آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 24

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

دستش رو به سمت یقه ی پیراهن آستین دار سفیدش که زیر کاپشن مشکی پوشیده بود برد و دکمه ی بالاشو باز کرد و گفت:
– چه خبر؟

توجهی به سوالش نکردم و گفتم:
– نیومدیم اختلاط کنیم. حاضری یه دست حکم بریم؟

سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد. ورق هارو برداشتم و کاملا حرفه ای بر زدم.
حینی که بُر می زدم سرم رو بالا آوردم و گفتم:
– تو فکری!

دندوناشو روی هم فشار داد و گفت:
– از آیلی چه خبر؟

ورق ها رو با عتاب تقسیم کردم تا حاکم تعیین بشه. با افتادن ورق آس گیش جلوم، من حاکم شدم.
حکم رو دل انتخاب کردم و دوباره ورق هارو بر زدم و گفتم:
– خوبه!

با لحن نگرانی گفت:
– مطمئنی؟ می خوام ببینمش!

هرچی سکوت کرده بودم بس بود. دست هام از حرکت ایستادند و کمی به سمتش خم شدم و گفتم:
– تو چیزی که بهت مربوط نمی شه دخالت نکن.

پوزخندی زد و گفت:
– خیلیم مربوط می شه. من اونو دزدیدمش پس در درجه ی اول من مالک اونم!

بی اراده یقه ش بین مشتم مچاله شد و گفتم:
– چه زری زدی؟ اگه یادت رفته که من ازت بردمش بهت یادآوری کنم!

– ازم یه دختر باکره بردی نه آیلی رو!
– دهنت رو ببند و اسمش رو به زبونت نیار.

اشاره کرد دستم رو از روی یقه‌ش بردارم و گفت:
– می شه آروم باشی؟ همه چی اون طور که تو فکر می کنی نیست!
چند لحظه تو نگاهش زل زدم. تو عمق نگاهش حرف های زیادی داشت اما دلیل نمی شد بزارم درمورد آیلی نظر بده. دستام رو از روی یقه ش برداشتم و گفتم:
– بنال.
– من….

” آیلی ”
نگاهی به خودم انداختم. شومیز کالباسی فوق العاده شیک،شلوار گشاد سفید و شال سفید حریر نازم حسابی بهم میومد. کفش های پاشنه دار کالباسی به همراه آرایش ملیحی که روی صورتم نشونده بودم تیپمو تکمیل می کرد.
اسپری رو روی خودم خالی کردم و یه لاخ از موهامو از زیر شالم انداختم بیرون. اینطوری بیشتر به مدل موهای فرق وسطم میومد.

هنوز پام رو کامل از اتاق بیرون نذاشته بودم که صدای اف اف بلند شد‌. با استرس دستی به شالم کشیدم و رو به آرامیس که جلوم با فاصله وایساده بود گفتم:
– چطوره؟
انگشت شصت و اشاره شو به هم چسبوند و لب زد:
– محشره!

در اتاق رو بستم و کنار آرامیس وایسادم. از شدت استرس قلبم بالا و پایین می شد و نزدیک بود از حلقم بزنه بیرون. دستام سرد شده بود و حس می کردم خونه دور سرم داره می‌چرخه. حزفای دکتر تو ذهنم تداعی شد:
<< به هیچ وجه نباید خبر هیجانی یا غمگینی رو بشنوید و یا از این دست اتفاق ها برات بیفته وگرنه ممکنه دوباره دچار حمله ی عصبی بشید. اطرافیانتون باید خیلی مراقبتون باشن.>>

به آرامیس اشاره کردم یه چیزی برام بیاره و اون هم با دیدن قیافه م به سرعت به طرف آشپزخونه هجوم برد.

بعد از لحظاتی با یه لیوان آب برگشت. لیوان رو ازش گرفتم و یه قلوپ نوشیدم.
چند نفس عمیق کشیدم و کمی آروم تر شدم. لیوان رو به آرامیس دادم و از سرجام برخاستم.

بابا و مامان جلوی در وایساده بودن و منو آرامیس با فاصله از اون ها. زنگ در که زده شد بلافاصله درو باز کردن و قبل از هر چیزی یه چیزی با سرعت اومد تو و تا به خودم بیام پرید تو بغلم.

اون موجود نرم و تپلِ دوست داشتنی مگه می شد کسی به جز نفس باشه؟!
بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم:
– عشقِ خاله!

با شنیدن صدای مبهوت و بلندی که بابا رو صدا زد سرم بالا اومد و به صحنه ی روبروم زل زدم:
– میلاد!

مرد مسنی که حدس می زدم بابای امیر باشه با قیافه ی رنگ پریده و متعجبی به بابا زل زده بود و بابا با قیافه ای بدتر از او.
دست هام به طور خودکار از دور تن نفس باز شدند و از آغوشم جداش کردم. این جا چه خبر بود؟
چه اتفاقی افتاده بود که انقدر گیج و گنگ به هم خیره شده بودند؟

کمی جلو رفتم و برای اینکه جو سرد بینشون از بین بره و به خودشون بیان گفتم:
– سلام. خوش آمدید.

امیر که با دسته گل بزرگ و زیبایی کنار مادرش وایساده بود لبخندی نثارم کرد که ناگهان با صدای خشمگین پدرش شیرینی لبخند امیر از بین رفت:
– بریم خانم اینجا جای ما نیست!

یه جوری اخماشو توهم کرده بود انگار طلب باباشو از ما می خواست. امیر چه بابای بداخلاقی داشت پس برای همین بود که تو هیچ کدوم از مراسما شرکت نکرده بود.
ایش مردیکه بی ریختِ اخمو! اصلا ازش خوشم نیومد. پس امیرم به بابای بدعنقش رفته بود.

حسابی داشتم تو ذهنم امیر و باباشو مورد عنایت قرار می دادم که با صدای امیر از فکر اومد بیرون. دست باباشو از روی کت چسبید و گفت:
– کجا؟ باز می خوای آبروریزی راه بندازی؟ مامان شما یه چیزی بگو.

مادرش صداشو صاف کرد و گفت:
– راست می گه آقا محمد حالا بریم تو حرف می زنید.

پدر امیر با لحن برافروخته ای گفت:
– من چه حرفی با این یه‌لاقبا دارم؟ چه کاری با کسی که همه‌مونو به خاک سیاه نشونده دارم؟؟ هان؟

لحظه به لحظه از حرف هایی که می شنیدم متعجب تر می شدم و قطعا عصبانی تر. اجازه نمی دادم کسی به پدرم توهین کنه!

سه قدم جلو رفتم و گفتم:
– قصد جسارت ندارم اما فکر نمی کنم حق داشته باشید با پدرم اینطور صحبت کنید جناب تهرانی! چه خبرتونه از راه نرسیده گردو خاک راه انداختید؟!

جمع در سکوت فرو رفت و پدرش گفت:
– تو هیچی نمی دونی دخترجون!

پوزخندی زدم و گفتم:
– هرچیو ندونم اینو می دونم که یه غریبه حق نداره، تاکید می کنم به هیچ وجه حق نداره به خانواده م توهین کنه جناب!

نیشخندی زد و گفت:
– دخترتم مثل خودت گستاخه میلادخان… کلاهتو بنداز بالاتر!
این مردی که پدرته یه زمانی هم برادر ما بود دخترخانم.

خواستم دوباره با زبون تند و تیزم جوابش رو بدم که با هضم جمله‌ش رسما هنگ کردم‌.
نگاهم بی اختیار بین همه می چرخید. همه شوکه بودیم به جز مامان، بابا و پدر و مادر امیربهادر. انگار فقط ما از این قضیه خبر نداشتیم.

لبام مثل ماهی باز و بسته شد و سعی کردم چیزی بگم اما بی فایده بود. هیچ آوایی از بین لب هام خارج نمی شد.

امیر به دادم رسید و قبل از من پرسید:
– یعنی چی؟ شما و…
مادرش بین حرفش اومد و گفت:
– آره پسرم. پدرت و مردی که روبروت وایساده برادرن!

مامان قبل از اینکه دوباره بحثی پیش بیاد با استیصال گفت:
– بیاین بریم داخل توروخدا. اینجوری دم در وایسادین که خوب نیست!

پدر امیر دوباره خواست مخالفت کنه که امیر چشم غره ای بهش رفت و مانع شد. از جلوی در کنار اومدم تا مهمونا وارد بشن.
رفتن و روی مبل های سلطنتی نشستند. من و آرامیس هم با قیافه های آشفته و سرگردون کنارهم نشستیم. امیربهادر روبروم نشسته بود و اونم وضعیتش بدتر از ما بود.
لحظاتی در سکوت سپری شد تا اینکه امیر دوباره به حرف آمد و گفت:
– قرار نیست یه نفر توضیح بده ماهم بفهمیم اینجا چه خبره؟!

بابا که از اون موقع تا حالا سکوت کرده بود بالاخره به حرف اومد و گفت:
– من…

مکثی کرد که پدر امیر با صورت سرخ و برافروخته‌ش بلند شد و گفت:
– اصلا نمی تونم این وضعیتو تحمل کنم. من که رفتم خانم. خودت می دونی و پسرت!

و بعد از این حرف بدون هیچ خداحافظی و حرفی از خونه خارج شد و درو محکم بست.
فک منقبض شده ی امیر حاکی از شدت عصبانیتش بود و دست های مشت شده ش میزان خرد شدن غرورش رو جلوی خانواده ی همسر صوریش نشون می داد.
همسری که…

قضیه لحظه به لحظه داشت پیچیده تر و جالب تر می شد. هنوز رابطه ی بین پدرم و پدر امیر رو درک نکرده بودم.
مفهوم حرفش این بود که پدر امیر عموم بود و امیر پسرعموم؟!

با صدای امیر که لرزش نامحسوسی داشت نگاهم به اون سمت کشیده شد:
– من از جانب پدرم عذرخواهی می کنم آقای ایزدی. واقعا متاسفم!

بعد برگشت و رو به مادرش گفت:
– اگه می خواست آبروی منو ببره نیازی به قشقرق راه انداختن نبود. یه کلام می گفت نمیام بهتر از این آبروریزی بود!

بابا امیر رو به آرامش دعوت کرد و گفت:
– پدرت از اول جوونیش همین طور بود. پرخاشگر و عصبی!
این بار من به حرف اومدم و گفتم:
– یعنی چی بابا؟ شما از کجا می شناسیدشون؟؟

بابا لبخند تلخی زد و گفت:
– مگه میشه آدم برادرشو نشناسه؟

پس حرفای پدر امیر درست بود!
در حالی که از شدت کنجکاوی داشتم می مردم گفتم:
– بابا می شه بیشتر توضیح بدید؟ ما کاملا گیج شدیم.

مامان به جای بابا جواب داد:
– عزیزم چرا گیج بشی. پدرت و آقا محمد باهم برادرن! چندبار درمورد خانواده ی پدریت ازمون سوال می پرسیدین و ما بحث رو عوض می کردیم یا توضیح نمی دادیم در موردشون! بله آقا محمد عموی شما هستن و احترام بهشون واجب.

با دهان باز به لب های مادرم خیره شدم:
– نه!
این بار صدای مادر امیر همه مونو توی بهت فرو برد:
– آره عزیزم. ما فامیل بودیم و نمی دونستیم. یعنی من همون اولین باری که دیدمت حدس زدم چقدر قیافه ت آشناست و انگار جایی دیدمت اما نمی دونستم کی و کجا!
شباهت زیادت به پدرت باعث این آشنایی شده بود که متاسفانه زودتر نفهمیدم.

نمی دونم چطور و چه وقت حرفاشون تموم شد و بالاخره رفتن و منو تو دنیایی از بهت و ناباوری رها کردن و رفتن. دلم می خواست به امیر بگم نره.
دلم براش تنگ شده بود اما وقتی به خودم اومدم که روی تختم نشسته بودم و به دیوار روبروم زل زده بودم.

بعد از رفتن امیر و مامانش، بابا و مامان یه ساعتی حرف زدند و از هر دری گفتند. از اختلاف بابا با عمو محمد(پدر امیربهادر)، از اینکه مادربزرگم چقدر هوای پسر بزرگش رو داشته و زیاد به پدر من اهمیت نمی داده.
از اینکه به جز پدر امیر، یه عمو و عمه ی دیگه دارم. احتمالا همونایی که تو محضر دیده بودمشون.
وای اگه بابا می فهمید بدون اجازه ش رفتم و صیغه ی پسر برادرش شدم منو می کشت! وای بر من!
اختلاف بابا با پدر امیربهادر برمی گرده به ارث میراث. انگار که عمو محمد بیشتر ارثی که به بابا می رسیده رو بالا کشیده و بابا هم زمانی که اعتراض می کرده کسی به حرفش بها نمی داده.
از طرف دیگه مادربزرگمم طرفدار پرو پاقرص پسر بزرگش بوده و هرچی اون می گفته حرفش سند بوده. اختلافشون وقتی به اوج می رسه که بابام عاشق مامانم می شه.
مادربزرگم که همون مامان بزرگ طلعته مخالف سرسخت ازدواجشون بوده اونم به این دلیل که سطح مالیشون یکی دو درجه پایین تر از خانواده ی بابام بوده.
ولی بابا که دلش حسابی ازشون پر بوده با این مخالفت کاملا قید خانواده شو زده و رفته دنبال عشق و زندگیشو از نو ساخته!

آهمو پرصدا بیرون فرستادم. صفحه ی گوشیمو باز کردم و نگاهی به ساعتش انداختم” سه و بیست دقیقه” بامداد بود و من خوابم نمی برد.

حالا چی می شه؟ قرارداد من و امیر…
وای خدای من! اصلا نمی تونستم پیش بینی کنم قراره چه اتفاقی بیفته و همین بیشتر نگرانم می کرد.

زیر پتو خزیدم و چشمامو بستم تا بلکه خوابم ببره. فکرهایی که تو سرم چرخ می خورد مانع از آرامش مغزم می شد و باعث می شد سرم درد بگیره.

پتو رو روی سرم کشیدم و از این شونه به اون شونه شدم. الان تمایل زیادی به بودن امیر داشتم. چه برنامه ها برای امشب داشتم که… همه چیز بهم ریخت.

این دلتنگی نصف شبی میون این همه آشفتگی ذهن و قلب و روحم چی می خواست دیگه؟ انقدر دلم براش تنگ شده بود که اصلا دلم می خواست همین الان پیشم باشه.
صدای ویبره ی گوشیم کنار بالشم باعث شد دست دراز کنم و گوشیمو بردارم. با دیدن اسم امیر روی صفحه بی اراده بغض کردم. می گن دل به دل راه داره پس دروغ نیست!
لبم رو گاز گرفتم. قلبم مثل قلب گنجشک می زد. با دست لرزونم روی صفحه کشیدم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و صداش کمی قلب بی تابم رو تسکین داد:
– آیلی؟

جوابی ندادم که گفت:
– توام مثل من خوابت نمی بره؟!
بازم جوابی ندادم که گفت:
– چرا جواب نمی دی؟ زبون دومتریت کجا رفته؟
با بغض صداش زدم:
– امیر؟
صداش بلافاصله توی گوشم پیچید و روحم رو نوازش کرد:
– جانِ امیر؟

ته دلم از لحن زیباش غنج رفت. خدایا خواب که نمی دیدم؟ این لحن محبت آمیز و خاص رو از امیر می شنیدم؟
بی اختیار زمزمه کردم:
– حالم خوب نیست!

صدای نفس های تند و عصبیشو می شنیدم. پس از چند لحظه گفت:
– می خوام ببینمت.
– ها؟
– یه ربع دیگه اونجام.
چشمام گرد شد و گفتم:
– چی می گی؟

اما به جای صدای امیر صدای بوق های پی در پی به گوش می رسید‌. تماس رو قطع کردم. می دونستم امیر وقتی می گه میام یعنی میاد و هیچ کس نمی تونه جلوشو بگیره.

مانتوی جلو بازمو روی تاپ بندی و ساپورتم پوشیدم و شال هم رنگ مانتوم انداختم روی موهام.

از اتاق خارج شدم و آسه آسه از پله ها پایین رفتم. ده دقیقه ای از زمانی که امیر گفته بود گذشته بود و تا وقتی که من به در حیاط می رسیدم یک ربع می شد.

بالاخره با سخت ترین حالت ممکن که هیچ صدایی ایجاد نشه و کسی نفهمه جلوی در رسیدم.
هنوز خبری از امیر نبود. لبه های مانتومو بهم نزدیک کردم و دست به سینه وایسادم.
وسطای پاییز بودیم و هوا سرد شده بود مخصوصا این ساعت از صبح که هوا سردترم می شد.

چیزی نگذشت که پورشه‌ی آبی جلوم ترمز زد و من بی معطلی سوار شدم.

با ورودم به داخل ماشین هجوم هوای گرم به صورت و بدنم باعث شد لبخند کم رنگی روی لبم بشینه.
دستای سردمو توی هم گره زدم و به طرفش چرخیدم. تو اون ست سوئی. شرت و گرمکن طوسی جذاب تر از هر وقت دیگه ای شده بود، با عطش بهش خیره شدم. اونم به من زل زده بود.
بالاخره به حرف اومدم و گفتم:
– سلام.

با دیدنش انرژی گرفته بودم و شادی به قلبم سرازیر شده بود. دستامو توی دستای بزرگش گرفت و لمسشون کرد:
– چقدر دستات سرده!
– هوم.

دستامو بالا برد و به لب هاش نزدیک کرد و زمانی که لباشو چسبوند به دستام آتیش گرفتم. چشمام خمار شد و با لبخند خاصی بهش زل زدم.

آرامش ذره ذره از طریق لباش به وجودم تزریق شد و دست هام نرم نرمک گرم شد.
دستامو از دستاش بیرون کشیدم چون طاقت کوره ی دستاشو نداشتم. بدن اون برخلاف من داغ داغ بود.
با چشمای سرخش زل زد تو نگاه مواج و طوفانیم و گفت:
– بیا بریم خونه‌مون!

متوجه بود داشت با قلب من چیکار می کرد؟ نمی دونست من و قلبم بی جنبه ایم الان ممکنه غش کنیم؟

منظورش از خونه‌مون چی بود؟ یعنی منو جزو خودش حساب می کرد! بیشتر از این نتونستم تو جواب دادن منتظرش بزارم و گفتم:
– نمی شه. می بینی وضعیتو که! وای من هنوز باورم نمی شه منو تو دخترعمو و پسرعموییم.

پوزخندی کنج لبش نشست و گفت:
– منم.
ادامه دادم:
– بعد تموم شدن این قرارداد و ازدواج صوریمون… من گمون می کردم دیگه همو نبینیم و راحت باشیم اما با این وجود قراره تا آخر عمرمون هم دیگه رو ببینیم.

بی توجه به حرفای من کمی بهم نزدیک شد و گفت:
– با این لباسای نازک سردت نیست؟؟

گیج و گنگ بهش خیره شدم و با نزدیک شدنش ضربان قلب منم بالا و بالاتر می رفت.
کمی ازش فاصله گرفتم و گفتم:
– نه!

ساعد دستمو گرفت و کشیدم به سمت خودش و گفت:
– هیچ وقت ازم فاصله نگیر… هیچ وقت!
دستشو گذاشت کنار صورتم و با شصتش صورتمو نوازش کرد.
دستش اومد پایین تر… گردنمو لمس کرد که چشمام بسته شد. انگشتاش سر خوردنو پایین تر و روی قفسه ی سینه م قرار گرفت. خواستم مانع بشم که گفت:
– هیش! بزار آروم بشم.

دستش از زیر تاپم گذشت و روی سینه ی چپم نشست. جایی که قلبم می تپید.
فشاری به سینه‌م وارد کرد که لبم رو گاز گرفتم. صداشو شنیدم:
– گاز نگیر اونو لامصب!

تا به خودم بیام و مفهوم حرفشو بفهمم لبامو با لباش قفل کرد. لبامو محکم و با خشونت می بوسید و گاز می گرفت و من مثل عروسکی توی دستاش بی حرکت وایساده بودم و اون هرکار دلش می خواست می کرد. منکر لذتی که داشتم از وجودش می گرفتم نمی شدم اما می دونستم چند لحظه دیگه عذاب وجدان می چسبه بیخ ریشم و ولمم نمی کنه.
بالاخره بعد از چند دقیقه که حسابی چلوندم لباشو از لبام جدا کرد اما صورتش هنوز مقابل صورتم بود.
هردو از شدت هیجان و دلتنگی نفس نفس می زدیم و امیر با خشم گفت:
– اون لبای لعنتیتو فقط من باید گاز بگیرم و ببوسم دختر خانم. اینو با خودکارقرمز و خط درشت توی ذهنت بنویس.

از ته دل خندیدم و گفتم:
– خیلی دیوونه ای!

همون طور که خیره خیره با لبخند کجی نگام می کرد گفت:
– می دونم.

رفته رفته لبخندش محو شد و دوباره داشت بهم نزدیک می شد که گفتم:
– خب دیگه من برم. مامان اینا نفهمن یه وقت!

با اخم به روبه رو خیره شد و چیزی نگفت. دلم نمی خواست از کنارش برم اما… چاره ای نبود من و اون محکوم بودیم به جدایی اجباری!
– خب… شبت بخیر!

دستمو به سمت دستگیره برم که صدام زد:
– آیلی الان وضعیت ما چی می شه؟ یعنی تو… یعنی کی برمی گردی خونه؟ البته می دونی که… یعنی واسه قراردادمون می گم.

همه ی این حرفارو با یه استرس خاصی توی صداش و با من من می گفت. انگار خودشم نمی دونست چی باید بگه و فقط کلمات رو سرهم می کرد.

یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:
– به نظرت قرارداد دیگه اهمیتی داره امیر؟ الان دیگه کسی به فکر همسر تو نیست حتی مادربزرگت… یعنی کسی که مادربزرگ منم محسوب می شه! الان همه فکرشون مشغول این قضیه می شه و…

بین حرفم اومد و درحالی که دستشو پشت گردنش می کشید گفت:
– یعنی چی؟؟ بالاخره تو هنوز زن منی!

در حالی که سعی می کردم عادی باشم و اون لحن مالکانه و پر تحکم رو نادیده بگیرم گفتم:
– اون صیغه ی محرمیت هم کم کم فسخ می شه… منم بالاخره آزاد می شم مگه نه؟

بین ابروهاش اخم وحشتناکی شکل می گیره و درحالی که فک منقبض شده ش زیادی توی چشمه به طرفم برمی گرده و می گه؟
– خیلی دلت می خواد زودتر این قرارداد تموم بشه نه؟
با حرص توی چشماش زل زدم و گفتم:
– اهوم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا