رمان قمار بازصفحه اصلی

رمان قمار باز پارت 22

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

” امیربهادر “
با بسته شدن چشماش انگار که روح از تنم جدا شد.

تازه به خودم اومدم و فهمیدم چه غلطی داشتم می کردم. اولین بار بود که با دیدن یه دختر انقدر از خود بی خود می شدم که اصلا نفهمیده بودم دارم چیکار می کنم فقط دلم می خواست زیر دست و پام لهش کنم.

به سمت کمد لباساش رفتم و تند تند یه پیرهن و شلوار براش برداشتم و بدون لباس زیر تنش کردم.

برداشتن لباس زیر تو این شرایط ریسک بود. باید هرچه زودتر به بیمارستان می رسوندمش.

مسیر خونه تا ماشین و از اونجا بیمارستان رو نفهمیدم چطور طی کردم فقط وقتی به خودم اومد که دیدم دارن می برنش بخش مراقبت های ویژه و بهش شوک وارد می کنند.

به دیوار تکیه زدم و دستمو مشت کردم. از دست خودم عصبانی بودم. اگه من اون غلطو نمی کردم الان حال آیلی اینجوری نمی شد. اصلا… اصلا اگه چیزیش می شد من می خواستم چه غلطی کنم؟
جواب مامان باباشو چی می دادم؟ اصلا خودم می تونستم با این عذاب وجدان کنار بیام؟!

انقدر تو همین فکرها بودم که به سوالای نفس نه گوش می دادم نه فکر می کردم. روی صندلی توی راهروی غیرقابل تحمل بیمارستان نشستم و آرنجامو روی پاهام گذاشتم و با دست سرمو گرفتم. کلافه بودم و فضای بیمارستان داشت خفه م می کرد.

با انبوهی از کمبود اکسیژن مواجه بودم و نمی دونستم دلیلش چی می تونه باشه جز کسی که بدون اون هوا برام معنایی نداشت.
چطور می تونستم راحت نفس بکشم وقتی آیلی اون تو داشت جون می داد!

دستای کوچیک نفس مشغول نوازش و ماساژ شونه هام شد. شونه هایی که خیلی سال بود داشتند به تنهایی همه ی این دردها رو به دوش می کشیدند و قصد از پا در اومدن هم نداشتند.

نگاهم به صورت مهربون و مظلومش افتاد. من چقدر این دخترو دوسش داشتم!

اون تنها خانواده ی من محسوب می شد که با صداش، نگاهش و حالا هم با دستاش آروم می شدم. اون نگاه معصومش…
ارشیا چطور دلش می اومد با این بچه اینجوری رفتار کنه؟؟

توی دلم “بی لیاقتی” نثار ارشیا کردم. با صداش از فکر اومدم بیرون:
– عمو خاله خوب می شه؟

به چشمای درشت و مشکیش که توش آب جمع شده بود خیره شدم و صدای پر بغضش حالمو بدتر کرد. با لحن قاطعی گفتم:
– معلومه که خوب می شه. باید خوب بشه.

کنارم نشست و دستش دور مچ دستم حلقه شد و گفت:
– تو رو خدا خوب بشه من خیلی دوسش دارم. خاله خیلی مهربونه!

دستمو به سمت موهاش بردم و از روی پیشونیش کنار زدم. با اینکه حال خوشی نداشتم اما برای دلگرمی این بچه مجبور بودم لبخند بزنم. لبخندی کنج لبام نشوندم و گفتم:
– جوجه اردک زشتو ببین! واسه من بغض کرده. اشکاتو‌ پاک کن الانه که خاله از اون اتاق بیاد بیرون.

با ذوق خندید و گفت:
– وای واقعا؟

درحالی که خودم از حرفام مطمئن نبودم هیچ جوابی هم بهش ندادم و تنها به لبخند نیم بندی اکتفا کردم.
با شوق خندید و خودشو تو بغلم چپوند. خوش به حال نفس! کسی رو داشت که بهش امید بده. بهش قول بده که خاله ش صحیح و سالم بر می گرده.
کاش منم کسی رو داشتم که بهم امید می داد هرچند واهی! کاش یه نفرم به من قول می داد…

نمی دونم چند دقیقه گذشته بود که بالاخره اون در باز شد و پرستار و دکتر ازش خارج شدند. بلند شدم و دوقدم جلو رفتم.
دکتر که خانم مسنی بود با جدیت نگاهم کرد و گفت:
– شما چه نسبتی باهاشون دارید؟
– همسرشم.

سرشو انداخت پایین و درحالی که مشغول یادداشت چیزی بود گفت:

– همسرتون دچار شوک عصبی شدیدی شده. خودتونم دیدی وقتی اینجا آوردینش رنگش مثل گچ شده بدد و نبضش خیلی کند می زد‌. حتی امکان ایست قلبی هم وجود داشت…

مکثی کرد و سرشو آورد بالا. از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت:
– نمی دونم چه بلایی سرش اومده که اینجوری شده اما لطفا دیگه همچین کاری با دختر بیچاره نکنید‌.

نفسمو عصبی بیرون فرستادم. بدم میومد از اینکه کسی بخواد تو زندگیم دخالت کنه حتی اگه این دکتر زپرتی باشه‌. اخمامو توهم کردم و از بین دندونام غریدم:
– یاد بگیر وقتی کاری بهت مربوط نمی شه دخالت نکنی دکتر دوهزاری!

مات و مبهوت نگام کرد و من بی توجه به اون دست نفسو کشیدم و از بیمارستان خارج شدم.

می دونستم زود عصبی شدم و یکم زیاده روی کردم اما اونم دیگه زیادی داشت پاشو از گلیمش درازتر می کرد.
کمی که گذشت دوباره وارد بیمارستان شدم و به طرف پذیرش رفتم. شماره اتاق آیلی رو پرسیدم و به طرف اتاقش رفتم.
در اتاقش باز بود و خودشم از پنجره به بیرون خیره شده بود. کسی به جز آیلی تو اتاق نبود.

وارد اتاق شدیم و نفس به طرفش پرواز کرد و من به تخت بغل دستش تکیه دادم.

با شنیدن صدای ما به طرف ما برگشت و با دیدن من اخم کرد اما دست نفسو بوسید و مشغول خوش و بش باهاش شد. نمی دونست از نادیده گرفته شدن متنفرم؟!
نمی دونست از کار و زندگیم زدم تا خانم به هوش بیاد؟ بعد روشو اونور کن انگار نه انگار که امیربهادری هم هست.

سعی کردم به خودم مسلط بشم. نباید دوباره همه چیزو خراب می کردم.

” آیلی”
تازه چشمامو باز کرده بودم و از اون کابوس لعنتی که توی ذهنم بالا و پایین می شد راحت شده بودم که در باز شد و کابوس واقعیم وارد شد. اخمامو توهم کردم و نگاه ازش گرفتم.

کاش می شد بهش بگم چقدر ازش بدم میاد! هنوز یادم نرفته که چطور مثل وحشیا روم افتاده بود.
دست نفسو گرفتم و بوسیدمش اما توجهی به اون نکردم.

نفس عین بلبل حرف می زد و با هیجان تعریف می کرد اما من هیچی از حرفاش نمی فهمیدم. فقط به دیوار روبروم زل زده بودمو عجیب تو فکر بودم.

دیگه از امیر می ترسیدم. از اینکه باهاش تنها باشم می ترسیدم.
صدای گرفته ش روی افکارم خط انداخت:
– خوبی؟
نگاه چپ چپی بهش انداختم و جوابی بهش ندادم.

در همین حین در باز شد. نیل، آنا، آراد و مامان و آرامیس وارد اتاق شدند.
با دهان باز به صحنه ی مقابلم چشم دوختم. اونا اینجا چیکار می کردن؟ وای خدای من چقدر دلم برای مامان و آرامیس تنگ شده بود.

امیر سری برای مامان و بچه ها تکون داد و با آراد دست داد.
مامان با چشمای پرآب به طرفم اومد و صورتمو قاب گرفت و گفت:
– الهی قربونت برم دخترم چه بلایی سرت اومده؟

بغضمو قورت دادم و سعی کردم لبخند بزنم:
– من خوبم مامان!
آرامیس با بهت نگاهی بهم انداخت و گفت:
– خواهری چقدر لاغر شدی!

دست آنا که توی دستم بود رو محکم فشار دادم و لبخند تلخی زدم. مامان نجواگونه نالید:
– همش تقصیر ما بود. اگه ما تورو تنها نمی ذاشتیم انقدر سختی نمی کشیدی.

نگاهمو از نگاه مامان گرفتم. اونا منو تنها گذاشته بودن و حالا اومده بودن که چی؟؟ بدبختی و ضعف دخترشونو ببینن؟

مامان فین فینی کرد و گفت:
– خدا از میلاد نگذره دخترم اون بود که تورو ازم جدا کرد. ولی به اونم حق بده. مرده غیرت داره!
توام وقتی اونجوری جلوش وایسادی گفتی عاشق شدم اونم نتونست طاقت بیاره و طردت کرد اما الان خیلی پشیمونه.
منم اومدم تا ببرمت خونه دخترم. پیش خودمون.
دیگه بسه هرچی ازمون دور بودی و هرکس و ناکسی هرچی دلش خواست سرت آورد. مگه تو چندسالته که شوک عصبی بهت وارد بشه؟ ببین چقدر تو خودت ریختی و خودخوری کردی که کم آوردی!

ناخوداگاه نگاهم به سمت امیر کشیده شد. همونطور که دست به سینه به نقطه ی مبهمی خیره شده بود اخماش شدیدا درهم بود و فکش منقبض شده بود.

نگاه ازش گرفتم و اشکی که لجوجانه از بین پلک هام سر خورده بود اومده بود پایینو پاک کردم و گفتم:
– شما از کجا خبردار شدین؟؟

نیلسا زودتر از همه گفت:
– من زنگ زدم به گوشیت آقا امیر جواب داد گفت حالت بد شده آوردت بیمارستان. بعد به آنا گفتم. با آنا داشتیم میومدیم آراد زنگ زد به آنا….
به اینجا که رسید نیششو وا کرد اما با چشم غره ی آنا سریع خودشو جمع کرد و ادامه داد:
– آرادم قضیه رو فهمید و…

آرامیس که از همون اول بغض کرده منو نگاه می کرد گفت:
– دایی به ما زنگ زد و خبر داد. ماهم سریع آماده شدیم و اومدیم.

سرمو به نشونه ی تفهیم حرفش تکون دادم و گفتم:
– نمی دونید کِی مرخصم؟

آراد که کنار امیر وایساده بود گفت:
– فردا.
رو به همه گفتم:
– برید دیگه نیازی نیست که اینجا بمونید.

مامان با بغض گفت:
– نه خوشگلم من کنارت می مونم.
آنا رو به مامان کرد و گفت:
– نه خاله شما برید من هستم.

همه برای موندن کنارم پیش قدم شده بودن. من انقدر طرفدار داشتم و خبر نداشتم؟؟

درنهایت آنا کنارم وایساد و بقیه رفتن. با اینکه نیاز به همراه نداشتم اما خودشون اصرار داشتن یکی کنارم بمونه و تنها کسی هم که اصرار نکرد امیر بود.

بعد از کلی سفارش که مراقب خودم باشم و اکه کار داشتم در اسرع وقت بهشون زنگ بزنم بالاخره عزم رفتن کردن.
چیزی طول نکشید که اتاق پر از آدم خالی شد و من موندم و آنا و نفس.
امیر هم برای مشایعتشون رفته بود.

آنا درحالی که شالشو کیفشو آویزون می کرد رو به من گفت:
– چیزی نمی خوای برات بیارم؟
– نه!

نفس نگاهی به آنا کرد و گفت:
– می شه من شمارو هم خاله صدا کنم؟
آنا جلوی پای نفس زانو زد و بوسه ای روی لپش زد و گفت:
– آره خوشگل خانم. چرا که نه!
– پس مثل خاله آیلی شما هم خاله ی منی.

آنا بغلش کرد و گفت:
– چقدر شیرین زبونی تو ناناز.

نفس خندید که چال گونه ش نمایان شد. این بچه زیادی دلبر بود.
در باز شد و امیر اومد تو. آنا رو بهش گفت:
– چی شد؟ رفتن همه؟
سرشو به نشونه ی آره بالا و پایین کرد و گفت:
– شما برو من هستم!

آنا چند لحظه گنگ نگاهش کرد و گفت:
– با منی؟
– آره. می گم شما برو خونتون من پیش آیلی هستم. تنها نیست!
قیل از اینکه آنا فرصت کنه جوابی بهش بده من پیش دستی کردم و گفتم:
– آنا پیش من می مونه. دلم براش تنگ شده.
نگاهی بهم انداخت و وقتی نگاه مصممو دید دیگه چیزی نگفت. می دونستم میونه ای با اصرار نداره و بهم اصرار نمی کنه که بمونه‌.

و همون طور که حدس می زدم سری برای آنا تکون داد و رو به نفس گفت:
– نفس بیا.
نفس گونه مو بوسید و گفت:
– خاله زود خوب شو.
منم متقابلا بوسیدمش و گفتم:
– باشه عزیزم. تو با عمو برو خیلی زود میام پیشتون.
نفس با قیافه ی ناراحتش دستشو به دست عموی اخموش سپرد و از اتاق خارج شدند.
با خروجشون نفسمو پرحرص بیرون فرستادم و گفتم:
– عوضی!
آنا که سرش تو گوشیش بود سرشو بالا آورد و گفت:
– وا با منی؟
– نه بابا توام. با امیرم.
– چرا؟ باز زدین به تیپ و تاپ هم؟
قیافه م ناخوداگاه عبوس و ناراحت شد. غم عالم توی دلم ریشه دواند و احساس می کردم دلم پر از سیاهی شد.
آنا دستمو توی دستش گرفت و درحالی که دستمو نوازش می کرد گفت:
– بگو قربونت برم… بگو خودتو خالی کن دردت به جونم. چه بلایی سرت اومده که از حال رفتی و کارت به بیمارستان کشیده؟
آهی کشیدم و بی اختیار بغض کردم. با اینکه در مواقع ناراحتیم سخت ترین کار ممکن حرف زدن بود اما دلم می خواست با آنا حرف بزنم. شاید یکم سبک می شدم.

– نمی دونم چمه، دلم بدجور گرفته آنا. از دست خودم، امیر و همه ی عالم و آدم شکارم. خسته شدم یه جورایی از این زندگی که همیشه ساز مخالف می زنه با ساز من!
نگاهی به آنا که به پایین نگاه می کرد انداختم. نگاهمو ازش گرفتم و به سقف زل زدم و ادامه دادم:
– از بی توجهی امیر دلم می گیره، از نادیده گرفتنش، از اینکه همش تحقیرم می کنه و له می شم، از اینکه چقدر بدبختم، چرا اصلا هنوز زنده م؟

آنا که تو سکوت داشت به حرفام گوش می داد دستشو گذاشت روی لبم و گفت:
– هیش از مرگ حرف نزن دیوونه. دشمنات پیش مرگت بشن الهی!

– از اینکه خودش باعث شده این بلا سرم بیاد اما یه درصد واسش ارزش ندارم که حالمو بپرسه و ببینه چمه! از اینکه تا می گم برو می ره، از اینکه عوضیه، آشغاله، بیشعوره، گاوه….

آنا دستمو فشار داد و با خنده گفت:
– باشه بابا فهمیدم. آدم نیست کلا!

چپ چپی نگاهش کردم که گفت:
– چیه؟؟ چه بهشم برمی خوره خانم! آقا از من می خوای بشنوی دردت چیه؟
سوالی نگاهش کردم که گفت:
– دردت اینه که عین مرغ عاشقش شدی!
چشمامو گرد کردم و گفت:
– چرت نگو تو رو خدا.
آنا کمی جلو اومد و گفت:
– ب خدا راست می گم. اصلا از تک تک کلمات و جمله هات امیر می باره. تو دلت توجه امیر خانو می خواد خانمم. حرف اضافه هم نباشه.
حالا اینارو ول کن دل تو دیگه اون دل سابق نمی شه. چی شد که اینجوری شدی؟

چشمامو بستم. حوصله ی طفره رفتن نداشتم. باید به یکی دردمو می گفتم تا سبک بشم و…
گفتم:
– به زور می خواست باهام رابطه برقرار کنه!

هینی کشید و دستشو گذاشت روی دهنش. بعد از چند لحظه گفت:
– کرد؟

مشغول ور رفتن با انگشتام شدم و گفتم:
– نه، از حموم زدم بیرون تو اتاقم بود. منم بدون حوله بودم و…

یهو آنا زد زیر خنده. حالا نخند کی بخند.
– درد به چی می خندی؟
بین خنده هاش بریده بریده گفت:
– جووون عجب صحنه ای بوده. پس بدبخت حق داشته! پسر پیغمبرم هلویی مثل تورو لخت می دید دلش می خواست باهات…

بطری آب کنارمو برداشتم و به طرفش پرت کردم که ردی داد و خنده ش متوقف شد:
– وحشی!

اون شب تا صبح با آنا از هر دری حرف زدیم و نهایتا هوا روشن شده بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم.
آنا روی تخت بغلی دراز کشید و در حالی که چشماش از فرط خواب خمارشده بود خمیازه ای کشید و گفت:
– بگیر بکپ جغد زیبا!
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
– سعی می کنم!

در حالی که چشماش روی هم رفته بود به زور از بین لب های بی جونش غرید:
– وقتی می گم بکپ یعنی….

و بعد از این جمله خوابش برد. از قیافه ی پریشونش خنده م گرفت. طفلی رو خیلی خسته ش کرده بودم.

نگاه ازش گرفتم و زیر لب زمزمه کردم:
– خوشبحالش انقدر راحت خوابیده! کاش منم بتونم بخوابم.
حالم از وقتی که به هوش اومده بودم بهتر بود و ترسمم از امیر کمتر شده بود. اما یه چیزی این وسط اذیتم می کرد اونم نبودنش بود! توجه نکردنش بود و غرور مزحرفش بود…

کاش مردا می فهمیدن زنا به هنگام سختی ها ضعیف ترین و تنهاترین موجود دنیا می شن که فقط دلشون یه کوه حمایت می خواد.
دلشون می خواد یکی باشه دست داخل پیچ و خم موهاشون فرو کنه و درحالی که گره های موهاشونو دونه دونا وا می کنه بگه تموم مشکلاتمونم همینجوری دونه دونه باز می کنم.
با رفتار مردونه‌ش ضربان قلبتو ببره بالا و بگه نمی ذارم گرد و غبار غم رو دل خوشگلت بشینه!
دلشون یکیو می خواد که فقط نوازش کردن بلد باشه. جوری نوازششون کنه که به خواب عمیقی فرو برن و از غوغای جهان خارج بشن در عوض براش می شن بهترین زن دنیا که خوشگلیاشو فقط برای مردش نگه می داره و کلی ناز و ادا بارشه!
زنی که می شه بهترین مرحم و آرامش برای مردِ حامیش! کاش همه ی مردا کمی از نگاه خانم ها زندگی رو می دیدند و اونارو بلد می شدند.
اون وقت این دنیا می شد قشنگ ترین دنیا و آدمای روش بهترین آدمای دنیا که نه تو کارهم دخالت می کردند، نه دزدی می کردند و نه جنگی وجود داشت و نه خونریزی چون انقدر غرق عشق های هم بودن که دیگه وقت نمی کردن به چیزهای فرعی فکر کنند‌.

و بالاخره انقدر فکر کردم و کردم که نفهمیدم چشمام چه زمانی تسلیم آغوش گرم خواب شدند.

*******************

با قدم های آهسته درحالی که بازوم تو دست آراد بود و داشت کمکم می کرد متعادل تر راه برم از حیاط بیمارستان خارج شدیم.
جلوی در آنا رو به من اشاره کرد. وقتی نگاهش کردم متوجه شدم می گه چته؟!
نگاهشو بی جواب گذاشتم. نگاهم سرگردون دنبال یه غریبه ی آشنا می گشت. چطور تونسته بود این قدر بی خیال بشه که تا جلوی بیمارستان نیاد دنبالم؟؟

سرمو انداختم پایین و آهی کشیدم. آراد به ماشینش اشاره کرد و گفت:
– اونجاست بریم سوار شیم.
هنوز قدم اولو برنداشته بودیم که ماشینی با صدای بدی جلومون ترمز زد.

دستمو روی قلبم گذاشتم و وایسادم. دکتر گفته بود تا چند وقت نباید هیچ خبر غمگین یا هیجانی بهم برسه یا تو مکان های پرهیجان برم که حالا با این ترمز امیر نزدیک بود سکته رو بزنم. نه تنها من بلکه همه مون!
در سمت راننده باز شد و عینک دودیشو از روی چشماش برداشت و گذاشت رو موهاش. در ماشینو بست. به طرف ما اومد و گفت:
– کجا به سلامتی؟؟

چون به آراد نگاه می کرد فهمیدم که اونو مخاطب قرار داده. آراد چپ چپی نگاهش کرد و بو لحن شوخی گفت:
– خونه ی باباش! وقتی زنتو ول کنی گوشه ی بیمارستان و بذاریش به امون خدا میندازه می ره خونه ی باباش دیگه برادر من.

امیر که ذره ای از اخم بین ابروهاش کم نکرد هیچ با لحن جدی تری گفت:
– من تا همین یه ساعت پیش همین جا بودم. یه کاری برام پیش اومد رفتم و سریع انجامش دادم و یه ساعته برگشتم.
نمی دونستم قراره بدزدنش ازم!

آراد متعجب به این گاردگیری امیر نگاه کرد و گفت:
– داداش دختر اول مال ما بوده بعد مال تو شده.
چشمکی زد و ادامه داد:
– محض اطلاع!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا