آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 33(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#پانیذ

-با پیاز و دوغ محلی.

علیرام پخش ماشین و روشن کرد و صدای آهنگ “ای الهه ی ناز” تو فضای ماشین پیچید.

پانیذ آروم شروع به لب خوانی همراه آهنگ کرد. علیرام گوش تیز کرد تا صدای پانیذ رو بشنوه.

وارد کوچه باغ های شمیران شدند.

-ماشین و اونجا نگهدار. بقیه راه رو باید پیاده بریم.

علیرام ماشین و پارک کرد و به همراه پانیذ به سمت کوچه ای رفتند. تمام کوچه رو درخت های میوه پوشانده بود.

برگ های پهن درخت گردو از باغ به بیرون سرک کشیده بود و برگ های پائیزی روی سنگفرش کوچه ریخته بود.

-همیشه میای اینجا؟

پانیذ دستهاش رو از هم باز کرد و لی لی کنان روی برگ ها شروع به راه رفتن کرد.

-بعضی وقت ها با هیوا میایم … یه کافه ی کوچیک سنتیه.

با دست به کافه ای سنتی اشاره کرد.

-ببین، اونجاست.

علیرام نگاهش به در چوبی و آویزهای رنگی رستوران کوچیک افتاد. به نظرش دنج و آروم اومد.

دو دست میز و صندلی چوبی بیرون گذاشته شده بود که به تمام کوچه اشراف داشت.

-داخل میشینی یا بیرون؟

-خودت که میای همیشه کجا میشینی؟

پانیذ با شوق به سمت میز دو نفره ی چوبی رفت.

-من و هیوا همیشه اینجا می شینیم.

علیرام صندلی رو عقب کشید.

-پس همینجا می شینیم.

پانیذ سری تکان داد و روی صندلی رو بروی علیرام نشست. گارسون با دیدن علیرام و پانیذ در رستوران کوچیک رو باز کرد.

صدای آویز بالای در تو کوچه ی خلوت پیچید.

#پانیذ

گارسون به سمتمشون اومد.

-سلام خانم شادمان، خوش اومدین. چی میل دارین؟

-همون همیشگی.

رو کرد به علیرام که داشت با تعجب به هر دو نگاه می کرد.

-آقا چی میل دارند؟

علیرام کمی سر کج کرد.

-هرچی که خانوم میل دارند.

-چشم.

به داخل رفت. علیرام رو کرد به پانیذ.

-انگار خیلی اینجا میای؟!

-گفتم که با هیوا یا تنها زیاد میام.

علیرام سری تکان داد.

-نوک بینیت قرمز شده تمشک کوچولو.

-تو چرا همه اش اسم میوه های کوچولو رو روی من میذاری؟!

-تو چرا من و چوب شور صدا می کنی؟

-چون …

مکثی کرد و ادامه داد.

-چون مثل چوب شور درازی.

علیرام کمی روی میز خم شد تا کاملاً هم قد پانیذ بشه.

-چون توام مثل تمشک و توت فرنگی ریزی؛ ببین، انقدی!

با دست انگشت شصت و اشاره اش رو کمی از هم باز کرد.

-نگاه، انقدر!

-نخیرشم!

-من میگم هستی بگو هستم.

پانیذ کمی نیم خیز شد و به یکباره سرانگشت علیرام و گاز گرفت.

-وحشی شدی؟

پانیذ با شیطنت ابرو بالا داد.

-حقت بود.

لبخند کم رنگی روی لبهای مردونه ی علیرام نشست. یک لحظه دلش خواست تا این دخترک سرتق و محکم تو آغوش بچلونه.

کمر صاف کرد و به صندلی تکیه داد. پانیذ بیخیال و با اشتیاق نگاهش رو به آخرین بازماندگان برگ های در حال ریزش پائیزی دوخت.

#ایران_تهران
#پانیذ

گارسون سینی دیزی رو روی میز، رو به روشون گذاشت. پانیذ با گذاشتن سینی چشم بست و بوی خوشش رو نفس کشید.

علیرام با لبخند به حرکات پانیذ نگاه کرد. پانیذ هر دو دستش رو به هم کوبید.

-شروع کنیم؟

علیرام با سر موافقتش رواعلام کرد و پانیذ با ولع شروع به خوردن کرد.

چنان با اشتها میخورد که باعث شد علیرام هم همراهیش کنه. پانیذ نگاهی به سینی خالی رو به روش انداخت و زد زیر خنده.

-به چی میخندی؟

-سینی خالی رو به رومون.

علیرام به صندلی تکیه داد.

-الحق که خوشمزه بود!

پانیذ بلند شد.

-آره اما بعدش پیاده روی لازم داره.

علیرام بلند شد. خواست بره حساب کنه که پانیذ بازوش رو گرفت.

-امروز مهمون منی!

-اما اصلا دوست ندارم وقتی با به خانوم بیرون میام اون خانوم دست تو جیب کنه.

-اولاً که من دستم تو کیفمه، دوماً امروز مهمون منی، سوماً ما به دور از جنسیت الان دوست هم هستیم؛ دفعه ی بعد شما حساب کن.

علیرام که نمیدونست در برابر این بلبل زبونی پانیذ چی بگه، مات مونده بود و نگاهش می کرد.

پانیذ ضربه ی آرومی به پهلوی علیرام زد.

-مگه دوست نیستیم؟ دفعه ی بعد که اومدیم بیرون شما حساب کن. خیالت راحت، پول کارکرده ی خودمه!

چشمکی زد و به داخل رستوران کوچک رفت. به عنوان یه دوست، این دخترک عجیب به دلش نشسته بود.

#ایران_تهران
#پانیذ

پانیذ غذا رو حساب کرد و از رستوران بیرون اومد. به همراه علیرام هم قدم شد. روی سنگ های سراشیب کوچه رفت و دستهاش و از هم باز کرد.

-مراقب باش نیوفتی!

-انقدر این کار و انجام دادم که دیگه برای خودم استاد شدم.

حواسش پی علیرام بود که پاش پیچ خورد. تعادلش رو از دست داد و به سمت علیرام خم شد.

علیرام دست دور کمرش حلقه کرد و بازوش رو گرفت.

-بهت گفتم که مراقب باش!

-خب حواسم یه لحظه پرت تو شد.

علیرام نگاهش و به چشمهای مثل شب پانیذ دوخت. کنار این دختر انگار آرامش داشت.

پانیذ پایین اومد و از علیرام فاصله گرفت.

-من قدم زدن تو این کوچه رو بخصوص تو پائیز خیلی دوست دارم.

-من چند سال پیش قدم زدن تو هوای پائیزی رو دوست داشتم اما چند سالی میشه که غرق کارم شدم.

پانیذ چرخید و جلوی علیرام شروع به قدم زدن کرد. همینطور که به پشت می رفت و صورتش سمت علیرام بود گفت:

-کار که همیشه هست؛ نمیگم کار نکن ولی به خودت هم باید استراحت بدی و کارهایی که دوست داری رو انجام بدی.

پانیذ نمی دونست علیرام بعد از رفتن سمیرا دیگه اون علیرام سابق نشد. لبخندی به روی دخترک زد و هر دو به سمت ماشین رفتند.

برای هر دو روز خوبی بود.

#ایران_تهران
#شاهو

شو لباس تو یکی از باغ های بزرگ خانواده ی زرین تو بهترین منطقه ی فشم برگزار بود.

مهمون ها با کارت های دعوتی که به همراه داشتند وارد باغ شدند. علیرام و بن سان کت و شلوار مشکی به تن پذیرای مهمون ها بودند.

ساشا به همراه ویدیا که لباس شب زیبائی پوشیده بود به مهمان ها خوشامد می گفتند.

شاهو به همراه ملیکا و بهزاد دور میزی نشسته بودند. شاهو با اخم نگاهش رو به عاشقانه های ساشا و ویدیا دوخت.

همون سالی که از ایران رفت میدونست هیچ وقت نمی تونه ویدیا رو فراموش کنه. دلش نمی خواست حالا که ویدیا مال اون نبود، مال ساشا بشه.

نازیلا وارد باغ شد. با دیدن شاهو و زنی که کنارش نشسته بود با نفرت پوزخندی زد و به سمتشون حرکت کرد.

شاهو لحظه ای با دیدن نازیلا شوکه شد. بعد از گذشت این همه سال اما هنوز همون ته چهره ی قدیم رو داشت.

نازیلا با ناز نگاهی به شاهو انداخت. با بهزاد و شهلا سلام احوالپرسی کرد. شاهو به ناچار دست به سمت نازیلا دراز کرد.

-از دیدنت خوشحالم.

نازیلا دست توی دست شاهو گذاشت.

-امیدوارم این حرف دلت باشه چون من اصلاً از دیدن دوباره ات خوشحال نشدم.

بی توجه به ملیکا که داشت با تعجب و کنجکاوی به مکالمشون گوش می کرد به سمت ویدیا و ساشا رفت.

#ایران_تهران
#پانیذ

رو کردم سمت آنا.

-حالا واجبه این لباس و بپوشم؟

آنا سیاهی چشمش رو دور حلقه چرخوند.

-خیلی حرف میزنی پانی؛ خیر سرمون داریم میریم بهترین شو لباس بعد تو میخوای تیشرت و شلوار بپوشی؟ … زود باش! نگاه، فر موهات رفته، اونام باید سشوار بکشیم.

بی میل لباس شب مشکی رو پوشیدم و صندل های مشکی پاشنه بلند هم پام کردم.

آنا در حال آرایش کردن بود. موهام خودشون لخت بودند اما چون فرها رفته بودند هنوز درست لخت نشده بودند.

چتری های کوتاهمو روی پیشونیم ریختم و آرایش کم رنگی کردم. موهای بلندم رو روی شونه هام رها و باز گذاشتم.

آنا لباس زمردی بلندی پوشیده بود که به رنگ صورتش می اومد. مانی میست کالی برای آنا فرستاد.

-بدو مانی جلو دره.

از دائی و زندائی خداحافظی کردیم. مانی به در ماشین تکیه داده بود. با دیدن ما لبخندی زد.

به سمت آنا اومد و گونه اش رو بوسید و خیلی جنتلمنانه در جلو رو باز کرد. روی صندلی عقب جا گرفتم.

بعد از اون روزی که علیرام رو دیده بودم، دیگه ندیدمش. نمیدونم چقدر گذشته بود که ماشین وارد ویلای بزرگ و مجللی شد.

از ماشین پیاده شدیم و به سمت ورودی ویلا رفتیم. خدمتکاری به سمتمون اومد.

شال و پالتومو بهش دادم. آنا دستشو دور بازوی مانی حلقه کرد.

#ایران_تهران
#پانیذ

زیرچشمی نگاهی به اطراف انداختم. انگار وارد یه دنیای دیگه ای شده بودم که با دنیای خودم فاصله داشت اما من عاشق دنیای خودم بودم.

زن ها و دخترها با لباس های فاخر و زیورآلات گران قیمت دست تو دست جنس مخالفشون به این طرف و اون طرف می رفتن.

لحظه ای از اومدنم پشیمون شدم. آخه من بین این آدمهای هزار رنگ چی می خواستم؟

با چشم به دنبال آشنایی بودم تا از این وضعیت دربیام. نگاهم به بن سان افتاد. ناخودآگاه به دنبال علیرام نگاهم توی سالن چرخید اما هیچ خبری ازش نبود.

بن سان با دیدنم دستی تکان داد و به سمتم اومد.

-چطوری تو دختر؟ خوبی؟

-سلام. من خوبم، خودت چطوری؟

بن سان بیخیال شونه ای بالا داد و دست توی جیب شلوارش کرد.

-زید ندارم بی حوصله ام.

با خنده ابرویی بالا دادم.

-چیه؟ فکر کردی راهبه ای چیزیم؟! از این خبرا نیست. اونی که راهبه است آقا داداشه!

سری براش تکون دادم.

-بیا بریم پیش بقیه؛ اینطوری حوصله ات می پوکه.

واقعاً راست می گفت. از سر تا پا نگاهی بهم انداخت.

-موی لخت خیلی بهت میاد.

-اما من موی فر رو دوست دارم.

-پس برای همینه موهاتو شبیه بع بعی ها می کنی؟

-من؟!

-نه، دوست دختر من موهاش شبیهه گوسفنده!

خنده ام گرفته بود. تا خواستم جوابشو بدم به بقیه رسیدیم. به ناچار سکوت کردم.

#ایران_تهران
#علیرام

علیرام وارد اتاق شد و نگاهی به استایل یاس انداخت. کار طراح حرف نداشت. هم آرایش و هم لباسی که پوشیده بود هر دو باب میلش شده بود.

یاس با دیدن علیرام با خنده ی طنازی به سمتش رفت.

-نظرت چیه؟

-آرایش و لباس عالیه.

سرش و جلو برد. هرم نفسهای داغش که از قصد به لاله ی گوش علیرام میخورد تندتر کرد.

-یعنی خودم هیچ جذابیتی ندارم؟

علیرام عصبی بازوشو گرفت و از خودش فاصله داد.

-بهتره حواستو جمع کنی و امشب چیزی رو خراب نکنی!

و از اتاق بیرون اومد. نگاهش به دختر ریزه میزه ای افتاد که بی شباهت به پانیذ نبود اما موهای لخت بلند داشت.

لحظه ای دلش برای صحبت با پانیذ تنگ شد. این مدت انقدر کار و برنامه سرش ریخته بود که کلاً پانیذ و فراموش کرده بود.

به سمت بن سان و بقیه رفت. هر چی بیشتر نزدیک می شد شباهت دخترک و با پانیذ بیشتر احساس می کرد.

بن سان با دیدن علیرام تک خنده ای کرد.

-بفرمایید، حلال زاده خودش اومد.

پانیذ به عقب برگشت. علیرام با دیدن پانیذ توی لباس شب و موهای زیادی لخت اما صورت ساده لبخندی زد.

به نظرش پانیذ با موهای لخت زیادی تو دل برو شده بود. با همه احوالپرسی کرد.

صدای آروم پانیذ تو گوشش نشست.

-خسته نباشی رفیق!

#ایران_تهران
#علیرام

علیرام عمیق نگاهش کرد. پانیذ در برابرش زیادی فنچ بود.

-میدونستی عاشق موهای لختم؟

پانیذ لبخند دندون نمائی زد.

-این یعنی خوشگل شدم؟

-فنچام مگه میتونن زشت باشن؟

-ولی من فنچ نیستم!

-در برابر من که هستی!

کمی به علیرام نزدیک شد. نزدیک شدن یهوئیش باعث شد تا عطر ملایمی که زده بود تمام مشام علیرام رو پر کنه. حتی عطرش هم مثل خودش آرام بود.

-من فنچ نیستم، تو زیادی هرکولی!

علیرام نگاهی به ساعتش انداخت. وقت اومدن یاس بود.

-یکی طلب من.

به سمت سن رفت. برای پانیذ باورکردنی نبود که جدای از جنسیت، انقدر با علیرام که یه زمانی به نظرش زیادی خودشیفته میومد دوست شده بود.

علیرام پشت میکروفون ایستاد و شروع به صحبت کرد.

-ممنون از حضور گرم تک تکتون. امیدوارم لایق اینهمه محبت باشیم و مثل تمام این سالها از فستیوال شوی لباسها لذت ببرید.

یاس با همون آرایش و لباس زیادی اغوا کننده اش روی فرش قرمز حاضر شد. بهترین لباس شب رو پوشیده بود.

نگاهها نشان دهنده ی پسند لباسهای تن مدلها بود.

شاهو با غرور نگاهی به یاس، دختری که بعد از دنیا اومدن هیچ اشتیاقی به دیدنش نداشت و حالا پلی برای رسیدن به اهدافش بود انداخت.

میدونست یاس زیادی خامه.

#ایران_تهران
#علیرام

بعد از تموم شدن مراسم بن سان آهنگی خوند و به خانواده اش تقدیم کرد. مهمان ها در حال پذیرایی شدن بودند. بن سان به سمت ویدیا و ساشا رفت.

-خانواده ی موفقم، نظرتون چیه عکس بگیریم؟

وسط پدر و مادر ایستاد. علیرام به سمتشون رفت.

-فکر نمی کنید منو یادتون رفته؟

نگاه خیلی ها به خوشی این خانواده ی چهار نفره بود اما شاهو با نفرت و انزجار نگاه از شادیشون گرفت.

یاس نوشیدنی به دست سمت پدر و مادرش رفت. ملیکا از دیدن موفقیت یاس خوشحال بود. با اشتیاق یاس رو بغل کرد.

-موفق باشی دخترم. به آرزوت رسیدی!

یاس پوزخندی زد.

-هنوز مونده تا به اونجایی که میخوام برسم.

شاهو سری تکان داد.

-دخترم هنوز اول راهه.

یاس از این تعریف شاهو به ذوق اومد. نگاه شاهو به نازیلا افتاد که سر میزی تنها نشسته بود.

شنیده بود که دیگه ازدواج نکرده. به سمت میز نازیلا رفت. نازیلا خونسرد سر بلند کرد.

-چیزی می خواستی؟

-می تونم بشینم؟

-نه!

چنان قاطعانه نه گفت که شاهو لحظه ای از اومدنش پشیمون شد. نازیلا بلند شد و قبل از رفتن به شاهو نزدیک شد.

-راستی، دخترت میدونه تو هیچ نسبت خونی ای باهاش نداری؟

شاهو لحظه ای شوکه شد اما زود به خودش اومد.

-چه چرتی برای خودت میگی؟

نازیلا پوزخندی زد.

-ما هر دو میدونیم که تو مشکل داشتی و هیچ وقت نمی تونستی بچه دار بشی!

#ایران_تهران
#شاهو

-نکنه فراموش کردی؟

شاهو با عصبانیت دستهاش و مشت کرد.

-من تو کشور پیشرفته ای زندگی می کنم، یادت که نرفته؟

نازیلا نگاهش رو مستقیم به چشمهای شاهو دوخت.

-انگار یادت رفته من یه زمانی نزدیک ترین فرد به تو بودم؟

شاهو پر خشم مچ دست نازیلا رو چسبید. سرش وسط شونه و گردن نازیلا قرار گرفت.

-یادت رفته من چطور آدمی بودم؟

-یادم نرفته؛ پست تر از تو وجود نداره.

-خوبه که یادته پس حواستو جمع کن پات وسط زندگیم نباشه چون این بار قول نمیدم زنده بمونی، فهمیدی؟

نازیلا پوزخندی زد و دستش و از توی دست شاهو بیرون کشید و بی هیچ حرفی ازش دور شد.

شاهو کلافه روی صندلی نشست. هیچ کس نمی دونست یاس دختر واقعی شاهو نیست اما نازیلا …

بهراد به سمتش اومد.

-چرا اینجا نشستی؟ دیدم داشتی با نازیلا صحبت می کردی، چی می گفتی؟

-چیز مهمی نبود.

بهراد به معنی فهمیدن سری تکان داد اما تمام فکر شاهو پیش حرف های نازیلا بود.

علیرام از اینکه برای چندمین بار موفق شده بود و زحماتش به ثمر نشسته بود، خوشحال بود.

پانیذ به سمت علیرام رفت.

-حتماً تو پوست خودت نمی گنجی از خوشحالی؟

-راستشو بگم؟

پانیذ اخمی تصنعی کرد.

-آدم که به رفیق فابش دروغ نمی گه!

لبخند علیرام عمیق شد. واقعاً پانیذ براش رفیق فاب شده بود.

-خیلی خوشحالم … خیلی خیلی!

-منم خوشحالم.

-تو برای چی؟

-چون تو خوشحالی.

#ایران_تهران
#علیرام

علیرام نگاه عمیقش رو به چشمهای زیادی سیاه پانیذ دوخت. دلش می خواست بغلش کنه و به خودش بفشاردش.

احساسی که به پانیذ پیدا کرده بود تا به حال به هیچ کسی نداشت. جدای از هر احساسی بود.

با این دختر می تونست خودش باشه. به پانیذ نزدیک شد. اونقدر زیاد که عطر وجودش رو به راحتی می تونست استشمام کنه.

پانیذ سر بلند کرد تا چهره ی علیرام رو بتونه واضح ببینه.

-میدونستی تو تنها دوست منی که دختره؟

پانیذ ابروهاش بالا پرید.

-من دوستتم!

علیرام شیطنتش گل کرد.

-آره؛ نکنه فکر کردی میگم دوست دخترمی؟

پانیذ ضربه ی آرومی به شکم علیرام زد که باعث شد علیرام مچ دست زیادی ظریفش رو توی دستش بگیره.

-خدا اون روز و نیاره بخوام دوست دختر تو باشم!

علیرام انگشت شصتش رو پشت دست پانیذ کشید.

-تو زیادی فنچی، تو چشم پسرا نمیای.

-دقیقاً پسرا چه مدل دخترایی دوست دارن؟!

علیرام چهره ی متفکری به خودش گرفت.

-اووم … مثل این مدل ها، قد بلند و لوند.

پانیذ سر چرخوند و نگاهش به یاس افتاد.

-مثل دختر عموت؟!

علیرام نگاه پانیذ رو دنبال کرد و نگاهش به یاس افتاد.

-شاید.

پانیذ: من نمیگم اون دخترا بد هستن یا نه ولی من ترجیح میدم با کسی باشم که همینی که هستم و قبول کنه و پایه ی دیوونه بازیام باشه.

#ایران_تهران
#پانیذ

بن سان به سمتشون اومد و بی توجه به صحبت های نیمه کاره ی علیرام و پانیذ، دست پانیذ و گرفت و کشید.

-کوپنت با داداشم پر شده، بهتره بریم یکم برقصیم.

پانیذ به همراه بن سان وسط رفتن. پانیذ نگاهی به دختر پسرهایی که در حال رقص بودن انداخت.

-منکرات الان میاد جمعتون می کنه.

بن سان قهقهه ای زد. نگاه علیرام از دور هنوز به پانیذ بود که انگار داشت چیزی برای بن سان تعریف می کرد.

-تو نگران نباش؛ منکرات با ما داداشیه!

پانیذ یکی از ابروهاش رو بالا داد.

-عه؟!

-بعله … با داداشم صمیمی شدی!

-تقریباً.

-خیلی خوشحالم چون علیرام با هر کسی خو نمی گیره خصوصاً با دخترا!

پانیذ کنجکاو شد.

-چرا؟

-مطمئن باش یه روز خودش بهت میگه.

پانیذ دیگه چیزی نگفت. مهمونی بالاخره تموم شد و مهمون ها کم کم عازم رفتن شدند.

پانیذ به سمت ویدیا و ساشا رفت تا هم تبریک بگه و هم خداحافظی کنه. ویدیا ازش خواست تا به همراه خانواده اولین برف سال رو به ویلای ییلاقی ساشا بروند.

پانیذ می دونست که مادر استقبال می کنه. خداحافظی کرد و به سمت علیرام و بن سان رفت.

بن سان: با کی میری؟

-با مانی و آنا. بازم تبریک میگم.

علیرام دست کوچیک پانیذ و فشرد.

-می بینمت.

پانیذ لبخند شیرینی همچون اسمش زد. به همراه آنا به خانه برگشتند.

از اینکه شب خوبی رو پشت سر گذاشته بود لبخندی روی لبهاش نشست.

#ایران_تهران
#شاهو

یاس کلافه از اتاق بیرون اومد.

-سه ماهه ما اینجاییم بابا، ولی هنوز هیچ کاری نکردی!

شاهو خونسرد سر از مجله ی توی دستش بیرون آورد.

-باید صبر داشته باشی. برای تو که بد نشد، الان بهترین مانکن شرکت زرین هستی!

یاس روی مبل ولو شد و هر دو پا رو توی شکم کشید و خیره به کاغذ دیواری رو به روش عصبی لب زد.

-آره اما قانع نیستم.

شاهو پوزخندی زد.

-نباید هم باشی. تمام اون شرکت مال ماست.

-اووف … ولی این پسره خیلی عوضیه. من از هر راهی وارد شدم بی فایده بود.

-ولی تو باید هر طور شده اونو به سمت خودت بکشی!

یاس از روی مبل بلند شد.

-من دلم پارتی میخواد.

ملیکا از آشپزخونه بیرون اومد.

-خدا رو شکر اینجا دوستهای عجق وجق نداری تا باهاشون بیرون بری.

یاس سرتق ابروئی بالا داد.

-ولی به زودی پیدا می کنم.

ملیکا: راستی بهراد زنگ زده بود گفت اولین برف امسال رو قراره تو ویلای ییلاقیشون جشن بگیرن.

شاهو به یاد گذشته و خانوم بزرگ و آقابزرگ آهی کشید. از بچگی خانوم بزرگ این مراسم رو به پا میکرد.

چقدر اون روزها خوب بود. از وقتی ویدیا وارد زندگیشون شد همه چی خراب شد.

با قوت دستهاش رو مشت کرد. باید راهی پیدا می کرد تا تمام ثروت و به دست می آورد.

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا