آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت84

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ اما عمه من دوست ندارم برم عمارت پیش بقیه میدونید از شلوغی خوشم نمیاد
خاله شهره لبخندی بهش زد و گفت :
_ نگران نباش اونجا کلی اتاق هست که میتونی تنها باشی و هیچکس مزاحمت نمیشه مگه نه پسرم ؟
آرمین حسابی اخماش تو هم بود ، خیلی سرد جواب داد :
_ آره
با شنیدن صدای گوشیم نگاهی به شماره انداختم مامان بود ، اتصال رو زدم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ زنگ زدم بگم ما نمیتونیم بیایم عزیزم
نگران گفتم :
_ چیزی شده مامان ؟
_ حال مامان بزرگت زیاد خوب نیست باید پیشش باشیم تا بهتر بشه تو مراقب خودت باش
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم واقعا دوست نداشتم همه چیز اینقدر بد پیش بره
_ باشه مامان شما مراقبش باشید اگه چیزی لازم شد باهام تماس بگیرید ، میخواید منم بیام ؟
_ نه تو پیش خاله شهرت باش
_ باشه مامان شما نگران من نباشید
بعدش خداحافظی کردم که خاله شهره اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
_ جان
_ چیزی شده ؟
سرم رو با تاسف تکون دادم :
_ متاسفانه آره
_ چیشده ؟
_ مامان و بابا نمیتونند بیان
_ چرا اتفاقی افتاده ؟
_ حال مامان بزرگ خوب نیست باید پیشش باشند ، منم شاید برم پیششون
_ اما گفت تو نری پیششون
_ آره اما …
حرف من و قطع کرد :
_ باید به حرف مادرت گوش بدی نورگل انقدر لجبازی نکن حتما یه چیزی میدونه همچین چیزی گفته
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ پس رفتن تو هم لغو شد
نگاهم رو به شیوا دوختم ؛
_ نه
اینبار صدای آرمین بلند شد ؛
_ یعنی چی ؟
_ میرم خونمون شما هستید پیش خاله شهره بودن من اضافه هستش میرم خونه شاید بعدش برم پیش مامان اینا یه مدت پیششون باشم !.

آرمین اخماش رو تو هم کشید :
_ من اجازه نمیدم جایی بری تا برگشتن خانواده ات همینجا میمونی
نگاهم رو بهش دوختم :
_ آرمین بیخودی داری اصرار میکنی میدونی من وقتی چیزی رو بخوام بهش عمل میکنم !
لبخند حرص دراری تحویلم داد :
_ تو هم میدونی من وقتی یه چیزی رو بخوام حرف هیچکس واسم مهم نیست
_ چرا داری لجبازی میکنی آخه ؟
_ دوست دارم !
رسما داشت باهام لجبازی میکرد وگرنه موندن پیش شیوا رو بیشتر دوست داشت
_ نورگل
_ جان
_ تو پیش من بمون با هم میریم عمارت
میدونستم بریم عمارت بیشتر اذیت میشم دوست نداشتم برگردم اونجا واسه سریع گفتم :
_ نه من دوست ندارم بیام عمارت
_ چرا ؟
_ چون اونجا همش اذیت میشم اینجا واسه ی من بهتر هستش !
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد مشخص بود حسابی جا خورده
_ باشه
_ چرا توعمارت اذیت میشدی ؟
شیوا این سئوال رو پرسیده بود قبل اینکه من بخوام چیزی بگم خاله شهره جوابش رو داد :
_ خودت خیلی خوب میشناسی ادمای تو عمارت رو شیوا میدونی رفتارشون چ شکلیه
پوزخندی زد :
_ درسته همونا باعث شدند مامان من فراری بشه و واسه ی همیشه بره
_ اینطوری نگو !
_ مگه دروغ هستش حرفام !
_ نه
شیوا بلند شد رفت که از خاله شهره پرسیدم :
_ واقعا مامانش فرار کرده ؟
_ آره
خندم گرفت چقدر آدمایی که تو اون عمارت زندگی میکردند بدجنس بودند
_ نورگل
با شنیدن صدای آرمین به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ یادت باشه هیچ جایی نمیری .
بعدش بلند شد رفت ….

نمیتونستم جایی برم چون آرمین اینطوری خواسته بود از طرفی هم خیلی ناراحت شده بودم بخاطر اتفاق هایی که افتاده بود واقعا دیگه داشتم دیوونه میشدم ، خداروشکر خاله شهره راضی شده بود همینجا باشیم .
_ نورگل
با شنیدن صدای آرمین از افکارم خارج شدم ، بهش زل زدم :
_ بله
_ پاشو میریم بیرون
یه تای ابروم بالا پرید :
_ کجا ؟
_ از وقتی اینجا هستی جایی نرفتی امروز با منی پاشو آماده شو بریم
بعدش بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه به سمت اتاقش رفت
_ پاشو نورگل
_ خاله شهره
_ جان
_ احساس میکنم آرمین دیوونه شده
چشم غره ای به سمت من رفت :
_ این چ حرفیه ؟
_ آخه مگه ندیدید چجوری داشت برخورد میکرد حسابی باعث تعجب من شده بود
واقعا داشتم میدیدم رفتارش چقدر عجیب غریب شده اما سکوت بهترین کار بود
_ مگه چی گفت ؟
_ گفت بریم بیرون
_ این کجاش عجیب هست ؟
_ آرمین سایه ی من رو با تیر میزنه میشه عجیب نباشه ؟!
_ آرمین همیشه دوستت داشته و واسش با ارزش بودی پس اینطوری نگو
سرم رو با تاسف تکون دادم نمیدونستم چی باید بهش بگم رسما داشت حرف الکی میزد
بلند شدم تا برم آماده بشم واقعا آرمین امروز یه چیزیش شده بود
* * * *
_ آرمین
_ بله
_ ببینم چیزی شده ؟
_ چطور ؟
_ آخه خیلی عجیب شدی خواستی بریم بیرون تویی که سایه ی من رو با تیر میزنی و ازم متنفر هستی .
_ کی گفته من از تو متنفر هستم ؟
_ نیاز نیست کسی بگه خودم میدونم از من متنفر هستی واسه ی همین عجیب بود
خندید
_ عجیب نیست تو داری بزرگش میکنی !
نفس عمیقی کشیدم اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم رسما زده بود به سرش کاش همه چیز خیلی زود درست بشه اونوقت میشد خیلی چیز ها رو درستش کرد

شب خوبی بود کنار آرمین اما باعث شده بود متعجب بشم چون دلیل رفتارش نمیشد فهمید زیادی خوب برخورد میکرد آرمینی که سایه ی من رو با تیر میزد
نمیدونم چقدر گذشته بود که با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم :
_ امیدوارم پشت این رفتارت نقشه ای وجود نداشته باشه آرمین
بعدش از ماشین پیاده شدم داشتم میرفتم سمت خونه که دستم رو گرفت من و به سمت خودش کشید :
_ کجا داری میری ؟
_ خونه
_ یه چیزی یادت رفت
متعجب گفتم :
_ چی ؟
خم شد لبم رو بوسید که باعث شد چشمهام گرد بشه قلبم داشت تند تند خودش رو میکوبید
_ آرمین
با صدایی که خش دار شده بود پچ زد :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ داری چیکار میکنی ؟
_ زنم رو بوسیدم فکر نمیکنم هیچ مشکلی این وسط وجود داشته باشه
چند تا نفس عمیق کشید بعدش با صدایی که بشدت دو رگه شده بود ادامه داد :
_ میخوام به رابطمون یه فرصت دوباره بدم ، درسته با عشق ازدواج نکردیم اما میشه درستش کرد
هنوز تو شوک بوسیدنش بودم که با این حرفش بیشتر داشتم تو بهت و شوک فرو میرفتم چرا داشت اینطوری میگفت واقعا حرفاش راست بود
به سمت داخل رفتم پاهام داشت میلرزید
داخل شدم خواستم برم سمت اتاقم که شیوا اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
ایستادم سرد گفتم :
_ بله
_ زیاد خوشحال نباش آرمین داره بازیت میده
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم منظورش چی بود
_ تو چی داری میگی ؟
_ دارم میگم عاشقت نیست پس زیاد دل خوش نباش به همچین اتفاق هایی که افتاده
سکوت کرده بود نمیدونست چی باید بگه همینم باعث شده بود حسابی متعجب بشم !.

یعنی میتونست حرفاش واقعیت داشته باشه البته من بهش شک داشتم اگه حرفاش درست بود چرا داشت اینطوری برخورد میکرد و حسابی مشکوک شده بود
به سمت اتاقم رفتم داخل شدم در رو بستم اما فکرم حسابی درگیر شده بود تا نیمه های صبح اصلا نمیتونستم درست حسابی بخوابم این اصلا دست من نبود …
_ نورگل
با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ دیشب خوب بود ؟
نمیتونستم از خاله شهره چیزی رو پنهان کنم واسه همین جوابش رو دادم :
_ آره دیشب همه چیز عالی بود فقط …
وسط حرف من پرید :
_ فقط چی ؟
_ شیوا
_ چیکار کرد ؟
حرفای شیوا رو بهش گفتم وقتی تموم شد ، خاله شهره نفس عمیقی کشید و گفت :
_ میدونی بخاطر حسادتش بوده ؟
_ میترسم خاله شهره
_ از چی ؟
_ اینکه وسط راه جا بزنه بعدش حرفای شیوا درست باشه ، مخصوصا اینکه این مدت همش با هم بودند ، نمیدونم خاله شهره حسابی فکرم درگیر هستش .
_ نورگل
_ جان
_ تو به شیوا میتونی اعتماد کنی ؟
_ نه
_ پس به حرفاش هم اعتماد نداشته باش بنظر من همش دروغ هستش وقتط خودش نتونست کاری کنه حالا قصد داره باعث جدایی شما بشه
_ اصلا اینطور نیست خاله شهره حالا امیدوار هستم هر چیزی هستش خیلی زود درست بشه
_ منم امیدوارم درست بشه تا تو دیگه این شکلی نباشی خیلی غمگین بنظر میای .
_ من خوب هستم هیچ مشکلی واسه ی من پیش نمیاد من فقط میترسم
_ میخوای با آرمین صحبت کنم ؟
_ نه
_ میخوای با شک بهش زندگیتون خراب بشه
_ نه بهش یه فرصت میدم اما اگه حرفای شیوا درست باشه ، هر چیزی بین ما بود واسه ی همیشه تموم میشه آرمین حق نداره من و بازیچه ی دستش بکنه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا