آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 21

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

لبخندی بهش زدم و گفتم:
– باشه جلسه ی بعد دو روز دیگه س. تمریناتی که بهت دادمو دقیق انجام بده و اگه مایل بودن هرچی به ذهنت اومد بکش! این به خلاقیتت کمک می کنه‌.
حتی می تونی قیافه ی یکی از عزیزانتو تصور کنی و بکشیش! بازم اگه سوالی داشتی بپرس ازم.

آیدین لبخندی زد که چال لپش نمایان شد.
– استاد میشه این قسمت طراحی چشمو بیشتر توضیح بدید؟
با دقت به برگه ش زل زدم و گفتم:
– مدادتو بگیر دستت. ببین این قسمت لثه چشم باید دقیق باشه. با دقت اول خطوط بیرونیشو رسم می کنی و بعد کم کم ضخیم ترش می کنیم.

خطوطی رو بدون نظم کشید و درواقع می شد گفت خط خطیش کرد! پوفی کشیدم بلند شدم و به طرفش رفتم. کنارش روی مبل نشستم و گفتم:
– خودم همراهیت کنم بهتره.

دستمو بالای دستش که قلمو گرفته بود قرار دادم و همراهیش کردم تا خطوط رسم چشمو درست تر یاد بگیره.

در همین حینی که داشتم همراهیش می کردم نگاهشو روی خودم حس کردم. سرمو آوردم بالا که نگاه خیره شو روی صورتم دیدم.
از دیدن نگاهش بدم اومد و چندشم شد!
با عصبانیتی که توی صدام خفته بود گفتم:
– به چی زل زدی؟
گیج و منگ پلک زد و گفت:
– هان؟
در همین حین دو تقه به در خورد در ناگهان باز شد.

به طرف در برگشتم تا هرچی عصبانیت دارم سر اون فرد بی شخصیت خالی کنم که انقدر بی هوا درو باز کرده و وارد اتاقم شده خالی کنم که با دیدن اون شخص لال شدم!
امیر و نفس!
این جا چیکار می کردن؟ یعنی امیر فهمیده بود که من پنهونی دارم سرکار می رم. خدای من! این وضعیت اسفبارو چطور جمعش می کردم؟
بدون پلک زدن بهش زل زده بودم که با پا توی در کوبید و در کامل باز شد. نفس با دیدنم جیغی از خوشحالی کشید و دستش از دست امیر کشید بیرون و درحالی که به طرفم می اومد داد زد:
– خالهههه!

من اما مات و مبهوت بی حرکت وایساده بودم و فقط زیر لب زمزمه کردم:
– بر خرمگس معرکه لعنت!

دستای نفس دور گردنم حلقه شد و درحالی که با ذوق می خندید محکم فشارم می داد و گفت:
– خاله خیلی نامردی که منو تنها گذاشتی!
با اومدن امیر به طرفم دستای نفسو از دور گردنم باز کردم و روی موهاشو بوسیدم. بلند شدم و سینه به سینه ی امیر وایسادم.

آنچنان نگاهم کرد که چیزی نمونده بود سکته کنم اما سعی کردم خودمو نبازم چون می دونستم اگه وا بدم کلاهم پس معرکه ست!
صدامو صاف کردم و گفتم:
– تو اینجا چیکار می کنی؟

با عصبانیتی که ازش سراغ نداشتم از بین دندونای چفت شده ش غرید:
– از کی تا حالا سرخود شدی هرغلطی دلت بخواد می کنی؟

کلافه پوفی کشیدم و گفتم:
– چندبار بگم تو کارای من دخالت نکن؟ برو از اتاقم بیرون تایم کاریمه! بعدا صحبت می کنیم!

مچ دستمو بین دستاش اسیر کرد و محکم فشارش داد. آیدین با این حرکت امیر بلند شد و گفت:
– هی هی! دستتو بکش.
دستمو تخت سینه ش گذاشتم و گفتم:
– آیدین جان تو دخالت نکن!
هنوز جمله م کامل از دهنم بیرون نیومده بود که فریاد زد:
– بهش دست نزن عوضییی…

بهت زده دستمو از روی سینه ی آیدین برداشتم و یه قدم عقب رفتم. هنوز از فریادی که زده بود شوکه بودم که آقای بخشی وارد شد و گفت:
– می شه بپرسم اینجا چه خبره خانم ایزدی؟

امیر دیوانه وار به طرف مرد چرخید و گفت:
– تو گوه می خوری با زن من حرف می زنی مردیکه ی دوهزاری.

لبمو به دندون گرفتم در حالی که بازوی امیرو توی دستم می گرفتم با بهت گفتم:
– امیر خواهش می کنم آروم باش‌. مگه چی شده که این قشقرقو به راه انداختی؟؟

با آرنج کوبید تو پهلوم که از درد چشمام بسته شد و بی اراده آهی کشیدم. بازوشو از بین دستام کشید بیرون. صدای درگیری می شنیدم و فحش و بد و بیراه هایی که امیر بی دلیل نثار بخشی و آیدین و همه ی افرادی که اونجا بودن می کرد.
انقدر ضربه ی دستش زیاد بود که چشمام سیاهی رفت و کف اتاق ولو شدم.

وقتی چشمامو باز کردم تو اتاق خودم بودم. (اتاقم تو خونه ی امیربهادر)
اتاق تاریک بود و از نور ماه که توی اتاق می تابید می تونستم بفهمم شب شده!

نیم خیز شدم که دیدم سوزن سرم توی دستمه. چشمامو بهم فشار دادم و کمی به ذهنم فشار آوردم تا ببینم چه اتفاقی برام افتاده.
با یاد دعوای امیربهادر و اون سقلمه ای که بهم وارد کرد و من پخش زمین شدم فهمیدم چرا الان اینجام و سرم توی دستمه.

کلافه نگاهی به دور و بر انداختم و خواستم صداش بزنم که در باز شد و اومد تو.
یه سینی حاوی یه لیوان آبمیوه و یه بشقاب کنارش که پر از میوه های غنی از ویتامین بود دستش بود.

سینی رو روی عسلی کنار تختم گذاشت و دستاشو تو جیب گرمکنش فرو کرد.
نگاهم از گرمکن و رکابی سفیدش بالا اومد و توی نگاهش نشست.

من که منتظر نگاه پشیمون و نادمش بودم با دیدن نگاه طلب کارش عصبانیتم دوبرابر شد.
ازجام بلند شدم و دستمو به سمت آنژیوکت بردم که از نیتم خبردار شد و دست بی جونمو توی دستش گرفت. پر عجز نالیدم:
– ولم کن!

کنارم روی تخت نشست و گفت:
– می خوای چیکار کنی؟
– می خوام از این خونه ی جهنمی برم. دیگه از خودتو کارات خسته م. دستمو ول کن. دیگه حتی نمی تونم برای یه دقیقه هم تحملت کنم!

توی چشمام خیره شد و نجواگونه لب زد:
– یعنی انقدر غیرقابل تحملم؟؟

از دست چشمای نافذش هیچ وقت نمی شد فرار کرد‌. باز داشت دلم براش می سوخت که یهو به خودم اومدم و با عصبانیت گفتم:
– از انقدر هم بیشتر. به اندازه ای که فکرشم نمی کنی غیرقابل تحمل و منفوری! ازت متنفرم.

هم زمان با این جمله نگاهمو ازش گرفتم تا اون قطره اشک ریزی که ازچشم چپم بیرون اومده بود رو نبینه که موفق هم شدم. از دست خودم عصبی بودم. انگار خل شده بودم که اینطور بی هوا بغض کرده بودم!

صداش جدی شد و با لحن سردی گفت:
– بتمرگ سر جات. حق نداری پاتو از این اتاق بذاری بیرون!

دندونامو با خشم روی هم فشار دادم و گفتم:
– امیر چرا الکی اذیتم می کنی؟ نه من می خوام ریختتو ببینم نه تو می خوای من کنارت باشم پس بزار برم! از کار که بیکارم کردی، از خانواده م به خاطرت طرد شدم از رفیقام و دورهمیامم افتادم دیگه چی می خوای؟؟؟
مثل یه زندانی اینجا حبسم کردی! اصلا من غلط کردم که به تو گفتم قبول زن صوریت می شم آقاجان غلط کردم ولم کن.

از یقه ی لباسم گرفت و کشیدم بالا. فیس تو فیسم با عصبانیت گفت:
– دیگه واسه این حرفا دیره خانم. اونقدر زیادم مجانی به من این بله رو ندادی! در قبال این ازدواج آبکی قرار بوده آزادیتو به دست بیاری ولی حالا که خیلی تمایل داری این ازدواج و بهم بزنی منم می تونم برنم زیر تموم حرفام!

با حرص گفتم:
– رو کدوم حرفت موندی که حالا می خوای بزنی زیرش؟

– من رو حرفام نموندم؟؟ اگه رو حرفام نمی موندم که الان نمی تونستی واسه من اینجوری بلبل زبونی کنی!

– مثلا می خواستی چیکار کنی؟
– کمترینش این بود که الان زنم بودی، بعدشم….
تا آخر عمر زجرکشت می کردم.

با دهن باز نگاهش کردم و گفتم:
– الان که این تصمیمو نداری؟
یقه مو ول کرد که پرت شدم روی تخت و گفت:
– فعلا نه اما وقتی خوب شدی دیگه نه من اون امیر سابقم نه تو اون آیلی!

بعد از این حرف منو میون فکرای درهم و برهمم رها کرد و بلند شد.
به سمت در اتاق رفت و درو باز کرد و قبل از اینکه درو کامل ببنده گفت:
– میوه هاتو بخور یکم جون بگیری هی غش نکنی!

با تمسخر حتما زیر لبم گفتم.
دوباره با یاد موسسه آه جانسوزی کشیدم. اون روزی که از موسسه زدم بیرون یه روز فرصت داشتم تا به بخشی خبر بدم.

روز بعدش آماده شدم و رفتم موسسه تا حضوری بهش بگم که قبوله و اونجا مشغول به کار می شم به شرطی که ساعت کاریمو به صبح انتقال بدم. بعدازظهرا ممکن بود امیر خونه باشه و برام معضل می شد. آقای بخشی به شدت از جوابم استقبال کرد و گفت می تونم از همون روز مشغول به کار شم.

کل هفته ای که خونه ی آراد بودم رو رفتم موسسه و آیدین سومین شاگردم بود. به جز اون دو تا دختر هنرستانی هم جزو هنرجوهام بودن.
امروز هم طبق روال روزهای قبل رفتم موسسه که…
فقط نمی دونم امیر از کجا فهمیده بود!

می دونستم اگه بفهمه مانعم می شه و نمی ذاره برم و می خواستم مسئله ی کارمو ازش پنهون کنم اما نمی دونستم قراره اینطوری ضایع بشم و آبروم جلو شاگردم و بخشی و بچه های آموزشگاه بره.

تو همین فکرا بودم که در اتاقم باز شد و نفس اومد تو.

به طرفم اومد و کنار نشست. دستمو داخل موهای نرمش سر دادم و گفتم:
– خوبی خاله؟
سرشو کج کرد و خندید که چال لپش دیده شد و گفت:
– الان که پیش شما و عمو امیرم آره. خاله جونممم خیلی دلم برات تنگ شده بود.

دستشو بوسیدم و گفتم:
– منم همینطور نفسم. خب بیرون چه خبره عشق خاله؟
به بالا نگاه کرد و ادای فکر کردن در آورد و بعد از چند لحظه آهسته و پرهیجان گفت:
– منو عمو فرستاد!

– خب؟ که چی بشه؟

با ذوق گفت:
– منو فرستاد که مواظبت باشم.

یه تای ابروم پرید بالا و نیم خیز شدم:
– خودش گفت؟
– اوهوم. تازه گفت اگه خوب مواظبت باشم منو می بره پیش مامانم!

از لحن‌ مظلومش دلم گرفت. این بچه از حق طبیعیش که بودن کنار مادرشه محرومه.
موزو سر چنگال زد و به طرفم گرفت:
– بخور تا زود خوب بشی!

هم از لحنش که می خواست خرم کنه خنده م گرفته بود هم برای اینکه به حق مسلمش برسه داشت تلاش می کرد دلم ریش شد ولی برای اینکه خوشحالش کنم و امیدشو ناامید نکنم دهنمو باز کردم و اون تیکه ی موز رو که خوشمزه ترین موز عمرم شد خوردم.

تموم میوه هایی رو که حدس می زدم امیر برام خورد کرده بود رو با دستای کوچولوی نفس خوردم و درنهایت لیوان آبمیوه مو سر کشیدم.

سرمم دیگه تموم شده بود و دیگه اثری از اون سردرد و سرگیجه نبود.

به نفس گفتم برام یه پنبه بیاره و خودم صاف نشستم. به تاج تخت تکیه دادم و به سوزن سرم خیره شدم.
خیلی از خون می ترسیدم و اگه جایی به جز اینجا بودم امکان نداشت که بتونم سوزنو خودم از دستم بکنم اما حالا مجبور بودم به ترسم غلبه کنم.

می دونم نمی شه اما باید بتونم. من آدمی نیستم که بخوام امیرو صدا کنم بیاد سوزنو از دستم دربیاره.

مغرورتر از این حرف ها بودم که بخوام بهش رو بندازم. نفس با بسته ی پنبه وارد شد و بسته شو به دستم داد. تکه ای از پنبه جدا کردم و بسته شو روی عسلی گذاشتم.

با هر سختی و عذابی بود سوزنو از دستم کشیدم بیرون و سریع پنبه رو گذاشتم رد سوزن تا خونش بند بیاد.
درحالی که به شدت از دیدن خون حالم بد شده بود چشمامو بستم و چند دقیقه تو همون حالت موندم. نفس با نگرانی صدام می کرد:
– خاله؟ خاله خوبی؟ چیشدی؟

می دونستم از رنگ پریده و چشمای بسته م ترسیده اما نای حرف زدن نداشتم. چشامو باز کردم و لبخند بی جونی بهش زدم. کمی که مساعدتر شدم بلند شدم و به طرف حموم رفتم و گفتم:
– خوشگلم من خوبم. می رم یه دوش می گیرم زودی میام.

پنبه رو از جای سوزن برداشتم. خونش بند اومده بود. سعی کردم دیگه به اون صحنه فکر نکنم. لباسامو از تنم درآوردم و وارد حموم شدم.

زیر دوش که وایسادم انگار یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد. چقدر حموم کردنو دوست داشتم. وقتی حموم می‌رفتم آزاد و رها می شدم.

بعد از یه دوش تقریبا بیست دقیقه ای شیر آبو بستم‌. درو باز کردم و وارد اتاقم شدم. حینی که داشتم به طرف حوله م که توی کمدم بود می رفتم با دیدن امیر که کنار تختم وایساده بود جیغ خفیفی کشیدم و بدو بدو به طرف کمدم رفتم.

امیر که مات نگام می کرد با جیغ من به خودش اومد و پشت سرم اومد.

در کمدمو باز کردم و تند تند کشو ها و جای جای کمدمو می گشتم تا حوله مو پیدا کنم. فعلا راه دیگه ای به جز این به ذهنم نمی رسید.
تنها چیزی که می فهمیدم این بود که داشتم از خجالت ذوب می شدم.
صدای چرخیدن کلید توی در باعث شد ضربان قلبم شدت بگیره. امیر داشت درو قفل می کرد؟؟ چرا؟

قلبم انقدر محکم می کوبید که حس می کردم صداش تو کل فضای اتاق می پیچه.

ذهنم قفل کرده بود و این حوله ی لعنتی کجا بود؟؟ هرچی می گشتم کمتر به نتیجه می رسیدم. با صدای امیر سرجام خشک شدم.
– دنبال این می گردی؟؟

موهای خیسمو ریختم روی سینه هام و دستامو گرفتم جلوم و نصف و نیمه به طرفش چرخیدم. با بهت به حوله ی توی دستش خیره شدم و گفتم:
– اون دست تو چیکار می کنه؟؟

در حالی که مشخص بود از معذب بودن من داره حسابی حال می کنه شونه ی راستشو به دیوار چسبونده بود و دست به سینه داشت نگام می کرد. نگاه که می گم نه از اون نگاه های معمولی، نگاهی که جای جای بدنمو داشت می بلعید!

با دست چپش حوله رو به طرف منی که گر گرفته بودم گرفت و گفت:
– بیا بگیرش!

با عجز نالیدم:
– بده به من اونو.

شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
– منم همینو گفتم! بیا بگیرش.
چپ چپی نگاهش کردم و گفتم:
– اذیتم نکن تو رو خدا. من… من‌…

با صدایی که ته مایه هایی از خنده داشت گفت:
– تو چی؟؟
چند لحظه نگاهش کردم و لبامو آویزون کردم:
– اِ بده دیگه خجالت می کشم!

بهم نزدیک شد که از جا پریدم و گفتم:
– هی… هی کجا داری میای؟
پشتمو بهش کردم تا کمتر بدنم دیده بشه. صد و هشتاد درجه صورتم چرخید و گفتم:
– با توام نیا جلو. بده حوله مو بپوشم بعد بیا.

اما اون به توجه به من اومد جلو. انقدری اومد جلو که از پشت بهم چسبید!

با صدایی که از شدت هیجان و استرس می لرزید گفتم:
– امیر خواهش می کنم!

حوله رو پرت کرد روی تخت و زمانی که خم شدم تا حوله مو بردارم دستاش مثل پیچک دور تن برهنه م پیچیدند و مانع از برداشتن حوله م شد.

تقه هایی پی در پی به در کوبیده شد و صدای نگران نفس:
– خاله چی شده؟ چرا جیغ زدی؟

دستگیره ی در بالا و پایین می شد و در باز نمی شد. دوباره صداشو شنیدم:
– خالههه؟؟؟!

صدای خاله گفتن نفس با فشرده شدن سینه ی چپم بین مشت امیر هم زمان شد و نفسم بند اومد. صدای خش دار و بمشو شنیدم:
– جوابشو بده!

وقتی برای بار سوم صدام کرد مجبور شدم با اون حالی که داشتم جوابشو بدم. اما به سخت ترین شکل ممکن:
– من خوبم خاله دارم لباس عوض می کنم الان میام.

– باشه زود بیااای پس من می رم کارتونمو ببینم.

نفسمو بیرون فوت کردم که زبونشو کشید روی لاله ی گوشم و صداش موهای تنمو سیخ کرد:
– می گفتی یه ساعتی طول می کشه لباس عوض کردنت!

آب دهنمو قورت دادم. منظورش از یه ساعت چی بود؟؟
درحالی که تقلا می کردم از بین دستاش بیام بیرون با صدای لرزونم گفتم:
– امیر ولم کن تو روخدا مگه قرار نبود بهم دست نزنی؟ این چه کاریه آخه!

– انگار یادت رفته یه ساعت پیش بهت گفتم خوب بشی دیگه اون امیر سابق نیستم؟ بسه هرچی بهت بها دادم! مگه زنم نیستی؟ اینا کمترین چیزاییه که باید بهم بدی!

با بغض گفتم:
– نه نکن!
پوزخندی زد و گفت:
– باور کنم به خاطر اینکه بغلت کردم بغض کردی؟؟

– امیر نمی تونم! اولین باره یه پسر اتقدر نزدیکم شده. توروخدا ولم کن الان غش می کنما.

قهقهه ی تمسخر آمیزش به هوا رفت و در حالی که با خشونت دستشو به تن برهنه م می کشید و لمس می کرد گفت:
– هه جالب بود! اولین باره این تن و بدن می ره تو بغل یه مرد؟؟ اصلا مگه هستن همچین دخترایی؟ حتما می خوای بگی باکره هم هستی!؟؟

جمله ی آخرشو با لحن بدی گفت که عصبانی شدم و گفتم:
– دهنتو ببند‌. من دخترم! برام مهم نیست باور می کنی یا نه اما بهت بارها هم گفتم بدنم، همه چیم، اولینامو برای عشقم می خوام. کسی که شوهرم باشه نه توی…

فکمو چسبید و سرمو به طرف خودش چرخوند:
– من چی؟ من چمه؟ مگه من شوهرت نیستم؟

فریاد کشیدم:
– نه!

با خشم لبامو کشید تو دهنش و شروع کرد به مکیدن و گاز گرفتن. دستش با خشونت بدنمو چنگ می زد. پرتم کرد روی تخت و خودشم روم خیمه زد.

سیلی محکمی به باسنم زد و فریاد کشید:
– همین امشب تا صبح همراهیم می کنی تا بفهمی من شوهرتم!

چشمام پر از اشک شد و گفتم:
– امیر نکن. پشیمون می شی به خدا.
لباشو چسبوند به گردنم و مشغول مکیدن شد.
حسابی خمار شده بود و وقتی به خودش اومد که بدنم از شوک و فشار عصبی که بهم وارد شده بود می لرزید. عقب کشید و نگام مبهوت کرد. تکونم داد و صدام زد:
– آیلی؟ آیلی خوبی؟
من اما فکم قفل شده بود و دندونام بهم می خورد. تمام بدنم یخ شده بود و لحظه ی آخر صدای پشیمونشو برای اولین بار شنیدم:
– آیلی تو رو مولا چشاتو باز کن. لعنت به من!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا