آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 156

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

آرتان با چشمهای گرد شده داشت بهش نگاه میکرد
_ اما بابا …
بابا با عصبانیت رو بهش توپید :
_ آرتان
آرتان خیره به من شد و گفت ؛
_ ببخشید
بابا بعدش خیلی سرد گفت :
_ دیگه دوست ندارم ببینم با خواهرت این شکلی رفتار میکنی تو داداشش هستی باید پشت و پناهش باشی نه اینکه کاری کنی قلبش بشکنه
اشک تو چشمهام جمع شد بابا با اینکه از دستم دلخور بود اما حواسش به من بود و باعث میشد خوشحال بشم بابت این قضیه کاش میشد بهش بگم چقدر دوستش دارم اونقدر که حتی نمیتونست تصور کنه
* * * *
تو اتاقم نشسته بودم که صدای در اتاق اومد ، با صدایی گرفته شده گفتم ؛
_ بله
در اتاق باز شد دنیا اومد با دیدنش لبخند تلخی روی لبم نقش بست دنیا رو دوستش داشتم واسه ی همین نگرانش بودم میترسیدم صدمه ببینه
_ خوبی ؟
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم ؛
_ آره
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ اما من نگرانت هستم !
_ نگران من ؟
_ آره
_ چرا ؟
_ دیدم آرتان داشت باهات دعوا میکرد !
_ بیا بشین دنیا
اومد پیشم نشست ک گفتم :
_ نگران من نباش حالم کاملا خوب هستش مطمئن باش قرار نیست هیچ صدمه ای بهم برسه !.
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد
_ مطمئن باشم ؟
_ آره
میتونستم ببینم چقدر نگران حال من شده ولی خوب کاری از دست من برنمیومد ….

از یه طرف عذاب وجدان داشتم میدونستم آرتان قراره زندگیش رو داغون کنه مگه میتونستم ساکت باشم تا باعث بشه دنیا همیشه غمگین باشه خیره بهش شدم و صداش زدم :
_ دنیا
با چشمهای معصومش خیره به من شد و گفت :
_ جان
_ من میخوام درمورد یه مسئله ای باهات صحبت کنم اما این حرفا باید بین خودمون بمونه ، قصدم این هست بهت کمک کنم چون دوستت دارم میخوام همیشه پیش ما باشی !.
لبخندی زد و با آرامش جواب من رو داد :
_ مطمئن باش من اصلا از دستت ناراحت نمیشم !.
میدونستم اصلا از دستم ناراحت نمیشه چون همیشه من رو دوست داشت ، چند دقیقه ک گذشت گفت :
_ بگو آرامش نیاز نیست بترسی
واسش تعریف کردم آرتان بهم چی گفته بود ، وقتی حرفام تموم شد ، تلخ خندید :
_ میدونستم
چشمهام گرد شد
_ میدونستی ؟
_ من و آرتان قرار گذاشتیم بعد بدنیا اومدن بچمون طلاق بگیریم ما بریم تا آرتان راحت به زندگیش برسه من ذاتا خودم رو واسه ی همه چی از قبل آماده کرده بودم .
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد مشخص بود واسش سخت هست
_ دنیا
_ جان
_ تو اگه زرنگ باشی هیچوقت همچین اتفاقی واست نمیفته و زندگیت همیشه خوب میمونه
_ نمیشه که با سرنوشت جنگید
_ منم نگفتم با سرنوشت بجنگ فقط میگم حواست رو بیشتر جمع کن
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد :
_ حق با توئه
_ از دستم ناراحت شدی دنیا ؟
_ نه
_ من فقط میخوام به خوشبختی که حقت هست برسی !

#دنیا

میدونستم آرتان بلاخره یه روزی قرار هست من رو طلاق بده اما حسابی قلبم شکسته بود
_ دنیا
با شنیدن صدای آرتان از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ چیشده حواست کجاست ؟
_ چیزی نشده
بعدش رفتم کنار پنجره نشستم که اومد روبروم نشست و پرسید :
_ تو فائزه رو میشناسی ؟
فائزه رو میشناختم دوست صمیمی من بود ، خیره بهش شدم :
_ آره میشناسمش دوست منه چیزی شده ؟
گوشه ی لبش کج شد :
_ فائزه کسی هست که من عاشقش هستم با هم رابطه داریم قرار بود این ماه ازدواج کنیم ، اما بخاطر تو همه چیز خراب شد الان ناراحت هستش باهاش صحبت کن بهش بگو چیزی بین ما نیست
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد مشخص بود فشار زیادی بهش وارد شده
_ باشه
لبخندی روی لبش نشست :
_ ممنون
بعدش گذاشت رفت ، قلبم حسابی به درد اومده بود اما چاره ای نبود ذاتا آرتان هیچ قولی به من نداده بود که بهش دل خوش کنم این واقعا خیلی بد شده بود
اسمم رو صدا زد :
_ دنیا
_ بله
_ متقاعدش کن هیچ رابطه ای بین من و تو نیست
_ باشه
بعدش گذاشت رفت ، چرا اینطوری شده بود پس فائزه خودش هم خبر داشت چ احساس بدی داشتم انگار به دوستم خیانت کرده باشم خیلی بد شده بود چرا کاری کرد یه احساس خیلی بد نسبت به خودم داشته باشم …
صدای در اتاق اومد
_ بله
در اتاق باز شد ، مامان اومد داخل خیره به من شد و پرسید :
_ خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا همش تو اتاق هستی !
_ چیزی نیست نگران نباشید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا