آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت 97

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ خاله شهره هر کاری بقیه کردند مسئولش خودشون هستند نه شما پس خواهش میکنم آروم باشید خیلی دارید به خودتون فشار میارید
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم واقعا خیلی سخت بود اتفاقاتی که واسم پیش اومده ولی خوب چیکار میشد کرد دنیا همین بود
_ نورگل
_ جانم خاله شهره
_ همیشه دوست داشتم یه زندگی خوب داشته باشی اما ببین چی پیش اومد باعث شد همیشه استرس داشته باشی واقعا من بشدت نگرانت هستم !
چشمهام با درد روی هم فشرده شد میدونستم نگرانم شده ولی خوب من که تقصیری تو این ماجرا نداشتم کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم اینطوری خیلی بهتر میشد
_ نگران نباش خاله شهره شاید قسمت من این هستش زندگی پر دردسر داشته باشم .
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد مشخص بود حسابی استرس داره
چند دقیقه ک گذشت صداش زدم ؛
_ خاله شهره
_ جان
_ یه سئوال بپرسم ؟
_ آره عزیزم راحت باش
_ شما دوست دارید همیشه اینطوری غمگین و افسرده باشید
_ یعنی چی ؟
_ خوب شما دارید خودخوری میکنید خاله شهره قرار نیست بخاطر بقیه زندگی کنیم
چشمهام با درد روی هم فشرده شد واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی قلبم شکسته بود
_ حق با توئه اما دست خودم نیست همیشه این شکلی بودم خودت خوب میدونی
_ اما سعی کنید بقیه واستون مهم نباشند چون اینطوری بهتر هستش
_ باشه !.
_ خاله شهره
_ جان
_ بهتره حالتون خوب باشه !.

لبخندی روی لبش نشست و گفت :
_ خوشحالم از اینکه به فکر من هستی همیشه واسه ی من ارزش داشتی
_ خاله شهره شما واسم مهم هستید همیشه بودید
صدای مامان اومد :
_ شما دوتا حسابی خلوت کردید
با لبخند به سمتش برگشتم اومد پیشم نشست تا شب مشغول صحبت کردن شده بودم …
* * *
_ امروز چطور گذشت ؟
با ذوق گفتم :
_ عالی بود بابا همه چیز شما پس کجا بودید چرا انقدر دیر اومدید
_ من یه مقدار مشغول بودم نتونستم زود بیام
صدای مامان بلند شد
_ شهره حسابی ناراحت بود
_ چرا ؟
_ بابت اتفاق هایی که تو مهمونی افتاده بود حسابی شرمنده شده بود
بابا با صدایی خشک و سرد گفت :
_ اون که ذاتا هیچ مشکلی نداشته پس نباید اصلا ناراحت بشه
داشت درست میگفت اما خاله شهره بخاطر من ناراحت شده بود
_ ما هم همینو بهش گفتیم اما شهره رو ک خودت میشناسی .
بابا گوشه ی لبش کج شد :
_ حساب اون عفریته رو هم خیلی خوب رسیدم
چشمهام گرد شد
_ بابا
_ جان
_ چیکارش کردی ؟
_ کاری باهاش دیگه اصلا سمت تو نمیاد
حسابی شوکه شده بودم نمیدونستم باهاش چیکار کرده اما یهو نگران شدم نکنه چیزی بد شده
_ بابا کار بدی کردی ؟
_ نه زیاد
_ میشه بگید چیکار کردید ؟
_ کاری کردم سهام شرکتشون حسابی افت کنه تا بفهمه نباید پاش رو از گلیمش درازتر کنه .

حسابی شوکه شده بودم دوست نداشتم اینطوری بشه من هیچوقت قصد این رو نداشتم نون کسی رو ببرم ، صداش زدم :
_ بابا
به سمت‌ من برگشت و گفت ؛
_ جان
_ فکر نمیکنید این کار شما اشتباه بوده ؟ آخه اینطوری باعث میشید بچه هاشون هم صدمه ببینند
سرد جواب داد :
_ میخواست جلوی دهنش رو بگیره ، بعدش نگران نباش انقدر داره ک محتاج نشه
ساکت شدم چون واقعا نمیدونستم چی باید بگم بابا حسابی روی من حساس شده بود
_ بابا
به سمتم برگشت :
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
_ آره
_ شما هم ازشون بدتون میاد ؟
_ خانواده ی آرمین زیاد نرمال نیستند ، واقعیتش آره منم از هیچکدومشون خوشم نمیاد
حقیقت همین بود هیچکس خوشش نمیومد …
* * *
_ آرمین
_ جان
_ ناراحت شدی ؟
خندید :
_ نه اصلا
_ دوست نداشتم اینطوری بشه واقعا اما بابا خواسته یه درسی بهشون بده
آرمین دستم رو تو دستش گرفت ، تو چشمهام زل زد و با صدایی خش دار شده گفت :
_ اصلا به هیچ عنوان نیاز نیست خودت رو ناراحت کنی باشه ؟!
_ باشه
لبخندی گوشه ی لبش نشست :
_ همیشه دوست دارم قیافت شاد و خندون باشه !.
_ آرمین
_ جانم
_ کاش بقیه انقدر به خودشون اجازه ندن با روح و روانمون بازی کنند
پوزخندی زد :
_ اصلا بهشون همچین اجازه ای نمیدم مطمئن باش !.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا