آخرین مطالبفصل دوم رمان رئیس مغرور من

رمان عشق تعصب پارت 105

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق تعصب فصل دوم رمان رئیس مغرور من وارد شوید

_ اما من قصد ندارم طلاقت بدم حالا حالا ها قرار هست زن من باقی بمونی
چشمهام گرد شده بود حسابی شوکه شده بودم نمیدونستم چی باید بهش بگم رسما یه روانی بود با صدایی گرفته شده گفتم :
_ من میتونم یه سئوال بپرسم !
_ بگو میشنوم قراره چ سئوالی بپرسی ؟
_ چرا نمیخوای من رو طلاق بدی مگه قرار ما از اولش هم این نبود ؟
_ نه
دود داشت از سرم خارج میشد واقعا دیگه داشت شورش رو درمیاورد
_ چی میخوای ؟
خونسرد گفت :
_ قصد ندارم طلاقت بدم همین
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ اما ازت طلاق میگیرم تو هم نمیتونی من رو مجبور کنی میفهمی ؟
_ فعلا زوده درموردش صحبت کنیم .
چجوری میتونست همچین چیزی به من بگه من ازش طلاق میگرفتم هر طوری شده
با ایستادن ماشین پیاده شدم خودش هم اومد که ایستادم خطاب بهش گفتم :
_ تو چرا سر کار نمیری ؟
_ وقتی شرکت مال خودم هست هر وقت دوست داشته باشم میرم
آدم خودخواه چی داشت واسه ی خودش سر هم میکرد
به سمت خونه راه افتادم داخل شدم بقیه تو نشیمن نشسته بودند
به سمت اتاقم میخواستم برم که پرستو صداش بلند شد :
_ فقط میخواستی واسه کیارش ناز کنی اما باید بدونی کیارش بوسه رو دوستش داره
با عصبانیت به سمتش برگشتم و رو بهش توپیدم :
_ کافیه
هیستریک خندید :
_ چیه حقیقت تلخ هست آره ؟
_ تو یه آدم مریض هستی ، ذهنت همیشه بیمار هستش منم قصد ندارم باهات بحث کنم !
_ ک اینطور
_ بله
واقعا ذهنش بیمار بود منم دوست نداشتم باهاش بحث کنم پس سکوت بهترین کار بود

پرستو واقعا یه بیمار روانی بود همش میخواست با من دعوا کنه
اسمم رو صدا زد :
_ بهار
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ تو نمیتونی باعث بشی خانواده ی من باهام بد بشن و ازم دور بشن همونطور که داداشم رو از من دور کردی اینبار نمیتونی همچین کاری بکنی میفهمی ؟
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم ، انگاری واقعا عقلش رو از دست داده بود
_ من قصد ندارم کاری بکنم اما مثل اینکه تو واقعا عقلت رو از دست دادی !
_ ساکت باش بهار تو یه آدم …
_ پرستو چخبره ؟
با شنیدن صدای کیانوش ساکت شد یهو به من من افتاد :
_ هیچی من فقط داشتم باهاش …
وسط حرفش پریدم :
_ داشت عقده هاش رو خالی میکرد مگه نه ؟
_ خفه شو
_ چرا چون دارم حقیقت رو میگم بهش تو که نباید هیچ ترسی داشته باشی .
_ ببین یکبار دیگه …
_ بسه پرستو دوست ندارم به تهدید های تو گوش بدم حرفات بوی عقده هات رو میده
کیانوش خیره به من شد و گفت :
_ چی داشت میگفت مگه که بهش میگی عقده ای ؟
حرفای پرستو رو بهش گفتم وقتی تموم شد نگاه بدی به پرستو انداخت :
_ درسته ؟
ترسیده سرش رو تکون داد :
_ نه
_ دوست ندارم بشینم و به دروغ های شما گوش بدم من میرم اتاقم !
بعدش راه افتادم سمت اتاقم ، پرستو خیلی وقت بود واسه ی من برده بود
_ بهار
با شنیدن صدای کیانوش ایستادم :
_ بله
_ من معذرت میخوام !
_ چرا ؟

_ بخاطر حرفای پرستو !
_ قرار نیست پرستو حرف زشتی میزنه بقیه به جاش عذرخواهی کنند ، وقتی زن بهادر شدم حامله بودم رفتارش خیلی زشت و زننده بود باهام وقتی بهادر باهاش صحبت کرد ، رفتارش درست شد ، پرستو مشکلش داداشش خانواده اش نبود و نیست اون ذات بدی داره و بخاطر همین با من انقدر بد هست ، نیاز نیست بخاطر بقیه عذرخواهی کنی !
بعدش داخل اتاقم شدم در رو پشت سرم بستم ، پرستو واسم ذره ای اهمیت نداشت
روی تخت نشسته بودم که یهو در اتاق با صدای بدی باز شد ، پرستو با چشمهای گریون داشت به من نگاه میکرد متعجب شده بودم چرا داره اینطوری برخورد میکنه با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت :
_ تو خجالت نمیکشی هان ؟
نفس عمیقی کشیدم و خطاب بهش گفتم :
_ چی داری میگی دوباره ؟
_ تو باعث شدی من از کیانوش سیلی بخورم همش بخاطر تو بود …
_ بسه
بعدش با عصبانیت بلند شدم رفتم روبروش ایستادم و داد زدم :
_ دیگه بسه داری شورش رو درمیاری خستم کردی ، چرا همش میخوای با من کلنجا بری هان ؟
اشکاش روی صورتش روون شدند
_ چون تو بدی
پوزخندی زدم :
_ ببین کی به کی میگه بد تو هستی نه من پس دهن کثیفت رو ببند
نفس عمیق کشیدم واقعا رفتارش با من خیلی زشت و زننده بود دوست نداشتم بیشتر از این باهاش بحث کنم ، دستم رو به سمت در گرفتم :
_ گمشو بیرون
_ تاوان این کارت رو …
_ خفه شو دهن کثیفت رو ببند برو جایی تهدید کن که ازت بترسن هیچ غلطی نمیتونی بکنی عقده ای بدبخت تو رو باید بستریت کنند تیمارستان واسه آدما ضرر داری !
صدای بوسه اومد :
_ چخبره ؟
رو بهش توپیدم :
_ به تو ربطی نداره
اخماش حسابی تو هم فرو رفته بود ، مشخص بود از این حرف من ناراحت شده
_ مودب باش یه سئوال پرسیدم فقط چته قاطی کردی .

کیانوش من رو روی تخت گذاشت خودش هم اومد پیشم نشست دستش رو نوازش وار روی موهام میکشید ، چیزی نمیگفتم انگار خیلی وقت بود محتاج همچین چیزی بودم نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ بهار
نگاهم رو به چشمهاش دوختم :
_ جان
_ چی باعث شد اینطوری بشی ؟
_ اونا فکر میکنند من قصد دارم زندگی شما رو خراب کنم اما اینطور نیست
بعدش قطره اشکی روی گونم چکید :
_ گریه نکن
_ واسم سخت هست تحمل این زندگی خیلی داره بهم فشار میاد
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که با صدایی گرفته شده گفت :
_ چرا همش خودت رو اذیت میکنی آخه ؟
_ اونا باعث شدند این زندگی واسم سخت شده اصلا نمیدونم باید چیکار کنم همه چیز خیلی سخت پیش میره واسه ی من
_ بهار
_ جان
_ میای چند روز ببرمت مسافرت من و تو با بهنام باشیم ؟
چشمهام برق شادی زد :
_ میشه ؟
_ آره
_ من فقط میخوام از این خونه دور باشم از کسایی که فقط قصدشون این هست من رو اذیت کنند
_ هیس آروم باش بهشون دیگه همچین اجازه ای نمیدم مطمئن باش تموم شد
لبخندی روی لبم نشست :
_ خود تو هم اذیتم میکنی خیلی زیاد اما خیلی خنده دار هست الان باعث شدی آروم بشم .
لبخندی محوی روی لبش نشست :
_ شوهرت هستم وظیفم هستش
دوست نداشتم حداقل الان باهاش بحث کنم واسه همین سکوت رو ترجیح دادم و چشمهام رو بستم …
* * * *
سر میز شام به اصرار کیانوش اومده بودم ، صدای عصبی پرستو اومد :
_ با چ رویی اومدی تو سر …
_ بسه
با شنیدن صدای خشمگین کیانوش ساکت شد چون نمیتونست ذاتا چیزی بهش بگه و یه جورایی هم باعث شادی من شده بود
وقتی پرستو ساکت شد کیانوش گفت :
_ هیچکس حق توهین به بهار رو نداره ، کافیه یکبار دیگه ببینم یا بشنوم واستون بد میشه مخصوصا شما زن عمو همراه دخترتون و بوسه

#پارت_393
#عشق_تعصب

واقعا چرا تو مسائلی که اصلا بهش مربوط نمیشد دخالت میکرد قصدش چی میتونست باشه از این رفتار هایی که داشت از خودش نشون میداد ، شاید هم رسما یه روانی بود خدا میدونست اما حسابی داشتم به عقلش شک میکردم !
کیانوش بلند شد رفت سمت بیرون منم خواستم بلند بشم که بابا گفت :
_ واقعا دوست داری باهاش بری مسافرت ؟
_ آره
واقعا هم همینطور بود دوست داشتم باهاش برم بیرون و خوشحال باشم اینطوری بیش از حد شاد بودم چیزی که نمیتونست هیچوقت درکش کنه
بعدش بلند شدم به سمت اتاقم راه افتادم هنوز نرسیده بودم که بوسه صداش از پشت سرم بلند شد :
_ وایستا
ایستادم به سمتش برگشتم سئوالی بهش چشم دوختم که گفت :
_ میخوای بین من و کیانوش فاصله بندازی ؟
اخمام رو تو هم کشیدم دوباره شروع کرده بود به تکرار حرفایی که همیشه میزد
_ خودت خسته نشدی از اینکه همش میای همچین چیز هایی به من میگی ؟
_ نه
پوزخندی بهش زدم :
_ آره واقعا کاملا مشخص هست چرا باید خسته شده باشی این عادت همیشگی تو هستش
بعدش داخل اتاقم شدم در رو محکم پشت سرم بستم صحبت کردن با کسی که عقل نداشت فقط باعث میشد اعصاب خودمون خورد بشه
* * * *
_ چرا احساس میکنم ناراحتی ؟
_ نیستم
_ پس چرا چشمهات این رو نمیگه
تلخ خندیدم :
_ چون چشمهام دارند اشتباه میکنند من واقعا ناراحت نیستم کیانوش بریم ؟
_ بریم
باهاش همراه شدم که بوسه هم همزمان با ما از اتاقش خارج شد آماده شده بود چمدونش دستش بود ، به کیانوش نگاه کردم که انگار اونم نمیدونست چخبره خطاب به بوسه گفت :
_ جایی میری ؟
بوسه لبخندی بهش زد :
_ عشقم منم باهاتون میام اینطوری خیالم راحته
کیانوش خیلی سرد جوابش رو داد :
_ قرار نیست جایی بیای برو اتاقت زود باش
_ اما کیانوش من زنت هستم چرا …
کیانوش با عصبانیت به سمتش رفت و سرش داد کشید :
_ ساکت شو

بوسه ساکت شد اما از قیافه اش مشخص بود حسابی ناراحت شده
_ چرا داری سرم داد میزنی کیانوش منم زنت هستم دوست دارم باهات بیام چرا …
کلافه گفتم :
_ کیانوش میخوای ما بریم داخل تو و بوسه برید !
_ نیاز نیست بوسه قرار نیست جایی بیاد خودش خیلی خوب میدونه
بعدش به سمتم اومد چمدون ها رو برداشت بهنام تو بغلم بود از خونه خارج شدیم ، کیانوش داشت چمدون ها رو سوار ماشین میکرد که پرستو اسمش رو صدا زد :
_ کیانوش
کیانوش خیره به چهره ی ترسیده اش شد و گفت :
_ چیه ؟
_ بوسه خودکشی کرده قرص خورده باید ببریمش دکتر تو …
وحشت زده بهش داشتم نگاه میکردم که کیانوش خطاب به پرستو گفت :
_ الان زنگ میزنم آمبولانس بیاد
_ چی ؟
_ نکنه فکر کردی من دکتر هستم ؟
پرستو خشکش زده بود گیج داشت بهش نگاه میکرد منم حسابی گیج شده بودم بخاطر رفتارش رسما داشت عجولانه رفتار میکرد
_ بهار
_ هان
_ سوار شو
_ پس بوسه چی میشه ؟
_ زنگ زدم آمبولانس میاد
_ ولی …
با تشر اسمم رو صدا زد :
_ بهار
ناچار سوار ماشین شدم که راه افتاد اما حسابی باعث ترس من شده بود حالا قرار بود چ اتفاق هایی بیفته خدا خودش میدونست فقط امیدوار بودم همه چیز خیلی زود درست بشه وگرنه شک نداشتم من دیوونه میشدم !
_ کیانوش
_ بله
_ بوسه واسش اتفاق بدی نیفته من میترسم .
_ با وجود اینکه این همه اذیتت کرده نگرانش هستی واقعا ؟!
_ چرا نباید نگرانش باشم مگه در حق من بد کرده آخه
_ کم نه
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ میشه برگردیم ؟
_ نه
_ من میترسم !
_ نترس چیزیش نمیشه قرص کم خورده که سفر ما لغو بشه من خیلی خوب میشناسمش !.

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. من هرچند ماه 1 بار میام به امید اینکه بالاخره پایان رمان و بخونم ولی باز میام میبینم چرندیات قبلی 1 جور دیگه تکرار شده خودت خسته نشدی بیخووی کشش میدی … کل داستان که عین فصل اولش بود ازون جایی هم که پسره مثلا مرده 1 سال گذشته هنوز پارت جدید میذاری اینا بهار و اذیت کردن کیانوشم هی دعواشون میکنه …مزخرفه واقعاا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا