آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت131

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ نیاز نیست بترسی من انقدر ترسو هستم ک هیچ کاری انجام نمیدم فقط میخوام استراحت کنم .
_ باشه پس مراقب خودت باش
بعدش رفت که داخل شدم در رو بستم اتاقم مثل سابق بود هیچ چیزی عوض نشده بود اما داخل قلب من خیلی اتفاق ها افتاده بود
کاش میشد همه چیز برگرده به روال سابقش شاید اینطوری منم میتونستم یه زندگی آروم داشته باشم !
* *
پوزخندی بهش زدم :
_ پس دخترتون کجاست ، همون که بخاطرش زنت من رو دزدید
اخماش وحشتناک تو هم فرو رفت :
_ پیش مادرش
_ من میخوام از اون زن شکایت کنم چون وقتی من رو دزدیدند خودش اومد پیشم !
_ نمیشه
به سمت مامان برگشتم و پرسیدم :
_ چرا ؟
_ چون ما یکبار ازش شکایت کردیم اما هیچ چیزی درست پیش نرفت
_ چرا پیش نرفت ؟
_ گفتند بدون مدرک نمیشه نتونستیم یه مدرک درست حسابی پیدا کنیم اونم قسر در رفت
_ شاید این مرد اینطوری خواسته که تونسته قسر در بره مامان
_ آرامش
_ بله
_ این مرد که میگی پدرت هست ، این نوع صحبت کردن در شان تو نیست
_ اما تموم اتفاق هایی ک واسم افتاد مسببش این مرد و زنش هستند
_ آرامش کافیه گفتم
_ مامان شما عادت کردید ازش دفاع کنید
بعدش بلند شدم به سمت بیرون رفتم دوست نداشتم بیشتر از این بشینم و مامان ازش دفاع کنه
بیرون نشسته بودم ک کسی کنارم نشست و صدای بابا بزرگ بلند شد :
_ ناراحت هستی ؟
_ نباید باشم ؟
_ اما پدرت گناهکار نیست که از دستش ناراحت باشی خودت هم خیلی خوب میدونی
_ اما …
_ آرامش از چی ناراحت هستی که داری الکی به پدرت گیر میدی هان ؟

_ الکی نیست اون باعث بانی تموم این اتفاقات هست که واسم افتاده کاش هیچوقت پیداش نمیشد
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ بهتره درست صحبت کنی چون داری واسه ی همه آشوب به پا میکنی و خودت هم اصلا حالیت نیست
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چی میتونستم بهش بگم وقتی داشت از اون مرد دفاع میکرد
_ باشه حق با شماست و من کاملا اشتباه میکنم !
_ من نگفتم تو داری اشتباه میکنی فقط میخواستم بیشتر حواست …
_ بابا بزرگ
_ جان
_ مهم نیست خواهش میکنم بیشتر از این به من گیر ندید باشه ؟
بابا بزرگ ساکت شد بعدش بلند شد رفت داخل شاید متوجه شد باعث ناراحتی من شده
_ آرامش
با حرص به سمت آرتان برگشتم و گفتم :
_ چیه ؟
_ گوشی باهات کار دارند
_ کیه ؟
_ مادر همون پسره
بلند شدم گوشی رو از دستش گرفتم :
_ خاله عسل
_ جان خاله عسل
_ دلم واستون تنگ شده خیلی زیاد
حالا صدای گریه ی خاله عسل هم داشت میومد :
_ ما هم دلمون واست تنگ شده خیلی زیاد کاش همه چیز خیلی زود درست بشه
_ انشاالله
امیدوار بودم خیلی زود همه چیز درست بشه وگرنه من عقلم رو داشتم از دست میدادم !
آرتان رفته بود داخل حالا بهتر میتونستم باهاش صحبت کنم
_ کیارش کجاست ؟
_ رفت عمارت خودش
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ همراه مهشید ؟
_ آره
پس حرفای اون شبش بهم دروغ بود
_ فقط میخواست من برم تا به زندگی با عشقش برسه خیلی مسخره اس
_ اینطوری نگو
_ اما همش واقعیت هست شما هم خیلی خوب میدونید خاله عسل
_ دوست نداشتم اینطوری بشه
_ اما شد
_ آرامش
_ بله
_ از دست من ناراحت نباش من هیچ تقصیری ندارم تو این ماجرا دوستت دارم آرامش متوجه هستی ؟
_ ببخشید خاله عسل من حالم خوب نیست با شما تند برخورد کردم بعدا صحبت میکنم باشه
_ باشه عزیزم مراقب خودت باش !

سر میز صبحانه داشتم با غذام بازی میکردم که مامان بزرگ گفت :
_ آرامش چرا نمیخوری ؟
خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ زیاد گرسنه نیستم و میلی به غذا ندارم نمیدونم چرا اینطوری شدم اما امیدوار هستم خیلی زود درست بشه میدونی که این حال بد من بخاطر چیه
نفس عمیقی کشید :
_ آره میدونم فقط یه سری قضیه هایی پشت این هست که باعث میشه …
_ چی ؟
ساکت شد انگار حرف اشتباهی زده باشه ، یهو خندید
_ ببخشید آرامش من این روزا ذهنم یخورده مشغول هست نمیدونم چی دارم میگم .
مشکوک داشتم بهش نگاه میکردم میدونستم قصد داشت یه چیزی به من بگه اما حسابی ترسیده بود
_ آرامش
_ جان
_ امروز بریم خرید ؟
_ نه من زیاد خرید ندارم بعدش اصلا حوصله ندارم بیام بیرون و …
_ آره مهمونی هم نزدیک هست پس باید بریم خرید تو هم میای آرامش
متعجب پرسیدم ؛
_ مهمونی چی ؟
_ یادم رفته بود بهت بگم جشن عقد هست دختر نسرین واسه اون میریم
_ اما من نمیام
مامان اخماش بشدت درهم شد :
_ چرا نمیای ؟
_ هیچ دلیلی نداره من بیام مامان
_ تو میای این قضیه هم بسته شد ‌.
چرا مامان انقدر اصرار داشت وقتی من دوست نداشتم برم جایی اصلا نمیتونستم مامان رو درکش کنم !
بعدش بلند شدم رفتم سمت اتاقم تنها نشسته بودم که صدای در اتاق اومد :
_ بله
در اتاق باز شد داخل اومد خیره به من شد :
_ خوبی ؟
_ آره
_ ناراحت شدی چون قراره بیای خرید ؟
_ دوست نداشتم بیام
_ قرار نیست ک همیشه خودت رو زندونی کنی آرامش باید بیای بیرون تو بتونی خیلی چیز ها رو فراموش کنی نه اینکه همش تو اتاق باشی و به اتفاق های گذشته فکر کنی تا دیوونه بشی !
حق با مامان بود داشت درست میگفت اما مگه دست من بود ک چ اتفاق هایی افتاده

_ حق با شماست مامان اما من نتونستم به خودم بیام و واقعا ناراحت هستم بخاطر اتفاق هایی که افتاده
میدونستم چی داره میگه اما مگه دست من بود ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و میخواستم هر چ زودتر همه چیز درست بشه
بلند شدم تا آماده بشم مامان هم از اتاق خارج شد بدون اینکه چیزی بگه میخواست بهم فرصت بده تا به خودم بیام و بفهمم تو چ شرایطی هستم !
_ آرامش
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ چرا انقدر غمگین و افسرده هستی ؟
_ مامان بزرگ
_ جان
_ شما میدونید چ اتفاق هایی واسه من افتاده ؟
_ یعنی چی ؟
_ من اونجا بدترین شرایط زندگیم رو گذروندم سخته تا بخوام فراموشش کنم من رو درک کنید
_ آره اما باید سر فرصت واسم تعریف کنی چ اتفاق هایی واست افتاده
_ باشه
حسابی دلم واسه ی کیارش تنگ میشد اما جلوی خودم رو گرفته بودم ، تموم روز مشغول خرید بودیم وقتی برگشتیم خونه به بهانه ی استراحت خودم رو داخل اتاقم زندونی کردم چند ماه گذشته بود اما حالم هر روز بد تر از روز قبلش بود همه خانواده نگران من شده بودند
تو اتاقم چمبره زده بودم که یهو در باز شد مامان با عصبانیت سرم داد کشید :
_ پاشو زود باش
خسته بلند شدم خیره بهش شدم که با همون عصبانیت ادامه داد :
_ قصد داری چیکار کنی ؟
_ هیچ
_ فقط بخاطر اون پسره اینطوری شدی مگه نه ؟
آره بخاطر کیارش اینطوری شده بودم بخاطر احساسی که نسبت بهش داشتم پس نباید باهام اینطوری برخورد میکرد با صدایی گرفته شده گفتم :
_ مامان چی میخواید ؟
_ میخوام برگردی به روز های اولی ک داشتی برگردی حالت بهتر بشه
_ اما نمیشه مامان …
_ چرا ؟
_ چون من نمیتونم مثل سابق بشم خواهش میکنم با حرفاتون من رو اذیت نکنید …
_ الان داری اذیت میشی ؟
_ آره
نفسش رو با عصبانیت بیرون فرستاد :
_ واقعا دیگه نمیدونم چی باید بهت بگم

ساکت شده داشتم به مامان نگاه میکردم ، مشخص بود تو این مدت خیلی بهش فشار اومده
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که با عصبانیت ادامه داد :
_ چجوری میتونی همچین کاری بکنی هان ببینم تو اصلا غرور نداری ؟
نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا داشت روی اعصاب راه میرفت
_ مامان کافیه
این اولین باری بود ک داشتم سرش داد میکشیدم اما دست خودم نبود
مامان شوکه شده بود کاملا از حالت چشمهاش مشخص بود ، بلند شدم به سمتش رفتم پشیمون شده بودم بخاطر دادی ک کشیده بودم با صدایی گرفته شده گفتم :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره بهم شد :
_ ببخشید من دست خودم نبود مامان من واقعا نمیدونم چرا اینطوری شدم من ‌…
_ هیس !
ساکت شدم که دستای لرزونم رو تو دستش گرفت و غمگین گفت :
_ از دکتر واست وقت گرفتم میخوام بری پیشش آرامش تو باید خوب بشی
_ مامان من دیوونه نیستم !
_ میدونم
_ پس چرا باید برم پیش دکتر ؟
_ چون حالت خوب نیست نیاز داری با یکی صحبت کنی ، هر کسی که میره دکتر دیوونه نیست
انگار متوجه حرف من نشده بود ک چرا داشتم همچین چیزی بهش میگفتم نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ من میخوام خوب بشی بهم اعتماد داشته باش
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ احساس تنهایی و پوچی میکنم مامان شما هم از دست من خسته شدید آره ؟
_ نه
_ پس چرا من انقدر ضعیف شدم آخه
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ قوی باش و به چیز های احمقانه اصلا فکر نکن باشه ؟
_ نمیشه مامان هر چقدر هم تلاش کنم بعضی چیز ها اصلا قرار نیست درست بشه

مامان میخواست من تحت درمان قرار بگیرم چون حسابی نگران حال من شده بود
خودمم هم دوست نداشتم همش اینطوری باشم پس به خودش سپردم واسم وقت گرفته بود ، قرار شده بود هر روز برم پیشش اما خوب یه جورایی هم از این قضیه میترسیدم که اصلا دست من نبود
_ آرامش
_ بله مامان
_ بابات تو رو میبره امروز
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ مامان من دوست ندارم همراه اون مرد جایی برم شنیدید ؟
مامان نفس عمیقی کشید :
_ اون مرد که میگی بابات هست
_ نیست
_ آرامش
_ مامان خواهش میکنم بهم فشار نیارید
_ از همین الان باید عادت کنی چون از این به بعد قراره همیشه پدرت رو ببینی شنیدی ؟
_ نه
_ آرامش
_ مامان نمیتونم باهاش کنار بیام چرا انقدر بهم گیر میدید آخه ؟
_ چون بابات هست دوستت داره ، ناراحت میشه وقتی اینطوری باهاش صحبت میکنی .
چنگی تو موهام زدم :
_ کسی واسه ی منم ناراحت میشه مامان ؟
_ چی ؟
_ واسه ی منم کسی ناراحت میشه تو این خونه بخاطر بلا هایی که سرم اومده
مامان ناراحت شد ، دوست نداشتم بشه خودش میخواست اینطوری بشه
_ هممون واست ناراحت هستیم آرامش اما این ماجرا ها ارتباطی به بابات نداره
اینبار فریاد کشیدم :
_ میشه هی به اون مرتیکه نگی بابام هستش و اسمش رو جلوی من نیاری ؟
مامان وحشت زده داشت به من نگاه میکرد مشخص بود تا حالا این روی من رو ندیده بود
ترسیده گفت :
_ باشه آرامش تو آروم باش !
اشکام روی صورتم جاری شدند دوباره کنترل خودم رو از دست داده بودم
مامان اومد سمتم من رو تو آغوشش کشید :
_ هیس آروم باش
_ مامان
_ جان
_ من دارم دیوونه میشم خودم احساسش میکنم !

_ نیاز نیست به همچین چیز هایی فکر کنی مطمئن باش خیلی زود همه چیز درست میشه
چشمهام با درد روی هم فشرده شد کاش میشد درست بشه حال منم درست بشه
_ مامان میشه تنهام بزارید دوست ندارم شما رو ناراحت کنم ؟
مامان خیره به چشمهای من شد :
_ باشه اما میترسم بلایی سر خودت بیاری آرامش پس بهتره امروز …
وسط حرفش پریدم‌ :
_ هیچ بلایی سر خودم نمیارم فقط میخوام تنها باشم اینطوری من واسم بهتر هست
ناچار گفت :
_ باشه
وقتی مامان رفت ، رفتم روی تخت دراز کشیدم چشمهام رو بستم کاش میشد بتونم فراموشش کنم !
* * * *
چشمهام حسابی قرمز شده بود چون تموم شب بیدار بودم و نتونسته بودم بخوابم ، اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
سرم رو بلند کردم نگاهم رو بهش دوختم :
_ بله
_ دیشب نخوابیدی ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ به تو ربطی نداره
مامان بزرگ با تشر اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
میدونستم نباید باهاش بد صحبت کنم من بخشیده بودمش اما این حالت ها انگار دست من نبود ، ببخشیدی گفتم و بلند شدم خواستم برم سمت اتاقم که مامان صداش بلند شد :
_ وایستا
ایستادم ک ادامه داد :
_ برو آماده شو باید بریم جایی
میدونستم میخواست بریم دکتر اما من امروز اصلا حوصله نداشتم برم جایی واسه همین گفتم :
_ میشه یه روز دیگه بریم مامان ؟
_ نه
_ اما …
_ تا نیم ساعت دیگه آماده باش
هیچ چاره ای نداشتم باید آماده میشدم مامان روی حرفش ایستاده بود
خودم هم داشت از خودم بدم میومد انگار به پوچی رسیده بودم و هیچ امیدی تو زندگیم نداشتم کاش درست بشه

دکتر انقدر باهام حرف زد که بی اختیار دهن باز کردم شروع کردم به صحبت کردن میدونستم باعث میشه اذیت بشه اما اصلا دست من نبود ، به سختی چشمهام رو روی هم فشار دادم که صداش بلند شد :
_ مادرت و خانواده ات چ گناهی کردند که تو قصد داری خودکشی کنی ؟

خسته گفتم :
_ احساس میکنم دنیا به آخرش رسیده هیچ امیدی به این زندگی ندارم آقای دکتر

از پشت میزش بلند شد اومد روبروم نشست :
_ کیارش الان داره زندگیش رو ادامه میده اما این وسط فقط تو افسرده و دپرس شدی !

_ من فقط …

وسط حرف من پرید :
_ تو چی ؟

_ نمیخواستم هیچکدوم از این اتفاق ها بیفته من نمیخواستم این همه بلا سرم بیاد

_ هیچکدوم اتفاق هایی که افتاده دست تو نیست پس باید آروم باشی ، آرامش داشته باشی

قطره اشکی روی گونم چکید :
_ بنظرتون درست میشه ؟

_ بنظر من تو دختر قوی هستی میتونی از پس همه چیز بربیای

_ آقای دکتر حرفاتون بهم آرامش میده
لبخندی روی لبش نشست :
_ خوشحالم که باعث شدم همچین احساسی داشته باشید عزیزم
بلند شدم که همزمان با من بلند شد و پرسید :
_ جلسه ی بعدی هم میای ؟

_ آره

واقعا میخواستم برم چون حرف زدن باهاش حالم رو بهتر کرده بود
_ امیدوارم تا جلسه ی بعدی حالت بهتر شده باشه

لبخندی بهش زدم میدونستم بهتر میشه مخصوصا با حرفایی که بهم زده بود
_ ممنون آقای دکتر

_ خواهش میکنم !

بعدش از اتاقش خارج شدم مامان بیرون منتظر من نشسته بود با دیدن من سریع بلند شد
_ چیشد ؟

با آرامش خاطر گفتم ؛
_ قرار شد هفته ی بعدی هم بیام !

مامان با شک داشت بهم نگاه میکرد
_ واقعا میخوای بیای ؟

_ آره
لبخندی زد انگار نگران بود من بگم دیگه دوست ندارم بیام اینجا ، به سمت منشی رفت ازش وقت گرفته واسه ی جلسه ی بعد دلم واسه مامان میسوخت بخاطر من همش باید ناراحت میشد لعنت به من که باعث میشدم ناراحت بشه و اشک به چشمهاش بیاد .

داشتم مدام پیش روانشناس میرفتم اما این نمیتونست باعث بشه کینه ای که نسبت به بابام داشتم از قلبم پاک بشه چون من همش رو اون رو مقصر میدونستم !
_ آرامش
خیره به چشمهاش شدم که با صدایی گرفته شده گفت :
_ هنوز نمیتونی با بابات بهتر برخورد کنی آره ؟
_ نه
_ چرا نمیتونی آرامش اون بابات هستش من بخشیدمش میخوام تو هم دوستش داشته باشی .
_ مامان نمیشه دوست داشتن که زوری نیست که نمیخوامش پس چرا این همه اصرار میکنی ؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد مشخص بود دیگه نمیخواست بیشتر از این به من فشار بیاره
_ اما بابات دوستت داره !
پوزخند عصبی زدم :
_ بابا هیچکس رو نمیتونه دوست داشته باشه اون همیشه یه خائن هست
با تشر اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم :
_ چیه ؟
_ تو حق نداری به بابات توهین کنی .
_ میشه هی اسمش رو نیارید مامان واقعا دارید عصبیم میکنید
مامان ساکت شد انگار فهمید نباید بیشتر از این به من فشار بیاره
_ باشه من دیگه چیزی نمیگم بهت چون انگار دارم بهت فشار میارم .
_ ممنون که متوجه شدید
مامان نفسش رو با حرص بیرون فرستاد :
_ پاشو بیا حداقل شامت رو بخور
_ گرسنه نیستم مامان
_ آرامش
_ باشه شما برید منم میام
وقتی مامان از اتاق خارج شد منم بلند شدم واقعا تحمل نداشتم پیش بقیه باشم اما از طرفی هم دوست نداشتم مامان ناراحت بشه .
به سمت پایین رفتم همشون نشسته بودند
_ سلام
همشون جوابم رو دادند ، کنار آرتان نشستم که لبخندی بهم زد :
_ چه عجب بلاخره تونستی از اتاقت دل بکنی
خندیدم :
_ دوست داشتی نیام خودت شام من رو بخوری شکمو ؟
چشمهاش برقی زد ؛
_ آره از کجا فهمیدی ؟
_ چون تو از بچگی عادت داشتی سهم من رو بخوری بس که شکمو بودی .

_ آرامش
سرد بهش نگاه کردم و گفتم :
_ بله
بابا خیلی خشک و سرد گفت :
_ تو مدرک داری استعدادش رو هم داری ، از فردا میای شرکت قرار هست به من کمک کنی .
اولش خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم منظورش چی بود از این حرف که زده بود
_ ببینم شما منظورتونه من بیام کار کنم ؟
_ چرا ک نه ؟
خودم هم دوست داشتم کار کنم مشغول باشم اما نه جایی که اون بود
_ نه
مامان پرسید :
_ چرا نه ؟
_ مامان من نمیخوام جایی که این مرد هست کار کنم !
همشون ساکت شدند که دوباره ادامه داد :
_ درسته تو از من متنفر هستی اما قرار نیست همیشه به این شکل باشه
نفس عمیقی کشیدم چی داشت واسه ی خودش میگفت همیشه باعث نابودی خانواده من شده بود
_ نفرت من یه چیزی هست که به خودم مربوط میشه شما اگه میخواید تو این قضیه دخالت نکنید هان ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ فردا بیا شرکت شاید نظرت عوض شد
بعدش بلند شد رفت ، چرا فکر میکرد قرار هست برم شرکتش کار کنم واقعا
_ آرامش
به سمت بابا بزرگ برگشتم ؛
_ بله
_ رفتارت با پدرت درست نیست
_ نمیتونم قلبم رو باهاش صاف کنم دست خودم نیست از دیدنش عصبی میشم همش یادم میفته …
مامان حرف من رو قطع کرد :
_ تو پدرت رو مقصر میدونی بخاطر اتفاق هایی که واست افتاده درسته ؟
_ آره
چون واقعا اون مقصر بود وگرنه هیچکدوم این اتفاق ها واسه من نمیفتاد
_ اما اینطور نیست
_ پس کی من رو دزدید ؟
_ زن سابقش اما بابات بهش نگفته بود بره تو رو بدزده داری ناحقی میکنی
_ درسته من همیشه ناحقی میکنم فقط شماها هستید که راستش رو میگید
مامان ساکت شد مشخص بود داره بهش فشار میاره تا چیزی نگه و باعث خشم ما نشه اما مگه میشد

_ میدونید مامان بهم میگه دارم در حق بابام ناحقی میکنم شما بهم بگید این درست هستش ؟!
_ آره
بعدش خیره به چشمهای من شد و ادامه داد :
_ چون بابات هیچ بدی در حق شما نکرده حتی از وجود شما خبر نداشته شاید اگه میدونست شما هستید خیلی وقت پیش میومد پیش شما و …
با عصبانیت داد زدم :
_ من دوست نداشتم اون هیچوقت بیاد همیشه باعث خراب شدن زندگی بقیه میشه
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ چرا عصبی شدی مگه الان بابات اینجاست ؟
_ ببخشید
نمیدونستم چی باید بهش بگم یه جورایی هم روی اعصاب بود
_ آرامش
نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا این شکلی شدی ؟
_ چ شکلی ؟
_ عصبی انگار کسی داره یه چیزی رو به زور بهت تحمیل میکنه
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ ببخشید واقعا
_ ببین آرامش تو باید اولش با واقعیت روبرو بشی پدرت تو زندگیت اصلا مقصر نیست
چشمهام با درد روی هم فشار دادم داشت حقیقت رو میگفت اما من عصبی میشدم
_آقای دکتر
_ بله
_ میشه جلسه ی بعدی درموردش صحبت کنیم ؟
_ باشه مشکلی نیست فقط خودت تو این مدت بهش فکر کن پدرت واقعا بیگناه هست حتی بنظرم الان هم بخاطر دوست داشتنت سکوت کرده در مقابل حرفات
بلند شدم بعد خداحافظی باهاش از مطب خارج شدم دوست نداشتم امروز برگردم خونه حداقل اینقدر زود نمیخواستم ، تنهایی رو دوست داشتم !
وقتی برگشتم خونه نیمه شب شده بود ، مامان عصبی تو سالن داشت راه میرفت
با دیدن من به سمتم اومد قبل اینکه به خودم بیام سیلی محکمی خوابوند تو گوشم …

بعدش با عصبانیت فریاد کشید :
_ ببینم تا این وقت شب کدوم گوری بودی هان ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ ببخشید مامان بیرون بودم یادم رفته بود به شما خبر بدم !
_ گوشیت چرا خاموش بود ؟
_ شارژش تموم شده
مامان یهو با گریه من رو تو آغوشش کشید ، با دیدن رفتار های مامان یه جورایی نگرانش شده بودم که چرا اینطوری شده بود نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمش رو صدا زدم :
_ مامان
از من جدا شد چشمهاش شده بود کاسه خون ، با صدایی خش دار شده ناشی از گریه جواب داد :
_ بله
_ چرا گریه کردی ؟
_ من اصلا به هیچ عنوان گریه نکردم حتی شده یه ذره
_ مامان
_ نگرانت شده بودم هیچ خبری ازت نشده بود ، گوشیتم خاموش بود با مطب تماس گرفتم گفت خیلی وقته رفتی واسه همین ترسیدم نکنه بلایی سرت اومده باشه ، بابات و آرتان رفتند دنبالت
دستش رو گرفتم بوسه ای بهش زدم :
_ مامان من حالم خوبه ببخشید باعث شدم چشمهات بارونی بشه دیگه تکرار نمیشه با بی فکری باعث نمیشم شما ناراحت و نگران بشید
تلخ خندید :
_ دعا میکنم همیشه سلامت باشی و تو زندگیت هیچ غمی جا نداشته باشه
خم شدم بوسه ای روی گونه اش کاشتم بعدش به سمت اتاقم رفتم ، روی تخت دراز کشیدم با لباس های بیرون چشمهام رو بستم زیاد طول نکشید خوابم برد
* * * *
_ آرامش
_ جان
_ دیشب خیلی نگرانت شدیم خواهش میکنم دیگه اینطوری بیخبر جایی نرو
_ ببخشید داداش دیگه تکرار نمیشه
آرتان چشم غره ای به سمتم رفت و خواست چیزی بگه که صدای بابا بلند شد :
_ یه راننده هست بیرون هر جایی خواستی بری بگو بهش تو رو میبره
_ نیاز نیست من خودم میتونم …
حرف من و قطع کرد :
_ منم نگفتم نمیتونی بری گفتم یه راننده هست جایی خواستی بری تو رو میبره اینطوری خیال هممون راحتر هست .
نگاهم به مامان افتاد که چشمهاش پر از نگرانی بود ، لابد فکر میکرد الان هست که با بابا دعوا کنم اما از اون جایی که حرفای دکتر همش تو گوشم بود با صدایی گرفته شده خطاب بهش گفتم :
_ ممنون

میتونستم تعجب رو تو چشمهای مامان ببینم وقتی از بابا تشکر کردم ، اما حرفای دکتر بشدت روی من تاثیر گذاشته بود شاید بخاطر همین بود ، چند دقیقه که گذشت آرتان خطاب به من گفت :
_ فردا مهمونی دعوت هستیم تو هم میای ؟

_ نه

چشم غره ای به سمت من رفت :
_ چرا نه ؟

_ من حوصله ی مهمونی رفتن و آدمارو ندارم اینکه تو خونه باشم راحتر هستم .
اینبار مامان گفت :
_ اتفاقا منم با پسرم موافق هستم خیلی فکر خوبیه هممون با هم میریم !

مامان بزرگ لبخندی بهش زد :
_ درسته

با حرص از سرجام بلند شدم که مامان پرسید :
_ تو هم میای ؟

_ نه

لبخندی روی لبهاش نقش بست ؛
_ هممون قرار هست بریم پس تو هم میای نمیشه تنها اینجا باشی .

_ چرا نمیشه ؟

_ تو همیشه از تنهایی میترسیدی آرامش چجوری میخوای اینجا باشی خودت ؟

قطره اشکی روی گونم چکید :
_ خیلی وقته از تنهایی نمیترسم مامان !
بعدش به سمت اتاقم راه افتادم میدونستم مامان ناراحت شده اما دست خودم نبود ک تازه میخواستم فراموش کنم اما مگه میشد همش ذهنم پر میکشید سمت اتفاق های گذشته ، سمت کیارش و مهشید
* * * *
یه گوشه تنها نشسته بودم همه مشغول خوش گذرونی بودند ، دختر بابا همراه پسرش همینطور اون زن عوضیش بود ، چجوری میتونست واسه ی خودش انقدر راحت بگرده و خوش باشه چجوری روش میشد اصلا
_ چرا تنها هستی ؟

با شنیدن صدای دختری نگاهم رو بهش دوختم خواهر ناتنی من بود
_ فکر نمیکنم بهت ربطی داشته باشه !
ناراحت شده کاملا از چشمهاش مشخص بود

_ ببخشید قصد نداشتم اذیتت کنم من فقط میخواستم با هم …

_ با هم چی ؟

_ بیخیال مهم نیست مثل اینکه خوب نیستی

_ آبجی چرا اومدی پیش این مریض مگه نمیدونی بهش تجاوز شده حالش روحیش بد هست ، دزدیده شده و ….

_ بسه نیلوفر انقدر چرت و پرت نگو
_ راسته همه میدونند این دختر چ هرزه ای هست !

با عصبانیت بلند شدم به سمتش رفتم و بهش توپیدم :
_ تو چی داری زر زر میکنی عفریته ؟
پوزخند روی لبش عمیق تر شد
_ مگه دروغ میگم همش واقعیت هست همه میدونند چه اتفاق هایی واسه ی تو افتاده
_ همه گوه خوردند
چشمهاش گرد شد بود دختری که کنارش بود و خواهر صداش زده بود
_ آرامش جان آروم باش
نگاهم رو بهش دوختم :
_ شماها همتون عوضی هستید
همون که اسمش نیلوفر بود گفت :
_ تو حق نداری به نگین بگی عوضی میکشمت شنیدی اگه یکبار دیگه بهش توهین کنی !
_ هیچ غلطی نمیتونی بکنی
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ جدی ؟
_ بله
_ الان نشونت میدم …
_ بسه نیلوفر دیگه داری شورش رو درمیاری چیکارت کرده ازش متنفر هستی هان ؟
با صدایی که از شدت تنفر داشت میلرزید گفت :
_ اون باعث شده بابا واسه ی همیشه از پیش ما دور باشه بیشتر از این چی میتونه باشه ؟
_ اما میدونی که این درست نیست بابا خودش خواسته پیش کسی باشه ک دوستش داره بعدش اون از ما دور نشده هر روز میاد پیشمون
_ دروغ نگو نگین خودتم خوب میدونی بابا بخاطر مادر این مامان ما رو طلاق داد
خندیدم جفتشون خیره به من شده بودند ، وقتی خنده ام تموم شد نگاهم رو به چشمهای نیلوفر دوختم و شمرده شمرده گفتم :
_ میدونستی کسی که من رو دزدید مادر شما بود ؟ بعدش من رو فروختند به عربا صیغه شدم تو سن کم بکارتم رو از دست دادم تبدیل شدم به یه وسیله جنسی بخاطر مادر شما که الان داره آزادانه واسه ی خودش میگرده و دخترش اومده جلوم بهم میگه هرزه کسی هستم که باعث شدم از باباش دور بشه !
با چشمهای گشاد شده داشتند به من نگاه میکردند ، نیلوفر سریع به خودش اومد
_ داری دروغ میگی …
وسط حرفش پریدم :
_ چ دلیلی واسه ی دروغ هست دیوونه نیستم همچین چیز هایی سر هم کنم !

_ مامان من بد نیست تو نمیتونی بهش توهین کنی شنیدی ؟!
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم واقعا چی میتونستم بهش بگم رسما یه دیوونه روانی بود
_ آرامش
به سمتش برگشتم خیره به چشمهای طوفانیش شدم که حالا انگار تو چشمهاش یه جنگ به پا شده بود
_ بله
_ چرا بیخود داری باهاش دعوا میکنی ؟
باورم نمیشد آرتان بخاطر این دختره داشت باهام اینطوری برخورد میکرد
_ کافیه
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ چی ؟
_ این رفتار های روی اعصاب تو دوست نداری میتونی بری اما اجازه نداری آبروی ما رو ببری
بعدش به سمت نیلوفر رفت و پرسید :
_ خوبی ؟
نیلوفر ناراحت گفت :
_ نه داداش خوب نیستم اصلا
پوزخند عصبی زدم داداش چیه این وسط که داشت میگفت چجوری میتونست پیششون باشه و من رو نادیده بگیره بهم همچین حرفایی بزنه سریع رفتم مانتوم رو پوشیدم و بدون اینکه کسی ببینه از مهمونی خارج شدم اصلا نمیدونستم کجا دارم میرم فقط میخواستم دور باشم !
تو خیابون بودم بلاتکلیف و گیج ایستاده بودم که یهو دیدم یه ماشین با سرعت زیاد میاد سمتم بهتر بود تمومش میکردم حداقل همه از دستم راحت میشدند
و صدایی ک پیچید چشمهام سیاهی رفت تاریکی مطلق …
* * * *
با درد چشمم رو باز کردم تو بیمارستان بودم تموم بدنم داشت درد میکرد
_آرامش
با شنیدن صدای مامان خیره بهش شدم چشمهاش حسابی قرمز شده بود
_ مامان
_ جان مامان
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ من چرا هنوز زندم ؟
مامان مات داشت بهم نگاه میکرد انگار خشکش زده بود به سختی پرسید :
_ چی ؟
_ میخواستم بمیرم چرا نجاتم دادند
انگار مامان تا الان داشته فکر میکرده همش یه تصادف هست اما الان متوجه شده اینطوری نبود واسه همین اینطوری شوکه شده داره نگاه میکنه .

مامان سریع به سمت بیرون رفت زیاد طول نکشید دکتر اومد بعد یه سری معاینه ها از اتاق خارج شدند
نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق باز شد مامان همراه بابا اومدند داخل بابا خیره به من شد و گفت :
_ این درسته ک خودکشی کردی ؟
_ نه
_ چرا دروغ میگی وقتی همش واقعیت هست تو واقعا همچین کاری انجام دادی !
نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ نه
_ آرامش
_ آره خودکشی میخواستم بکنم اما نشد نتونستید از دستم خلاص بشید اما …
_ بسه
ساکت شدم که به سمتم اومد خم شد تو چشمهام خیره شد و با صدایی که سعی داشت عصبی نباشه گفت :
_ تو دختر منی چجوری میتونم بهت اسیب بزنم بهش فکر کردی اصلا ؟
_ آره شما باعث شدید …
وسط حرف من پرید :
_ بسه از اینکه همش با این حرفای تکراری داری خودت رو مریض میکنی
_ تکراری نیست همش واقعیت هست
_ نیست
_ دوست ندارم بشینم با شما بحث کنم خواهش میکنم تنهام بزارید
_ چرا ؟
_ چون شما باعث شدید گذشته ی خیلی بدی داشته باشم واسه ی همین
_ آینده رو واست جبران میکنم !
_ از کدوم آینده صحبت میکنید ؟
_ یعنی انقدر ناامید هستی ؟
خسته شده بودم از اینکه همش داشتم سئوال جواب میشدم از من فاصله گرفت و گفت :
_ الان بهت فشار نمیاری چون تو بیمارستان هستی اما باید بعدش به سئوال های من جواب بدی .
بعدش از اتاق خارج شد ، مامان اومد کنارم نشست دستم رو تو دستش گرفت و پرسید :
_ اون شب چیشد آرامش ؟
_ هیچ
_ درو …
هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای باز شدن در اتاق اومد نگاهم به نگین افتاد
_ میتونم بیام تو
مامان بلند شد و در حالی ک داشت میرفت سمت بیرون جوابش رو داد :
_ البته تو پیش آرامش باش تا من بیام
_ باشه خاله

با رفتن مامان نگین خیره به من شد و گفت :
_ حسابی تو این مدت نگرانت شده بودم همش میترسیدم اتفاق بدی واست بیفته
پوزخندی بهش زدم :
_ اما نیفتاد پس نیاز نیست نگران من باشی همه چیز روبراه هستش
_ ببخشید اون شب …
وسط حرفش پریدم :
_ من دوست ندارم به حرفای تو گوش بدم حتی دوست ندارم تو و خواهرت رو ببینم .
_ حرفای نیلوفر درست نبود میدونم اما من واقعا اون شب قصد بدی نداشتم دارم راستش رو میگم .
با عصبانیت خندیدم اصلا نمیتونستم احساس خوبی بهش داشته باشم انگار داشت دروغ میگفت
_ تو دختر کسی هستی که باعث شد زندگیم نابود بشه
چشمهاش گریون شد :
_ من نمیدونستم مادرم همچین آدمی شده !
_ میدونستی نمیخواستی باور کنی مادرت تا این حد بد هستش
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ داری قضاوت میکنی !
_ نه
_ آره
_ برو بیرون
_ من دوستت دارم !
_ میخوای باور کنم همچین چیزی هست ؟
نفس عمیقی کشیدم تا آروم باشم این دختر سعی داشت باهام بازی کنه میدونستم از طرف مادرش اومده میخواست واسه ی بار دوم من رو بازی بده
_ آره چون من هیچوقت دروغ نمیگم ، بعدش اگه دوستت نداشتم پس چرا میام پیشت ؟
_ چون بی شک یه نقشه ای واسه ی من داری
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟
_ دروغ میگم ؟
به سختی پرسید :
_ من چه نقشه ای میتونم واسه ی تو داشته باشم چرا همچین چیز هایی میگی
_ وقتی واقعیت ها رو بهت میگم ناراحت نشو
_ تو همش داری مزخرف میگی چون هیچکدومشون نمیتونند واقعیت داشته باشند .
_ برو پس اگه هیچ نقشه ای نداری من دوست ندارم با شماها دیداری داشته باشم .
_ باشه میرم نمیخوام بیشتر از این دلخوری پیش بیاد
بعدش گذاشت رفت ، پوزخندی زدم توقع داشت حرفاش رو باور کنم در صورتی که میدونستم چ عجوزه ای هستش و واسه ی چی اومده
اونم مثل خواهرش و مادرش بد بود !

بلند شدم خواستم برم سمت اتاقم که بابا اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ وایستا
ایستادم که خطاب به آرتان گفت :
_ زود باش بخاطر حرفی که زدی از خواهرت معذرت خواهی کن همین الان
آرتان نفس عمیقی کشید :
_ من هیچ کار اشتباهی انجام ندادم که بابتش معذرت خواهی کنم
اعتماد بنفسش واقعا ستودنی بود ، قلبم رو شکسته بود حالا میگفت کاری انجام نداده ، پوزخند صدا داری زدم که باعث شد نگاهش رو به من بدوزه
_ چیه ؟
_ نیاز نیست عذرخواهی کنی کسی که از چشمم افتاده با یه عذر خواهی سر جاش برنمیگرده
بعدش راه اتاقم رو در پیش گرفتم داشتم واقعیت رو میگفتم چرا بهش برخورده بود واقعا
داخل اتاقم شدم در رو بستم رفتم سمت حموم چون حسابی فضای بیمارستان حالم رو بد کرده بود
_ آرامش
به سمت مامان برگشتم خیره بهش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ بخاطر حرفای داداشت ناراحت نباش باشه ؟
_ سعی میکنم اصلا بهش فکر نکنم مامان چون من داداشم رو میشناسم میدونم این هم واسش یه عادت شده
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد :
_ حق داری اما …
_ بیخیال مامان خواهش میکنم
فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد چون حسابی باعث ناراحتیش شده بودیم ! سرم رو پایین انداخته بودم که اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ بیا یه لباس قشنگ بپوش بیا شام پایین نگین و نیلوفر هم هستند
اخمام تو هم فرو رفت :
_ کی گفته بیان ؟
_ زشته آرامش اونا خواهرات هستند
_ نیستند
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ آرامش بابات بشنوه ناراحت میشه خواهش میکنم اینطوری رفتار نکن
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم عادتشون شده بود همچین رفتاری داشته باشند
_ واسه ی شما عادت شده
چشمهاش گرد شد
_ چی ؟

_ اینکه همیشه باعث بشید من اذیت بشم درسته ؟!
_ اصلا همچین چیزی نیست آرامش تو الکی داری همچین چیزی رو به خودت تلقین میکنی میدونی که دوستت داریم درسته ؟
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم من دیگه به هیچکس نمیتونستم اعتماد داشته باشم !
_ مامان میشه بری بیرون من حالم خوب نیست تازه از بیمارستان اومدم نیاز به استراحت دارم نه اینکه بیام پیش مهمون های شما باشم .
مامان ناراحت بلند شد از اتاق خارج شد مشخص بود حسابی بهش فشار اومده
با رفتن مامان اشکام روی صورتم جاری شدند خیلی بهم فشار اومده بود
* * * *
تقریبا چند ساعت گذشته بود بیدار بودم اما دوست نداشتم برم بیرون میدونستم اومدند اما دوست نداشتم برم پایین واسه ی همین بهم فشار اومده بود یا شاید داشتم حسادت میکردم اصلا نمیدونستم گوشیم رو برداشتم شماره دکتر رو گرفتم بعد خوردن چند تا بوق صداش پیچید :
_ بله
_ سلام !
با شنیدن صدای من مکث کوتاهی کرد و بعدش پرسید :
_ آرامش
_ بله خودم هستم !
_ چیزی شده ؟
_ نه
_ از چیزی ناراحت هستی یا اذیتت میکنه ؟
قطره اشکی روی گونم چکید چقدر احساس بی کسی بهم دست داده بود که با دکتر تماس گرفته بودم ، با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ ببخشید
_ چرا ؟
_ چون این وقت شب با شما تماس گرفتم
با لحن مهربون و آرامش بخشی گفت :
_ هر وقت دوست داشتی میتونی باهام تماس بگیری ، بعضی وقتا هممون نیاز داریم با یکی صحبت کنیم تا آروم بشیم درسته ؟
_ آره
_ پس خودت رو سرزنش نکن بابت این موضوع ، حالا حرف بزن من گوش میدم بدون اینکه قضاوتت کنم .
_ امشب دوتا دختراش اومدند مامانم هم پشت اوناست ، داداشم هم همینطور همشون باعث شدند خانواده ی من و ازم بگیرن
_ چی باعث شده همچین فکری داشته باشی آرامش ؟
_ چون من میتونم ببینم
_ شاید بخاطر این هست که مادرشون رو دوست نداری و از دست بابات ناراحت هستی ‌
_ نیلوفر خیلی بدجنس هستش آرتان هم همراهش اذیتم کردند من بخاطر اونا حس بدی بهم دست داد واسه همین خودم و انداختم جلوی ماشین
_ تو میخواستی خودکشی کنی ؟
_ آره

_ میدونی کارت خیلی اشتباه بوده ؟
آره میدونستم نباید بخاطر بقیه همچین کاری انجام میدادم و حسابی کارم اشتباه بوده اما اصلا دست خودم نبود من که دوست نداشتم اینطوری بشه
_ آرامش
_ بله
_ شاید بقیه اذیتت کنند حتی باعث بشن تو احساس اضافه بودن بهت دست بده اما نباید همچین کار هایی بکنی تو همیشه قوی بودی و اینبار هم هستی پس باید تو زندگیت تو خوشحال و شاد باشی متوجه هستی ؟
لبخند شادی روی لبم نشست و با صدایی خش دار شده گفتم :
_ میفهمم چی دارید میگید و همین حرفای شما هست که الان باعث شده آروم بشم دکتر !
_ فردا صبح میتونی بیای مطب ؟
_ آره
_ پس فردا منتظرت هستم الان هم بدون فکر کردن به گذشته سعی کن زندگی شادی داشته باشی !
_ میشه ؟
_ آره میشه من بهت کمک میکنم تو لیاقتت بیشتر از این هست حالا استراحت کن
بعد خداحافظی گوشی رو قطع کردم حرف زدن با دکتر باعث شده بود کمی حالم بهتر بشه میدونستم اینطوری حداقل تنها نیستم و میتونم واسه زندگی کردن بجنگم مهم نیست بقیه چ فکری داشته باشند
* * * *
_ آرامش
_ بله مامان
_ خیر باشه این وقت صبح کجا میخوای بری ؟
_ بیرون کار دارم مامان
صدای آرتان از پشت سرم اومد :
_ لابد قصد داره بره نقشه خودکشی واسه خودش ردیف کنه چون کمبود محبت داره
بیتفاوت مشغول خوردن صبحانه شده بودم چون قصد نداشتم باهاش بحث کنم !
صدای عصبی بابا بلند شد :
_ آرتان
_ ببخشید بابا
بعدش سرجاش نشست که بابا اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ هر جا خواستی میبرمت
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ نیاز نیست خودم میتونم برم درضمن من دیوونه نیستم که شما میترسید

_ من بهت اعتماد دارم از چیزی نمیترسم فقط میخوام باهات صحبت کنم بین راه همین .
با شنیدن این حرفش آروم شدم اما میخواستم تنهایی برم ، خطاب بهش گفتم :
_ نمیشه یه وقت دیگه صحبت کنیم ؟
_ نه
حسابی مصمم بود باهام صحبت کنه مشخص بود یه چیزی شده که من ازش بی خبر هستم سرم رو پایین انداختم که صدای گرفته شده مامان اومد :
_ آرامش
به سمتش برگشتم خیره بهش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ میخوای منم باهات بیام ؟
_ مامان
_ باشه
مشغول شدم که صدای نیلوفر و نگین اومد بهت زده به سمتشون برگشتم اینا اینجا چیکار کردند ، تند به سمت مامان برگشتم نگاهم رو احساس کرد فهمید عصبانی شدم ، لبخندی زد و با آرامش گفت :
_ نگین و نیلوفر قراره یه مدت پیش ما باشند چون مامانشون رفته مسافرت
پوزخند عصبی زدم :
_ مشخص نیست رفته مسافرت یا قرار هست زندگی کسی رو خراب کنه
مامان چشم غره ای به سمت من رفت :
_ بسه آرامش ناراحتی درست اما قرار نیست بحث های قدیمی رو باز کنی .
_ قدیمی ؟
اینبار صدای نیلوفر بلند شد :
_ بهتره بستریش کنید یه مدت چون مشخصه حالش زیاد نرمال نیست
سکوت کردم دوست نداشتم یه کاری دستش بدم ، جفتشون نشستند که بلند شدم خواستم برم که بابا اسمم رو صدا زد :
_ برو کنار ماشین منتظر باش کیفم رو میارم و میام !
قبل اینکه بخوام چیزی بهش بگم به سمت اتاقش رفت تا کیفش رو بیاره
_ حتی بابا نمیتونه تنهات بزاره واسه ی همه دردسر درست کردی !
دستام از شدت عصبانیت مشت شده بود حسابی جلوی خودم رو گرفته بودم ، بدون اینکه جوابش رو بدم رفتم تو حیاط منتظر اومدن بابا شدم خشمگین شده بودم خیلی زیاد انگار تو خونه همه قصد داشتند من و ناراحت کنند
بابا اومد به سمت ماشین رفت منم همراهش رفتم سوار شدم بدون هیچ حرفی راه افتاد
_ خوب چی میخواستید بهم بگید ؟
_ اون شب چرا میخواستی خودکشی کنی ؟
_ میخواستم مامان بترسه به قول بقیه کمبود محبت دارم وگرنه قصدم خودکشی نبود .

_ مزخرفات آرتان و بقیه واسم مهم نیست چون من فقط به حرفایی که تو میگی اعتماد دارم .
خشک شده داشتم بهش نگاه میکردم یعنی حرفاش بوی حقیقت داشت نمیدونم چقدر گذشته بود که تو افکارم غرق شده بودم بابا اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ دوست داری صحبت کنی ؟
_ میشه یه روز دیگه درموردش صحبت کنیم ؟
انگار متوجه شد واسه ی من سخت هست واسه همین سرش رو تکون داد ، بعدش پرسید :
_ کجا میری ؟
_ من همینجا پیاده میشم شما میتونید …
_ آرامش
ناچار آدرس رو بهش گفتم که ساکت تا مقصد چیزی نگفت وقتی رسیدیم همراه من پیاده شد و گفت :
_ اومدی پیش روانشناست ؟
_ آره
لبخند محوی روی لبش نشست انگار خوشحال شده بود ، خطاب بهش گفتم :
_ چرا خوشحال شدی ؟
خیره بهم شد و جوابم رو داد :
_ چون دخترم عاقل شده و عقلش اومده سر جاش ، این بهترین تصمیم هست تو باید یه زندگی نرمال داشته باشی مثل بقیه
_ بابا
_ جان
_ شما از من متنفر هستید ؟
_ نه
_ پس چرا من همچین احساسی دارم ؟
_ احساست اشتباه هست من دوستت دارم و واسم با ارزش هستی مطمئن باش اگه زودتر میفهمیدم وجود دارید هیچوقت اجازه نمیدادم همچین اتفاق هایی بیفته
قطره اشکی روی گونم چکید
نمیتونستم بهش اعتماد داشته باشم و اصلا دست من نبود این قضیه
_ نمیتونم بهت اعتماد داشته باشم !
_ میفهمم
_ ناراحت نشدی ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ چون بهت حق میدم زن سابق من باعث شد همچین تجربه های تلخی داشته باشی .
_ چرا ازش شکایت نکردید ؟
_ دلیلش رو باید مامانت بهت بگه وقتش که برسه میگه مطمئن باشه
_ چون شما دوستش دارید
بعدش عصبی خندیدم که بابا به سمتم اومد دستش رو روی شونم گذاشت :
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ من دوستش ندارم اگه داشتم طلاقش نمیدادم !

حق باهاش بود اگه دوستش داشت طلاقش نمیداد ولی خوب همیشه این افکار باهام بود
احساس میکردم درد شدیدی تو قلبم ایجاد شده که اصلا دست خودم نیست
_ آرامش
به سمتش رفتم خیره بهش شدم و گفتم ؛
_ بله
_ مراقب خودت باش
_ باشه
_ ساعت چند تموم میشه ؟
_ احتمالا عصر نمیدونم
_ هر وقت تموم شد بهم خبر بده شام رو بیرون میخوریم .
نمیتونستم قلبش رو بشکنم وقتی باعث شده بود احساس خوبی بهم دست بده
_ ممنون
_ چرا داری از من تشکر میکنی ؟
_ خوشحال شدم چون قبول کردی پدرت هستم .
بعدش سوار ماشینش شد رفت این حرفش واسه ی من خیلی سنگین بود معنی خاصی داشت میدونستم چرا داره همچین چیزی میگه
داخل مطب نشستم که دکتر اومد اول همه داخل شدم چون تنها مریض امروز من بودم !
_ آرامش
_ بله
_ خوبی ؟
_ امروز آره
_ نمیدونستم همچین اتفاقی واست افتاده
خندیدم
_ مامان وقت نداشته بهتون بگه الانم درگیر دختر های هووش شده
_ چرا اینقدر ازشون متنفر هستی ؟
_ من
_ آره
_ نیستم !
_ اما اینطور که مشخصه حسابی به خونشون تشنه هستی چرا اینطوری شدی ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ چون اونا مثل مادرشون هستند همون کاری که مادرشون باهام کرد رو میکنند
_ چرا انقدر مطمئن هستی شبیه مادرشون هستند ؟ واقعا میخوام بفهمم
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ میشه تمومش کنید ؟
_ نه
_ چرا همش همچین برخوردی میکنید باهام دارم اذیت میشم واقعا !

_ من میخوام باهات رو راست باشم قصدم این نیست اذیتت کنم !
چشمهام با درد روی هم فشرده شد داشتم اذیت میشدم خیلی زیاد با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ میتونم یه سئوال بپرسم ؟
_ حتما
_ شما با همه ی کسایی که میان پیشتون اینطوری برخورد میکنید
لبخندی روی لبش نشست ؛
_ چجوری ؟
_ همینطوری که الان دارید من رو اذیت میکنید
قهقه ای زد :
_ نه فقط خوشم میاد تو رو اذیتت کنم
نفس عمیقی کشیدم میدونستم فقط قصدش این هست اعصاب من خورد بشه
_ میشه تمومش کنید ؟
_ نه
بلند شدم که گفت :
_ باشه بشین داشتم باهات شوخی میکردم .
کلافه نشستم واقعا رفتارش روی مخ من بود نباید اینطوری با مریضش برخورد میکرد
_ ببینم هنوزم دوستش داری ؟
_ کی ؟
_ کسی که صیغه اش شده بودی .
صادقانه جوابش رو دادم :
_ آره
_ اما میدونی که این یه عشق محال و غیر ممکن هستش باید فراموشش کنی
چشمهاش رو با درد روی هم فشار دادم آره میدونستم باید فراموشش کنم اما سخت بود
_ آقای دکتر
_ بله
_ شما زن دارید ؟
_ آره
_ با عشق باهاش ازدواج کردید ؟
ابرویی بالا انداخت :
_ آره
_ حالا اگه من به شما بگم فراموشش کنید میتونید ؟ باشه یه اشتباه مرتکب شده باشه میتونید همچین کاری بکنید ؟ نه نمیتونید پس چرا انقدر راحت بهم میگید فراموشش کن وقتی میدونم چقدر من و دوست داشته
_ من نگفتم راحت هستش اما میگم تلاشت رو بکن تو قوی هستی میتونی از پسش بربیای .
چشمهام با درد روی هم فشرده شد واقعا سخت بود خیلی زیاد

_ آرامش
_ بله
_ این هفته سعی کن به کیارش فکر نکنی و ذهنت رو آزاد بزاری ، وقتت رو مشغول کار هایی کن که سرگرمت کنه تا میتونی به کار هایی که دوست داری مشغول شو باشه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ باشه
حسابی باهاش صحبت کرده بودم و حالا احساس سبک بودن میکردم به بابا پیام دادم بیاد چون کارم تموم شده بود گفت چند دقیقه دیگه میرسه ، بلند شدم خطاب به دکتر گفتم :
_ واقعا ممنون هستم بابت امروز شما لطف بزرگی در حق من کردید
لبخندی گوشه ی لبش نشست :
_ خوشحال هستم از اینکه به من اعتماد داری امیدوارم خیلی زود خوب بشی .
_ ممنون
بعدش از مطبش خارج شدم بابا اومده بود سوار ماشینش شدم که گفت :
_ شام میریم رستوران
_ مامان اینا …
_ بهشون گفتم دیر میام حواسمم به تو هست پس نگران نیستن مطمئن باش
ابرویی بالا انداختم :
_ حواست به من هستش ؟
_ آره
_ چرا ؟
_ چون میترسن کار اشتباهی کنی .
میدونستم بخاطر اون شب هست حق داشتند ، دوست نداشتم اعتراض کنم قلبش رو بشکنم وقتی رسیدیم پیاده شدم همراهش رفتیم جایی که رزرو کرده بود نشستیم واقعا همه چیز قشنگ بود
_ میخواستی باهام صحبت کنی ؟
_ آره
_ بخاطر نیلوفر و نیل ؟
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چرا باید بخاطر نیلوفر و نیل صحبت کنم ؟
_ چون قرار هست پیش ما زندگی کنند شاید توضیحی میخوای بدی
_ نیاز به توضیح نیست اونا مادرشون نیست یه مدت قراره پیش من باشند همین بعدش اونا خواهرات هستند من میدونم تو بد هیچکس رو نمیخوای پس نیاز نیست جوری رفتار کنی انگار بد هستی !
_ اما دوست ندارم اونا پیش ما باشند
_ حق داری !
_ پس یه کاری کن برن
_ میدونی دختر های من هستند مثل تو پس نمیتونم بفرستمشون برن
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ تو هیچوقت من رو دوست نداشتی .

_ من همیشه دوستت داشتم تو نمیتونی دوست داشتن من رو زیر سئوال ببری
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم پس چرا من نمیتونستم بهش اعتماد داشته باشم !
_ بابا
_ جان
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ من نمیتونم بهت اعتماد کنم تو باعث شدی زندگی مامان من نابود بشه
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ حق داری به من اعتماد نداشته باشی اما باور داشته باش من همیشه دوستت داشتم !
نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا واسم سخت بود بخوام بهش اعتماد کنم
_ سخته
_ میفهمم
_ پس چرا مجبورم میکنید به کاری که دوستش ندارم هان ؟
_ چ کاری رو دوستش نداری ؟
صادقانه گفتم :
_ دیدن اون دوتا دختری که مامانشون باعث نابودی من شد حالا فهمیدید
_ مامانشون باعث شد زندگیت خراب بشه درست ، اما خودشون هیچ تقصیری نداشتند
سرش رو پایین انداخت میشد فهمید تا چ حد و اندازه فشار زیادی روش هست
_ من دیگه از دست شما ناراحت نیستم !
سرش رو بلند کرد چشمهاش برق شادی زد :
_ داری جدی میگی ؟
_ آره شما همیشه واسه ی من با ارزش بودید اصلا نمیتونم هیچ حرف بدی به شما بزنم
واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم اما حسابی تحت فشار بودم اون هم خیلی زیاد
_ آرامش
_ جان
_ حرفات از ته قلبت هستش ؟
_ آره شما حق دارید من رو دوست نداشته باشید این دست شما خودتون هست نمیتونم تا آخر عمرم نسبت بهتون کینه داشته باشم
بابا نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من همیشه دوستت داشتم و دارم اصلا نمیدونم همچین حرفایی از کجا میاری !
با شنیدن این حرف بابا ساکت شدم واقعا نمیدونستم چرا اما همش به ذهنم میومد
_ آرامش
_ جان
_ همیشه دوستت داشتم و دارم تو واسم با ارزش هستی ثمره ی عشق من و مادرت هستی مگه میشه من پاره ی تن خودم رو دوست نداشته باشم ؟
_ نه

_ چیه مگه دروغ میگم ؟

_ مودب باش نیلوفر هی هیچی بهت …
صدای آرتان بلند شد
_ بابا نیاز نیست به نیلوفر گیر بدید اون داره واقعیت رو میگه
_ جدی ؟

_ آره

_ بهتره درست صحبت کنید

نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی اعصابم رو خورد کرده بود ، از بابا جدا شدم خواستم برم سمت اتاقم که صدای آرتان بلند شد :
_ چیه فرار رو ترجیح میدی ؟

نگاهم رو بهش دوختم :
_ آره ترجیح میدم فرار کنم چون هم دارید اذیتم میکنید فهمیدید ؟

_ نه

_ دوست ندارم دیگه به حرفات گوش بدم آرتان چون خیلی خوب میدونم قصدت چیه

یه تای ابروش بالا پرید :
_ قصد من چیه ؟

_ قصدت ناراحتی من هستش اما متاسفانه نمیتونی به خواسته ات برسی چون من بهت همچین اجازه ای نمیدم آرتان از امروز فکر کن خواهری مثل من نداری ، ذاتا دوتا خواهر داری ، فک کن آرامش مرده دست از سر من بردار همین !

با چشمهای خشمگینش داشت بهم نگاه میکرد اما واسم مهم نبود چون همش باعث این شده بود که اذیت بشم !
_ آرامش

_ بله بابا

_ برو عزیزم استراحت کن امشب خسته شدی .

لبخندی بهش زدم و به سمت اتاقم راه افتادم ، حالا رابطم با بابا بهتر شده بود دوستش داشتم میدونستم قرار نیست بهم صدمه بزنه

لباس عوض کردم میخواستم بخوابم که صدای در اتاق اومد با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله

در اتاق باز شد مامان اومد داخل خیره بهم شد و پرسید :
_ هنوز نخوابیدی ؟

_ نه

_ میتونیم صحبت کنیم ؟

_ آره

مامان در اتاق رو بست اومد پیشم نشست چند دقیقه که گذشت بلاخره صداش بلند شد :
_ رابطت با بابات درست شده ؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا