آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت 96

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ حواست به آرمین باشه شوهرت هستش بخاطر اشتباهات بقیه سرزنشش نکن خودت میدونی آرمین اصلا تو این جریانات هیچ تقصیری نداره
میدونستم آرمین هیچ تقصیری نداره اما من ناخوداگاه از دستش دلخور میشدم و این قضیه دست من نبود چند دقیقه ک گذشت صداش زدم :
_ مامان
_ جان
_ میدونم تقصیر آرمین نیست اما من از دستش دلخور میشم و نمیدونم باید چیکار کنم خواهش میکنم من رو ببخش باشه ؟!
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم واقعا نمیدونستم چ جوابی باید بهش بدم حسابی تحت فشار بودم و این قضیه هضمش واسه ی من خیلی سخت شده بود
_ اما این شکلی زندگیت خراب میشه
_ نمیشه
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ خیلی لجباز هستی !
_ مامان
_ جان
_ بهم کمک کن این مشکلات رو پشت سر بزارم اینطوری فقط دارم خودم رو اذیت میکنم
چند دقیقه ساکت شده داشت به من نگاه میکرد بعدش سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد
_ باشه
* * *
_ چیزی شده نورگل ؟
_ نه
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ پس چرا انقدر ناراحت هستی ؟
به سختی لبخندی بهش زدم :
_ چیزی نیست !.
_ مطمئن باشم ؟!
_ آره
_ احساس میکنم یه چیزی داره اذیتت میکنه اما تا خودت نخوای نمیگی
درستش هم همین بود و من فعلا چاره ای جز سکوت کردن ندارم و این هضمش واسم سخت هست
_نورگل
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
_ آره

_ تو از شیوا متنفر هستی ؟
_ بخوام راستش رو بهت بگم آره ازش متنفر هستم خیلی زیاد
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ شیوا میخواست بیاد ازت طلب بخشش کنه اما بهش اجازه ندادم چون درکش واسم سخت هست میشناسمش میدونم چ آدمی هستش !.
پوزخندی زدم :
_ اون قصد نداشته عذرخواهی کنه فقط میخواسته بیاد تا تو چشم تو یه آدم معصوم باشه
چند ثانیه خیره به من شد انگار میدونست حق با من هستش
_ ازش متنفر هستی ؟!
_ آره
_ منم !
لبخندی روی لبم نشست ک به بغلش اشاره کرد و با صدایی خش دار شده گفت :
_ بیا اینجا ببینم
به سمتش رفتم تو بغلش دراز کشیدم که دستش رو روی موهام کشید
_ بهم آرامش میدی نورگل
کاش میتونستم بهش بگم وجود خودش هم واسه ی من آرامش هست اما میترسیدم واسه ی همین ترجیح میدادم ساکت باشم و از احساسم هیچ چیزی بهش بروز ندم اینطوری بهتر بود
* * * *
خاله شهره خیره به من شد و پرسید :
_ خوبی عزیزم ؟
_ آره خاله شهره خوبم ممنون
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد :
_ من دوست نداشتم شب مهمونی اذیت بشی همش تقصیر ما بود
_ تقصیر شما نبود !.
_ خواهرم ….
وسط حرفش پریدم :
_ شما هیچ ارتباطی بهش ندارید پس خودتون رو اصلا ناراحت نکنید
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد مشخص بود خیلی ناراحت هستش و من دوست نداشتم این شکلی ببینمش ذاتا قلبش مشکل داشت ‌…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا