آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت 95

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

همراه آرمین اومدیم مهمونی همه یه جوری داشتند به ما نگاه میکردند انگار چی دیده بودند واقعا واسم عجیب بود اینطوری داشتند برخورد میکردند ، نفس عمیقی کشیدم که صدای مامان بلند شد :
_ نورگل
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ بیا پیش ما
سری تکون دادم به سمتش رفتم ، آرمین هم رفت پیش دوستاش تا باهاشون هم صحبت بشه منم رفتم پیش مامان و کسایی که نشسته بودند ، باهاشون سلام علیک کردم و پیش مامان نشستم که صدای خاله شهره اومد :
_ عزیزم امشب چقدر خوشگل شدی
لبخندی بهش زدم ؛
_ ممنون خاله شهره
خاله شهره عادت داشت همیشه از من تعریف کنه واسه ی همین میدونستم چرا جلوی بقیه گفته چون دوست داشت همشون رو بسوزونه
_ نورگل
به سمتش برگشتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
پوزخندی زد :
_ فکر نمیکردم زیاد خوب باشی .
میدونستم قصدش اذیت کردن من بود همین حرفش مقدمه ای واسه ی شروع بود ، ولی خوب نمیتونستم اصلا دهنش رو ببندم مشخص بود چرا شروع کرده …
مامان خیره بهش شد و گفت :
_ شنیدم شما هم اوضاع روحی مناسبی ندارید
خاله آرمین با شنیدن این حرف مامان خشمگین شد و گفت :
_ منظورت چیه ؟
مامان خونسرد جواب داد :
_ چون شوهرتون دوباره ازدواج کرده واسه ی همین دارم میگم .
دود داشت از سرش خارج میشد مشخص بود حسابی عصبانی شده اما خودش رو کنترل کرده بود اما این هیچ ارتباطی نمیتونست به من داشته باشه ، خوب بود حداقل مامان پیشم بود میتونست حالش رو بگیره ….

_ شوهر من دوباره ازدواج کرده ؟ کی همچین مزخرفاتی به شما گفته !
مامان خونسرد جوابش رو داد :
_ همه میدونند ، گویا شوهرتون گفته شما مشکل اخلاقی دارید واسه ی همین دوباره رفته ازدواج کرده ، حالا کاملا متوجه شدم حق داشته بیچاره
با عصبانیت خواست چیزی بگه اما منصرف شد و رفت بقیه ام پشت سرش رفتند
_ مامان
_ چیه !
_ کاش باهاش اینطوری صحبت نمیکردید
یه تای ابروش بالا پرید :
_ چرا ؟
_ شما که دارید میبینید مامان همش سعی داره باهامون مشکل درست کنه
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ اما بهش همچین اجازه ای اصلا داده نمیشه مطمئن باش عزیزم
میدونستم مامان حلش میکنه اما بیشتر نگران خودش بودم اون که نمیدونست اینا چقدر کینه ای هستند ، صدای خاله شهره بلند شد :
_ انقدر نگران نباش نورگل
چشمهام با درد روی هم فشرده شد :
_ دست خودم نیست خاله شهره بیشتر نگران مامانم هستم وگرنه خودم که اصلا مهم نیستم !
لبخندی روی لبش نشست :
_ خیلی مامانت و دوستش داری
نگاهم به مامان افتاد با لبخند داشت بهم نگاه میکرد ، مامان دنیای من بود
_ شما که میدونید مامان دنیای من هستش !
لبخندی روی لبش نقش بست و سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد …
* * *
_ آرمین
_ جان
_ دوست ندارم دیگه با شیوا و اون خاله ی عجوزت صحبت کنی شنیدی ؟
خندید
_ چرا چیشده مگه ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ دیگه میخواستی چی بشه مشکل ساز شده کاش میتونستم گردنش رو خورد کنم
سرش رو با تاسف تکون داد
_ خیلی خوب نگران نباش من اصلا از اونا خوشم نمیاد بخوام باهاشون صحبت کنم

دوست نداشتم شیوا نزدیک شوهرم باشه میشناختمش میدونستم چ عجوزه ای هستش واسه ی همین داشتم اذیت میشدم کاش میتونستم یه بلایی سرش بیارم اینطوری خیلی خوب میشد
_ نورگل
_ جان
_ به چی داری انقدر عمیق فکر میکنی ؟.
_ اینکه چجوری میتونم از شر شیوا خلاص بشم ، همه جا داره جلو چشمم ظاهر میشه و قصدش فقط اذیت هستش انگار من چیکارش کردم ….
نگاهم به آرمین افتاد حرفم قطع شد با حرص مشتی به بازوش زدم :
_ همش تقصیر توئه
خندید ؛
_ چرا تقصیر من ؟
_ چون شیوا عاشق توئه حتما بهش رو دادی که عاشقت شده !
خندید و گفت :
_ اینا همش مزخرف هستش من اصلا بهش رو ندادم اون دختره مریض هستش اما من میدونم باهاش چیکار کنم تا دیگه به خودش جسارت نده بیاد همش پیش من باشه واقعا داره واسم خسته کننده میشه
* * * *
_ مامان
خیره به من شد و گفت :
_ جان
_ شما خوبید ؟
_ آره
_ نگران شما بودم مامان میترسیدم
چشمهاش گرد شده بود
_ نگران من شده بودی ؟
_ آره
_ چرا میترسیدم مشکلی پیش بیاد اون شب تو مهمونی حرفای شما میترسیدم واسه ی شما دردسر بشه
لبخندی روی لبش نقش بست و با مهربونی جواب من رو داد :
_ تو اصلا نیاز نیست نگران من باشی دیر یا زود این قضیه رو حلش میکنیم مطمئن باش ، بعدش هچکس جرئت نداره به من نزدیک بشه تو که این و میدونی .
میدونستم هیچکس نمیتونست مامان رو اذیتش کنه اما با این حال نگرانش شده بودم دست خودم نبود
_ نورگل
به سمت مامان برگشتم :
_ جان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا