آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 106

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

حسابی در حیرت بودم یعنی واقعا همچین کاری انجام داده بود چقدر جونش واسه خودش بی ارزش شده بود که آخه همچین بلایی سر خودش داشت میاورد
_ بهار
_ بله
_ چرا دلت واسه ی کسی میسوزه که چشم دیدنت رو نداشت و حتی واسش یه ذره ارزش نداشتی .
_ بوسه واسم مهم نیست نگرانش نیستم اما راضی به مردنش هم نیستم انقدر در حق من بد نبوده
پوزخندی بهم زد :
_ یه چیزی واسم خیلی عجیب هستش
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم یعنی دقیقا چی واسش عجیب شده بود
_ چی ؟
_ چرا فکر میکنی در حقت بد نبوده ؟
_ چون نبوده
_ پس حرفاش ؟
_ حرفای کسی واسمون مهم میشه که تو زندگیمون نقشی داشته باشه
متفکر داشت بهم نگاه میکرد مشخص بود این حرف من واسش عجیب بود
_ فکر نمیکردم همچین آدمی باشی !
خندیدم :
_ یعنی انقدر به نظر میام ؟
_ نه ، زیادی خوب هستی
با شنیدن این حرفش ساکت شدم احساس خوبی بهم دست داد با این حرفش دوست نداشتم حرفاش واسم مهم باشه اما شده بود نمیدونستم چرا یه احساس آشنایی نسبت به کیانوش داشتم …
* * * *
با شنیدن صدای گوشیم جواب دادم :
_ بله
صدای عصبی پرستو داشت میومد ؛
_ بوسه در حال مرگ بود تو شوهرش رو برداشتی با خودت بردی خجالت نمیکشی ؟
_ درست صحبت کن پرستو تو کی هستی بخوای با من اینطوری صحبت کنی .
_ خفه شو
_ اتفاقا کسی که باید خفه بشه تویی نه من حالا گوشی رو قطع میکنم چون وقت گوش دادن به حرفای تو رو ندارم خداحافظ

بعدش گوشی رو قطع کردم چون بشدت داشت روی اعصابم راه میرفت ، مشخص نیست چی از جون من میخواد ، صدای کیانوش اومد :
_ با کی داشتی صحبت میکردی انقدر عصبی شدی ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ مثل همیشه پرستو بود فقط قصدش این بود اعصاب من رو خورد کنه همین
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ مثل اینکه قصد نداره این نوع رفتارش رو تغیر بده همیشه باید به یه روشی اعصاب بقیه رو خورد کنه
نمیدونم چقدر گذشته بود که جفتمون ساکت شده بودیم ، بلاخره سکوت بینمون رو شکستم و پرسیدم :
_ بهنام خوابید ؟
_ آره
_ تنها نگرانی من پسرم هست
_ چرا ؟
_ چون باید بین یه مشت دیوونه بزرگ بشه ، وقتی مشکلات تموم بشه پسرم رو برمیدارم و میریم مشهد پیش مامانم نمیشه اینجا موند واقعا
کیانوش با صدایی خش دار شده گفت :
_ من اجازه نمیدم کسی باعث اذیت شدن پسرت بشه مطمئن باش
_ تو هم اجازه ندی هستن کسایی که اذیتش کنند انگار این واسشون عادی شده
_ منظورت پرستو هستش ؟
_ اره
_ اما اون بهنام رو دوستش داره .
_ اگه دوستش داشت انقدر جنگ اعصاب راه نمینداخت
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ نمیدونم چی باید بگم حسابی گیج شدم چون دلیل این رفتارت واسم مبهم هستش
چی میشد بهش گفت وقتی هیچی حالیش نیست
_ رفتار من مبهم نیست تو دوست داری همش از پرستو دفاع کنی
_ حرفات خیلی پوچ و بی اساس هستش خودتم نمیدونی چی داری میگی بهار
با عصبانیت بلند شدم و بهش توپیدم ؛
_ تو همیشه دوست داری من عصبی بشم انگاری این شکلی واست خیلی خوب هستش
_ نه
_ آره
بعدش خواستم برم که صداش بلند شد :
_ تو خودت باعث عصبانیت خودت میشی میدونی من هیچوقت اذیتت نمیکنم .
گوشه ی لبش کج شد :
_ جدی ؟
_ آره

انگار من و کیانوش اصلا نمیتونستیم با هم راه بیایم و همیشه باید دعوا میکردیم همین باعث شده بود اعصاب من بشدت خورد بشه اما تا جایی که میشد سعی داشتم اعصابم آروم باشه البته اگه میشد
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای گریه ی بهنام بلند شد سریع بلند شدم به سمتش رفتم و پرسیدم :
_ گرسنه ات شده عزیزم ؟
با چشمهای گریون سرش رو تکون داد :
_ آره
لبخندی بهش زدم خم شدم صورتش رو بوسیدم بعدش دستش رو گرفتم با هم بریم
_ بریم عزیزم
_ باشه
به سمت پایین بردمش بهش غذا دادم باهاش بازی کردم حسابی کنار پسرم خوشحال بودم هیچکس هم نبود تا اذیتم کنه همینم باعث شادی من شده بود
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش سرم و بلند کردم که دیدم تو چند قدمی ما ایستاده
_ بله
_ چرا اینجا نشستید ؟
_ بهنام میخواست بازی کنم آوردمش اینجا هوا هم خوب هستش
اخماش رو تو هم کشید :
_ هوا داره سرد میشه سرما میخوره
_ هوا زیاد سرد نیست بعدش لباس گرم پوشیده
کیانوش اومد پیشم نشست و مشغول تماشای بازی بهنام شد ، متعجب به سمتش برگشتم واسم عجیب بود بهنام رو دوستش داشت !
_ چیه چرا اون شکلی بهم نگاه میکنی ؟
_ واسم عجیب هستی !
یه تای ابروم بالا پرید :
_ من عجیب هستم ؟
_ آره
_ از چ لحاظ اونوقت ؟
_ فکر نمیکردم بچه ها رو دوست داشته باشی .
سرش رو پایین انداخته بود اما مشخص بود حسابی ناراحت شده از این قضیه انقدر که حد نداشت نمیدونستم چی باید بهش بگم تو قلبم آشوب به پا شده بود
_ کیانوش
_ بله
_ ببخشید !
خندید
_ نیاز نیست معذرت خواهی میکنی ، من بهنام رو دوستش دارم واسم خیلی عزیز هستش حتی حاضرم بخاطرش جونمم رو هم بدم
میتونستم بفهمم حرفاش بوی صداقت میده !

کنار کیانوش احساس امنیت میکردم با اینکه همش اذیتم میکرد اما میدونستم مراقبمون هست بعضی از رفتار هاش شبیه بهادر بود همین باعث میشد باهاش کمتر لجبازی کنم ، امشب شب اخر بود فردا باید برمیگشتیم تو بیرون نشسته بودم هوا سوز سردی داشت اما دوست داشتم همینجا باشم دلم واسه ی بهادر تنگ شده بود
_ بهار
به سمتش برگشتم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ چرا اینجا نشستی ؟
_ دلم واسه ی بهادر تنگ شده امشب خیلی زیاد
نگاهش عمیق و طولانی شد کنارم نشست و به آسمون خیره شد
_ چرا فراموشش نمیکنی ؟
_ نمیشه !
_ یعنی تا این حد دوستش داری ؟
_ بهادر اولین و آخرین عشقم هست مگه میشه فراموشش کنم ؟
_ بلاخره بعد این همه سال که از مرگش میگذره فکر کردم فراموشش کردی !
_ نه
واقعا فراموشش نکرده بودم اصلا نمیشد چون دوستش داشتم خیلی زیاد
_ بهار
_ جان
_ عاشق من نشدی ؟
با شنیدن این حرفش به سمتش برگشتم حالا اونم مستقیم داشت به من نگاه میکرد
_ نه
_ من شوهرت بودم !
_ این ازدواج بخاطر پسرم بود من عاشق شوهرم هستم میدونم زنده هستش و یه روزی میاد
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد که باعث شد متعجب بشم چرا داشت اینطوری میگفت
_ کیانوش
_ جان
_ تو بوسه رو داری .
پوزخندی زد ؛
_ اره
_ پس نباید ناراحتش کنی میدونی که چقدر دوستت داره و واسش با ارزش هستی
با شنیدن این حرف من شروع کرد به خندیدن متعجب داشتم بهش نگاه میکردم ، وقتی ساکت شد خطاب بهم گفت :
_ میشه تمومش کنی ؟
_ چرا
_ چون …
یهو ساکت شد حرفش نصفه موند انگار دوست نداشت درموردش صحبت کنه .با دیدن چشمهای گریون بوسه حسابی متعجب شده بودم چرا این شکلی شده بود ، کیانوش بیتفاوت از کنارش رد شد داشت بهنام رو میبرد منم خواستم پشت سرش برم که بازوم رو گرفت و گفت :
_ وایستا ببینم
ایستادم سئوالی بهش داشتم نگاه میکردم که با عصبانیت بهم توپید :
_ ببینم هیچ معلوم هست داری چ غلطی میکنی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی داشت روی مخ من راه میرفت این بشر از بس عوضی بود
_ بهار
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چخبره ؟
_ بوسه داره سئوال میپرسه بیا تو ام بهش گوش بده ببین مشکلش چیه
کیانوش اومد کنارم ایستاد نگاهش رو به بوسه دوخت :
_ چیشده ؟
بوسه رنگ از صورتش پرید :
_ هیچ
_ مطمئنی ؟
_ آره
_ پس چرا گیر دادی به بهار ؟
بوسه اینبار با خشم فریاد کشید :
_ من داشتم میمردم واست مهم نبود که همچین سئوالی میپرسی آره ؟
_ مقصر خودت بودی وقتی داشتی خودکشی میکردی وگرنه من بهت نگفته بودم همچین کاری انجام بدی شنیدی .
دود داشت از سرش خارج میشد مشخص بود حسابی اعصابش خورد شده
_ بهار
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ بریم داخل خسته شدی تو راه
_ باشه
بعدش دستش رو پشت کمرم گذاشت میخواستم بریم داخل که بوسه با عصبانیت گفت :
_ تو میدونی این مرد که باهاش ازدواج کردی کیه ؟
یهو کیانوش به سمتش برگشت چنان نگاهی بهش انداخت که رنگ از صورتش پرید
با شک پرسیدم :
_ تو منظورت چیه ؟
ترسیده گفت :
_ هیچی
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی اعصابم خورد شده بود .

_ بگو ببینم چ منظوری داشتی هان ؟
_ منظوری خاصی نداشتم فقط میخواستم بگم این مرد که زنش شدی همیشه عاشق من بود اما تو باعث شدی بین ما یه فاصله ایجاد بشه
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن رسما داشت چرت و پرت میگفت واسه ی خودش
_ تو دیوونه هستی همین .
بعدش راه افتادم سمت بالا کیانوش هم همراهم اومد ، قبل اینکه داخل اتاق بشم اسمم رو صدا زد :
_ بهار
ایستادم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بله
_ ببخشید
یه تای ابروم بالا پرید :
_ چرا داری معذرت خواهی میکنی ؟
_ چون هیچوقت دوست نداشتم همچین اتفاق هایی بیفته همین
_ بخاطر حرفای زشت اون زن اصلا نیاز نیست معذرت خواهی کنی چون تو هیچ تقصیری نداری متوجه شدی ؟
لبخند محوی زد :
_ آره
بعدش داخل اتاقم شدم بوسه از نظر من یه آدم روانی بود وقتی همش میگفت کیانوش عاشقش بوده چرا داشت همچین کار هایی انجام میداد
* * *
_ بابا
_ جان
_ من میتونم برم سر کار ؟
صدای سرد کیانوش بلند شد :
_ نه
کلافه به سمتش برگشتم چرا داشت دخالت میکرد وقتی من سئوالی ازش نپرسیده بودم با صدایی گرفته شده خطاب بهش گفتم :
_ چرا دخالت میکنی ؟
_ چون داری چرت و پرت میگی !
_ من
_ آره
_ اصلا اینطور فکر نمیکنم
_ مهم نیست چ فکری میکنی اما حق نداری بری سر کار شنیدی ؟
_ نه
واقعا دوست نداشتم همش به من فشار بیاره بیشتر از حرفاش اعصاب خوردی بود

_ چرا لجبازی میکنی ؟
نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی باعث شده بود روان من به هم ریخته بشه ، حالم گرفته شده بود
_ من دوست دارم کار کنم چرا همش باید تو خونه باشم و با چند تا دیوونه سر و کله بزنم ؟
صدای عصبانی پرستو بلند شد :
_ منظورت از دیوونه کیه ؟
نگاهم رو بهش دوختم :
_ منظورم از دیوونه شما هستید ، شماهایی که همش قصد دارید روی اعصاب من راه برید
_ بهار کافیه
بلند شدم و قبل اینکه برم خطاب به کیانوش گفتم :
_ من قصدم اینه برم کار کنم حالا چ تو شرکت شوهرم چ جای دیگه ای
پرستو خندید
_ از کدوم شوهر داری صحبت میکنی ؟
با خشم رو بهش توپیدم :
_ خفه شو
ساکت شد مشخص بود بهش برخورده اما من تو این قضیه هیچ تقصیری نداشتم خودش دوست داشت برینم بهش رسما روی اعصاب داشت راه میرفت ، خواست دوباره چیزی بگه که صدای بابا بلند شد :
_ پرستو پاشو برو تو اتاقت
بهت زده گفت :
_ بابا
_ پاشو پرستو مشخصه همش دنبال بهانه هستی واسه ی دعوا
پرستو با ناراحتی بلند شد رفت که بوسه هم بلند شد و خطاب به من گفت :
_ واقعا خیلی چندش هستی همش سعی داری رابطه ی پرستو با خانواده اش رو خراب کنی
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن به سمتش رفتم و رو بهش توپیدم :
_ بهتر نیست دهنت رو ببندی
_ نه
_ بد حالت رو میگیرم مطمئن باش
_ شوهرم رو ازم گرفتی دیگه میخوای چیکار کنی ؟
وقتش شده بود حالش رو بگیرم اینطوری نمیشد همش در برابر حرفاش ساکت باشم !
_ میدونستی من و کیانوش عاشق هم شدیم دیگه قرار نیست طلاق بگیریم ، به زودی طلاقت میده و واسه ی همیشه گورت رو گم میکنی .
با شنیدن این حرف من ساکت شد مشخص بود حسابی شوکه شده
_ داری دروغ میگی !

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا