آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت132

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ آره صحبت کردیم باهاش فکر میکنم بابا هیچ تقصیری نداره تو دزدیده شدن من فقط مامان یه چیزی هست که ذهنم رو درگیر کرده

_ چی ؟

_ چجوری تونستی اجازه بدی اون زن راحت راحت واسه ی خودش بگرده ؟

_ بخاطر نیلوفر و نگین
_ پس من چی مامان ؟

_ اون زن نمیتونه بهت صدمه بزنه
خندیدم پر از درد حالا که صدمه زده بود دیگه باید چیکار میکرد

_ مامان
_ جان

_ نمیتونم ببخشمت

مامان بهت زده اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ چیه ؟

_ من مادرت هستم دوستت دارم من …

_ مامان در دوست داشتن من شکی نیست اما شما زنی که باعث شد زندگیم تباه بشه رو بخشیدید اجازه دادید راحت واسه ی خودش زندگی کنه به جای من تصمیم گرفتید واسه این نمیتونم شما رو ببخشم مامان

_اما آرامش من هر کاری انجام دادم بخاطر خودت بود چرا متوجهش نیستی ؟
_ مامان اگه بخاطر خوبی من بود همچین کاری نمیکردید باید تا الان متوجهش شده باشید
با شنیدن این حرف من سکوت کرد مشخص بود داره بهش فشار میاد اما واسم ذره ای مهم نبود چون مامان به جای من تصمیم گرفته بود
_ آرامش من …
وسط حرفش پریدم :
_ میشه تنهام بزارید ؟
مامان ناراحت بلند شد از اتاق خارج شد ، قصدم این نبود اذیتش‌ کنم اما تحملش واقعا واسم سخت بود
همونجا درازکشیدم چشمهام رو بستم سعی کردم بخوابم نمیخواستم اذیت بشم .
* * * *
از دست مامان ناراحت بودم بخاطر کاری که کرده بود اما قهر نبودم از دستش چون مامان من بود
_ آرامش
_ بله بابا
_ با دانشگاهت صحبت کردم میتونی بری ؟
_ بابا واقعیتش من دوست ندارم دیگه ادامه بدم !
بابا جدی شد
_ چرا ؟
_ دیگه دوست ندارم درس بخونم فقط همین
_ مطمئن هستی از این تصمیمت آرامش بعدش پشیمون میشی ولی فایده ای …
_ میدونم بعدش فایده نداره اما مطمئن هستم بابا
بابا سرش رو فقط تکون داد بعد گذشت چند دقیقه صدای خاله ستاره بلند شد :
_ آرامش
_ جان خاله
_ میخوای بیا شرکت کار کن هان ؟
عمو اشکان هم ادامه داد :
_ آره اینطوری هم مشغول میشی
لبخندی بهش زدم :
_ ممنون اما فعلا یه مدت دوست ندارم هیچ کاری بکنم اگه خواستم حتما میگم
صدای نیلوفر بلند شد :
_ مثلا دوست داری بهت توجه کنند که اینطوری میکنی ؟
سرد جوابش رو دادم :
_ من و با خودت اشتباه نگیر
دوباره خواست چیزی بگه که نگین با تشر اسمش رو صدا زد :
_ نیلوفر ساکت شو !

نیلوفر ساکت شد که پوزخندی تحویلش دادم ، آرتان بلند شد خطاب به نیلوفر و نگین گفت :
_ بهتره بریم امروز قراره حسابی خوش بگذرونیم
نیلوفر نگاه بدجنسی بهم انداخت و بلند شد قصدش این بود تا من ناراحت بشم اما نمیتونستم بهش اصلا همچین اجازه ای بدم تا باعث بشه حالم گرفته بشه
_ آرامش
به سمت بابا برگشتم و گفتم :
_ جان
_ امروز هم میری ؟
میدونستم داره مطب رو میگه اما واسه امروز وقت نگرفته بودم ، امروز میخواستم برم دیدن کسی که دیشب بهم پیام داده بود و حسابی دلم واسش تنگ شده بود
_ امروز میرم پیش دوستم بابا
_ باشه من میرسونمت
_ مزاحم نباشم بابا ؟
چشم غره ای به سمتم رفت :
_ این چه حرفیه
بعدش بلند شدم رفتم سمت اتاقم تا کیفم رو با خودم بیارمش با هم بریم ، وقتی داشتم از اتاقم خارج میشدم که مامان اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
ایستادم و جوابش رو دادم :
_ جان
_ هنوزم از دستم ناراحت هستی ؟
_ مامان من نمیتونم بخاطر اینکه اون زن عوضی رو بخشیدی ، ببخشمت اون باعث شد زندگیم نابود بشه شاید اگه کیارش نبود من رو تو کاباره ها پیدا میکردید که یه فاحشه شدم ، شاید هم خودکشی کرده بودم جنازه ی من رو پیدا میکردید اینطوری هم میبخشیدیش ؟
_ آرامش
تلخ خندیدم :
_ مامان شما میدونید همه ی اینارو با این وجود بخشیدینش پس من دیگه نمیتونم چیزی به شما بگم
با شنیدن این حرف من ساکت شد اما حسابی بهش فشار اومده بود کاملا مشخص شده بود
_ اما آرامش من بخاطر …
_ درسته شما بخاطر نیلوفر و نگین کردید ، این وسط من واسه شما ارزش نداشتم مامان
بعدش از کنارش رد شدم دیدم که نگین ایستاده بود داشت با شرمندگی بهم نگاه میکرد اما چه فایده اون هیچ دردی نمیتونست از من دوا کنه واسه همین سکوت بهترین کار بود که میتونستم انجامش بدم !

با دیدن خاله عسل به سمتش رفتم محکم بغلش کردم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ شما این همه راه فقط اومدید واسه ی دیدن من ؟
_ آره
قطره اشکی روی گونم چکید واقعا واسم سخت بود شنیدن حرفاش که داشت باعث میشد روح من تیکه تیکه بشه چقدر سخت بود شنیدن همچین حرفایی از جانب کسی که دوستش داشتی اون هم خیلی زیاد
_خاله عسل خیلی دلم واستون تنگ شده
لبخندی روی لبش نقش بست :
_ منم همینطور
دستم رو به سمتش دراز کردم و بغلش کردم چند دقیقه گذشت که جفتمون آروم شدیم .
_ آرامش حالت خوبه ؟
_ نه زیاد دارم میرم پیش روانشناس میخوام حالم بهتر بشه خاله عسل واسم همه چیز تیره و تار شده
_ آرامش
_ جان
_ خیلی سخته ؟
_ آره
واقعا خیلی سخت بود تحمل کردن من دوست داشتم همه چیز خیلی زود تموم بشه اما نمیشد چرا چون همه چیز واسم سخت شده بود ، حسابی مشغول صحبت شده بودیم انقدر که زمان رو فراموش کرده بودم با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد ساعت ده شب شده بود
سریع بلند شدم و گفتم :
_ خاله عسل من باید برم دیر شده نگرانم میشن
_ باشه عزیزم صبر کن بگم برسوننت
_ نه خودم میرم خاله عسل دوست ندارم هیچکس بفهمه اومدم دیدن شما
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ باشه هر جوری خودت دوست داری !
وقتی از خونه خارج شدم نگاهی به گوشیم انداختم با دیدن اولین شماره بابا سریع باهاش تماس گرفتم که صدای عصبی و نگرانش پیچید :
_ کجایی آرامش ؟
شرمنده جواب دادم :
_ ببخشید بابا انقدر مشغول صحبت با دوستم شده بودم که یادم رفت دیر شده و با شما تماس بگیرم الان دارم میام خونه شما نگران نباشید اصلا
_ آدرس بده میام دنبالت زود باش
_ نیاز نیست بابا خودم دارم میام دیدن شما و …
حرف من و قطع کرد :
_ آرامش با توام !

زیاد طول نکشید که بابا اومد تموم طول راه ساکت بود میدونستم از دستم عصبی و ناراحت هست دوست نداشتم بین ما دوتا هیچ ناراحتی پیش بیاد ، اسمش رو صدا زدم :
_ بابا
_ بله
_ میدونم کار اشتباه بوده نباید بدون خبر شما جایی میرفتم خواهش میکنم من رو ببخشید
بابا ساکت شده بود چیزی نمیگفت که باعث شد بغضم بگیره چرا داشت اینطوری باهام خورد میکرد ، حسابی دل نازک شده بودم قطره اشکی روی گونم چکید
_ آرامش
به سمتش برگشتم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ داری گریه میکنی ؟
_ نه
_ نیاز نیست دروغ بگی کاملا از صدای گرفته ات مشخص هست گریه کردی
با شنیدن این حرفش دوباره اشکام سرازیر شدند آره داشتم گریه میکردم چون بهم کم محلی کرده بود
_ بابا من یادم رفت به شما خبر بدم انقدر با دوستم گرم صحبت شده بودم که یادم رفت .
_ آرامش میدونی چ اتفاق هایی افتاده ؟
_ نه
_ میدونی اما داری کتمان میکنی !
_ نه همچین چیزی نیست بابا من واقعا این کارم عمدی نبود شما هم میدونید
_ اما اشتباه بود میدونی ؟
_ آره
_ دیگه جایی خواستی بمونی قبلش خبر بده حسابی نگرانت شده بودیم .
_ ببخشید دیگه تکرار نمیشه
_ حالا نیاز نیست بغض کنی مامانت حسابی نگرانت شده بود مخصوصا از وقتی که بهش گفتی نمیتونی ببخشیش بیشتر ناراحت شده
_ بابا شما هم میدونید کار مامان اشتباه بوده نباید همچین کاری میکرد درسته ؟
_ آره کارش خیلی اشتباه بود
_ آرامش
_ جان
_ مامانت هم تقصیری نداره
_ اما نباید اون عجوزه رو میبخشید قبولش دارید ؟
_ آره
لبخندی روی لبم نشست چقدر خوب که حداقل درک میکرد حق با من هستش و نباید همچین کاری انجام میداد

_ اما میدونی مامانت دل رحم هست واسه همین اون رو بخشید
آره میدونستم مامان دل رحم هست اما این تصمیم رو باید میذاشت به عهده ی خودم با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بابا شما میدونید اون شب چی به من گذشت اگه کسی غیر کیارش من رو خریده بود همش باید دست به دست میشدم بین بقیه و در آخرش مثل یه تیکه زباله میشدم که دست به دست شده
_ هیس اینطوری نگو
_ همش واقعیت هست بابا من که دروغی ندارم به شما بگم !
با شنیدن این حرف من سکوت کرد چون میدونست حق با من هستش
_ آرامش
_ جان
_ دوستش داشتی ؟
_ کیارش رو میگید ؟
_ آره
لبخندی روی لبم نقش بست مگه میشد دوستش نداشته باشم من بیش از حد تصور دوستش داشتم اونقدر که نمیتونستند حدس بزنند
_ دوستش دارم بابا خیلی زیاد میدونم اونم من و دوست داشت خودش بهم گفت
_ اگه دوستت داشت میومد پیشت اون زن رو طلاقش میداد و …
وسط حرفش پریدم :
_ کیارش نمیتونه بیاد پیش من اما میدونم چقدر دوستم داره واسه همین هیچوقت از دستش دلخور نمیشم همین حرفش هم واسم با ارزش هستش !
_ آرامش
_ جان
_ باید فراموشش کنی چون قرار هست یه زندگی دیگه داشته باشی
_ میدونم بابا دارم سعی میکنم فراموش کنم هر اتفاقی که واسم افتاده
میدونم سخت هستش فراموش کرد اتفاقات اما میدونستم که میشه
با رسیدن به خونه ساکت شدیم وقتی پیاده شدم همراه بابا به سمت داخل رفتیم مامان به سمتم اومد یه سیلی خوابوند تو گوشم دستم رو روی گونم گذاشتم شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم که با عصبانیت سرم داد کشید :
_ چجوری تونستی همچین کاری انجام بدی هان ؟
_ مگه من چیکار کردم ؟
_ بدون اینکه خبر بدی کجا گذاشتی رفتی ؟
_ مامان
_ چیه !؟

_ ببخشید
با شنیدن این حرف من اشکاش روی صورتش جاری شدند ، حق داشت نگران بشه
_ هزار بار مردم و زنده شدم همش نگران این بودم که کجا هستی اما تو اصلا درست حسابی به من جواب نمیدادی همین هم باعث میشد اذیت بشم اونم خیلی زیاد
_ اگه شما اجازه نمیدادید اون زن واسه ی خودش آزاد بگرده الان نیاز نبود نگران من نباشید
مامان با عصبانیت داد کشید :
_ اگه نگران شدم همش بخاطر بی فکری تو بود نه اون زن حالیته ؟
ناباور داشتم بهش نگاه میکردم چرا تا این حد از دست من عصبانی شده بود
اینبار صدای بابا بلند شد :
_ ستایش کافیه
_ اما …
_ کافیه ستایش آرامش یادش رفته خبر بده نیاز نیست این همه جنجال به پا بکنی .
با شنیدن این حرف بابا ساکت شد ، به سمت بابا برگشتم و گفتم ؛
_ بازم ببخشید بابا
بعدش راه افتادم سمت اتاقم دستم به سمت دستگیره رفت تا بازش کنم که صدای نگین اومد :
_ آرامش
به عقب برگشتم و جوابش رو دادم :
_ بله
_ ببخشید
_ چرا داری معذرت خواهی میکنی ؟
_ بخاطر کاری که مامانم انجام داده من نمیدونستم همچین چیزی شده
_ مهم نیست
_ میدونم از دست ما عصبانی هستی خیلی حق داری اما ما هیچ تقصیری نداریم ، مقصر مامانمون هست نباید همچین کاری انجام میداد
به سمتش رفتم و با خشم غریدم :
_ اون زن باید میرفت زندان اما مامانم بخاطر شماها بخشیدش حتی اجازه نداد من خودم تصمیم بگیرم که چی میخوام و واسم خوب هستش شما واسش تو اولویت بودید .
_ اینطوری نگو آرامش
_ دروغ نیست همش واقعیت هست اما من دوست ندارم با شماها دعوا کنم یا بحثی داشته باشم کسی که باعث شد زندگیم نابود بشه و با ترس زندگی کنم مامانتون هست نه شما که بیگناه هستید

_ پس ما رو دوست داری ؟
_ نه
بعدش داخل اتاقم شدم و در رو بستم ، دستم رو روی قلبم گذاشتم ازشون متنفر بودم ولی دوستشون هم نداشتم چون هنوز نمیتونستم با خودم کنار بیام اونا خواهر های من هستند واسم عجیب بود
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ دیدم با نگین داشتی صحبت میکردی .
پوزخندی بهش زدم :
_ اومدی ببینی دخترت رو اذیت کردم یا نه ؟
_ نه
_ پس چی ؟
_ اومدم ببینم تو حالت خوب هست یا نه ، چون مادرت پایین باهات یکم تند برخورد کرد
با شنیدن این حرف بابا آروم شدم پس من واسش ارزش داشتم دوستم داشت
یهو به سمتش رفتم و بغلش کردم که دستش دورم حلقه شد
_ بابا
_ جانم
_ دوستت دارم !
با صدایی که بشدت خش دار شده بود پچ زد :
_ منم دوستت دارم !
با شنیدن این حرفش خیلی خوشحال شده بودم این حرفش خیلی واسم ارزش داشت ، بابا از من جدا شد دستش رو دو طرف بازوم گذاشت و گفت :
_ یکبار شما رو نداشتم حالا اجازه نمیدم واسه ی بار دوم همچین اتفاقی بیفته تو تا همیشه پیش من هستی مطمئن باش
با شنیدن این حرفش لبخندی گوشه ی لبم نشست چ خوب بود که بابا رو داشتم و بلاخره بدستش آورده بودیم حالا هر چقدر دیر اما بلاخره داشتیمش !
* * * *
_ آرامش
سرد گفتم :
_ بله
_ بابت دیشب ببخش من و دوست نداشتم اونقدر بد باهات برخورد کنم اما خودت باعث شدی همچین اتفاقی واسم بیفته تا این حد نگران و دیوونه بشم !
_ مهم نیست

_ هنوزم از دستم ناراحت هستی .
_ میگم مهم نیست حق داشتید
بعدش بلند شدم و ادامه دادم :
_ ببخشید اما من خیلی دیرم شده باید برم
خواستم برم که صدای آرتان بلند شد :
_ کجا !
ایستادم به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ فکر نمیکنم بهت مربوط باشه من کجا میخوام برم .
اخماش رو تو هم کشید و خواست چیزی بگه که مامان صداش بلند شد :
_ آرتان کافیه
_ یعنی چی مامان همش داره میره بیرون معلوم نیست سرش کجا گرم هستش
با شنیدن این حرفش خندیدم :
_ خوب سرم هر کجا گرم باشه بازم به تو ربطی نداره بخوای دخالت کنی
با شنیدن این حرف من ساکت شد ، منم گذاشتم رفتم چون دوست نداشتم باهاش بحث کنم
به در حیاط رسیده بودم که کسی بازوم رو از پشت گرفت و به سمت خودش کشید
با چشمهای گشاد شده به کسی که همچین کاری انجام داده بود داشتم نگاه میکردم با عصبانیت رو بهش توپیدم :
_ هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی ؟
نفس عمیقی کشید :
_ نمیتونی با ابروی ما بازی کنی
_ تو چی داری میگی ؟
_ هر کاری که اونجا انجام دادی نمیتونی اینجا انجام بدی ما آبرو داریم .
وای خدا باورم نمیشد رسما داشت بهم توهین میکرد چجوری میتونست انقدر بد باشه ، قطره اشکی روی گونم چکید با گریه نالیدم :
_ چجوری میتونی انقدر در حق من بد باشی و همچین چیز هایی بهم بگی ؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ گریه نکن
_ آرتان کی انقدر بی رحم شدی ؟ من خواهرت هستم میفهمی ؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد انگار باورش واسه ی خودش هم سخت بود
_ من …
_ بسه آرتان تو امروز واسه ی همیشه واسم مردی ، الان دوتا خواهر جدید پیدا کردی پس نیازی نداری یه هرزه مثل من خواهرت باشه آره من دزدیده شدم هرزه شدم یه هرزه خیابونی پس من و بکش تا راحت بشی تا این لکه ی ننگ پاک بشه بکش من و خودت رو راحت کن آرتان مگه نمیگی هرزه هستم الانم دارم میرم پیش مرد ها تا بهشون سرویس بدم مگه همینو نگفتی ؟

🍁
🌸🍁

_ آرتان
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم صورتش حسابی قرمز شده بود مشخص بود تموم حرفای من و شنیده ، به سمت آرتان اومد سیلی محکمی تو صورتش کوبید که هینی کشیدم داشت چیکار میکرد
_ تو چجوری جرئت میکنی به خواهرت همچین حرف زشتی بزنی هان ؟
آرتان شرمنده سرش رو پایین انداخت
_ ببخشید بابا من …
_ هیس یه کلمه هم واسه ی توجیح نشنوم تو به خواهرت تهمت زدی
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد ؛
_ ببخشید بابا
میتونستم ببینم چقدر شرمنده شده اما باعث شده بود قلبم شکسته بشه
_ آرامش
با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ بخاطر حرفای این بی لیاقت ناراحت نشو تو از برگ گل پاک تر هستی من و مادرت بهت اعتماد داریم پس با خیال راحت برو پیش دوستات تو نیازی به اجازه ی این پسر نداری تنها کسی که حق داره بهت چیزی بگه من و مادرت هستیم که ندیدیم کاری کنی .
با شنیدن حرفای بابا لبخند محوی روی لبم نشست چقدر خوب که داشتمش و باعث شادی من شده بود
_ آرامش
بدون اینکه به سمت ارتان برگردم خطاب بهش توپیدم :
_ دیگه دوست ندارم باهات صحبت کنم پس از من فاصله بگیر
_ خواهش میکنم ببخشید !
_ حتما چرا ک نه
بعدش خیره به بابا شدم و پرسیدم ؛
_ بابا اجازه هست برم !
_ وایستا میرسونمت
_ باشه
بعدش به سمت ماشینش رفتیم سوار شدم که با صدایی خش دار شده گفت :
_ نمیدونم آرتان چش شده
_ مهم نیست بابا هر کاری دوست داره انجام بده دیگه دوست ندارم بهش فکر کنم .
_ کار درست رو میکنی الان هر جایی میخوای بری بگو برسونمت
_ بابا
_ جان
_ من دارم میرم پیش خاله عسل
_ میدونستم
چشمهام گرد شد شوکه شده پرسیدم ؛
_ میدونستید ؟
_ آره

🍁
🌸🍁

_ اگه میدونستید پس چرا تا الان سکوت کردید ؟
_ دوست داشتم خودت بیای بهم بگی باهاش داری دیدار میکنی .
دلخور داشتم بهش نگاه میکردم که ماشین رو روشن کرد و از خونه خارج شد ، نمیدونم چقدر گذشته بود که بلاخره سکوت بینمون رو شکست و پرسید :
_ کیارش رو دیدی ؟
_ خاله عسل تنها اومده اگه کیارش بود من اصلا نمیرفتم اونجا
_ جدی ؟
نمیدونستم چون تو همچین شرایطی نبودم اما با این وجود جواب دادم :
_ آره
_ اما این سکوتت همچین معنی رو نمیده
_ بابا
_ جان
_ شما به من اعتماد ندارید ؟
_ دارم
_ پس چرا همچین چیزی میگید ؟
خندید
_ عشق همچین چیز هایی سرش نمیشه واسه همین بهت گفتم این شکلی ، ولی دوست ندارم با اون پسره حتی همکلام بشی شنیدی ؟
_ آره بابا اما کیارش اون شکلی که شما فکر میکنید نیست شما که میشناسیدش
سکوت کرده بود حسابی باعث شده بود اعصابم خورد بشه اونقدر که حد نداشت
_ بابا
_ بله
_ چرا سکوت کردید ؟
_ وقتی تو از اون پسره دفاع میکنی من عصبانی میشم واسه همین ساکت میشم تا چیزی نگم ناراحت بشی .
شرمنده شدم از این حرف بابا قصد نداشتم عصبانیش کنم اما من واقعا کیارش رو دوستش داشتم اون هم خیلی زیاد پس نباید به من خورده میگرفت
* * * *
_ بابا از دستم ناراحت شد !
_ چرا ؟
_ چون متوجه شده کیارش رو دوستش دارم ، دست خودم نیست آقای دکتر من نمیتونم احساساتم رو پنهان کنم چ وقتی از کسی بدم بیاد چه وقتی کسی رو دوستش داشته باشم همه خیلی زود متوجه میشن
_ این اصلا خوب نیست .

با شنیدن این حرفش شوکه شده بودم چی خوب نبود ، سئوالی بهش چشم دوختم که ادامه داد :
_ نباید به این شکل با پدرت صحبت میکردی میدونی پدرت از کیارش بدش میاد و یه جورایی متنفر هست چون فکر میکنه باعث شده زندگی دخترش نابود بشه .
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ اما من کیارش رو دوستش دارم !
لبخندی روی لبش نشست :
_ ما همیشه تو زندگیمون یکی هست که دوستش داریم پس نباید از این موضوع ناراحت باشی .
داشت درست میگفت اما مقصرش من بودم که همچین اتفاق هایی افتاده
_ آقای دکتر
_ جان
_ چیکار کنم حالم خوب بشه ؟
_ نیاز نیست کاری کنی همین که به خودت امید داشته باشی همه چیز درست میشه !
امید برای چی داشته باشم وقتی کل زندگیم خاکستر شده بود و من نمیتونستم خوشبخت بشم وقتی تموم ارزوم هام مرده بود خانواده ام باهام لج کرده بودن
داداشم باعث میشد قلبم بیشتر از قبل شکسته بشه مگه میشد امید داشت
پوزخندی زدم :
_ میدونید داداشم فکر میکنه من یه فاحشه هستم !
_ طرز فکر بقیه نباید اذیتت کنه
_ اما اون داداشمه
_ تو مگه الان فاحشه هستی ؟
_ نه
_ پس نباید فکرت همش درگیر این موضوع باشه هی با خودت فکر کنی چرا همچین چیزی بهت گفته
چشمهام با درد روی هم فشرده شد
_ نمیشه آقای دکتر
چشم غره ای به سمتم رفت :
_ اتفاقا میشه اما اگه خودت هم همچین چیزی رو بخوای و همش خودت رو مقصر ندونی
_ من هیچوقت خودم رو مقصر اتفاقاتی که افتاده نمیدونم مطمئن باشید
_ خوبه پس این هفته روی خودت کار کن به ادم هایی که اذیتت میکنند فکر نکنی سعی کن کاری که خوشحالت میکنه رو انجامش بدی .
حرفاش خوب بود اما نه واسه ی منی که قلبم حسابی شکسته بود

آرتان هر وقت من رو میدید تو چشمهاش یه پشیمونی دیده میشد
_ آرامش
با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ من باید یه چیزی رو بهت بگم خیلی مهم هستش !
سئوالی داشتم بهش نگاه میکردم منتظر بودم ببینم قصد داره چی به من بگه واقعا واسم عجیب بود ، یکم این دست اون دست کرد اما بلاخره گفت :
_ ببخشید
_ بابت ؟
_ حرفای اون روزم من …
وسط حرفش پریدم :
_ حرفای اون روزت از ته قلبت بود من خیلی خوب میدونم واسه ی همین دوست ندارم یه چیزی بگم که بعدش پشیمون بشم پس سکوت میکنم ارتان چون قصدم این نیست نسبت بهت کینه ای داشته باشم .
_ حرفای من از ته قلبم نبود
_ بود اما دیگه مهم نیست چون دوست ندارم بهشون فکر کنم همین
بعدش خواستم برم سمت اتاقم که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
سرد گفتم :
_ بله
_ من داداشت هستم !
_ تو داداش من بودی اما دیگه نیستی خودت دوتا خواهر بهتر و پاک تر از من داری .
_ خواهش میکنم اینطوری نگو آرامش داری به من فشار میاری
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم واقعا واسم سخت بود تحمل همچین حرفایی
_ دیگه باهام هم صحبت نشو ارتان
بعدش داخل اتاقم شدم و در رو پشت سرم بستم ، قلبم داشت تند تند میزد
خودم هم دوست نداشتم باهاش این شکلی صحبت کنم اما مجبورم کرده بود
_ آرامش
با شنیدن صدای نگین دستی به چشمم کشیدم و گفتم :
_ بله
_ میتونم بیام داخل ؟
_ بیا
در اتاق باز شد اومد داخل نگاهش رو بهم دوخت و پرسید :
_ حالت خوبه ؟
_ چرا باید بد باشم ؟
_ میدونم با ارتان دعواتون شده نگرانت شده بودم .

_ باور کنم که نگرانم شدی ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ خیلی فشار روم هست واقعا اصلا نمیدونم چی باید بگم اما این و بدون من دوستت دارم شاید نیلوفر باهات مشکل داشته باشه اما من ندارم چون میدونم مامانم چ بدی در حق تو کرده .
بعدش خواست بره که صداش زدم :
_ نگین
ایستاد
_ جان
_ بیا بشین
اومد کنارم روی زمین نشست و گفت :
_ من و بخشیدی ؟
_ تو که کاری نکردی ببخشمت ، بدی رو مامانت در حقم کرده
_ آرامش
_ جان
_ ما میتونیم خواهر باشیم ؟
_ چرا نباشیم ؟
چشمهاش برق شادی زد
_ یعنی دیگه از دست من ناراحت نیستی ؟
_ از اولش هم از دستت ناراحت نبودم فقط چون مادرتون باعث شده بود زندگیم خراب بشه از دست شما هم عصبانی بودم اما الان نه چون میدونم شما هیچ تقصیری ندارید واسه همین هیچ کینه ای نسبت به شما ندارم .
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ چرا با آرتان دعوات شد ؟
_ خودش خواست اینطوری بشه ذاتا از وقتی برگشته بودم دلش از من پر بود شاید آرزو میکرد بمیرم اما برنگردم تا شرمنده باشه و وقتی زنده برگشتم باعث شده از دستم ناراحت بشه اینطوری رفتار کنه
_ آرتان اینطوری نیست !
_ شاید من و نمیخواد
_ آرامش
تلخ خندیدم سعی داشت به من روحیه بده اما میدونست چقدر تحت فشار هستم .
_ جان
_ بیا با آرتان صحبت کن از دلت در میاره شماها خواهر برادر هستید این حرفا بین شماها پیش میاد پس نیاز نیست خودت رو ناراحت کنی .
نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی باعث شده بودند اعصاب من خورد بشه
_ نگین کافیه
_ چرا عصبانی میشی ؟
_ چون داری حرفایی میزنی که باعث میشه ناراحت بشم واسه همین اگه میشه ساکت شو

رابطم با نگین درست شده بود اما دوست نداشتم درمورد آرتان صحبت کنه کسی که باعث شده بود اشک به چشمهام بیاد
_ آرامش
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ بریم پایین شام بخوریم دوست دارم تو هم پیشمون باشی حالا که من واست یه خواهر هستم .
_ کی گفته من تو رو پذیرفتم ؟
لب برچید :
_ یعنی دوستم نداری ؟
_ آره
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ چرا داری چرت و پرت میگی آخه من خودم تو چشمهات دیدم دوستم داری
بعدش اشکاش روی صورتش جاری شدند که سریع گفتم :
_ گریه نکن خواهش میکنم من داشتم باهات شوخی میکردم وگرنه مگه میشه دوستت نداشته باشم ؟
دستی به چشمهاش کشید
_ دیوونه
بعدش بلند شد منم بلند شدم که پرسید :
_ میای ؟
_ آره برم یه لباس مناسب بپوشم دست و صورتم رو بشورم میام
بعد رفتن نگین رفتم سمت دستشویی تا دست و صورتم رو بشورم حسابی حالم گرفته شده بود دوست نداشتم این شکلی داغون من رو ببینند ….
سر میز شام نشسته بودیم که بابام خطاب بهم گفت :
_ آرامش
_ جان
_ عسل خانوم رو دعوت کن واسه ی فردا شب خانوم محترمی هستش
_ باشه بابا
دوست داشتم دعوتش کنم بیاد پیش ما باشه حتما خودش هم خیلی خوشحال میشد
_ این عسل خانوم کیه ؟
نیلوفر بود که این سئوال رو پرسیده بود ، بابا خونسرد جوابش رو داد :
_ از آشنا های ما هستش
_ پس چرا من نمیشناسمش ؟
_ چون آشنای من و ستایش هست ، نه آشنای من و مامانت !.
نیلوفر اخماش رو تو هم کشید و ساکت شد …

خوب شد بابا حالش رو گرفته بود وگرنه همش میخواست من رو اذیت کنه
_ آرامش
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ فردا با آرتان برید خرید های لازم رو انجام بدید دوست ندارم هیچ چیزی کم و کسر باشه شندید ؟
من دوست نداشتم با ارتان جایی برم واسه همین جواب مامان رو دادم :
_ مامان من دوست ندارم با آرتان جایی برم پس خواهش میکنم به من فشار نیارید باشه ؟
متعجب شد
_ چیزی شده ؟
_ نه
_ پس چرا دوست نداری با داداشت جایی بری ؟
کلافه شده بودم از سئوال جواب های مامان خیره بهش شدم که مامان دوباره گفت :
_ میشه به سئوال من جواب بدی ؟
_ ستایش
به سمت بابا برگشت ؛
_ سیاوش خواهش میکنم !
_ من بهت میگم
مامان نگاهی بهم انداخت بعدش پا شد همراه بابا رفت ، که صدای نیلوفر بلند شد :
_ چرا دوست داری داداشت رو منفور جلوه بدی ؟
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم چرا داشت همچین چیزی میگفت
_ چی داری میگی ؟
_ من امروز دارم به رفتارت دقت میکنم همش دوست داری تصور بقیه نسبت به آرتان خراب بشه ولی چرا ؟ اون داداشت هست از گوشت و ….
_ کافیه نیلوفر داری زیاده روی میکنی
نگین این حرف رو بهش زده بود ، نیلوفر خیره به من شد و گفت :
_ من چرا باید ساکت بشم وقتی دارم واقعیت رو میگم آخه ؟
_ فکر نمیکنی تو مسائلی که بهت مربوط نیست نباید دخالت کنی ؟
نفس عمیقی کشید انگار داشت بهش فشار میومد همینم باعث شده بود من حسابی خشمگین بشم
_ نه
_ خیلی وقیح هستی میدونستی ؟
_ من وقیح نیستم فقط دوست ندارم تو باعث ناراحتی داداشم بشی همین
با عصبانیت خواستم چیزی بهش بگم که اینبار صدای آرتان بلند شد :
_ کافیه نیلوفر حالا شناختمش کامل پس نیاز نیست حرص و جوش بخوری .

واقعا آرتان و نیلوفر داشتند واسم منفور میشدند دیگه اصلا نمیتونستم ببخشمشون بلند شدم به سمت بیرون رفتم صدای نیلوفر داشت میومد که داشت باهاشون دعوا میکرد اما چ فایده من حسابی آسیب دیده بودم !
_ آرامش
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ ناراحت نشو بخاطر حرفای بی ارزشی که بهت زدن تو همیشه باید قوی باشی .
تلخ خندیدم :
_ من همیشه قوی هستم اما یه سری چیز ها واقعا واسم سخت هست
_ مثل ؟
_ مثل اینکه بهم ظلم کنند
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ کارشون اشتباه بود
_ و غیر قابل بخشش
سکوت کرد انگار میدونست حق با منه و نباید اینطوری باهام برخورد بشه
_ آرامش
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره باهات صحبت کردنی حالم بهتر شد ممنون که اومدی پیشم
لبخندی روی لبش نقش بست :
_ این چ حرفیه !
واقعا حرفاش باعث آرامش من میشد !
نمیدونم چقدر گذشته بود اما ذهنم حسابی مشغول شده بود اونقدر ک حد نداشت
_ هنوزم به کیارش فکر میکنی ؟
تیز به سمتش برگشتم که گفت :
_ ببخشید
_ دوست ندارم درموردش صحبت کنم من میخوام فراموشش کنم
_ ازش متنفری ؟
_ نه
_ پس چرا …
_ کیارش هم عاشقم شده بود اما زن داشت نمیتونست طلاقش بده بخاطر من ، منم دوست نداشتم باعث خراب شدن یه زندگی بشم واسه همین از کیارش متنفر نیستم و دوست داشتنی که نسبت بهش دارم رو تو قلبم پنهان میکنم همین !
_ پس دوستش داری !
_ آره
_ نباید از احساست فراری باشی .
_ میفهمم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا