آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 25

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

با انزجار نگاهم می کنه. انگار که حرف بدی زده باشم نفرت تو چشماش ریشه می دوونه و با خشم می گه:
– فکر کنم می خواستی بری!
لبخند تصنعی می زنم و می گم:
– اهوم. شب بخیر!
از ماشین پیاده می شم و به سمت در راه می افتم. تا وقتی که وارد حیاط می شم سنگینی نگاهش رو احساس می کنم و زمانی که درو می بندم پاشو روی گاز فشار می ده و با سرعت دور می شه.

به سمت ساختمون حرکت می کنم و در همون حین به خاطر سردی هوا لرزی به تنم می شینه و باعث می شه کل بدنم دون دون بشه.

دندونامو روی هم فشار می دم و ناخوداگاه بخشی از یه آهنگو زیر لب زمزمه می کنم:
– یه روزی که پر شد قلکم از همه خاطراتت، نگاهت، کلامت مرامت، اونوقت بدجور می شم اسیر و رامت…

********************************

امروز سه روز از نصف شبی که امیربهادر اومده بود جلو خونمون می گذره. می تونم بگم این سه روز سخت ترین و بدترین روزای عمرم بود.
روزایی که جو سرد و غمگینی تو فضای خونه پابرجا بود. بابا خیلی ناراحت بود و کل این سه روز رو سرکار نرفته بود. تازه تونسته بود پیدا کردن خانواده شو هضم کنه.

مامانم به خاطر بابا حال و روز خوبی نداشت. منم که تو بلاتکلیف ترین وضعیت بودم.
بلاتکلیفی از یه طرف و دلتنگی از طرف دیگه بهم فشار میاوردن. تازه داشتم درک می کردم من تو این مدت زیادی وابسته ی امیر شده بودم و از خدا می خواستم این حسی که بهش دارم عادت و یا وابستگی باشه نه چیز دیگه ای!

آخرین دونه های لوبیارو نگاه کردم که چیزی نداشته باشه و تو ظرفش ریختم. با صدای زنگ گوشیم بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم.
وارد اتاقم که شدم با دیدن اسم امیر رو صفحه‌ی گوشی نزدیک بود چشمام از حدقه بزنه بیرون.
مات و مبهوت زل زدم به اسمش و انقدر برای پاسخ دادن دست دست کردم که قطع شد. هنوز نفس راحتم رو کامل بیرون نداده بودم که دوباره زنگ خورد.
این بار با دست های لرزون گوشی رو برداشتم و دستمو روی آیکون سبز فشار دادم:
– کدوم گوری بودی انقدر دیر جواب دادی؟
زنگ زده بود اعصابمو خورد کنه؟!
با حرص گفتم:
– به تو ربطی نداره!

چند لحظه سکوت کرد. دلم مثل آبِ در آستانه‌ی جوشیدن می جوشید. یعنی برای چی زنگ زده بود؟!

نگذاشت انتظارم طولانی بشه و گفت:
– بابات خونه س؟
– هست.
– من دارم میام اونجا.

چشمام گرد شد و گفتم:
– حالت خوبه؟ میای اینجا چیکار؟ اگه بابا بفهمه اومدی پیش من…

حرفم رو قطع کرد و گفت:
– به خاطر تو نمیام. دارم طلعتو میارم.
انگار که پارچ آب یخ رو روم خالی کردند. احساس اینکه ضایع بشی بدترین و مزخرف ترین حس دنیا بود و من اون لحظه داشتم این حس بد و مزخرف رو تجربه می کردم!

سعی کردم به روی خودم نیارم و با طبیعی ترین لحن ممکن که اون لحظه می تونستم به کار ببرم گفتم:
– خب… یعنی چی؟ الان من به بابام چی بگم؟

صدای نه چندان خوشایندش رو شنیدم:
– تو نیازی نیست چیزی بگی. خودشون که همو ببینن کافیه.
– اوکی. اگه کاری نداری قطع کنم باید برم کار مهمی دارم.
– نه.
– خداحافظ.

بدون اینکه منتظر جوابی از جانب اون باشم تماس رو قطع کردم.
بلند شدم و جلوی آینه ی اتاقم وایسادم. گونه هام ملتهب شده بود و از استرس درونیم خبر می داد. از اینکه امیر می خواست بیاد خونمون حس خیلی خوبی داشتم اما استرسم غالب بود.

توی فکر فرو رفتم که چی بپوشم و…
درنهایت تصمیم گرفتم کت جین یخی رنگ رو روی تاپ سفید یقه بازم بپوشم و با شلوار جین هم رنگ کتم ست کنم.
لبخندی از انتخاب لباس زدم و موهامو بالای سرم بستم و طره ای از اونارو روی پیشونیم انداختم.

رژ لب مات قهوه ای رو روی لبام مالیدم و در نهایت شال سفید نازک حریزم رو که موهام از زیرش دیده می شد روی سرم انداختم.
در واقع اگه به خودم بود نیازی به کت و شال نداشتم اما برای حفظ ظاهر جلوی بابا این بهترین راه بود.
نگاه نهایی رو به خودم انداختم. تو زمان کمی که داشتم این بهترین تیپی بود که می شد زد. البته تیپ خاصی نبود اما لباسای راحتیمو با یه دست لباس شیک عوض کرده بودم.
اسپری خوش بومو برداشتم و باهاش دوش گرفتم و درنهایت بعد از یک نگاه کلی دیگه به خودم از اتاقم خارج شدم.

از اتاق که خارج شدم نگاهم به سمت پذیرایی کشیده شد. بابا با حالتی غمگین به طلعت جون زل زده بود و طلعت جون که تو آغوش امیر جمع شده بود و خیلی مهربون و با غم به بابا زل زده بود.
متاسفانه یه پنج دقیقه ای می شد که اومده بودن و من به علت آماده نبودن نتونستم صحنه ی دیدار مادر و فرزند رو بعد از چندین سال ببینم. آه خدای من چه صحنه ی نابی رو از دست داده بودم!

از ادا اصولایی که جدیدا مغزم درمیاورد خنده م گرفت اما سریع جمعش کردم و به جمعشون پیوستم. جمعی که شامل مامان، بابا، امیر و طلعت بود.
آرامیس نبود و حدس می زدم مدرسه باشه. صدای تق تق برخورد صندلای پاشنه کوتاه سفیدم با سرامیک ها باعث شکسته شدن سکوت سرد بینشون شد.
نگاه ها به سمت من برگشت و من درحالی که با حالت خاصی گام برمی‌داشتم به طرفشون رفتم و رو بهشون پرانرژی سلام کردم.
نگاه طلعت جون به سمت من کشیده شد. بهت و تعجب تو چشماش دو دو می زد.
به طرفش رفتم و درحالی که لبخند روی لبام می نشوندم کنارش نشستم و بغلش کردم. کنار گوشش گفتم:
– خوش اومدین طلعت جون.

سنگینی نگاه فردی که کنارش بود آزارم می داد اما من بی توجه به اون فقط طلعتو بغل کردم و بوسیدمش و به نگاه های خیره ی امیر اعتنا نمی کردم.

می دونستم بی توجهی دیوونه ش می کنه اما از قصد این کارو می کردم تا شاید ذره ای از اون غرور مزخرفش رو کنار بزاره و بگه برای من اومده. بگه من…
من چی؟؟ چرا ازش توقع بیجا داری آیلی؟! دختر تو رسما دیوانه ای.

زمانی که عقب کشیدم طلعت جون درحالی که اشک چشمای عسلیشو لبریز کرده بود با بغض گفت:
– عزیزدلم چقدر خوشحالم که پیداتون کردم‌. تو، پدرت، خواهرت و مادرت! تو این چندسال خیلی جای خالیتون حس می شد عزیزدلم.

پیشونیشو بوسیدم:
– قربونت برم طلعت جونم. منم خیلی خوشحالم که شما مادربزرگمی!

بعد برگشتم و رو به بابا گفتم:
– باباجون برای شمام خیلی خوشحالم که دوباره خانواده تونو پیدا کردین و…
بابا اومد بین حرفم و در حالی که آهی می کشید گفت:
– آره دخترم پیدا کردم اما دیر شده. پدرم دیگه نیست!

سرمو انداختم پایین:
– متاسفم.
بابا بلند شد و به طرف طلعت جون اومد. دست چروکیده شو گرفت بین دستاش بوسید. به جرات می تونستم اعتراف کنم این لحظه عظیم ترین و زیباترین لحظه‌ای بود که دیدم‌.

سرش رو که بالا آورد اشک جمع شده تو چشماش رو دیدم و بغض به گلوم چنگ زد. رو به عزیز مثل کودکی که بعد از مدت ها مادرشو دیده گفت:
– مادر میای بریم اتاق من؟ باهات حرف دارم.

طلعت جون دستی به موهای پسرش کشید و گفت:
– چرا نیام پسرم؟

و با لبخند بابارو همراهی کرد. با عشق به صحنه ی مقابلم زل زده بودم که دستی جلوی چشمام تکون خورد و باعث شد به خودم بیام.
چندبار پلک زدم و نگاهمو به سمت صاحب دست مردونه ای بردم که جلوی چشمام تکون می خورد و وقتی نگاهم زوم شد توی نگاهش قلبم تکون خورد.
باز چشماش داشت از قدرت نفوذش سواستفاده می کرد و رسوخ می کرد به اعماق قلبم!
نگاهم به قسمت های دیگه صورتش اثابت کرد.
آخ!
اون ته ریش مشکی روی صورتش می خواست منو نابود کنه؟ نکنه می دونست من عاشق ته ریشم!

زمانی که لبش کج شد و چین و چروک کنار بینیش و چشماش به وجود اومد متوجه پوزخندش شدم. چندبار پلک زدم تا تونستم به خودم بیام. صداش رو شنیدم:
– واسه کی حجاب گرفتی؟!

یه تای ابرومو بالا انداختم. نگاهی به اطراف انداختم هیچکس به جز من و امیر تو پذیرایی نبود حتی مامان.
با نشستن دستش زیر چونه‌م و چرخوندن سرم به سمت خودش، یکه ای خوردم و متعجب نگاهش کردم که گفت:
– وقتی باهات حرف می زنم فقط به من نگاه کن.

چیزی نگفتم که ادامه داد:
– واسه شوهرت اینجوری چپرچلاغ نشستی و شال انداختی رو موهات؟

چپ چپی نگاهش کردم و گفتم:
– درست صحبت کن! چپرچلاغ عمه‌ی عزیزتونه!

پوزخندی نثار چشم های وحشیم کرد و گفت:
– شالتو درآر.

چشمام گرد شد و گفتم:
– امیر نمی دونی یا خودتی زدی به ندونستن؟ می گم بابام نمی دونه تو نامزدمی. اگه الان بیاد ببینه من بدون حجاب کنارت نشستم دردسر می شه.

لجوجانه نگاهم کرد و گفت:
– شالتو درآر.
با حرص نگاهش کردم که فاصله ی بینمون رو کم کرد و بهم نزدیک تر شد و تقریبا بهم چسبید.

سرتق سر بالا انداختم و گفتم:
– در نمیارم!

دستش از پشت سرم زیر شالم اومد و موهامو توی مشتش گرفت و کمی کشید که قیافه‌م درهم فرو رفت. چشمامو بستم و با لب های نیمه باز آخی گفتم.
کنار گوشم با صدای دورگه ای گفت:
– چشماتو باز کن!
– نمی کنم! ولم کننن… آخ! آی نکن عوضی درد داره!

صداشو که لحظع به لحظه داشت گرفته تر می شد رو شنیدم:
– نکن لعنتی! چه طرز آخ و اوخ کردن جلو یه پسره؟
بی اراده لبمو گاز گرفتم که یهو نفهمیدم چیشد فقط وقتی چشمامو باز کردم فهمیدم که روی کاناپه درازم کرده و داره لبامو می بوسه.
چشمام خمار شده بود و سخت بود که باهاش همراهی نکنم.
آهسته لبش رو بوسیدم که باچشمای خمارش نگاهم کرد و گفت:
– هی بهت گفتم جلو من ادا اصول درنیار. همینطوری دارم از ندیدن و ندادنت دیوونه می شم چه برسه…
چند لحظه به جمله ش فکر کردم…
“ندیدن و ندادنت”
با فهمیدن منظورش لبشو گاز محکمی گرفتم و گفتم:
– بی ادبببب! تو خیلی غلط می کنی که از دادن و ندادن حرف می زنی! خجالت نمی کشی؟ پاشو از روم تا مامان اینا نیومدن تو پذیرایی!
سرشو فرو کرد توی گردنم و اونجا نزدیک گوشم با خنده گفت:
– من که چیزی نگفتم تو زیادی بزرگش کردی!
خواستم‌ چیزی بگم که با صدای مامان توی بهت فرو رفتیم:
– آیلی؟ دارین چه غلطی می کنین؟؟…

امیر به سرعت از روم بلند شد و صاف نشست و بعد از چند لحظه منم بلند شدم و کنارش نشستم. دوتامون سرمونو زیر انداخته بودیم‌ که مامان نزدیکمون شد و با صدایی که ته مایه های خنده داشت گفت:
– این جا جای این کاراست؟ بچه که نیستید انقدر هولین! واقعاکه…
سرمو آوردم بالا و مثل گربه ی مظلومی بهش زل زدم. صورتش سرخ شده بود و مشخص بود به زور خودشو نگه داشته.
منم به شدت خنده م گرفته بود اما از طرفی هم از شدت خجالت گونه هام داغ شده بود و مطمئن بودم مثل لبو شدم.

نمی دونم چی شد که دیگه نتونستم طاقت بیارم و زدم زیر خنده.
همزمان با خنده ی من مامان و امیرم زدن زیر خنده و مامان در حالی که با تاسف برامون سر تکون می داد ازمون دور شد تا به اعمال زشت و ناپسندمون فکر کنیم.

غش غش می خندیدم و کسی جلودارم نبود. امیر که چند دقیقه ای می شد خنده‌ش قطع شده بود دوباره از شدت خنده های من داشت خنده ش می گرفت و بین خنده هام اومد و دستش رو گذاشت روی لبامو وادارم کرد آروم بشم.

احتمالا داشت با خودش فکر می کرد چه دختر دیوونه‌ایه که چند دقیقه بی وقفه داره می خنده‌. اما واقعا دست خودم نبود!
وقتی دید دیگه نمی تونه جلومو بگیره یهو لباشو آورد نزدیک لبام و قبل از اینکه لبمو لمس کنه خنده‌م بند اومد.
با چشمای درشت شده اشاره کردم عقب بره و گفتم:
– لازم نیست از هرفرصتی استفاده کنی تا منو ببوسی!

با غرور ابرو بالا انداخت و گفت:
– تو اندازه‌ی این حرفا نیستی!

توی نگاهم طوفانی به پا شد و تا چند ثانیه دیگه می خواست بزنه نابود کنه هرچی غرور مزخرف تو چشمای امیر لونه ساخته بود رو!
– توام اندازه‌ی من نیستی!

خواست چیزی بگه که صدای تق تق عصای مادربزرگ جدید به گوش رسید و بعد از چند لحظه همراه بابا تو چهارچوب در اتاق ظاهر شدند.

به طور نامحسوس خودمو از امیر جدا کردم و با فاصله ازش نشستم. طلعت جون اومد و دوباره سر جای قبلیش نشست.
بابا و مامان هم روبروش نشستند. از اون موقع که مامان اون صحنه رو دیده بود دیگه روم نمی شد تو چشماش نگاه‌ کنم اما نگاه خیره شو روم احساس می کردم و پرو پرو به روی خودم نمی آوردم که چیزی شده.

طلعت جون با لبخندی نگاهم کرد و رو به پدرم گفت:
– ماشالله هزار ماشالله دخترتم واسه خودش خانومی شده! دیگه وقتشه در خونتو از جا بِکَنَن!

لب هام کش اومدن و نگاهم به سمت پدرم کشیده شد. بابا با غروری که تو صداش نهفته بود گفت:
– آره مادر. خاطرخواه زیاد داره اما فعلا قصد ندارم از خودم دورش کنم.

مادربزرگ جان اخماش رو توی هم کرد و با لحن خاصی گفت:
– اِ وا مادر! تا وقتی فامیل داری چرا دخترتو به غریبه بدی؟ ماشالله آیلی جان لیاقتش یکیه مثل خودش. خوش بَر و رو و یه پارچه آقا!

از لحن طلعت جون خنده م گرفت و دیگه نتونستم ساکت بمونم:
– طلعت جونم یه جور صحبت می کنید انگار من اینجا نیستما. عهد قجر که نیستیم بزرگترا برا بچه هاشون تصمیم بگیرن و انگار نه انگار بچه هاشون قراره با طرف زندگی کنن‌. من خودم باید همسر آینده مو انتخاب کنم که فعلا عجله ای ندارم.

یه لحظه، فقط یه لحظه نگاهم تو نگاه طوفانی امیربهادر قفل شد. رسما با نگاهش داشت برام خط و نشون می کشید. شونه ای بالا انداختم و پشت چشمی براش نازک کردم.

وقتی که من براش حکم یه شئ بی ارزش رو تو زندگیش داشتم اونم باید می فهمید جایگاهش تو زندگی من اونقدرهام جدی نیست.

طلعت جون ابرویی برام بالا انداخت و گفت:
– خوشم باشه دخترِ ورپریده! طلعت جون دیگه نشنوم. فقط بهم بگو عزیزجون! همین که این پسر بهم می گه طلعت بسمه!

از لحن پرحرصش خنده‌م گرفت و گفتم:
– چشم عزیزجون.

عزیزجون به امیر نگاهی انداخت و گفت:
– بریم پسرم؟
امیر که ساکت و جدی نشسته بود و شدیدا توی فکر بود سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت:
– من درخدمتم.

آخی. چه مظلوم هر چی میگفتند می گفت چشم!
همیشه تو جمع همینطور بود. ساکت، جدی، مغرور و کمی هم مظلوم! برخلاف زمان هایی که تو خلوتمون باهم بودیم. کلا شخصیتش تغییر می کرد و یه امیربهادر دیگه می شد.
کلا شخصیتش از اونا بود که از دور دل و ميبره، از جلو زهره رو !

من و مامان و بابا برای بدرقه شون بلند شدیم و تا جلوی در رفتیم. به جلوی در که رسیدیم عزیزجون رو به مامان کرد و گفت:
– دخترم فرداشب بیاین خونه من. می خوام بعد این همه سال دوری یه شب دور هم جمع بشیم. همه ی کینه و کدورت ها هم تموم بشه بره.

بعد رو به بابا کرد و گفت:
– مهران و مونس خیلی مشتاقن ببیننت پسرم. هم تو و هم خانواده‌ت رو!
بابا سرش رو به نشونه ی موافقت تکون داد و گفت:
– میایم.

عزیزجون نیم نگاهی به امیر که دست به سینه ایستاده بود و به پارکت های قهوه ایِ خونه زل زده بود انداخت و ادامه داد:
– تو و محمدم بسه هرچی دوری کردین و گذاشتین این کینه قدیمی بشه. حالا دیگه سنی ازتون گذشته تمومش کنید.

بابا که خطوط اخم بین ابروهاش پررنگ شده بود با صدای گرفته ای گفت:
– من که حرفی ندارم. به احترام شما میام.

اوه مای گاد! فکر نمی کردم بابا به این آسونی رضایت بده که با عمو آشتی کنن. به هرحال برای من یه جورایی خوب بود و یه جورایی بد!

به هرحال عزیزجون و امیر بعد از خداحافظی کوتاهی رفتن. با رفتنشون به طرف اتاقم قدم تند کردم که مامان بین راه صدام زد:
– کجا؟

ایستادم اما به سمتش برنگشتم. تو دلم دعا می کردم که اشاره ای به صحنه ای که چند دقیقه پیش دیده بود نکنه وگرنه من از فرط خجالت مثل یه یخ ذوب می شدم.
– بله؟
– پرسیدم کجا می ری؟
– تو اتاقم!

یهو از پشت دستم کشیده شد و به طرفش چرخیدم. چشمامو درشت کردم و دستمو روی دستی که ناگهانی کشیده شده بود گذاشتم و درحالی که ماساژش می دادم گفتم:
– آخ مامان لطفا آروم تر! چیه یهو می کشی آدم سکته می کنه خب.

مامان نگاهی به دور و برمون انداخت و وقتی از نبود بابا مطمئن شد با صدای آهسته ای گفت:
– دختره‌ی چشم سفید دیگه نبینم حرکت امروز تکرار بشه ها. اگه به جای من بابات اون صحنه رو می دید الان معلوم نبود چه بلایی سر جفتتون می آورد.
منم چون می دونستم به هم محرمین چیزی نگفتم اما با این وضعیت پیش اومده و کدورت بین بابات و عموت معلوم نیست چی بشه و خودتو آماده کن برای هر اتفاقی. کم تر دور و بر امیر بچرخ. اگه ازدواجتون حتمی نشه این روابط باز اصلا خوب نیست. نذار زیادتر از این پیشروی کنه!

سرم رو پایین انداختم و درحالی که قلبم از جمله های آخرش فشرده شده بود گفتم:
– خیالت راحت مامان خانم. حالا اگه مشکلی نیست برم اتاقم؟!

مامان چشم غره‌ای به لحن طلبکار و حاضرجوابم رفت و با چشم و ابرو به سمت اتاقم اشاره کرد.
متفکر به سمت اتاقم راه افتادم که با صدای مامان دوباره متوقف شدم:
– راستی!

همون طور که ایستاده بودم فقط کمی سرم رو چرخوندم و سوالی نگاهش کردم که گفت:
– دیشب دیدم بابات با آقای موسوی مکالمه داشت.

آب دهنم رو قورت دادم و چیزی در قلبم هری پایین ریخت و با ترس گفتم:
– چی می گفتن؟

مامان درحالی که مشخص بود با یادآوری خانواده‌ی موسوی قیافه‌ش توهم رفته بود گفت:
– درست نفهمیدم چی می گن اما چند وقته مکالماتشون زیاد شده. خواستم درجریان باشی.

با استیصال نالیدم:
– مامان لطفا بابارو راضی کن دیگه پای خانواده‌ی موسوی رو به خونمون باز نکنه. من حوصله‌ی کامیارو ندارم. اگه دوباره بخواد به زور منو پای سفره عقد بنشونه…

مامان سرش رو به نشونه ی منفی بالا و پایین کرد و گفت:
– نه بابا نترس باباتم فکر نمی‌کنم علاقه ای به تکرار اون اتفاق داشته باشه.

با دلداری مامان نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و با خیال راحت تری وارد اتاقم شدم.
درو بستم و به طرف میز تحریرم رفتم.
روی صندلیم نشستم و یه برگه آ چهار از توی کشوم برداشتم.
وسایل لازم که برای نقاشی لازم بود رو روی میز گذاشتم و چند لحظه به دیوار روبروم که عکس خودم زده شده بود زل زدم. داشتم فکر می کردم چی بکشم و بالاخره تصمیم گرفتم یه گل طراحی کنم.
کلا نقاشی جزو علایقم بود و باعث آرامشم می شد. یه آهنگ از گوشیم پلی کردم و با دقت شروع کردم به کشیدن.
انقدر غرق نقاشی و آهنگی که پخش می شد شده بودم که اصلا حواسم نبود چند دقیقه گذشته. وقتی به خودم اومدم که نقاشی تموم شده بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا