آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت83

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

چند روز گذشته بود خاله شهره اصلا به شیوا محل نمیداد ، خود شیوا هم میدونست چرا خاله شهره باهاش اینطوری برخورد میکنه ولی به جای اینکه از دلش دربیاره از آرمین فاصله بگیره بیشتر داشت اذیتش میکرد
میدونستم خاله شهره دوست نداره از آرمین جدا بشم البته خود منم همچین چیزی نمیخواستم تا مجبور به کاری نمیشدم نمیدونم چقدر گذشته بود
که صدای آرمین باعث شد به خودم بیام ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ چیزی گفتی ؟

اخماش حسابی تو هم بود :
_ بیا اتاقم

متعجب شدم چ کاری باهام داشت ، خاله شهره اشاره کرد باهاش برم بلند شدم دنبالش راه افتادم داخل اتاقش شدیم که خودش اومد در رو بست و قفلش کرد
چشمهام گرد شد :
_ هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی ؟

_ یعنی تو نمیدونی ؟
_ نه

بعدش چند تا نفس عمیق کشیدم نمیدونستم چی باید بهش بگم

_ میشه در اتاق رو باز کنی ؟

_ نه
_ چرا داری همچین کاری میکنی آرمین چی رو میخوای ثابن کنی ؟

_ میخوام بهت حالی کنم شوهرت هستم .

_ میدونم شوهرم هستی نیاز نیست بخاطر اثباتش باعث بشی واسه ی همیشه ازت متنفر باشم هان ؟

چند تا نفس عمیق کشید مشخص بود حسابی بهش برخورده اما خوب دست خودش نبود
_ چرا به مامان گفتی طلاق میخوای ؟

_ چون احساس میکنم تو کیس مناسب واسه خودت پیدا کردی واسه همین طلاق بگیریم راهمون جدا بشه خیلی بهتر هست واسه …

حرف من رو قطع کرد و با عصبانیت گفت :
_ تو گوه خوردی واسه خودت سر خود تصمیم میگیری اونم بدون اینکه نظر من رو بپرسی !

چند تا نفس عمیق کشیدم بعدش با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ آرمین من وقتی داشتم همچین تصمیمی میگرفتم میدونستم تو هم موافق هستی .

_ من با تصمیمی ک گرفتی موافق نیستم و اصلا به همچین چیزی رضایت نمیدم شنیدی ؟
آرمین بشدت عصبی شده بود انگار من کار اشتباهی انجام داده باشم همش داشت عصبانیتش رو سر من خالی میکرد ، با صدایی سرد گفتم :
_ مگه تو عاشق شیوا نیستی ؟
_ این مزخرفات چیه واسه ی خودت میگی شیوا مثل خواهر منه
هیستریک خندیدم و با خشم رو بهش غریدم :
_ کسی که داره مزخرف میگه تو هستی پس بهتره دهنت رو ببندی و ساکت باشی اگه خواهرت بود انقدر بهش بها نمیدادی ک مثل عاشقا بهت نگاه کنه
_ خفه شو انقدر چرت و پرت نگو اصلا همچین چیزی نیست تو دیوونه شدی !
_ کسی که دیوونه شده تویی ن من انقدر به فکر این هستی اذیتم کنی متوجه نگاه های شیوا به خودت نیستی .
اخماش حسابی تو هم فرو رفته بود :
_ بیخود حرف درنیار هممون خیلی خوب میدونیم هیچ عشقی در کار نیست
گوشه ی لبم کج شد :
_ جدی ؟
_ آره
_ پس در اتاق رو باز کن میخوام بیرون
خم شد تو صورتم و با صدایی خش دار شده پچ زد :
_ ببینم تو حسودیت شده ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نه
قهقه ای زد :
_ نیاز نیست دروغ بگی کاملا از چشمهات مشخص هست داری دروغ میگی
نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعیتش این بود حسودیم شده بود اما دوست نداشتم متوجه بشه ، پسش زدم به سمت در اتاق رفتم و با خشم غریدم :
_ بازش کن همین الان
سر خوش به سمت در اتاق اومد و خطاب به من گفت :
_ نمیدونستم انقدر عاشقم شدی !
_ خفه شو
_ چرا عشقم ناراحت شدی ؟
_ بهتره دهن کثیفت رو ببندی من نه حسودیم شده نه علاقه ای نسبت به تو دارم !
_ پس چرا من اینطوری فکر نمیکنم هوم ؟
در حالی که بهش چشم دوخته بودم گفتم :
_ چون تو یه آدم دیوونه هستی حالا حالیت شد یا نه ؟
_ خوشم میاد کم نمیاری
صدای در اتاق اومد ک آرمین بی میل در رو باز کرد من چون اون طرف بودم کسی ک پشت در بود من رو نمیدید
_ آرمین خوبی ؟
صدای شیوا بود باعث شد دستام از عصبانیت مشت بشه به تو چ ربطی داره آخه
_ آره
_ ترسیدم اتفاقی افتاده باشه
_ چ اتفاقی مثلا ؟
_ چون اون شکلی عصبانی شده بودی گذاشتی رفتی گفتم بلایی سرش نیاری
_ اون زن منه شیوا رابطه ی ما به کسی ربطی نداره پس نیاز نیست دخالت کنی !

با شنیدن این حرفش احساس میکردم قلبم خنک شده خیلی خوب بود که جوابش رو داده
_ باشه آرمین چرا ناراحت میشی من فقط نگرانت شده بودم همین .
بعدش صدای پاهاش نشون میداد رفته ، با رفتنش سریع از اتاق خارج شدم که آرمین گفت :
_ فرار کن اما مطمئن باش هیچ طلاقی در کار نیست این رو همیشه تو سرت فرو کن
پوزخندی بهش زدم رسما داغ کرده بود و همش اسم طلاق تو سرش بود
به سمت پایین رفتم خاله شهره همراه شیوا نشسته بودند ، رفتم نشستم که شیوا پرسید :
_ خوبی ؟
_ باید بد باشم ؟
_ نه فقط ترسیدم بلایی سرت اومده باشه
لبخندی بهش زدم :
_ آرمین دیوونه نیست بلایی سر من بیاره
_ تو همیشه آرمین رو دوستش داشتی ؟
_ آره
_ من فکر میکردم شما بخاطر اجبار با هم زن و شوهر هستید واسه همین …
_ واسه همین ممکن هست آرمین دست روی من بلند کنه ؟
_ آره
_ همچین چیزی نیست آرمین هیچوقت دستش روی من بلند نشده مگه نه خاله شهره ؟
_ آره
_ پس چرا آرمین گفت مجبور شده تو رو عقد کنه !
خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم ، حسابی جا خورده بودم توقع نداشتم همچین سئوالی بپرسه
_ شیوا
به سمت خاله شهره برگشت :
_ جان
_ پرسیدن همچین سئوال هایی واسه چیه ؟
_ من فقط کنجکاو شدم عمه واسه همین داشتم میپرسیدم ببخشید اگه باعث ناراحتی شدم .
بعدش بلند شد رفت که با صدایی گرفته شده گفتم :
_ کنجکاو نبود قصدش این بود به من یاد آوری کنه آرمین عاشقم نیست !
_ ناراحت نشو اون عادتش هست
تلخ خندیدم :
_بیخیال خاله شهره هر کاری دوست داره انجام بده من دیگه نمیدونم چرا همچین اتفاق هایی میفته
_ با آرمین صحبت کردید یا اذیتت کرد ؟
_ صحبت کردیم بیشتر عصبی بود همش میخواست داد و فریاد کنه
_ چرا ؟
_ اینکه قصد نداره من رو طلاق بده .

اولش خاله شهره خنثی داشت به حرفام گوش میداد ، کم کم لبخندی روی لبش شکل گرفت و با شادی گفت :
_ جدی ؟
_ آره
چشمهاش برق شادی زد که باعث شد تعجب کنم خاله شهره چرا خوشحال شده بود ، صداش زدم :
_ خاله شهره
_ جان
_ شما چرا اینقدر خوشحال شدید دلیلی داره این خوشحالی شما ؟
_ آره
_ چی ؟
_ اینکه آرمین نمیخواد طلاقت بده خودش نشونه ی این هست که دوستت داره پس چرا نباید خوشحال باشم من همیشه آرزوم داشتم تو عروسم باشی !
اولش خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم بعدش به خودم اومدم و گفتم :
_ خاله شهره دارید اشتباه میکنید کسی مثل آرمین نمیتونه اصلا عاشق باشه
_ میتونه عاشق بشه پسرم قلب داره
_ اما از من متنفره
_ دلیلش چیه که باید حتما نسبت بهت احساس تنفر داشته باشه ؟
اولش خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم بعدش به من من افتادم :
_ خوب خودش میگفت همیشه …
_ آرمین اون موقع مخش اصلا کار نمیکرده وگرنه همچین چیزی نمیتونه واقعیت داشته باشه
بعدش چرا باید متنفر باشه ؟
_ شاید چون مجبور شد باهام ازدواج کنه دلیل زیاد هست خودتون خوب میدونید
خندید :
_ همش دلایل الکی هست آره میدونم ولی به هیچکدومشون اعتماد ندارم و میدونم دروغ هستش واسه اینکه حرصت دربیاد میگه من پسرم رو خیلی خوب میشناسم تو هم بهتره یه کم با شوهرت راه بیای همش تو جنگ و دعوا نباشید
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم :
_ اون همیشه پیش شیوا هست شما خودتون دارید میبینید دیگه
_ از این به بعد نباید باشه
_ مگه میشه ؟
_ آره

خاله شهره میخواست ما دوتا همش پیش ما هم باشیم اما متاسفانه نمیشد و این دست من نبود
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم تنها کسی که دوست نداشت ما با هم باشیم خود آرمین بود
_ نورگل
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ جان
_ ناراحت شدی ؟
_ نه
_ پس چرا همش تو فکر هستی ؟
خواستم جوابش رو بدم که با دیدن شیوا و آرمین ساکت شدم خوب شد خاله شهره میگفت نباید دیگه پیش هم باشند ، جفتشون کنار هم نشستند مشغول شدم با گوشیم که شیوا اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
خیره به چشمهاش شدم ؛
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا قیافت همش تو هم میترسم اتفای بدی واست افتاده باشه
_ قیافم چ شکلی هستش که خودم متوجه نشدم ؟
صدای خاله شهره بلند شد
_ بنظرم کاملا خوب هستی گویا شیوا خودش میخواد زیاد خوب نباشی
با صدایی گرفته شده گفتم :
_ خاله شهره
_ جان
_ مامان بابام هفته آینده میان
چشمهاش برق شادی زد :
_ جدی ؟
_ آره
شیوا صداش بلند شد :
_ پس با این وجود تو میری درسته ؟
_ آره
شیوا لبخندی روی لبش نشست که باعث شد خندم بگیره چقدر بچه بود داشت از رفتن من خوشحالی میکرد ، شاید اینطوری فکر کرده میتونه راحتر با آرمین باشه و عشق و حال کنه
_ شیوا
_ جان عمه
_ من قراره بعد رفتن نورگل برم عمارت آقاجون تو هم باید باهام بیای چون نمیشه تنها اینجا باشی بقیه هم دلشون واست تنگ شده خیلی
شیوا با دهن باز شده داشت بهش نگاه میکرد مشخص بود خیلی ناراحت شده بخاطر این قضیه اما خوب چیکار میشد کرد دست بقیه نبود این موضوع !

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. هی درد هی مرض
    اینم داستانه که مینویسی
    جانننننن

    ای ادمین بیچاره که به اجبار این رمانو گزاشته.
    اخه اینم موضوع داره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا