آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 50(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_کیش
#پانیذ

پانیذ دستش رو به میله های سرد پله گرفت . کسی داشت قلبش رو بی رحمانه محکم در چنگال خود می فشرد.

از بودن سمیرا کنار علیرام اصلاً احساس خوبی نداشت اما باید قبول می کرد احساسی بین این دو نفر هست.

بن سان پایین پله ها نگاهش به پانیذ افتاد. روی پله ها ایستاده بود.

-پانیذ خوبی؟

پانیذ با صدای بن سان به خودش اومد و لبخند کم جونی روی لبهاش نشست.

پله ها رو پایین اومد و رو به روی بن سان ایستاد. بن سان کمی به سمت پانیذ خم شد.

-خوبی؟

پانیذ پلک زد.

-خوبم، خیالت راحت!

بن سان خندید.

-گفتم حواست به خودت باشه دست ما امانتی.

علیرام بالای پله ها ایستاد. نگاهش به پانیذ و بن سان افتاد که با فاصله ی کمی رو به روی هم ایستاده بودند.

لبخند روی لبهای بن سان بود و داشت چیزی رو برای پانیذ تعریف می کرد.

صدای خنده ی ظریف پانیذ بلند شد. بن سان مچ دست پانیذ رو گرفت. علیرام کلافه دست لای موهای پرپشتش فرو کرد.

بن سان و پانیذ به سمت آشپزخونه رفتند. آنا با دیدن پانیذ اخمی کرد.

-بیا یه چیز بخور، دوباره سرما می خوری!

پانیذ: بزرگش نکن!

آنا چشم غره ای بهش رفت.

-این خانوم یه پاتوق داره و جز اون دوست خل و چلش هیوا، هیچ کس و اونجا نبرده.

علیرام صندلی رو به روی پانیذ رو عقب کشید و روش نشست. پانیذ نگاه از علیرام گرفت.

آنا دوباره شروع به صحبت کرد.

-اکثر پاییز و زمستون ها پانیذ به اون پاتوق میره.

لبخند تلخی روی لبهای پانیذ نشست. علیرام دست دور چاییش حلقه کرد.

از اینکه سمیرا رو به خلوت دو نفره شون برده بود از دست خودش عصبانی بود. اگر پانیذ می فهمید حتماً از دستش دلگیر می شد.

بن سان رو کرد به بقیه:

-امروز رو کلاً به استراحت و خوش گذرونی می گذرونیم و از فردا روی آهنگ کار می کنیم. چند روز دیگه هم که قراره کنسرت برگزار بشه.

با تموم شدن حرفش رو کرد سمت علیرام.

-داداش، تو چیکاره ای؟

علیرام به پشتی صندلی تکیه داد.

-فردا کارم تموم میشه.

نگاه علیرام چرخید و روی گردن سفید و ترقوه ظریف پانیذ خیره موند.

یقه ی لباسش کج روی یکی از شونه هاش افتاده بود و باعث شده بود تا پوست سفیدش بیشتر تو چشم بیاد.

زیرچشمی نگاهی به بقیه انداخت. از اینکه کسی خیره ی پانیذ نبود، نفسش رو آسوده بیرون داد.

خودش هم نمی دانست که چرا دوست نداره کسی به پانیذ نزدیک بشه؟

شاید دلیلش این بود که نمی خواست یه دوست خوب رو از دست بده!

#ایران،کیش
#علیرام

علیرام بلند شد. بن سان سر بلند کرد تا چهره ی علیرام رو کامل ببینه.

-تو چه ساعتی بر می گردی؟

-فکر کنم نزدیکای ساعت 4 برگردم.

بن سان بلند شد.

-پس صبر می کنیم تا بیای دریا رو با هم بریم.

علیرام به نشانه ی موافقت سر تکان داد. سمیرا وارد آشپزخونه شد.

با دیدن علیرام لبخندی زد.

-جائی می ری عزیزم؟

بن سان آروم زیر لب پچ پچ کرد.

-نه، واستاده تا به عنوان مترسک سر جالیز انتخابش کنن.

پانیذ خنده ی ریزی کرد. علیرام سرد گفت:

-میخوام برم شرکت.

-منم باهات بیام؟

بن سان دستش و پشت صندلی پانیذ گذاشت.

علیرام: نه، برمیگردم.

سمیرا با ناز لب برچید.

بن سان: دختره ی نچسب!

پانیذ رو کرد به بن سان.

-تو چرا از این بدت میاد؟

بن سان بدون اینکه متوجه باشه چی میگه رو کرد به پانیذ.

-دو سال تمام، علیرام و ول کرد رفت. تمام این دو سال علیرام شد اسپند رو آتیش و خودشو به همه جا زد تا یه نشونی ازش پیدا کنه اما نبود که نبود.

من دیدم علیرام این دو سال چجوری آب شد. حالا خانوم تازه فیلش یاد هندستون کرده و برگشته و علیرام داره خامش میشه.

پانیذ حس می کرد مثل حبابی بین زمین و هوا معلقه.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا