آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 34(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#پانیذ

پانیذ با سبدی به سمت خرمالوهایی که به رنگ نارنجی تغییر رنگ داده بودند رفت. حتی فکر خوردنشون هم باعث می شد تا طعم گس خرمالوها رو حس کنه.

هوا ابری بود. کلاه سوییشرت سبز رنگش رو به سر کشید. موهای لختش از دو طرف کلاه روی شونه هاش ریخت.

تعداد زیادی خرمالو چید و تو ظرف داخل دستش گذاشت. خرمالویی برداشت و زیر درخت ایستاد.

خرمالو رو جلوی صورتش گرفت و به دوربین گوشی خیره شد و عکس گرفت. از دیدن عکس چشمهاش برقی زد.

شعر کوتاهی پیدا کرد و عکس و تو صفحه ی اینستاگرامش آپلود کرد.

از رویاهای کودکانه ام فقط، خاطراتی با طعم خرمالو مانده است و بس!

نگاه علیرام به پیامی که از طرف اینستاگرامش روی صفحه ی گوشیش اومد افتاد.

صفحه رو بالا کشید. اولین چیزی که نگاهش رو جذب کرد، چهره ی خندان پانیذ توی عکس بود.

لحظه ایداش برای دخترک تنگ شد. ناخواسته توی دایرکت پیامی فرستاد و منتظر جواب موند.

پانیذ با دیدن پیام علیرام لبخندی روی لبهاش نشست.

“منم دلم خرمالو میخواد”

جواب رو براش فرستاد.

“خب برو بخر”

“نه، از خرمالوی خونه ی شما میخوام!”

#ایران_تهران
#پانیذ

پانیذ هنوز هم باورش نمی شد این پسربچه ی لجوج، علیرام اخمو باشه.

“برات نگه میدارم، خوبه؟”

“اما من الان دلم میخواد”

پانیذ با لبخند نفسش رو بیرون داد.

“الان من چطوری اینو برات بیارم؟”

“لازم نیست بیاری، من خودم میام. تو فقط آماده باش”

شب رو خونه ی خانوم جون دعوت بود.

“ولی من شب مهمونی دعوتم!”

“خرمالوهای منو میدی و بعد از خوردن چائی میتونی بری”

پانیذ دو دوتا چهارتا کرد و نوشت “باشه”

“زود آماده شو”

پانیذ به سمت کمدش رفت. علیرام با لبخندی که حاصل پیام بازی با پانیذ بود اورکتش رو برداشت و زودتر از همیشه از شرکت بیرون زد.

ساعت ۵ عصر رو نشون میداد که به سمت خونه ی پانیذ حرکت کرد.

پانیذ کت قرمز کوتاهش رو به همراه شال و کلاه قرمزش پوشید. شلوار لی و بوتهای پاشنه سه سانتی خاکستریش رو به پا کرد.

مادر زودتر رفته بود. توی ظرف حصیری خرمالوها رو با دقت چید و روی ظرف چند تا برگ گذاشت.

با صدای گوشیش به سمت در حیاط خیز برداشت. در و باز کرد و نگاه علیرام از توی ماشین به رنگ قرمز کت پانیذ افتاد که تضاد زیبائی با پوست سفیدش ایجاد کرده بود.

#ایران_تهران
#پانیذ

خم شد و در جلو رو باز کرد. پانیذ روی صندلی نشست. هوای گرم ماشین با بوی عطر تلخ علیرام یکی شده بود.

با لبخند به سمت علیرام برگشت.

-سلام رفیق!

-سلام تمشک کوچولو، چطوری؟

پانیذ ظرف خرمالو رو به سمت علیرام گرفت.

-اینم خرمالوهای شما آقای شکمو!

علیرام دست دراز کرد و ظرف خرمالو رو گرفت و با دقت روی صندلی عقب گذاشت.

-میخواستی اون عکس وسوسه کننده رو توی صفحه ات نذاری!

پانیذ ابرویی بالا داد.

-خب، کجا بریم؟

پانیذ نگاهی به خیابون ها انداخت.

-به نظرم بریم پاتوق؛ من اونجا رو از همه جا بیشتر دوست دارم.

-بریم.

ماشین و جای قبلی پارک کردند و با هم به سمت کوچه باغ راه افتادند. برگ ها تمام کوچه باغ و رنگی کرده بود.

روی صندلی همیشگی نشستند. طره ای از موهای مشکی و لخت پانیذ روی پیشونیش ریخته بود.

شادابی صورتش و رنگ هلویی گونه هاش که سردی هوا باعث شده بود تا کمی قرمز به نظر برسه هر بیننده ای رو جذب می کرد.

علیرام کشش خاصی به پانیذ پیدا کرده بود و خوشحال بود از اینکه به دور از هر حس وابستگی و عاشقی، حالش با پانیذ خوب می شد.

عطر چای دارچین بلند شد. پانیذ با ولع عطر چائی رو بوئید.

-ساعت ها اینجا بشینم و چای بخورم، بازم دوست دارم.

-منم اگر تو رو به روم باشی و عطر چای دارچین، اینجا رو دوست دارم!

#ایران_تهران
#ویدیا

نگاه ویدیا به باغ خزان زده ی عمارت بود. عمارتی که هزاران خاطره ی تلخ و شیرین در خودش نهفته بود.

این روزها بعد از برگشت شاهو، یک شب خواب آرام نداشت. گذشته سایه ی شومش رو روی زندگی آرامش گسترانیده بود و همچون بختک روی گلوش آوار شده بود.

در عمارت باز شد و ماشین نازیلا وارد حیاط شد. لبخند تلخی روی لبهای زیبایش نشست.

اگر در گذشته بهش می گفتن که نازیلا یک روزی در آینده دوست و امینش میشه هرگز باور نمی کرد اما این زن سالها زمان برد تا خودش رو به ویدیا ثابت کرد.

در سالن باز شد و نازیلا وارد شد. او هم در گذشته خاطره های زیادی از این عمارت داشت.

ویدیا از پنجره ی قدی سالن فاصله گرفت. نازیلا به سمتش رفت و به چهره ی ویدیا که گذر زمان خط های ریزی روش گذاشته بود خیره شد.

-چرا انقدر مضطربی؟

ویدیا لبخند کم جانی زد.

-چه خوب شد که اومدی.

نازیلا دست ویدیا رو گرفت وهر دو روی مبل دو نفره ای نشستند.

-خب، تعریف کن.

ویدیا لب گزید.

-از اومدن شاهو اصلاً احساس خوبی ندارم.

نازیلا آروم پشت دست ویدیا رو نوازش کرد.

-میدونم گذشته ی خوبی نداشتی، اما اون قرار نیست آینده ی شما رو خراب کنه.

#ایران_تهران
#ویدیا

-و اگر …

نازیلا انگشت اشاره اش رو روی لبهای ویدیا گذاشت.

-هیشش … اگر و اما رو بریز دور. به این فکر کن توی اولین برف سال، خدا علیرام و بن سان رو بهت داد. نگران شاهو نباش، نمیذارم نه به تو نه به پسرهات نزدیک بشه. بعد از فوت بهرام و نیلا، تو شدی خانواده ام؛ بهترین دوستم.

لبخند تلخی زد.

-من خاله ی پسرهای توام ویدیا؛ بیا برای مراسم آماده بشیم. حتماً کلی مهمون دعوت کردی!

ویدیا با اشتیاق سری تکان داد.

-دلم میخواد بهترین جشن باشه. فکر می کردم امسال شاید نامزد داشته باشن اما هر دو سخت از زیر بار تأهل شونه خالی می کنن.

نازیلا خندید.

-بذار جوانی بکنن.

-اما من دلم نوه میخواد!

با این حرف ویدیا، نازیلا قهقهه ای زد. با آمدن نازیلا و صحبت با اون، قلب ویدیا کمی آرام گرفت و فکرش معطوف مراسم آخر هفته شد.

دلش می خواست علیرام و بن سان نهایت لذت رو از مهمونی ببرند. به تک تک اقوام و دوستان زنگ زده بود و همه رو دعوت کرده بود.

همینطور با بی میلی به ملیکا زنگ زد و خواست تا در مهمانی همراهشان باشند.

نازیلا بعد از ساعتی کنار ویدیا بودن بلند شد و با خداحافظی عمارت رو ترک کرد.

#ایران_تهران
#پانیذ

طی تمام این سالها علیرام و بن سان میدونستند پدر و مادرشون در اولین برف سال بهترین جشن رو می گیرن.

علیرام پیامی برای پانیذ فرستاد. پانیذ نگاهی به پیام انداخت.

“فرداشب منتظرتم”

لبخندی روی لبهاش نشست.

-مامان، فردا شب میریم؟

-آره با بابات صحبت کردم ولی پیمان گفت نمیتونه بیاد.

پانیذ بلند شد و به سمت اتاقش رفت. شماره ی آنا رو گرفت تا کمی باهاش صحبت کنه.

علیرام میان درخت های سرمازده ی باغ شروع به راه رفتن کرد.

زمانهایی که همراه پانیذ بود انگار ساعت متوقف می شد و گذشته و خاطراتش حتی سمیرا وجود نداشتن؛ فقط پانیذ بود و لحظاتی که با هم بودند.

ویدیا همراه کارگرها از اینور سالن به اونور سالن می رفت. دلش نمی خواست کوچکترین اشتباه یا بی نظمی وجود داشته باشه.

تمام سال رو به امید همین یک شب میگذروند. ساشا با عشق نگاهش رو به ویدیا دوخت.

میدونست ویدیا فداکارترین زنی هست که تو زندگیش دیده. شاید اگر کس دیگه ای جای ویدیا بود همون سالهای اول جوانی ول می کرد و می رفت اما ویدیا در تمام شرایط در کنارش بود.

سمت ویدیا رفت و در آغوش کشیدش. ویدیا با لبخند سر بر سینه ی ساشا گذاشت.

#ایران_تهران
#پانیذ

از عصر برف ریزی شروع به باریدن کرده بود. علیرام و بن سان توی کت و شلوارهای مشکی و پیراهن سفید از همیشه جذاب تر شده بودند.

ماشین مهمان ها یکی پس از دیگری وارد باغ می شدند. علیرام کنار پنجره ی قدی سالن ایستاد و نگاهش رو در تاریکی شب به دانه های برف دوخت.

صدای موزیک ملایمی از باندهای گوشه ی سالن به گوش می رسید. بن سان خندان سر به سر مهمان ها می گذاشت.

ماشین پدر پانیذ وارد باغ شد. پانیذ بی صبرانه و با اشتیاق از ماشین پیاده شد. نگاه علیرام به پانیذ افتاد.

لباس حریر سفید پوشیده بود و موهای لخت مشکیش دورش پریشان ریخته بود. شالش از سرش روی گردنش افتاد.

با شوق چرخی زد و دستش رو بلند کرد. دانه های برف کف دستش می نشستند.

علیرام از دیدن پانیذ لبخندی روی لبهاش نشست. شیما به سمت پانیذ رفت.

-یکم خل و چل بازیتو امشب کم کن!

-مامان، نگاه چه برفی میباره!

-از نظر تو همه چیز قشنگه.

پانیذ ریز خندید و به دنبال مادر کشیده شد. لباس ها و کیفشون رو جلوی در به خدمتکار دادند.

پانیذ دست کشید زیر موهای بلندش. موهاش چون آبشار روی کمرش غلتید.

پیراهن سفید تا زیر زانو به همراه چکمه های ساق کوتاه پوشیده بود. وارد سالن شدند.

#ایران_تهران
#پانیذ

نگاه پانیذ توی سالن چرخید میان مهمان ها. دلش می خواست علیرام رو ببینه اما هر چی چشم چرخوند بی فایده بود.

همراه پدر و مادرش به سمت ساشا و ویدیا رفتند. ویدیا از دیدن پانیذ و خانواده اش خوشحال شد.

احساس می کرد از وقتی علیرام پانیذ رو دیده رفتارش عوض شده. خودش هم از پانیذ خیلی خوشش می اومد.

با لبخند ازشون استقبال کرد. پانیذ بعد از احوالپرسی با کسانی که می شناخت به سمت دیگه ی سالن رفت.

دلش قدم زدن زیر برف می خواست. علیرام نگاهش به پانیذ افتاد که کنار پیانو ایستاده بود.

موهای مشکی بلندش دورش ریخته بود. دلش می خواست می رفت و محکم بغلش می کرد.

پانیذ غرق دید زدن پیانو بود. علیرام کاملاً پشت سرش قرار گرفت. دست برد و آرام روی موهای ابریشمی پانیذ دست کشید.

لحظه ای شعری از شاملو به ذهنش رسید. آرام کنار گوش پانیذ زمزمه کرد.

-به قول شاملو: هر چی بیشتر می بینمت
احتیاجم به «دیدنت» بیشتر میشه!

پانیذ با شنیدن صدای علیرام با فاصله ی کمی از خودش، لبخند به لب به عقب برگشت.

فاصله هاشون به اندازه ی کف دستی بود. پانیذ نگاهی به سر تا پای علیرام انداخت و سوت آرامی زد.

-چیکار کردی رفیق!

#ایران_تهران
#پانیذ

علیرام لبخند دندون نمائی زد.

-چیکار کردم؟

پانیذ انگشت اشاره و شصتش رو بهم چسباند و چشمک آرومی زد که از نظر علیرام جذاب ترش کرد.

-عالی شدی رفیق!

علیرام آرام نوک دماغ پانیذ رو کشید.

-پس حسابی دخترکش شدم؟

پانیذ اخم تصنعی ای کرد.

-اووم … بهتره برای دوستیمون قانون بذاریم.

-خب تمشک، چه قانونی؟

-اوووم، اینکه تا وقتی کنار هم هستیم دختر یا پسری نباید بیاد سمتمون.

-عه، قبول نیست!

-باشه پس من میرم پیش خانواده ام.

علیرام مچ دست پانیذ رو گرفت و کشید.

-کجا؟؟

-پس قبوله؟

علیرام خیره در نگاه پانیذ سری تکان داد. هر دو به سمت دختر پسرهایی که در حال رقص بودند رفتند.

-راستی این مراسم برای چیه؟

-تولد من و بن سان.

پانیذ سر جاش ایستاد.

-پس چرا بهم نگفتی امشب تولدته؟

-برای چی می گفتم؟!

-برات کادو می خریدم.

-هنوز هم دیر نیست!

-الان، اینجا؟!

-آره.

-خل شدی؟

-خل که توئی.

-علیرام؟

-جانم؟

حسی در وجود پانیذ با جانمی که علیرام گفت به وجود اومد. حسی که تا حالا تجربه نکرده بود.

علیرام دستی جلوی صورت پانیذ تکان داد.

-کجا غرق شدی؟

پانیذ با هول سری تکان داد.

-خب بگو کادو از کجا گیر بیارم؟

-اون آهنگ توی مزرعه رو بخون.

پانیذ با تعجب و سؤالی نگاهش رو به علیرام دوخت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا