومد و گفت:
– دختره‌ی دیوونه معلوم نیست با خودش چندچنده!

**********************
” امیربهادر “
پامو روی ترمز فشار دادم و مقابل خونه‌ی طلعت توقف کردم. درحالی که سرتاسر کوچه رو رصد می کردم دستی به یقه‌ی لباسم کشیدم و به طرف طلعت برگشتم و گفتم:
– بفرمایید طلعت السلطنه!

طلعت یکی از اون لبخندای خوشگلش نشوند کنج لبش و گفت:
– دستت دردنکنه پسرم. خیر از جوونیت ببینی!

مهربون نگاهش کردم که نگاهش رو ازم گرفت. احساس کردم می خواد چیزی بگه اما دو دله. با مهربونی صداش زدم:
– کی جرات کرده طلعت‌السلطنه‌ی منو ناراحت کنه؟؟!

طلعت سرش رو چرخوند و دوباره نگاهش زوم شد تو نگاه خودم و گفت:
– والا چی بگم مادر. از یه طرف کلی حرف دارم که تو دلم تلمبار شده و چیزی نمونده که لبریز بشه و از طرف دیگه نمی تونم حرف بزنم.

با کنجکاوی کمی بهش نزدیک شدم و دست نرم و چروکشو توی دستم گرفتم:
– قربونت برم به من بگو. هرچی که تو دلت هست و نیست رو بگو!

با استیصال نگاهم کرد که بی معطلی لبام رو به دستش چسبوندم و گفتم:
– اگه به پسرت‌ نگی به کی باید بگی طلعت؟ بگو هم خودتو خلاص کن هم منو!
– راستش من دلم گرم رابطه ی تو و آیلی بود. یعنی از وقتی که فهمیدم تو سر و سامون گرفتی نمی دونی شبا چقدر آسوده می خوابیدم اما از زمانی که متوجه شدم آیلی دختر میلاده آروم و قرار ندارم. میلاد رابطه‌ی خوبی با پدرت نداره. پدرت که دیگه بدتر!

این دوتا سایه‌ی همو با تیر می زنن چه برسه به اینکه بخوان باهم وصلت کنن.
امیدوارم رابطه‌ی جدی بینتون شکل نگرفته باشه!
بی اراده پوست لبمو جویدم. عصبانیت نرم نرمک داشت بهم غلبه می‌کرد و کاری از دستم ساخته نبود.
– این حرفارو برای چی می زنی طلعت؟
طلعت که مشخص بود زیاد حالش روبه‌راه نیست گفت:
– منظور خاصی ندارم پسرجان. فقط دارم بهت هشدار می دم. فرداشب من مهمونی می گیرم و تموم تلاشمو می کنم تا بابات و عموت باهم آشتی کنن و اگه نکردن….

– اگه نکردن؟؟
– میلاد مغرور و یک دنده س. پدرتم که لجباز و بدتر از میلاد!
اگه پدرت کینه و کدورت هارو نریزه دور و قصد داشته باشه میلادو تحقیر یا مسخره‌ کنه تضمینی نمی دم که عموت بتونه با این وصلت و تو کنار بیاد!
چیزی نگفتم و سکوت کردم. درواقع برای من خوب می شد. یه بهونه‌ای بود که از آیلی جدا بشم.
قیافه‌ی ناراحتی به خودم‌ گرفتم و گفتم:
– بالاخره من نمی تونم بین دوتا داداش واسطه شم. می دونی که رابطه‌م با پدرمم خوب نیست و عمو هم زیاد بهم روی خوش نشون نداده. پس دخالت نکنم بهتره!
طلعت سری به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت:
– آره پسرم توکلت به خدا باشه. هرچی خدا بخواد همون می شه.
لبخند محوی نثارش کردم که با خداحافظی کوتاهی پیاده شد.
شیشه رو دادم پایین و گفتم:
– کار نداری با من طلعت؟
– نه پسرم. بیا بریم خونه یه چیزی بخور بعد برو.
– مرسی قربونت برم باید برم دیگه.
بعداز این حرف سری براش تکون دادمو
پامو روی گاز فشردم و با تک بوقی ازش دور شدم.

“آیلی”
نگاهی به سر تا پام انداختم. از آرایش و تیپم راضی بودم و بهم میومد.
یه پالتو طوسی با چهارخونه های مشکی تا روی زانو که سر آستیناش با یه بند‌ مشکی مچی می خورد که بندهای دور آستین بلند و آویزون بود.
قسمت کمرشو با یه کمربند مشکی ساده جمع کرده بودم که حالت عروسکی بهش داده بود.

لگ جذب مشکی براق و بوت های مشکی ساق دار مارکم که به تازگی از آنلاین شاپ سفارش داده بودم به همراه شال مشکی استایلم رو تکمیل کرده بود.

این استایل یه آرایش ویژه می خواست به همراه رژ قرمز که دقیقا منم همین کارو کرده بودم‌.
یه میکاپ نه چندان غلیظ اما زیادی چهره‌مو تغییر داده بود.

کیف بزرگ مشکی رو هم برداشتم و گوشیمو انداختم داخلش و از اتاق خارج شدم.
از پله ها که پایین رفتم مامان و بابا و آرین حاضر و آماده نشسته بودن. آرین که سرش تو گوشیش بود و با اون تیپ اسپرت حسابی تو دل برو شده بود.
تیشرت سفیدی که زیر سوئی شرت مشکی پوشیده بود به همراه شلوار جین زغال سنگی و کلاه لبه دار مشکی زیادی بهش میومد.

انگار با قضیه‌ی پیدا شدن خانواده ی بابا راحت کنار اومده بود که الان بی خیال داشت با گوشیش ور می رفت.
مامان با اون تیپ خانومانه‌ش کنار بابایی که از قیافه‌ش استرس می بارید نشسته بود.
جمع غرق در سکوت بود که من با تق تق ایجاد شده توسط بوت هام سکوت رو شکستم و گفتم:
– من آماده‌م!!!

سر هر سه نفر بالا اومد و چند لحظه بهم زل زدن. لبخند تحسین آمیز مامان و بابا حس غرور بهم می داد. آرین هم برخلاف اخم ریزی که ابروهاشو بهم نزدیک کرده بود اون ته ته چشماش حس تحسین رو می شد دید.

دو قدم از پله ها دور نشده بودم که صدای قدم هایی رو از پشت سر شنیدم و بعد هم صدای پر انرژی آرامیس:
– من آماده‌مممم!
به طرفش چرخیدم و گفتم:
– چه عجب افتخار دادید ببینیمتون خانم!

آرامیس درحالی که نیششو تا بناگوش باز کرده بود بهم نزدیک شد و گفت:
– خب قربونت برم خواهری می خواستم با تیپ و آرایشم سوپرایزتون کنم ولی با دیدن تو خودم سوپرایز شدم و فهمیدم دست بالای دست بسیاره!

محکم بغلش کردم و درحالی که فشارش می دادم گفتم:
– آخه فسقلی من کجا و تو کجا؟ معلومه تو خوشگل تری خانم خانما!

– شکسته نفسی نکن آجی همه می دونن هیچکس تو خوشگلی رو دستت نیست…

هنوز داشتیم به هم دل می دادیم و قلوه می گرفتیم که آرین مثل نخود پرید وسط و گفت:
– اوووه بسه حالم بهم خورد.

بعد درحالی که ادای عق زدن در می آورد گفت:

– اوه تو خیلی خوشگلی عزیزم… نه تو تو خوشگلتری هیشکی رو دستت نیست…‌

طبق بررسی های آماری من تو داشتن خواهران زشت بعد از جوجه اردک زشت بالاترین رکورد دنیا رو دارم بعد شما اینجا دارید از خوشگلی هم حرف می زنید؟؟

دندونامو با حرص روی هم فشار دادم و کیفمو بالا بردم تا بکوبم تو ملاجش که پا به فرار گذاشت و من درحالی که با خشم به طرفش می رفتم گفتم:
– الان فرار کن تو ماشین که دستم بهت می رسه!

آرامیس هم درحالی که دنبال من‌ میومد گفت:
– آره باید وسط دوتامون بشینی تا درستت کنیم

بعد از کلکلای منو آرین و آرامیس با چشم غره ی مامان ساکت شدیم و بالاخره از خونه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم.

برخلاف بحث و جنجال های چند دقیقه قبلمون سکوت سفت و سختی تو ماشین حکم فرما شده بود و قصد شکستن نداشت.
همه حسابی تو فکر بودن و حتما داشتن به روبرو شدن با اعضای جدید فامیل فکر می کردن.

البته وضعیت من با اون فرق داشت. من قبلا اونا رو دیده بودم و یه شناخت نسبی ازشون داشتم ولی اونا نه. همچنین استرس من نسبت به بقیه بیشتر بود.

هم به عنوان روبرو شدن به عنوان خانواده ی پدریم و هم روشدن دست من و امیر و لو رفتن دروغی که درباره ی پدر و مادرم گفته بود.

همچنین احتمال نود درصد می دادم که بابا امشب قضیه‌ی محریت من و امیرو بفهمه و اونجاست که واویلا…

فقط خداخدا می کردم بابا چیزی از این قضیه نفهمه. بابا خیلی مغرور بود. درست مثل خودم!

و اگه می فهمید من بدون اجازه ی اون رفتم صیغه‌ی پسری شدم که حالا از شانس گندم پسر برادرش بوده، سر از تنم جدا می‌کرد.

چون من دقیقا پا روی غرورش گذاشته بودم! در واقع از زاویه ای که اون‌نگاه می کرد حق داشت اما گاهی زاویه ای که ما به چیزی نگاه می کنیم درست نیست و همه چیز در عین واقعیت ممکنه دروغ باشه و اصل حقیقت چیز دیگه‌ای باشه.
گاهی بهتره زاویه ی دیدمون رو عوض کنیم. شاید اینطوری بتونیم خودمون رو جای طرف مقابل قرار بدیم.

انقدر تو فکرهای آشفته و پریشونم غوطه‌ور شده بودم که متوجه نشدم کی رسیدیم. بابا ماشین رو جلوی خونه‌ی عزیزجون (طلعت) پارک کرد. دیگه باید عادت می کردم بهش بگم عزیزجون!

از ماشین پیاده شدیم و بابا دکمه‌ی اف اف رو فشار داد. چیزی طول نکشید که صدای مردی تو فضای سرد کوچه پیچید:
– کیه؟

من به مامان نگاه کردم و مامان به بابا. نگاهم با سمت آرین و آرامیس کشیده شد. اوناهم به بابا زل زده بودند. همه‌مون منتظر بودیم بابا جواب بده که هنینطور هم شد. دستی به یقه‌ی کت آبیش کشید و گفت:
– میلادم.

در با صدای تیکی باز شد و بابا و مامان که مقدم تر بودن رفتن داخل و ما هم پشت سرشون.

من یه بار دیگه اینجا با امیر اومده بودم. همون روزی که امیر برای معارفه منو آورد اینجا و…

اون روز اصلا فکرشو نمی کردم یه بار دیگه بخوام بیام خونه ی اون پیرزن مهربونی که توی ذهنم ساخته بودم اونم به عنوان نوه‌ش!
واقعا زندگی منم خیلی عجیب شده بود.

اول که شب عقدم توسط زانیار دزدیره شدم. آخرشم نفهمیدم زانیار کی بود و چرا انقدر از من و پدرم بدش میومد!
بعدشم که منو داد دست این امیربهادرِ سنگدل و وحشی!
البته کمی هم مردونگی تو وجودش داشت که تا حالا به خواسته هام احترام گذاشته بود و حداقل بلایی سرم نیاورده بود یا خبری از اون شکنجه هایی که همه درباره ش صحبت می کردن نبود‌.

این مردِ بی احساس و ترسناک از نظر دیگران، داشت تبدیل می شد به یه پرنس واقعی از نظر من!
مردی که…

با صدای زنی از انباریِ ژولیده‌ی افکارم بیرون اومدم. سرم به طور خودکار بالا اومد و نگاهم تو نگاه گریون زنی نشست که با احساس به پدرم زل زده بود و با لحنی دلتنگ صداش زد:
– داداش!

با اینکه گمون می کردم پدرم بی احساسه اما به اون زن که قبلا با نسبت ” عمه‌ی امیربهادر” می شناختمش نزدیک شد و هم دیگه رو در آغوش کشیدن.
حالا می دونستم که اون زن عممه…عمه مونس!
فاصله‌ی ما باهاشون زیاد بود و حرفاشونو نمی شنیدیم. فقط می دیدم که که لب هاشون تکون می خوره.
دقایقی گذشت و ما همون طور بی هدف وسط حیاط ایستاده بودیم. در واقع نمی دونستیم الان کار درست چیه و چیکار باید بکنیم.
بالاخره مامان صبر رو جایز ندونست و جلو افتاد. ما سه تاهم مثل جوجه اردک هایی که به دنبال مادرشون میوفتن پشست سرش راه افتادیم.

عمه مونس با دیدن ما از بغل بابا اومد بیرون و در حالی که اشکاشو پاک می کرد به طرف ما اومد و دونه دونه بغلمون کرد. به من که رسید نگاهش موشکافانه شد.
دستاش دورم حصار شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
– خوش اومدی عروسک نازمون.

با ترس دستمو روی بینیم گذاشتم و اشاره کردم سکوت کنه که سرش رو به نشونه‌ی مثبت بالا و پایین کرد و گفت:
– نگران نباش عزیزم. مامان همه چیز رو بهمون گفته. قرار نیست بابات چیزی از این قضیه بفهمه!

لبخندی بهش زدم و گفتم:
– ممنونم… عمه جون!

وارد خونه‌ی عزیزجون که شدیم با جمعی روبرو شدیم که من قبلا بعضیاشونو دیده بودم و بعضیا رو نه!
بابا و مامان جلوتر از من و آرین و آرامیس بودن و ما پشت سرشون.
با نگاه زیر چشمیم دور تا دور خونه رو زیر و رو کردم تا پیداش کنم. سمت چپ پذیرایی روی میل بزرگ سه نفره ای نشسته بود و کنارش نفس و یه دختر بودن.
قیافه ی دختره برام آشنا بود و حدس می زدم که قبلا دیدمش.
همه یکی یکی جلو اومدن و آشنایی می دادن و خوشامد می گفتن.

اول از همه دوتا دختر عمه مونس اومدن پیشم. همون دوتا دختری که تو محضر دیده بودمشون. یکیشون دریا و اون یکی دنیا بود. دنیا ۲۵ ساله و دو سال از دریا بزرگ تربود.

ازشون خوشم اومد دخترای خون گرمی بودن. بعد از اونا با شوهر عمه مونس آشنا شدم.
مردی میانسال با موهای جو گندمی که اسمش علی بود و چهره ش کمی جدی اما مهربون به نظر می رسید.

بعد از اونا خانواده ی عمو مهران بودن که برای آشنایی اومدن جلو. عمو مهران و بابا مردونه همو بغل کردن.
با صدای پسری نگاهم از بابا و عمو گرفته شد‌. پسری با چشم های عسلی و فوق العاده خوشتیپ و هیکلی! موهای مشکیش به هم ریخته و مواج بودن و تیشرت و شلوار اسلش کرم یه استایل هنری ازش ساخته بود. بماند که بعدها فهمیدم عکاسه و آتلیه داره!

دستشو به سمتم دراز کرد و با یه صورت خندون درحالی که یه تای ابروشو بالا انداخته بود گفت:
– افتخار آشنایی نمی دی دخترعمو؟؟

در حالی که نگاهم به سمت دست دراز شده‌ش کشیده می شد با خودم فکر کردم که من این پسرو ندیده بودمش.
یعنی این داداش امیر بود یا پسر عمو مهران؟
از اونجایی که من عموی دیگه ای نداشتم و اون منو دخترعمو خطاب می کرد این حدسارو می زدم.
لحن گرم و صمیمیش باعث می شد باهاش احساس راحتی کنی.
بی اراده بهش لبخندی زدم و دستمو تو دستش گذاشتم و گفتم:
– آیلی.

به دستم فشار خفیفی وارد کرد و گفت:
– کاوه
با شنیدن اسمش لب هام بیشتر کش اومد و با خودم فکر کردم من چقدر از این اسم خوشم میاد.

– خوشبختم آقاکاوه!
نمکین خندید و گفت:
– خواهش می کنم کاوه صدام کن راحت ترم.
– اوم باشه. خوشبختم کاوه.
سرشو تکون داد و گفت:
– من بیشتر آیلی.

ازم جدا شد و به طرف بقیه رفت تا باهاشون آشنا بشه. هنوز نتونسته بودم تشخیص بدم کاوه پسر کدوم یکی از عموهامه اما حدس می زدم داداش امیر و ارشیا نباشه چون شباهت خیلی خیلی کمی بینشون وجود داشت و…
تو همین فکرا بودم که ارشیا جلوم ظاهر شد و با همون لحن بامزه‌ی همیشگیش گفت:
– به سلام زنداداش!
چشمام گرد شد و چشم غره ای بهش رفتم تا ساکت بشه و گفتم:
– هیس چه خبرته همه رو خبردار کردی!
– آخ ببخشید یادم رفت. خوبی تو؟
– مرسی خوبم تو خوبی؟ نفس کجاست؟
قیافه‌ش درهم فرو رفت و گفت:
– پیش اون زنیکه‌س!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
– منظورت مامانشه؟
– آره.
– خب حالا. براش خوشحالم که به آرروش رسید.
چپ چپی نگاهم کرد که گفتم:
– آخه یکی از آرزوهاش دیدن دوباره‌ی مامانش بود!

پوزخندی زد و گفت:
– بیخیال.
لبخندی نثارش کردم که گفت:
– من برم با بقیه خانواده‌ت آشنا شم.

اون که رفت امیر بلند شد و به طرف ما اومد‌. لعنتیِ جذابِ عوضی! ازش بدم میومد که این قدر خودشو می گرفت و از چهره‌ش غرور می بارید.
جلوم که وایساد صورتمو به جهت مخالفش چرخوندم. چه عجب آقا افتخار دادن تشریف آوردن!

صداش باعث شد تک تک موهای تنم سیخ بشه:
– چیزی جذاب تر از من تو این جمع وجود داره که اونجوری بهش زل زدی؟؟

در عرض یک ثانیه چشمام گرد شد و با حرص به طرفش چرخیدم تا بهش بتوپم و از اعتماد به نفس منحصر به فردش که سقف آسمونو سوراخ کرده بود بگم که با دیدن چشمای خندونش لال شدم!

آی ننه! دلم غش رفت برای اون چشمای خوشگل و نافذش!
آخ که چقدر دلم تنگ بود…

هی که بیشتر نگاش می کردم بیشتر دلم تنگ می شد. همون طور که تو چشمام زل زده بود دستشو آورد جلو و گفت:
– امیربهادر!

منم مثل خودش لحنمو رسمی کردم و گفتم:
– آیلی!
کمی بهم نزدیک شد و زمزمه وار گفت:
– از طرف پسرعموی جدید بهت می خوام بگم رنگ طوسی خیلی بهت میاد!

گنگ نگاهش کردم که ادامه داد:
– ولی اون رژ قرمز می تونه دیوونه‌م کنه!
چی؟

لبم رو گاز گرفتم تا از کشیده شدن خط لبخندم جلوگیری کنم و زیرلبی گفتم:
– اوه بله! اون جلد سرد و خشکت بهم ریخته انگار پسرعموجان! عجیبه…

بعد لبخند مصلحتی زدم و فاصله رو حفظ کردم. در حالی که دستاشو تو جیب شلوار پارچه ای دودی رنگش فرو می کرد گفت:
– لازمه بگم چشات همه معادلاتم رو به هم می ریزه یا خودت می دونی؟!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا