آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 120

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ پسرم هیچوقت همچین کمبودی رو احساس نمیکنه چون میدونم مامان گیسو در حقش کوتاهی نمیکنه
پوزخندی زد :
_ هنوزم واست مامان گیسو هستش !
ساکت شدم آره واسم مامان گیسو بود چون دوستش داشتم خیلی زیاد ، درست بود بهم بد کرده بود اما یه سری چیز ها رو نمیشد عوضشون کرد و این باعث میشد قلب من به درد بیاد خیلی بد شده بود
_ بهار
به سمتش برگشتم خیره بهش شدم و گفتم ؛
_ بله
_ تو باید بیای !
ساکت شدم بیخودی داشت اصرار میکرد من قصد نداشتم برگردم جایی که واسم ارزش قائل نیستند ، بعد رفتن کیانوش حسابی تو فکر فرو رفته بودم اما میدونستم این بهترین کار ممکن هستش و من قصد نداشتم اصلا چیزی بگم چون اینطوری خیلی بهتر بود حداقل واسه ی من که خیلی بهتر بود
* * *
امروز وقتی کارم تموم شد خواستم برم واسه ی خودم یه لباس مناسب بخرم زمستون بود اما پولم نرسید باید صبر میکردم تا ماه بعد امیدوار بودم سرما نخورم
وقتی برگشتم خونه با دیدن کیانوش آریا جا خوردم اما وقتی طرلان رو دیدم متوجه شدم طرلان اونارو آورده پیش ما حسابی باعث میشدند اعصابم خورد بشه
_ بهار
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ بله
_ ببخشید
_ بیخیال
میدونستم طرلان هیچ تقصیری نداره و مجبورش کردند ، با عصبانیت خیره به جفتشون شدم و داد زدم :
_ اینجا چیکار میکنید باز شما دوتا
کیانوش بلند شد به سمتم اومد و گفت :
_ صدات و بیار پایین
پوزخندی بهش زدم :
_ چیه میترسی !
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد
_ از چی باید بترسم ؟
_ اینکه کسی بشنوه بیاد و دردسر درست بشه هان ؟
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ بسه

طرلان اومد پیشم ایستاد و خطاب به کیانوش گفت :
_ بهتره به بهار فشار نیاریم !
کیانوش چند ثانیه فقط خیره به من شد بعدش رفت نشست ، کلافه رفتم نشستم و گفتم :
_ شما دوتا چرا هر روز هر روز میاید واسم مشکل ساز میشید
آریا خیلی سرد گفت :
_ باید برگردی زود باش وسایلت رو جمع کن ما بیرون منتظر هستیم !
بعدش بلند شد همراه کیانوش رفتند بیرون بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشند
_ بهار
خیره به طرلان شدم :
_ جان
_ باید برگردی !
_ بنظرت میتونم ؟
_ دیگه نمیشه کاری کرد
نمیدونستم چی باید بگم حسابی شوکه شده بودم بابت این موضوع واقعا هم هیچ کاری از دست من برنمیومد و این قضیه حسابی باعث آزار من شده بود ، قلبم به درد اومده بود
نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ بهار
_ جان
_ من میخوام یه سئوال بپرسم !
_ خوب میشنوم
_ واسه ی چی داری همچین کار هایی میکنی ؟
_ چ کاری
_ اذیت !
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی شوکه شده بودم ، چند دقیقه که گذشت بلاخره لب باز کردم :
_ طرلان تو که خودت میدونی من چرا نمیرم عمارت چرا اینطوری میگی پس
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ اما باید بری میشنوی !
نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا حسابی سردرد داشتم و وحشتناک شده بود
_ حسابی سردرد بدی دارم و این قضیه خیلی باعث شده بهم فشار بیاد
_ باید پیش پسرت باشی !
اشک تو چشمهام جمع شد واقعا داشتم عذاب میکشیدم این خیلی بد بود

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا