آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 32(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

-با پیاز و دوغ محلی.

علیرام پخش ماشین و روشن کرد و صدای آهنگ “ای الهه ی ناز” تو فضای ماشین پیچید.

پانیذ آروم شروع به لب خوانی همراه آهنگ کرد. علیرام گوش تیز کرد تا صدای پانیذ رو بشنوه.

وارد کوچه باغ های شمیران شدند.

-ماشین و اونجا نگهدار. بقیه راه رو باید پیاده بریم.

علیرام ماشین و پارک کرد و به همراه پانیذ به سمت کوچه ای رفتند. تمام کوچه رو درخت های میوه پوشانده بود.

برگ های پهن درخت گردو از باغ به بیرون سرک کشیده بود و برگ های پائیزی روی سنگفرش کوچه ریخته بود.

-همیشه میای اینجا؟

پانیذ دستهاش رو از هم باز کرد و لی لی کنان روی برگ ها شروع به راه رفتن کرد.

-بعضی وقت ها با هیوا میایم … یه کافه ی کوچیک سنتیه.

با دست به کافه ای سنتی اشاره کرد.

-ببین، اونجاست.

علیرام نگاهش به در چوبی و آویزهای رنگی رستوران کوچیک افتاد. به نظرش دنج و آروم اومد.

دو دست میز و صندلی چوبی بیرون گذاشته شده بود که به تمام کوچه اشراف داشت.

-داخل میشینی یا بیرون؟

-خودت که میای همیشه کجا میشینی؟

پانیذ با شوق به سمت میز دو نفره ی چوبی رفت.

-من و هیوا همیشه اینجا می شینیم.

علیرام صندلی رو عقب کشید.

-پس همینجا می شینیم.

پانیذ سری تکان داد و روی صندلی رو بروی علیرام نشست. گارسون با دیدن علیرام و پانیذ در رستوران کوچیک رو باز کرد.

صدای آویز بالای در تو کوچه ی خلوت پیچید.

#پانیذ

گارسون به سمتمشون اومد.

-سلام خانم شادمان، خوش اومدین. چی میل دارین؟

-همون همیشگی.

رو کرد به علیرام که داشت با تعجب به هر دو نگاه می کرد.

-آقا چی میل دارند؟

علیرام کمی سر کج کرد.

-هرچی که خانوم میل دارند.

-چشم.

به داخل رفت. علیرام رو کرد به پانیذ.

-انگار خیلی اینجا میای؟!

-گفتم که با هیوا یا تنها زیاد میام.

علیرام سری تکان داد.

-نوک بینیت قرمز شده تمشک کوچولو.

-تو چرا همه اش اسم میوه های کوچولو رو روی من میذاری؟!

-تو چرا من و چوب شور صدا می کنی؟

-چون …

مکثی کرد و ادامه داد.

-چون مثل چوب شور درازی.

علیرام کمی روی میز خم شد تا کاملاً هم قد پانیذ بشه.

-چون توام مثل تمشک و توت فرنگی ریزی؛ ببین، انقدی!

با دست انگشت شصت و اشاره اش رو کمی از هم باز کرد.

-نگاه، انقدر!

-نخیرشم!

-من میگم هستی بگو هستم.

پانیذ کمی نیم خیز شد و به یکباره سرانگشت علیرام و گاز گرفت.

-وحشی شدی؟

پانیذ با شیطنت ابرو بالا داد.

-حقت بود.

لبخند کم رنگی روی لبهای مردونه ی علیرام نشست. یک لحظه دلش خواست تا این دخترک سرتق و محکم تو آغوش بچلونه.

کمر صاف کرد و به صندلی تکیه داد. پانیذ بیخیال و با اشتیاق نگاهش رو به آخرین بازماندگان برگ های در حال ریزش پائیزی دوخت.

#ایران_تهران
#پانیذ

گارسون سینی دیزی رو روی میز، رو به روشون گذاشت. پانیذ با گذاشتن سینی چشم بست و بوی خوشش رو نفس کشید.

علیرام با لبخند به حرکات پانیذ نگاه کرد. پانیذ هر دو دستش رو به هم کوبید.

-شروع کنیم؟

علیرام با سر موافقتش رواعلام کرد و پانیذ با ولع شروع به خوردن کرد.

چنان با اشتها میخورد که باعث شد علیرام هم همراهیش کنه. پانیذ نگاهی به سینی خالی رو به روش انداخت و زد زیر خنده.

-به چی میخندی؟

-سینی خالی رو به رومون.

علیرام به صندلی تکیه داد.

-الحق که خوشمزه بود!

پانیذ بلند شد.

-آره اما بعدش پیاده روی لازم داره.

علیرام بلند شد. خواست بره حساب کنه که پانیذ بازوش رو گرفت.

-امروز مهمون منی!

-اما اصلا دوست ندارم وقتی با به خانوم بیرون میام اون خانوم دست تو جیب کنه.

-اولاً که من دستم تو کیفمه، دوماً امروز مهمون منی، سوماً ما به دور از جنسیت الان دوست هم هستیم؛ دفعه ی بعد شما حساب کن.

علیرام که نمیدونست در برابر این بلبل زبونی پانیذ چی بگه، مات مونده بود و نگاهش می کرد.

پانیذ ضربه ی آرومی به پهلوی علیرام زد.

-مگه دوست نیستیم؟ دفعه ی بعد که اومدیم بیرون شما حساب کن. خیالت راحت، پول کارکرده ی خودمه!

چشمکی زد و به داخل رستوران کوچک رفت. به عنوان یه دوست، این دخترک عجیب به دلش نشسته بود.

#ایران_تهران
#پانیذ

پانیذ غذا رو حساب کرد و از رستوران بیرون اومد. به همراه علیرام هم قدم شد. روی سنگ های سراشیب کوچه رفت و دستهاش و از هم باز کرد.

-مراقب باش نیوفتی!

-انقدر این کار و انجام دادم که دیگه برای خودم استاد شدم.

حواسش پی علیرام بود که پاش پیچ خورد. تعادلش رو از دست داد و به سمت علیرام خم شد.

علیرام دست دور کمرش حلقه کرد و بازوش رو گرفت.

-بهت گفتم که مراقب باش!

-خب حواسم یه لحظه پرت تو شد.

علیرام نگاهش و به چشمهای مثل شب پانیذ دوخت. کنار این دختر انگار آرامش داشت.

پانیذ پایین اومد و از علیرام فاصله گرفت.

-من قدم زدن تو این کوچه رو بخصوص تو پائیز خیلی دوست دارم.

-من چند سال پیش قدم زدن تو هوای پائیزی رو دوست داشتم اما چند سالی میشه که غرق کارم شدم.

پانیذ چرخید و جلوی علیرام شروع به قدم زدن کرد. همینطور که به پشت می رفت و صورتش سمت علیرام بود گفت:

-کار که همیشه هست؛ نمیگم کار نکن ولی به خودت هم باید استراحت بدی و کارهایی که دوست داری رو انجام بدی.

پانیذ نمی دونست علیرام بعد از رفتن سمیرا دیگه اون علیرام سابق نشد. لبخندی به روی دخترک زد و هر دو به سمت ماشین رفتند.

برای هر دو روز خوبی بود.

#ایران_تهران
#شاهو

شو لباس تو یکی از باغ های بزرگ خانواده ی زرین تو بهترین منطقه ی فشم برگزار بود.

مهمون ها با کارت های دعوتی که به همراه داشتند وارد باغ شدند. علیرام و بن سان کت و شلوار مشکی به تن پذیرای مهمون ها بودند.

ساشا به همراه ویدیا که لباس شب زیبائی پوشیده بود به مهمان ها خوشامد می گفتند.

شاهو به همراه ملیکا و بهزاد دور میزی نشسته بودند. شاهو با اخم نگاهش رو به عاشقانه های ساشا و ویدیا دوخت.

همون سالی که از ایران رفت میدونست هیچ وقت نمی تونه ویدیا رو فراموش کنه. دلش نمی خواست حالا که ویدیا مال اون نبود، مال ساشا بشه.

نازیلا وارد باغ شد. با دیدن شاهو و زنی که کنارش نشسته بود با نفرت پوزخندی زد و به سمتشون حرکت کرد.

شاهو لحظه ای با دیدن نازیلا شوکه شد. بعد از گذشت این همه سال اما هنوز همون ته چهره ی قدیم رو داشت.

نازیلا با ناز نگاهی به شاهو انداخت. با بهزاد و شهلا سلام احوالپرسی کرد. شاهو به ناچار دست به سمت نازیلا دراز کرد.

-از دیدنت خوشحالم.

نازیلا دست توی دست شاهو گذاشت.

-امیدوارم این حرف دلت باشه چون من اصلاً از دیدن دوباره ات خوشحال نشدم.

بی توجه به ملیکا که داشت با تعجب و کنجکاوی به مکالمشون گوش می کرد به سمت ویدیا و ساشا رفت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا