آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 52(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_کیش
#علیرام

بن سان با دیدن علیرام به سمتش رفت.

-ما آماده ایم.

علیرام به همه سلام کرد.

-یکم صبر کنی منم آماده میشم.

بن سان آروم روی شونه ی علیرام کوبید.

-باشه؛ دیر نکنی!

علیرام به سمت پله ها رفت. روی پله ها مکثی کرد و با فکری که به سرش زد بشکنی زد و کمی روی پله ها خم شد.

-پانیذ، فکر کنم گوشیت داره زنگ میخوره.

پانیذ به هوای اینکه مادرشه سریع بلند شد و به سمت پله ها اومد.

تو پاگرد پله های بالا نگاهی به علیرام که ایستاده بود انداخت.

با ویبره ی گوشیش توی جیبش آروم روی پیشونیش کوبید.

-این که تو جیبمه، چرا دروغ گفتی؟

علیرام بی توجه به پانیذ مچ دستش رو گرفت.

-چون فقط اینطوری می تونستم بکشمت بالا.

در اتاقش رو باز کرد و پانیذ رو کمی به داخل هل داد و در رو بست.

دلش می خواست پانیذ رو سخت در آغوش بکشه اما از عکس العملش می ترسید.

پانیذ به سمت علیرام چرخید. حالا هر دو رو به روی هم قرار داشتند. پانیذ لب باز کرد.

-شاید سمیرا ناراحت بشه از اینکه من اینجام!

ابروهای علیرام بالا پرید.

-چرا باید از اومدن تو، توی اتاق من ناراحت بشه؟!

پانیذ به عادت همیشه گوشه ی لبش رو به دندان کشید.

علیرام چرخید و روی لبهای قلوه ای پانیذ ثابت موند.

صدای پانیذ نرم بلند شد ولی نگاه علیرام هنوز به لبهاش بود که داشت تکون میخورد.

-من دوستتم اما سمیرا دوست دخترته پس حق داره ناراحت بشه.

علیرام کلافه نگاهش رو از پانیذ گرفت. خودش هم هنوز نمی دانست قراره با سمیرا چیکار کنه.

پانیذ قدمی به سمت در برداشت.

-فکر می کردم دوستیم!

-مگه نیستیم؟

پانیذ سعی کرد تا لبخند بزنه.

-چون تو بهم نگفته بودی دوست دختر خوشگلی مثل سمیرا داری.

پوزخند تلخی روی لبهای علیرام نشست اما باز هم سکوت کرد.

پانیذ دلخور از اتاق بیرون اومد. توقع داشت علیرام حرفی بزنه اما اون فقط سکوت کرده بود.

پله ها رو پایین اومد. همه تو حیاط جمع شده بودند.

به سمت ماشین بن سان رفت. علیرام به همراه سمیرا از خونه خارج شدند.

پانیذ نگاه از علیرام گرفت و روی صندلی عقب کنار آنا نشست.

سمیرا در جلوی ماشین علیرام رو باز کرد و سوار شد.

نگاه علیرام به ماشین بن سان بود؛ به دخترکی که روی صندلی عقب جا خوش کرده بود.

پانیذ زیرچشمی نگاهی به ماشین علیرام انداخت. سمیرا روی صندلی جلو کنار علیرام نشست.

پانیذ نگاه از ماشین گرفت و آرام زمزمه کرد:

-الکی دارم یه موضوع رو برای خودم بزرگ می کنم. علیرام یه دوسته، همین!

بن سان ماشین و کمی پایین تر تو جای پارک نرسیده به ساحل پارک کرد.

باد ملایمی می وزید و هوا رطوبت خودش رو داشت.

نگاه پانیذ به کشتی یونانی افتاد که لنگر انداخته بود.

آب دریا شفاف و آروم موج زنان تا ساحل می اومد و برمی گشت.

 

تعداد محدودی دختران و پسران جوان تو ساحل قدم می زدند.

آنا به سمت پانیذ اومد.

-بریم با شن ها یه چیزی درست کنیم؟

پانیذ لبخندی زد. همیشه وقتی شمال می رفتند، دخترها و پسرها قلعه ی بزرگ شنی درست می کردند.

پانیذ و آنا به سمت ساحل رفتند. علیرام گوشه ای ایستاد و نگاهش رو به پانیذی که داشت با خنده به همراه آنا چیزی درست می کرد دوخت.

سمیرا به سمت علیرام اومد. علیرام کلافه نگاهش رو به سمیرا دوخت.

-میشه انقدر به من نچسبی؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا