آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 157

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ چجوری چیزی نیست دارم میبینم حالت چقدر بد شده چیشده بهم بگو منم مثل مادرت هستم !
نمیدونم چرا اما لب باز کردم باهاش درد و دل کردم وقتی حرفام تموم شد دستی به صورت خیس شده ام کشیدم اصلا متوجه نشده بودم کی اشکام سرازیر شده
مامان خیره به من شد و گفت ؛
_ اصلا نیاز نیست ناراحت باشی مطمئن باش همچین کاری نمیکنه
_ مامان
_ جان
_ من و آرتان توافق کردیم پس من نباید بهش وابسته بشم مشکلی نیست ، بنظرم آرتان حق داره با کسی که عاشقش هست زندگی کنه
مامان با عصبانیت خندید :
_ فکر کردی اون دختره واسش زن زندگی میشه ؟
نمیدونستم چی باید بهش بگم اما حسابی هممون تحت فشار بودیم
_ من فائزه رو میشناسم دوست صمیمی من هستش دختر خوبی هستش
مامان قهقه ای زد که باعث شد متعجب شدم ، بعدش با دستش روی سرم زد
_ خیلی احمق هستی
چشمهام گرد شد
_ چرا اینطوری میگید !
_ اگه دختر خوبی بود وقتی میدونست عشقش شوهر دوستش هست ازش فاصله میگرفت و این رابطه رو تمومش میکرد نه اینکه بخواد تو بری باهاش صحبت کنی مطمئنش کنی این ازدواج قرار نیست طولانی باشه
نفس عمیقی کشیدم واقعا حسابی داشت بهم فشار میومد اما دست خودم نبود
_ مهم نیست دوست ندارم دیگه بهش فکر فقط یه خواهشی از شما دارم …
_ چی ؟
_ درمورد چیز هایی که امشب صحبت کردیم اصلا بهش چیزی نگید باشه ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ باشه
میتونستم ببینم چقدر ناراحت شده بخاطر چیز هایی که واسش تعریف کردم اما باید میگفتم تا سبک میشدم …

حسابی استرس داشتم چون خیلی سخت بود با فائزه صحبت کنم اما باید این کار رو انجام میدادم من نباید به آرتان دل میبستم اینطوری خیلی بهتر میشد
_ دنیا
نگاهم رو به فائزه دوختم :
_ جان
_ میخواستی باهام صحبت کنی چی بود مسئله ی مهمی که قصد داشتی باهام صحبت کنی
فائزه لحن صحبت کردنش با من خیلی سرد شده بود احساس میکردم یه غریبه جلوی روی من نشسته کاش هیچکدوم از این اتفاق ها نیفتاده بود
_ قصد داری همینطوری بشینیم ؟
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به تعریف کردن اتفاق هایی که تو این مدت واسم افتاده ، وقتی حرفام تموم شد صداش بلند شد :
_ انتظار داری باور کنم ؟
چشمهام گرد شد
_ فکر میکنی من دارم دروغ میگم ؟
_ آره
واقعا حسابی جا خورده بودم فائزه میدونست من تا حالا اصلا بهشون دروغی نگفتم پس چرا داشت اینطوری رفتار میکرد اصلا نمیتونستم بفهمم چرا اینطوری داشت باهام برخورد میکرد
با عصبانیت بلند شدم و رو بهش داد زدم :
_ من اگه اینجا اومدم بخاطر حرمت دوستیمون بود ، من هرزه نیستم بخوام دروغ بگم واقعا واست متاسف هستم ، میدونی چیه بنظرم تو حتی لیاقت این عشقی که آرتان نسبت بهت داره رو نداری چون عشق بر پایه اعتماد هستش نه اینکه همیشه بهش شک داشته باشی .
بعدش گذاشتم رفتم ، چند قدم بیشتر نرفته بودم که صداش از پشت سرم بلند شد ؛
_ من به شوهرم اعتماد کامل دارم اما به تو اصلا اعتماد ندارم متوجه شدی ؟
_ نه
واقعا دیگه داشت چرت و پرت میگفت و خودش اصلا حالیش نشده بود
با شک پرسیدم :
_ شوهرت ؟
گوشه ی لبش کج شد :
_ درسته شوهرم روزی ک تو رو مجبور شد عقد کنه من صیغه اش شدم تا وقتی طلاقت داد عقد کنیم آرتان من و دوست داره پس اصلا به این فکر نکن بتونی خودت رو بندازی بهش .

با حرفای فائزه بیشتر از آرتان داشت بدم میومد چرا انقدر تو تصورم چندش و زننده شده بود خودش باعث شده بود همچین افکاری نسبت بهش داشته باشم !.
وقتی برگشتم خونه آرتان ایستاده بود با دیدن من به سمتم اومد و پرسید :
_ خوبی ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم ؛
_ آره ممنون
_ پس چرا صورتت رنگ پریده شده
_ چیزی نیست با فائزه صحبت کردم اما نیاز به صحبت کردن من نبود
یه تای ابروش بالا پرید :
_ چی ؟!
_ شما صیغه کردید با همدیگه قول و قرارتون رو گذاشتید رفتن من بیخودی بود
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد انگار میدونست من رو تو وضعیت سختی قرار داده
_ دنیا
_ بله
_ باید باهاش صحبت میکردی تا خیالش راحت میشد تو نمیشناسیش اما من میدونم چقدر حساس هستش
واقعا خندم گرفته بود چقدر داشت واسه ی خودش چرت و پرت میگفت این بشر کاش میتونست عاقل بشه
_ تو واقعا مریض هستی
بعدش گذاشتم رفتم زیاد نرفته بودم ک خودش رو بهم رسوند روبروم ایستاد و گفت :
_ منظورت چیه ؟
_ فائزه هیچ مشکلی نداشت جز اینکه من رو تحقیر کنه تو هم خوب میدونستی و همراهیش کردی واسش این کار رو فراهم کردی خیلی پستی
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ خفه شو
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ کسی ک باید خفه بشه من نیستم شما هستید پس دهنت رو ببندی خوب میشه .
حسابی داشت بهش فشار میومد کاملا مشخص بود چ جنگ اعصاب و روانی داشته
بعدش رفتم سمت خونه دوست نداشتم بیشتر از این وایستم تا من رو تحقیر کنه

_ دنیا
آرامش اسمم رو صدا زد ایستادم خیره بهش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ چی باعث شده انقدر گرفته و غمگین باشی ؟
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم ؛
_ چیزی باعث نشده من گرفته و غمگین باشم پس نیاز نیست نگرانم باشی
بعدش رفتم سمت اتاقم و در رو بستم نمیخواستم اینطوری واکنش نشون بدم اما دست خودم نبود حسابی عصبانی و ناراحت شده بودم دوست داشتم هر چ زودتر این قضیه به خیر و خوشی تموم بشه
با شنیدن صدای در اتاق دستی به چشمهام کشیدم و جواب دادم :
_ بله
صدای آرامش بلند شد :
_ میشه بیام تو ؟
_ بیا
در اتاق باز شد اومد داخل با دیدن چشمهای گریون من نگران شد ، در اتاق رو بست اومد پیشم نشست و پرسید :
_ دنیا چت شده
_ چیزی نیست
_ پس چرا داری گریه میکنی ؟
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم :
_ قلبم گرفته واسه ی همین دارم گریه میکنم مگه مشکلش چیه این !
_ دنیا به من نگاه کن ببینم
خیره بهش شدم ک غمگین گفت :
_ من دردی ک تو چشمهات هستش رو میشناسم واسه ی همین دوست دارم باهات همدردی کنم
نمیدونستم چی باید بهش بگم اما قلبم داشت تند تند میزد و این دست خودم نبود
_ آرامش
_ جان
_ همیشه نمیشه خوشبخت شد
_ آرتان باعث شده همچین فکری داشته باشی .
واسش تعریف کردم چیا شده وقتی حرفام تموم شد با خشم غرید :
_ بیجا کردند باعث شدند همچین فکری داشته باشی ، بعدش من خودم حساب اون عفریته رو میرسم فکر کرده کی هستش بخواد …
_ آرامش !

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا