آخرین مطالبرمان قمار باز

رمان قمار باز پارت 20

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان قمار باز به ترتیب از اینجا وارد شوید

بعد از خوردن شام که بچه ها کلی از دستپختم تعریف کردن البته به جز امیر که تو سکوت فقط می خورد همگی عزم رفتن کردند.
آنا و سعید و نیلسا قرار بود باهم برن و امیرم که بلند شده بود و مشخص بود کلافه س. من این وسط مونده بودم چیکار کنم! باهاش برم یا بمونم همین جا.

البته که هنوز درخواستی هم بهم نداده بود. آراد دستشو دور شونه هام حلقه کرد که متوجه منقبض شدن فک امیر شدم. آخه چقدر این بشر حسود بود خدایاااا؟!

درحالی که توی دلم قند آب می شد خودمو بیشتر چپوندم تو بغل آراد. اونم که اصلا حواسش به بچه بازیای من نبود رو به بچه ها گفت:
– واقعا خیلی خوش گذشت امشب بچه ها. بازم از این کارا بکنید خوشحال می شم من‌.
با بچه ها یکی یکی دست دادم و داشتم تو بغل آنا چرت و پرت می گفتم که با صدای امیر از بغلش اومدم بیرون:
– آیلی آماده ای؟
از صداش یه تشعشع خاصی تو تنم نشست و به طرفش چرخیدم و مات نگاهش کردم. صدای پوزخندی رو شنیدم که بی شک می دونستم متعلق به سعیده.

چون چند دقیقه ای بود که سنگینی نگاهش آزارم می داد. امیر که دید قرار نیست واکنشی نشون بدم با صدای بلندی گفت:
– تا ماشینو روشن می کنم بیا پایین.
بعد هم با آراد دست داد و از بچه ها خداحافظی کرد و از خونه رفت بیرون.
آراد نگاهی بهم انداخت و گفت:
– انگار قراره باز تنهام بزاری؟!

زیر سنگینی نگاه سعید مجبور بودم یه جواب دندون شکن بدم که ازم ناامید بشه و بدونه…
بدونه چی؟؟ که من شوهر صوری دارم؟
بیخیال!
سرمو تکونی دادم و چشمکی به آراد زدم:
– آقا یه هفته س پیش توام آراد. منو امیرم دل داریم دیگه.
بعد نگاه اجمالی به همه شون انداختم و گفتم:
– من برم وسایلامو بردارم.

بعد از برداشتن وسایلم از اتاق اومدم بیرون و با شور و شوقی که توی دلم حس می کردم به طرف در راه افتادم.
گونه ی آرادو بوسیدم و به خاطر این یک هفته ازش کلی تشکر کردم. بعد از یه خداحافظی دلچسب ازش جدا شدم و سوار آسانسور شدم.

نگاهی به موهام که روی پیشونیم پریشون ریخته بود انداختم و کلافه شالمو یکم جلو کشیدم.
احساس می کردم گونه هام کمی ملتهب شده و از درون دارم می سوزم. نکنه مریضی چیزی شدم؟ اما چیزی از ته دلم فریاد می کشید:
– بوسه ی تو آشپزخونه کار خودشو کرده!
اخمامو توهم کردم و سعی کردم حالم زیاد تابلو نباشه که امیر فکر کنه از خدام بوده زودتر بیاد دنبالم.

با رسیدن آسانسور به پارکینگ ازش خارج شدم. امیر ماشینشو برده بود بیرون. ماشین سعید هم یکم اونورتر از امیر بود و بچه ها داشتن سوار می شدن.
سوار ماشینش شدم و درو بستم. نگاهی بهش انداختم. سرش تو گوشیش بود و داشت چیزی تایپ می کرد.
بی توجه به اون نگاهمو به سمت ماشین سعید سوق دادم. بچه ها برام دست تکون می دادن و سوت می زدن.
اینا چه انرژی ای داشتن دیگه ساعت دو شب؟!
منم واسشون یکی از اون لبخندای دلبر خوشگلم زدم و لبامو غنچه کردم و بوسه ای براشون فرستادم. بوسه م هنوز کامل فرستاده نشده بود که ماشین با حالت بدی از جا کنده شد و اگه دستمو به داشبورد نگرفته بودم سرم خورده بود تو شیشه!

با گستاخی به طرفش برگشتم و داد زدم:
– هوی چته؟ چه طرز رانندگیه؟ من جونمو از سر راه نیاوردم که جنابعالی…

اونم بدتر از من صداشو انداخت تو سرشو داد زد:
– جونت چی هان؟ جونتو برای چی می خوای؟ کثافت کاری؟
– چته تو دیوونه ای چیزی هستی؟ چرا یهو رم می کنی؟

یهو ماشینو با حالت بدی زد کنار و فریاد زد:
– آره دیوونه می شم. تو دیوونه م کردی. از وقتی توی لعنتی اومدی تو زندگیم دیوونه شدم. می فهمی خودت؟ با هرزه بازیات می خوای چیو ثابت کنی؟ جلوی من، شوهرت واسه اون مردیکه بوس می فرستیییی؟

جوری داد زد بوس می فرستی که از ترس چسبیدم به در چسبیدم و تو خودم جمع شدم. واقعا ترسناک شده بود. با استرس لب زدم:
– واست متاسفم که ذهنت مریضه. من برای آنا و نیل…
سرمو تکون دادم و حرفمو قطع کردم:
– اصلا چه فایده ای داره من بخوام خودمو خسته کنم به خاطر تو؟! تویی که ذهنت مریضه! توضیح دادن برای تو فقط وقت تلف کردنه!

کلافه نفسشو بیرون فوت کرد. به روبرو زل زده بود و سرشو گذاشته بود رو فرمون. یه دقیقه نگرانش شدم سکته ای چیزی نکنه؟!

بهش یکم نزدیک شدم و دستمو گذاشتم روی بازوش که تکونی خورد. سرشو بلند کرد حالا انگار آروم تر شده بود. ماشینو به راه انداخت و این بار با آرامش بیشتری رانندگی می کرد.

نمیدونم چند دقیقه ی کسل کننده گذشت که بالاخره جلوی خونه ش توقف کرد. ریموتو زد و ماشینو برد داخل. وقتی وایساد مثل مرغ های سرکنده به طرف خونه روانه شدم. دلم بدجور تنگ بود انگار!
وارد خونه شدم و به طرف اتاقم رفتم. واردش که شدم نگاهی به وسایلام انداختم و لبخند روی لبم جوونه زد. این وسط یه چیزی بدجور اذیتم می کرد. ندیدن نفس!

باید فردا سراغشو از امیر می گرفتم. یا میاوردش پیشم یا منو می برد پیشش. دلم حسابی براش لک زده بود.

لباسامو با یه تاپ ساده ی یشمی و شلوارک کوتاه هم رنگش که بلندیش تا یک وجب بالاتر از زانوهام می رسید تعویض کردم و جلوی آینه وایسادم.
کرم آبرسان پوستمو برداشتم و مشغول مالیدن کردم روی پوست صورتم شدم.
حینی که صورتمو کرم می زدم در باز شد و صورت گرفته ی امیر تو اون تاریکی مشخص شد.
یه تای ابرومو انداختم بالا. می دونستم واضح نمی تونه منو ببینه. نگاهش سرتاپامو نشونه رفت و خیره خیره زل زد بهم.
آب دهنمو قورت دادم. چه خوب بود اگه زودتر حرفشو می زد و می رفت؟؟

خونسرد کرمو مالیدم به صورتم و گذاشتمش روی میز آرایش. به طرفش چرخیدم و دست به کمر ایستادم:
– چیزی شده؟؟
امیربهادر همونطور که به چهارچوب در تکیه زده بود ابرویی بالا انداخت.

پشتمو بهش کردم و خم شدم و لباسایی که نامنظم روی کف اتاق افتاده بودن رو برداشتم‌. بلند شدم و برگشتم تا لباسارو ببرم توی کمد بزارم که با امیر سینه به سینه شدم.
نفس تو سینه م حبس شد و زمزمه کردم:
– برو کنار!
بی هیچ حرفی فقط نگاهم می کرد. نگاهی که تا مغز استخونم رسوخ کرد باعث شد گر بگیرم. داشتم از شدت گرمای نگاهی ذوب می شدم.

نگاهمو ازش گرفتم و از کنارش عبور کردم. طاقت ایستادن زیر نگاه نافذشو نداشتم. به طرف کمدم رفتم و با یه حال عجیب لباسارو توی کمد چپوندم.

به طرف تختم اومدم و روش نشستم. گوشیم که روی عسلی بود زدم تو شارژ و پتو رو روم کشیدم.
منتظر بودم از اتاقم بره بیرون اما اون همون طور سرگردون وسط اتاق وایساده بود.

چیزی نگذشته بود که نفسشو پرصدا بیرون فرستاد و به سرعت از اتاق خارج شد. قلبم روی هزار می زد.
اون نگاه عجیب و جادوییش چی می خواست بهم بگه؟؟ درسته که خودش سکوت کرده بود اما نگاهش زیادی حرف داشت. حرفایی که زیاد نمی فهمیدمشون!

سرمو تکون دادم تا فکرش از سرم بیرون بره اما فایده ای نداشت. چشماش تو ذهنم حک شده بود و باعث می شد بی خواب بشم.

دست دراز کردم و گوشیمو برداشتم. آهنگ آرامش بخشی که عاشقش بودمو پلی کردم و چشمامو بستم تا شاید با اون آرامش بگیرم اما فایده ای نداشت.
انقدر غرق فکر و خیالاتم بودم که بالاخره خوابم برد.

” امیربهادر ”
به سرعت از اتاقش زدم بیرون و به سمت کاناپه رفتم. اگه یکم دیگه اونجا مونده بودم معلوم نبود چه اتفاقی رخ می داد چون اون دختر یه جاذبه ای داشت که از خود بی خودم می کرد.

از اعترافی که کرده بودم خودمم تو شوک بودم اما واقعیت محض بود. من باید اینو می پذیرفتم که آیلی با همه ی دخترایی که دیدم فرق داره!
اون چموش و سرکشه و شاید همین منو وادار می کنه بیشتر برای رابطه باهاش حریص باشم.

اون صورت زیبا، اندام بی نقص و کمر باریک هر مردی رو دیوونه می کنه!
باز اخمام درهم گره خوردند.
از فکر اینکه مردای دیگه هم به چیزی که مال منه چشم داشته باشند موهای تنم سیخ شد و رگ گردنم متورم!

می دونستم زیادی دارم به این دختره بها می دم اما دست خودم نبود. حس مالکیتی که روش داشتم حس انکار نشدنی بود.
زیادی اونو مال خودم می دونستم همونطور که توی این یه هفته آمار ریز به ریز کاراشو توسط آراد داشتم.

با یاد آراد لبخندی زدم. واقعا تو مردونگی هیچی کم نداشت و از گلم خوب مراقبت کرد. گلم؟؟ آره آیلی گل من بود! حداقل تا وقتی که قرارداد فسخ نشده!

با یاد قرار داد لعنتی فکم منقبض شد. نمی دونم چرا با یادش انقدر بهم می ریختم.
منِ لعنتی حتی به رابطه ی صمیمی این دختر با داییش حسادت می کردم.
آخ وقتی که آراد دستشو گاز گرفت اگه کسی به جز آراد این کارو کرده بود دندوناشو تو دهنش خرد می کردم تا دیگه جرات نکنه به چیزی که مال منه ناخونک بزنه!

فکر کنم دیوونه شده بودم که برای دختری که قراره فقط چندماه تو زندگیم بمونه حسودی می کنم! از بین دندونام غریدم:
– فعلا که زنمه، شرعا و قانونا! پس حق دارم هرکاری که بکنم. حساسیتمم به خاطر همون صیغه ی بینمونه!

آره حتما همینه.
شروع کردم به درآوردن لباسام و درنهایت تنها با یه شلوارک وارد هال شدم و برای خودم یه آب پرتقال ریختم. به طرف کاناپه رفتم و تی وی رو روشن کردم. امشب خواب از سرم پریده بود پس بهتر بود خودمو با تی وی سرگرم می کردم.
جرعه ای از آب پرتقالم نوشیدم و نگاهم به سمت در اتاقش کشیده شد. ناخوداگاه پاهای سفید و خوش تراشش که تو اون تاریکی برق می زد جلو چشمم نقش بست و باعث شد داغ بشم.

نگاه خمارمو به سختی از در گرفتم. اگه بیشتر بهش فکر می کردم صد در صد یه کاری دست خودمو خودش می دادم.
بدترین چیزی که از زمانی که آیلی وارد زندگیم شده بود این بود که تمایلم نسبت به بقیه ی دخترا از بین رفته بود.
دخترایی که قبل از اون هرشب اینجا تو همین خونه بهم سرویس می دادن الان هیچ جذابیتی برام نداشتن.
این دختر همه ی برنامه و زندگیمو بهم ریخته بود!

” آیلی “
با سوختن یه طرف صورتم از خواب بیدار شدم. نفس نفس می زدم و عرق از تیره ی کمرم سُر می خورد.
خدا لعنتت کنه امیر که تو خوابم همش باهام سر جنگ داری. خواب دیدم که امیر داشت منو می زد اونم به خاطر گناه نکرده!
و در نهایت با سیلی که بهم زد چشمامو باز کردم. می دونستم این خواب نتیجه ی اون فکر و خیالاتیه که قبل از خواب داشتم! دهنم خشک شده بود و نیاز به جرعه ای آب داشتم.
ساعت گوشیمو نگاه کردم. فضای اتاق کمی روشن شده بود و گرگ و میش بود! ساعت پنج صبح بود. بلند شدم و از روی تخت پایین اومدم.

آهسته درو باز کردم و از اتاق خارج شدم. وارد آشپزخونه شدم و لیوانی رو پر از آب کردم.

لاجرعه سرکشیدم و لیوانو توی سینک گذاشتم. از آشپزخونه که خارج شدم می خواستم به طرف اتاقم برم اما با دیدن نوری اون طرف سالن متوقف شدم.

به اون طرف گام برداشتم و با دیدن تی وی که روشن بود و امیر بهادری که روی کاناپه خوابش برده بود فهمیدم قضیه از چه قراره.
به طرفش رفتم و تلویزیون رو خاموش کردم. خواستم عقب گرد کنم و برم اتاقم اما با دیدن اون هیکل عضلانیش که تو خودش جمع شده بود دلم براش ضعف رفت. پتویی رو از اتاق آوردم و روش انداختم.
خودمم کنارش نشستم و لبه های پتو رو صاف کردم و تا چونه ش بالا کشیدم. زل زدم به صورت پرابهت و نازش!

دلم برای دست کشیدن داخل موهای کوتاه و لختش ضعف می رفت! حالا چی می شد اگه دستمو داخلشون فرو می کردم؟؟؟ شوهرم بود مثلا دیگه.

من کلا عاشق موهای مردونه بودم. یه بو و حالت خاصی داشتن که همش دلت می خواست دستتو توشون فرو کنی و چنگ بزنی و بکشیشون و دلت غنج بره!

دستمو آروم آروم به سمت موهاش بردم و درست زمانی که می خواستم دستمو داخل موهاش فرو کنم تکونی خورد و من مثل برق گرفته ها از جا بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم.

وقتی وارد اتاقم شدم و در و بستم خدارو شکر کردم که هیچ غلطی نکردم.
وگرنه تا چندماه دچار عذاب می شدم و خودمو سرزنش می کردم که چرا همچین کاری کردم.
اگه امیر بیدار می شد و من تو اون وضعیت می دید که دیگه بدتر‌.

به طرف تختم رفتم و روش دراز کشیدم. یکی دو ساعتی تو اون وضعیت اسفبار خواب و بیداری گیر کرده بودم تا اینکه بالاخره ساعت هشت شد. بلند شدم و وارد هال شدم.
نگاهی به پذیرایی انداختم دیگه خبری از امیر نبود و به جاش پتو و بالش نامرتب روی کاناپه افتاده بود.

وارد سرویس شدم و بعد از انجام کارهای مربوطه و شستن دست و صورتم و مسواک از سرویس خارج شدم.

یه صبحونه ی تپل برای خودم تدارک دیدم و بعد از خوردنش که حسابی بهم چسبید از جا برخاستم. لیوانو بشقاب و چاقومو شستم و از آشپزخونه خارج شدم.

پتو و بالش امیرو برداشتم و به طرف اتاقش رفتم. وارد اتاقش شدم و خواستم بالشو روی تختش بزارم که ناخوداگاه به بینیم نزدیک کردم و عمیق بو کشیدم.

بوی خاص و مست کننده ش باعث می شد چشمامو ببندم. این بالش چقدر بوشو می داد! باور کنم این آرامشی که داره به بند بند وجودم تزریق می شه به خاطر این بالش و بوی اورجینالشه؟؟

با تپش شدید قلبم بالشو بی اراده پرت کردم روی تخت و سریع از اتاق خارج شدم. کم کم باید فکری به حال خودم می کردم. زیادی داشتم سوتی می دادم و تابلو شده بودم.

سعی کردم فکرمو از امیر و هرچی که به اون مربوط می شه منحرف کنم.
جلوی کمدم وایسادم و متفکر به لباسام خیره شدم.
مانتو کتی مشکی که جلوش فقط دوتا دکمه ی طلایی تقریبا بزرگ داشت و همراه با شلوار گشاد پارچه ای مشکیم پوشیدم.

شال حریر مشکی و درنهایت کیف و کفش‌ کالباسی تیپمو تکمیل می کرد. نیاز به آرایش نداشتم و فقط رژی دقیقا هم رنگ کیف و کفشم روی لبام مالیدم و ریمل مارکمو روی مژه های بلند و تاب دارم زدم.

بعد از اینکه کارم تموم شد با صدای زنگ گوشیم دست دراز کردم و برداشتمش.
آژانس رسیده بود!

گوشی و روان نویسمو توی کیفم انداختم و در نهایت با برداشتن کلید خونه که امیر برام‌ گذاشته بود از خونه زدم بیرون.
سوار آژانس شدم و با شور و هیجانی که داشتم آدرس دادم.

“امیربهادر”
– ببین این اسدی زیادی برا ما شاخ شده سینا. من دیگه حوصله واق واقشو ندارم بگو اگه جنمشو داری یه شب بیا پاتوق بهت بفهمونم با کی طرفی!

سینا دستشو برد بالا و با خنده گفت:
– داداشم آروم باش. چیزی نشده که! من درستش می کنم.

کلافه دستامو روی صورتم کشیدم و با عصبانیت خودکارمو پرت کردم روی میز:
– یعنی چی که همش تو گمرک بارای ما به مشکل می خوره و دیرتر به دستمون می رسه؟

الان من جواب آرسام بدبخت که منتظره محصولاتشو بگیره و بفرسته چی بدم؟ ببین به مولا اگه قراردادشو فسخ کنه کل اون گمرکو رو سر اسدی و دورو بریاش خراب می کنم.

سینا که مثل همیشه بی خیال بود گفت:
– داداش گفتم تا بعدازظهر ردیفش می کنم دیگه. نگران نباش. تو به من وقت بده بعدازظهر بارا به دستمون می رسه بعدم تا یه هفته دیگه آماده می کنیم بده به آرسام. خوبه؟
کلافه پوفی کشیدم که سینا به طرفم اومد و با دست کوبید به شونه م:
– اینارو ول کن. تو برو پیش نامزدجونت و یکم باهاش وقت بگذرون حالت جا بیاد.
دستمو مشت کردم که بزنم تو صورتش که عقب کشید و دستاشو برد بالا:
– اوه اوه باز وحشی شد! خب مگه دروغ می گم؟ حیفه اون دختر برای تو به خدا!

کلا از اول خرشانس بودی وگرنه خدا اون دخترو سر راهت قرار نمی داد که‌.
اگه گیر من میفتاد…
بی اختیار با عصبانیت داد زدم:
– خفه شو سینا تا همین جا خودم خفه ت نکردم!
سینا چند لحظه متعجب نگاهم کرد و گفت:
– اوه رگ گردنشو ببین چجوری باد کرده! باور کنم تو برای یه دختر غیرتی شدی؟؟؟

اخمام به شدت درهم گره خورده بود. دست خودم نبود که دلم نمی خواست هیچ بنی بشری درمورد آیلی حرف بزنه!
با حرص گفتم:
– مزخرف نگو. بالاخره الان با منه و نه تو و نه هیچ کس دیگه حق نداره درموردش حرف بزنه!

سینا خندید و مثل وقتایی که حرص دربیار می شد گفت:
– باشه داداش. منم فعلا سکوت می کنم تا وقتی دیگه با تو نباشه. راستش بین خودمون بمونه می دونم تو زیاد با دخترا رابطه خوبی نداری و خوشت نمیاد ازشون براهمین این دخترو که دک کردی به من یه ندا بده…

با دیدن نگاه خشمگینم که فکر نمی کنم تا به حال این نوع نگاهو تحویل کسی داده باشم رسما خفه شد و قهقهه ش به هوا رفت و زمانی که نیم خیز شدم تا برم و یه فصل کتک مهمونش کنم با فریاد غلط کردم غلط کردم از اتاق بیرون رفت.

پوفی کشیدم و چندتا نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم. کیف سامسونتم و برداشتم تا از شرکت خارج بشم.

سوار ماشین که شدم دو دل بودم زنگ بزنم یا نزنم. شماره شو لمس کردم و بعد از چند لحظه صدای گرم و گوش نوازش
توی گوشم پیچید و باعث آرامشم شد.
– الو امیر؟
بعد از چند لحظه به سختی گفتم:
– سلام.
معلوم بود هول شده. با تته پته گفت:
– سلام عزیزدلم. خوبی؟
– خوبم. نفس اونجاست؟
– آره قربونت برم اینجاست.
بعد از چند لحظه در حالی که معلوم بود دل پری از ارشیا داره گفت:
– ارشیا دو سه روزه که باز رفته پی یللی تللیش این بچه رو هم گذاشته اینجا. به خدا واسه این نمی گم که این بچه اذیتم کنه ها… نه مامان جان این بچه رو تخم چشمای من جا داره اما دلم می سوزه. اون از دختره بیچاره که اون قدر عذابش داد حالا هم نوبت بچشه! یکی نیست بهش بگه تو که نمی تونی از بچه مراقبت کنی بده به مامانش‌.

پوفی کشیدم و گفتم:
– تا نیم ساعت دیگه میام دنبالش بگید آماده باشه.
مامان آذر با نگرانی گفت:
– چیزی شده مگه؟
فقط برای اینکه از نگرانی درش بیارم جواب دادم:
– نه می خوام ببرمش جایی که دوس داره‌. فعلا!

تماسو قطع کردم و به سمت خونه روندم.

” آیلی “

صاف نشستم و عینک مستطیلیمو که برای استایلم بیشتر استفاده می کردم از روی چشام برداشتم و به پسر هجده ساله ی روبروم که به خاطر هیکل درشتش می خورد بیست و سه یا حتی چهار باشه خیره شدم و گفتم:
– خسته نباشی آیدین جان!
اونم صاف نشست و قلمشو گذاشت کنار.
– تمومه؟
پلک هامو با آرامش به هم زدم و گفتم:
– اوهوم. جلسه اول خوب بود؟
دستی داخل موهای تقریبا بلند و صافش کشید و گفت:
– عالی بود! واقعا توی آموزش عالی هستین استاد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا