آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 23

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

امیر خواست چیزی بگه که مامان پیش دستی کرد و گفت:
– پسرم جای نگرانی نیست. پدر آیلی می خواد ببیندش. می ریم خونمون دیگه. بسه هرچی به شما و خونواده ت زحمت دادیم.

امیر دستش مشت شد و نگاه بدی به من انداخت که یعنی یه چیزی بگو‌. اما من زبونم قفل شده بود و نمی تونستم تکونش بدم انگار.
می دونستم چون مادرمه بهش توهین نمی کنه و احترامشو داره وگرنه تا حالا صدتا لیچار بارش می کرد.

ما قرارداد داشتیم که من تا چهارماه کنار امیر باشم و حالا داشت به استناد بندهای قراردادش به من چشم غره می رفت اما دقیقا نمی فهمیدم کجای قرارداد لعنتی ذکر شده من حتما باید خونه ی امیر باشم؟؟

مطمئن بودم همچین بندی تو اون کاغذ وجود نداشت. پس با خیال راحت بدون اینکه نگاهی بهش بندازم به سکوتم ادامه دادم.
امیر نگاهشو از افراد جمع گرفت و مستقیم زل زد تو چشمای من و با خشم گفت:
– خودتم می خوای بری؟؟

یهو یه چیزی به گلوم هجوم آورد و قلبم ضربانش تند شد. خدایا چشماش چرا انقدر نافذ بودن که تا ته قلبمو می سوزوندن؟
بی خیال چشما و تیپ و قیافه و هیکل و خودش به سوالش فکر کردم. منم می خواستم برم؟؟
بعد از دوماه قرار بود برگردم خونمون؟ توهمون اتاق پرعروسک و نازم؟؟ مگه می شه نرم؟ اتاقم تو خونه ی امیر چی می شه؟ اون سکوتشو حس ناب و از همه مهم تر خاطره هایی که باعث می شد گُر بگیرم!
اما…
من باید می رفتم. عقلم می گفت باید بریم. اونجا دیگه جای امنی برای من نیست ولی قلب زبون نفهمم پا می کوبید به زمین و تقلا می کرد قانعم کنه بمونم.

درنهایت لب هام به حرکت در اومدند و چیزی شبیه به ” آره” از بین لبام خارج شد.
خارج شدن آره همانا و لرزیدن مردمک چشماش همانا! چشماش تاریک و کدر شدند و من بازوم توسط آراد کشیده می شد.
قدم هایی که سخت برداشته می شدند و نگاهی که نمی خواست از نگاهش جدا شه اما جداش کردن.

وقتی به خودم اومدم که روی صندلی عقب ماشین آراد کنار آنا نشسته بودم و آنا دستاشو دور شونه هام حلقه کرده بود.

کل انرژیم فروکش کرده بود و بدنم بی حس بود. صدای آنارو شنیدم:
– خوبی عزیزم؟
چشمام تمایل زیادی به بسته شدن داشتن اما نمی خواستم ببندمشون. می ترسیدم…
از اینکه ببندم و باز اون اجزای جادوییِ صورتش نقش ببنده مقابل چشمم!
اون وقته که صبرم لبریز می شه و دیگه صبری برام نمیمونه!

“آره” آرومی گفتم و از شیشه ی ماشین خیره شدم به خیابونا. مامان و آراد حرف می زدن اما من چیزی متوجه نمی شدم.
بالاخره بعد از دقایقی ماشین آراد جلوی خونمون وایساد. دوباره خاطرات اون روز داشت به ذهنم هجوم میاورد.
صدای فریاد بابا، فحش و ناسزاهاش و درنهایت سیلی که برای اولین بار نثارم کرده بود.

دروغ چرا دلم براش تنگ شده بود و اگه این غرور لعنتیم نبود زودتر از اینا برمی گشتم خونه. در واقع من همون روزای اول بابا رو بخشیدمو دلمو ازش صاف کردم. چون اون پدرم بود!
هرچقدر هم که می خواستم ازش ناراحت باشم نمی تونستم دل بکنم.
برخلاف روحیه ی جنجالی و سرکشم خیلی زود به دور و بریام عادت می کردم هرچند که اصلا به روی خودم نمی آوردم.

از ماشین پیاده شدیم و مامان کلید انداخت توی در و با دیت به داخل اشاره کرد:
– بفرمایید.

اشاره کردیم خودش جلوتر وارد بشه و ماهم پشت سرش رفتیم تو.
آرامیس با ظاهری آراسته جلو اومد و به آنا و آراد خوشامد گفت و بعد هم منو بغل کرد و کنار گوشم گفت:
– خوش اومدی آبجی بزرگه! جات حسابی خالی بود.
لبخند کم جونی نثارش کردم. حس خوبی از اومدن به خونه ی پدریم داشتم. نگاهی به اطراف انداختم. مثل همیشه جای جای خونه از تمیزی برق می زد اما هرچی گشتم خبری از بابا نبود!

تو همین فکرا بودم و خواستم از مامان بپرسم بابا کو که در اتاق مشترکشون باز شد و بابا با اون تیشرت سفید و شلوار راحتی آبی نفتیش از اتاق اومد بیرون.

نگاهم بی اراده به سمتش کشیده شد و تو چشماش که هم رنگ چشمای خودم بودن خیره شدم.

یه قدم به سمتش برداشتم و اونم به طرفم اومد و وقتی به خودم اومدم که تو آغوش بابا محبوس شده بودم.
بابا پشتمو‌ نوازش کرد و گفت:
– دخترِ بابا!

چقدر دلم برای این لحن و این جمله ی کوتاه که مخصوص من بود تنگ شده بود. بعد از چند لحظه کمی عقب اومدم و سرمو انداختم پایین.

هرچقدر تلاش کردم عذرخواهی کنم چیزی مانعم می شد. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن گفتم:
– ممنون که گذاشتید برگردم!

بابا لبخندی زد و گفت:
– اینجا همیشه واسه تو جا هست دخترم.
بعد رو به آراد و آنا گفت:
– بفرمایید خواهش می کنم.

آنا تشکر کرد و گفت که دیرش شده و باید بره. آراد هم گفت که اونو می رسونه.
بعد از رفتن اونا به سمت اتاقم رفتم و گفتم:
– من زیاد حالم خوب نیست یکم استراحت کنم بهتر می شم.

وارد اتاقم شدم و درو بستم. منکر آرامشی که بهم منتقل می کرد نمی شدم.
لباسامو از تنم کندم و به طرف تختم رفتم.
با احساس عجیبی زیر پتو فرو رفتم و هرچی که چشمام برای بسته شدن مقاومت کرده بود به باد رفت و پلک هام روی هم رفت.
*********************
“یک هفته بعد”
با صدای آلارم گوشیم چشمامو باز کردم و کش و قوسی به تنم دادم. از جا برخاستم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.

از سرویس که اومدم بیرون لباسای خوابمو با لباس آستین دار و شلوار کرم که روش ستاره و ماه های ریز داشت و قسمت مچ پا تنگ می شد پوشیدم و از اتاق زدم بیرون.
وارد آشپزخونه شدم و رو به آرامیس گفتم:
– سلام صبح بخیر.
آرا به طرفم برگشت و گفت:
– سلام آجی. همچنین. بیا بشین ببین چه صبحونه ای تدارک دیدم.

صندلیو کشیدم بیرونو و روش نشستم. در حالی که موهامو می زدم پشت گوشم
چشمکی زدم و گفتم:
– دمت جیز. دست پرورده ی منی دیگه! بیار ببینم چه کردی.

دو استکان چای گذاشت روی میز. یکی برای من و اون یکی برای خودش و گفت:
– خدایی چای به این خوش رنگی دیده بودی؟
از تعریفاش خنده م گرفته بود. با همون لحن پرخنده گفتم:
– حالا ببینا یه صبحونه می خوای به من بدی!

اونم خندید و گفت:
– وقتی انگشتاتم خوردی می فهمی یعنی چی!
– باشه آبجی خانم منتظرم.
نگاهمو ازش گرفتم و وارد صفحه ی اینستاگرامم شدم. پست های جدید و استوری هارو چک کردم.
آنا عکسی از خودش با یه تیپ خفن استوری کرده بود و عینک دودی به چشماش زده بود.
همون طور که داشتم استوری هارو می دیدم جرقه ای توی ذهنم زده شد. من می تونستم وارد صفحه ی اینستاگرام امیربهادر بشم و از این طریق پیگیرش باشم!
چرا زودتر به فکرم نرسیده بود!
با اینکه تو این یه هفته سراغی ازم نگرفته بود حس کنجکاوی زیادی نسبت بهش داشتم.
اینکه بدونم در چه حاله و چیکار می کنه! کنار خانواده بودن برام خیلی خوب بود ولی خلاءیی توی زندگیم به وجود اومده بود که دیگه نمی تونستم مثل قبلا زندگی کنم.
ولی من قوی تر از این حرف ها بودم. وانمود می کردم که شادم و هیچ مشکلی ندارم.
اسمشو به چند طریق مختلف سرچ کردم و بالاخره پیجش برام بالا اومد. پیجش عمومی بود و راحت واردش شدم. یه گالری عکس از خودش داشت رسما!

بیشتر عکساش با ژست های خاصی بود و اگه نمی شناختمش با یه مدل اشتباهش می گرفتم. پوزخندی روی لبم نشستو زمزمه کردم:
– مدلِ قمارباز!

با صدای آرامیس سرمو بالا آوردم و با دیدن مخلفات روی میز دهنم باز موند.
تو ظرف چوبی گرد پنیر، گردو، خیار، گوجه ردیفی چیده بود. کنارش توی ظرف چینی سفید تخم مرغ ها رو به شکل گل پخته بود و توی ظرف چیده بود و دورشو با سبزیجات تزئین کرده بود‌. اون طرف تر کره، مربا و عسل بهت چشمک می زدن و خلاصه از هرچیزی روی میز گذاشته بود که حسابی اشتهای منو تحریک کرد.
گوشیمو گذاشتم کنار و با لبخند گفتم:
– پس اون همه تعریف و تمجید الکی نبود.

آرامیس پشت چشمی نازک کرد و گفت:
– پس چی فکر کردی با خودت؟! من دیگه یه کدبانو شدم.
خم شدم و لپشو کشیدم:
– فدای کدبانوم بشم من! پس مامان تو نبود من بیکار نبوده.

حرف زدن بیشترو جایز ندیدم و تکه ای نون برداشتم و لقمه ی پر و پیمونی از تخم مرغ و سبزی برای خودم درست کردم و توی دهانم گذاشتم.

در همون حین رو به آرامیس گفتم:
– راستی مامان کجاست؟

– رفت بیرون. گفت یکم خرید دارم.

سرمو به نشونه ی فهمیدن حرفش تکون دادم و با ولع مشغول خوردن صبحونه م شدم.
بعد از خوردن صبحونه از آرامیس تشکر مخصوصی کردم. بلند شدم و از آشپزخونه خارج شدم که صدای باز و بسته شدن درهال رو شنیدم.
کمی جلوتر رفتم تا به اون قسمت دید پیدا کنم و با دیدن مامان و مشماهای دستش به سرعت به طرفش رفتم و تعدادی از اونارو ازش گرفتم و گفتم:
– چه خبره این همه خرید کردی مامان؟ مگه قراره مهمونی بگیری؟!

مامان در حالی که روی مبل ولو می شد دستشو بالا برد و اشاره کرد بزارم یه نفسی بکشه. از ایما و اشاره هاش خنده م گرفت و مشماها رو روی اپن گذاشتم و رفتم تا بقیه شو هم بیارم.
بعد از بردن کل مشماهای خرید به آشپزخونه به آرامیس که مشغول جمع کردن میز بود اشاره کردم یه لیوان شربت خنک برای مامان بیاره و خودم به طرفش رفتم.

کنارش نشستم و گفتم:
– آخه قربونت برم تو که این همه خرید داشتی می گفتی منم باهات بیام یا حداقل با بابا می رفتی!

در همین حین آرامیس با لیوان آب پرتقال وارد شد و لیوانو به مامان داد و گفت:
– آیلی راست می گه مامان خانم.
مامان آب پرتقالو یه نفس سر کشید و گفت:
– نمی خواستم تو رو بیدار کنم عزیزم. دلم نیومد‌.

– خیلیم دلت بیاد! دفعه ی بعدی نبینما مامان جان!
– چشم!

– حالا چی شده یهو این همه خرید کردی؟
– امشب قراره خانواده ی نامزدت بیان خونمون.
چشمام اندازه ی دوتا گردو درشت شد و با تعجب گفتم:
– خانواده ی امیربهادر؟

مامان یه قلوپ دیگه از شربتش نوشید و گفت:
– آره عزیزم امروز مامانش بهم زنگ زد. گفت برای آشنایی بیشتر و عیادت از تو قراره تشریف بیارن.

شوکه به لبای مامان زل زده بودم. این ایده ی امیر بود یا مامان امیر؟؟ امیر که اصلا با مامان و باباش خوب نبود و رابطه ای نداشت و کلا یه دروغی هم درباره خانواده م گفته بود که سراغشونو نگیرن پس چطوری مامانش زنگ زده بود به مامان من؟؟

با تکون خوردن دستی جلوی چشمام به خودم اومدم و به صاحب دست که آرامیس بود نگاه کردم. آرامیس با خنده گفت:
– رفتی تو هپروت؟
همون طور هنگ گفتم:
– چیه؟
– می گم خوشحالم قراره دوباره شوهرخواهر جذابمو ببینم!
چپ چپی نگاهش کردم که گفت:
– چیه حسودیت شد؟ باشه بابا مال خودت!

چی؟ من حسودیم بشه؟! اصلا چرا باید حسودیم بشه؟ جذاب بود که بود… دوست دخترهایش به فدایش!
با حرص دندون قروچه ای کردم و زیر لب زمزمه کردم:
– مردکِ هیزِ دخترباز!
آرامیس رو به من گفت:
– چیزی گفتی؟
– نه!
رو به مامان با لحن پر استرسی گفتم:
– راستی بابا می دونه؟
مامان با آرامش پلک هاشو برهم زد و با لبخند شیرینش که حسابی صورت گردشو مهربون تر می کرد گفت:
– آره عزیزم. اونم کاملا موافقه! به این نتیجه رسیده حالا که دختر و پسر راضین چرا که نه!

لبخندی زدم و گفتم:
– باشه.
مامان آخرین جرعه ی شربتشو نوشید و گفت:
– حالا هم بسه هرچی منو سین جیم کردید. پاشید که کلی کار داریم.

منو آرامیس قیافه ی موش مرده به خودمون گرفتیم و همزمان گفتیم:
– وای نه!
مامان پشت چشمی برامون نازک کرد و گفت:
– نه و نوچ نداریم. کلی کار هست که باید انجام بدید. از جارو کشیدن خونه و برق انداختن وسایل گرفته تا پختن غذا و درست کردن دسر و تزیین میوه و….

دستامو بردم بالا و گفتم:
– وای مامان یکی یکی بگو الان سکته می کنیما!

مامان چشم غره ای بهمون رفت و اشاره کرد دست بجنبونیم. بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم.
مشغول تعویض لباسام با لباس های راحتی بودم که موبایلم زنگ خورد. شالی که می خواستم دور سرم ببندم و همونطور نیمه کاره دور گردنم رها کردم و گوشیمو چنگ زدم.

با دیدن اسم امیر تعجب کردم. اون باهام چیکار داشت!؟
تماسو وصل کردم و بی اراده گفتم:
– جانم؟

چند لحظه سکوت برقرار بود تا اینکه گفت:
– خوبی؟

– اوهوم خوبم. تو خوبی؟

بدون اینکه جوابی به سوالم بده گفت:
– کجایی؟

با خنده گفتم:
– تو اتاقمم. انگار قراره امشب با خانواده تشریف بیارین آقای داماد؟!

اونم مشخص بود از تیکه ی ” آقای داماد” خنده ش گرفته‌. با لحن طنزآلودی گفت:
– آره حسابی خودتو ترگل ورگل کن عروس خانم! چون باید از مادرشوهر و پدرشوهرت حسابی دل ببری! آخه می دونی که… عروس خاندان تهرانی شدن به این سادگیا نیست.

می دونستم داره شوخی می کنه اما حرصم در اومد و گفتم:
– بعله همون طور که داماد خانواده ی ایزدی شدن هم کار هرکسی نیست!

مشخص بود که حرصشو درآوردم چون با لحن غضبناکی گفت:
– کسی دیگه گوه می خوره بخواد به داماد خانواده ی ایزدی شدن فکر کنه!

لبخندی دندون نمایی زدم و گفتم:
– ای بابا حالا چرا تو حرص می خوری جناب امیرخان تهرانی؟؟ پادشاه اعظم!

با تحکم اسممو صدا زد:
– آیلی!

یه لحظه دلم خواست بگم جانِ دلِ آیلی؟! اما جلوی دل وامونده مو گرفتم و به جاش گفتم:
– ایش فقط بلده واسه من صدا کلفت کنه! من دیگه باید برم جناب تهرانی. امری نیست؟

– روز خوش!

– خدافظ‌

تماس رو قطع کردم و گوشی رو با ذوق به قفسه ی سینه م چسبوندم. صداش کلی انرژی بهم داده بود و حالا کاملا آماده بودم برای کار کردن.

شالمو دور موهام بستم و وارد هال شدم.
آرامیس هم همزمان با من از اتاق اومد بیرون و جلوم وایساد.
دوتامون لباسای راحتی پوشیده بودیمو آماده ی کار بودیم.

متفکر به آرامیس نگا کردم و گفتم:
– ببین آرا به نظرم کارا رو تقسیم کنیم بهتره.

آرامیس هم موافقت کرد و قرار شد من مسئول تمیز کردن آشپزخونه و گردگیری باشم و آرامیس مسئول جاروبرقی کشیدن و تمیز و مرتب کردن اتاق ها باشه.

بعد هم هردو باهم بریم سراغ غذا و مخلفاتش.
اول از همه وارد آشپزخونه شدم و با دین وسایل به هم ریخته شروع کردم به تمیز کردن.

نمی دونم چقدر گذشته بود که کار من رو به اتمام رسید. آخرین دستمالو روی تلویزیون کشیدم و نگاهی به دسترنجم انداختم.
همه جای خونه از تمیزی برق می زد. هم زمان با من آرامیس هم از اتاق مامان و بابا اومد بیرون و وسط هال ولو شد و گفت:
– من مُردم!

با دیدن قیافه ی پژمرده ش خنده‌م گرفت. به طرف آشپزخونه رفتم و دو لیوان بزرگ رو از آب میوه پر کردم. یکی برای خودم و اون یکی برای آرامیس.

بعد از خوردن آب میوه ها کمی جون گرفتیم و به طرف آشپزخونه رفتیم تا به بقیه ی کارها برسیم.

ناهار و صبحونه رو هم یکی کرده بودیم و زیاد گرسنه مون نبود. باباهم که اکثر مواقع ظهرا نمیومد.

تازه ساعت سه ظهر بود و وقت زیاد داشتیم.
وارد آشپزخونه که شدیم مامان مشغول پخت و پز بود. چند نوع خورش بار گذاشته بود و داشت میوه ها رو می شست.
من به مامان اشاره کردم بره کنار و خودم مشغول شستن میوه ها و مواد لازم برای سالاد شدم.

همون طور که کاهوها رو برگ برگ جدا می کردم گفتم:
– راستی مامان نگفتن چند نفر می خوان بیان؟

مامان که داشت فنجونارو پر از چایی می کرد گفت:
– چرا عزیزم. گفت شش نفریم!

سریع توی ذهنم مشغول حساب و کتاب شدم. امیر، مامانش، باباش، ارشیا، نفس!
اینا که می شن پنج نفر. چطوری گفته شش نفرن؟
شاید طلعتم قراره بیارن.

با یاد آوری اون پیرزن مهربون لبخند روی لبام نشست. سبد کاهو، خیار، گوجه و هویج و سایر سبزیجات رو جلوی آرامیس گذاشتم و گفتم:
– اینا با تو.

خودمم به سمت یخچال رفتم تا مواد لازم برای درست کردن ژله و دسرم رو بردارم.
بالاخره ساعت نزدیک شش بعدازظهر بود که کارامون تموم شد و منو آرامیس با عجله به طرف اتاقامون رفتیم تا یه سروسامونی به خودمون بدیم.

” امیر بهادر”
از ماشین پیاده شدم و درشو محکم بهم زدم. به طرف پاتوقمون گام برداشتم و عینک دودیمو دادم بالا و نگاهی به اطراف انداختم.
هیچ کسی دور و بر نبود حتی مگس هم پر نمی زد. وارد قمارخونه شدم.

همه بچه ها با دیدنم بلند شدن و بهم سلام می کردن و منم در جواب همشون سری تکون دادم.
به سمت جایگاه همیشگیم رفتم و پشت میز جا گرفتم. اعصابم خورد بود و فقط یه بُرد بزرگ می تونست شاید کمی حالمو خوب کنه.

آصف به طرفم اومد و گفت:
– آقا چی میل دارین؟
نگاهش کردم که انگار از نگاهم فهمید چی می خوام و گفت:
– اسپرسو؟! مثل همیشه.
ازم دور شد و پوفی کشیدم. اون می دونست من همیشه اسپرسو می خورم باز سوال می پرسید.
نگاهی به ساعت مچیم انداختم. دو دقیقه دیر کرده بود.

چیزی نگذشت که صدای قدم هایی رو شنیدم. احساس می کردم اونه. حس من هیچ وقت اشتباه نمی کرد!
چیزی طول نکشید که قامت کشیده و بلندش روی میز سایه انداخت. صندلی رو کشید بیرون و مقابلم نشست.
سیگاری آتش زدم و با ژست خاص خودم گذاشتم گوشه ی لبم و گفتم:
– می کشی؟
زانیار کلاهش رو از روی موهاش برداشت و گذاشت روی میز. نگاهش رو دوخت توی نگاهم. با دیدن چشم هاش حس کردم قلبم فشرده شد. چشم هاش بی نهایت شبیه به چشم های آیلی بودند.
آیلی!
دختری که این مرد با بی رحمی تمام دزدیده بودش و من هم با سنگ دلی اون رو مال خودم کرده بودم.
دستش مشت شد و گفت:
– نه!

آصف سینی حاوی دو فنجون اسپرسو بدون شکر رو روی میز گذاشت و رفت.
پکی به سیگارم زدم و متفکر بهش زل زدم. کلافگی از صورتش می بارید و مشخص بود اونم مثل من حال خوشی نداره.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا