آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 155

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

واقعا قصدم این نبود کیارش حتی شده یه ذره ناراحت بشه ولی من اصلا مقصر نبودم خودش خواسته بود اینطوری بشه کاش درست میشد ، ولی مگه اجازه میدادند
_ آرامش
به سمتش رفتم و گفتم :
_ جان
_ چیشده امروز ک گرفته هستی !
_ بیخیال آرتان مهم نیست انگار قسمت من اینه همیشه غمگین باشم .
ناراحت شده داشت به من نگاه میکرد مشخص بود دوست نداره اصلا ناراحت بشم و اشک به چشمهام بیاد البته انگار قسمت من بدبختی شده بود
بعدش خواستم برم سمت اتاقم که بازوم رو تو دستش گرفت
_ وایستا ببینم
سرجام ایستادم زل زدم تو چشمهاش که پرسید :
_ دوباره قضیه ی کیارش هست ؟
اخمام رو تو هم کشیدم چرا همشون با کیارش مشکل داشتند کیارش عوض شده بود
_ تو هم با کیارش مشکل داری ؟
_ نه
_ پس چرا اینطوری میگی ؟
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد :
_ چون اینطوری پیش اومده بود حسابی داری باعث خوردی میشه
_ آرتان شما عاشق نشدید نمیتونید بفهمید
_ از کجا میدونی عاشق نشدم ؟
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم یعنی آرتان هم عاشق شده بود پس چرا هیچوقت من نتونستم بفهمم خدایا چرا اینطوری شده بود
_ شدی ؟
_ آره
_ دنیا باعث شد به همدیگه نرسید ؟
_ آره
_ واسه ی همین ازش متنفر هستی ؟
_ آره ازش متنفر هستم اون هم خیلی زیاد جوری که اصلا نمیتونی تصورش کنی !.
چند دقیقه که گذشت گفت :
_ اما بعد اینکه بچش بدنیا آورد طلاقش میدم جفتشون باید برن
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم چقدر این اوضاع خراب بود اینطوری دنیا نابود میشد

_ تو انقدر سنگدل نیستی که بخوای باعث بشی زندگی دنیا نابود بشه
پوزخندی زد :
_ مگه دنیا اصلا به من فکر کرد من بخوام بهش فکر کنم هان ؟
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم رسما رد داده بود
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ واقعا واسم عجیب هستش چرا انقدر طرفدار کسی شدی که نمیشناسیش اصلا
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم بهتر بود ساکت باشم هر کاری دوست دارند خودشون انجام بدن اینطوری خیلی بهتر بود
_ ببین آرتان من طرفدار هیچکس نیستم اما این کار هایی ک داری انجام میدی واقعا زشت هستش !
_ زشته ؟
_ آره
پوزخندی زد :
_ زشت کار های تو هستش نه من پس بهتره ساکت باشی دهنت رو ببندی
_ دوباره قاطی کردی من نمیتونم اصلا باهات دهن به دهن بشم !
بعدش خواستم برم که صداش بلند شد ؛
_ تو بهتره حواست به زندگی داغون خودت باشه
چشمهام گرد شده بود چی داشت واسه ی خودش میگفت آخه این بشر چرا اینطوری شده بود چرا اصلا عاقل نمیشد واقعا کار هاش واسم شوکه کنند بود
_ متاسفم واست همین
خواست چیزی بگه که صدای بابا اومد :
_ چخبره اینجا
ساکت شدم چخبری میتونست باشه فقط آرتان داشت باعث میشد قلب من شکسته بشه
_ داشتم باهاش صحبت میکردم
بابا پوزخندی زد :
_ پس چرا من نمیتونم ببینم شما دارید با همدیگه صحبت میکنید
همشون ساکت شده بودند مشخص بود به همشون برخورده خیلی زیاد ….
_ بابا
_ چیه آرتان دیدم داشتی با خواهرت چ شکلی صحبت میکردی زود باش ازش معذرت خواهی کن .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا