آخرین مطالبپرواز آنه

رمان پرواز آنه پارت آخر

رمان پرواز آنه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_اول

 

 

 

 

 

 

 

 

من باید اونو می دیدم به خاطر خیلی حرفایی که توی دلم مونده بود و فرصتی نداشتم که بهش بگم ..و باید ازش می خواستم مانع رفتن من به امریکا نشه ..

اما خیلی آشفته بودم و از روبرو شدن با علی واهمه داشتم ..

احساس عجیبی که برای خودمم ناشناخته بود ؛؛ و با اینکه  من  هنوز عاشقش بودم ولی حس می کردم از نظر روحی خیلی ازش دور شدم ..یک جور بیگانگی که توی این مدت در وجودم رشد کرده بود منو از رفتن باز می داشت ..

اونقدر که وقتی زهرا رسید هنوز آماده نبودم .. ملی حرفی نمی زد ..گاهی نگاهی به من مینداخت که نمی دونستم نظرش در این مورد چیه ..ما از شب قبل اصلا با هم حرف نزده بودیم ..شاید اون حس منو درک کرده بود  ..

اما رُز رو آماده کرد و داد بغل من ..گفتم : ملی جون تو چی میگی ؟ من برم اشکال نداره ؟ گفت : چرا باید اشکال داشته باشه ؟ اونم انسانه و احساس داره بزار حالا که گرفتار شده با دیدن تو و بچه خوشحال بشه …توام حرفات رو بهش می زنی ..

و اینطوری اون منو از تردید بیرون آورد و با قوت قلب بیشتری همراه زهرا راه افتادیم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_دوم

 

 

 

 

 

 

 

زندان رو قبلا ندیده بودم ولی جایی که منو بردن بسیار کثیف و شلوغ و نامنظم بود ..

مردم زیادی توی صف با بو های بد ایستاده بودن و گرمای هوا کمک می کرد تا این بو ها بیشتر به مشام برسه ..

پس  فضای اونجا اصلا برای رُز خوب نبود …زهرا متوجه شد و منو برد یک جای خلوت و گفت تو اینجا بشین هر وقت نوبت ما شد تو رو صدا می کنم ..گیج بودم ..آخه چرا آدم باید نتونه خودشو کنترل کنه تا کارش به اینجا بکشه ؟

یک بغضی توی گلوم بود که به گریه تبدیل نمیشد ..

شاید این وضع خیلی بیشتر از  تحمل من بود..

گرما و بوی بدی که توی سالن پیچیده بود و بی تابی رُز کلافه ام کرده بود ..بالاخره لحظه ای رسید که پشت یک شیشه که تلفن داشت  قرار گرفتیم و منتظر علی شدیم ..تا زندانی ها اومدن ..

توی صف دنبال باجه های خودشون می گشتن اما علی بدون اینکه به ما نگاه کنه نشست و گوشی رو بر داشت ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_سوم

 

 

 

 

 

 

زهرا به من گفته بود که بیشتر تنها میاد به دیدنش ..

علی تازه وقتی نشست  سرشو بلند کرد ..نمی تونم بگم وقتی چشمش به من که رُز رو توی بغلم گرفته بودم افتاد چه حالی شد ..

درست مثل کسی که درد شدیدی رو تحمل می کنه لب هاشو بین دندون گرفت و به یک باره صورتش قرمز شد و چند بار بی هدف سرشو تکون داد ..

اعضاء صورتش شروع کردن به لرزیدن ..یکم حیرت زده به ما نگاه کرد ..

اشکهام حالا سرازیر شده بود ..علی در حالیکه معلوم بود نفس های عمیق می کشه بغضش ترکید و گوشی رو رها کرد و بلند شد و پشت به من ایستاد ..و صورتشو با یک دست گرفت ..

از حرکت شونه هاش می فهمیدم چه حالی داره ..

یکم که به خودش مسلط شد در حالیکه چونه اش رو با دست محکم گرفته بود نشست .. گوشی رو برداشت و آروم گفت : اونقدر نیومدی تا کارم به اینجا بکشه ؟بی معرفت ؛ همینو می خواستی ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_چهارم

 

 

 

 

 

 

 

گفتم : علی ؛ علی ..من اینو نمی خواستم ..تو که می دونی چرا این حرف رو بهم می زنی تو باید دل منو بسوزونی ؟

گفت : دلم برات تنگ شده بود دیوونه ..

و با انگشت ذوق زده اشاره کرد به رُز ..

منم در حالیکه گریه ام شدید شده بود و به چشمهاش نگاه می کردم سرمو با محبت تکون دادم …

علی دوباره لبشو گاز گرفت و گفت : وای آنه ..وای که چقدر خوب شد اومدی …ممنونم .. علی به رُز نگاهی پر از عشق انداخت و همینطور که  اشک میریخت ..گفت:واقعا خوشحال شدم …

بعد انگشت هاشو چسبوند به شیشه و گفت :بابا ؟ بابایی ؟ و دیگه اشکهاش چنان میومد که صورتشو خیس کرده بود و نمی تونست پاک شون کنه ..و با همون حال پرسید ؟ کی بدنیا اومد ؟اون خانم خوب مراقبتون بود ؟  گفتم: صبح زود روز اول سال ..

آره همون خانمی که تو صورتشو کبود کردی ..

گفت : من نکردم تقصیر خودش بود در رو باز نمی کرد ..در خورد توی صورتش ..حالا بگو اسم دخترم چیه ؟شناسنامه براش گرفتی ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_پنجم

 

 

 

 

 

 

 

گفتم : رُز .. بله به اسم تو گرفتم ..براشون توضیح دادم که  پدرش اینجا نیست ..

با گواهی بیمارستان …

پرسید : مادرم ؛ خانم اکرم که نفهمیده تو اومدی اینجا ؛؛

 گفتم : نه زهرا ما رو پیدا کرده ..و به کسی چیزی نگفته ..

گفت :زهرا دختر عاقلیه ..توام  بهشون هیچی نگو تا خودم بیام ..کجا زندگی می کنی ؟خونه ی اون زن ؟

گفتم : نه برای خودم خونه دارم کار می کنم و پول در میارم ..

گفت : به زهرا میگم بهت پول بده نگران چیزی نباش ..

گفتم : علی زود به فکر من نیفتادی ؟ من به پول تو نیاز ندارم…

گفت : باشه ؛ می دونم از دستم دلخوری ..زود باش بگو تو چیکار می کنی ؟حالت چطوره ؟ تو این مدت چی بهت گذشت ؟

گفتم : خیلی کارا کردم ..اما مهمتر از همه اینکه مسلمان شدم …نماز می خونم ..به نظرم تو هم بیا مسلمان شو و به خانم اکرم هم یاد بده مسلمان به چطور آدمی میگن ..

مسلمان کینه توی دلش نیست خشم شو کنترل می کنه ..رحم و شفقت داره مثل خدای رحمان و رحیم …

من نمی فهمم شما چرا از هیچ کدوم از اصول دین تون خبر ندارین  .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_ششم

 

 

 

 

 

 

 

گفت : آنه می دونم  تو راست میگی من تو رو از راه درستی وارد نکردم و تو حق داشتی ..

دلیلش واضحه ..تو به دنبالش بودی یافتی ولی ما تا چشم باز کردیم همین بودیم و نیازی ندیدیم که بیشتر بدونیم هر چی مادر گفت من گوش کردم ؛

 اونم هر چی مادرش گفته بود به ما یاد داد  :برای همین بیشتر آدم ها درست دینشو نمی شناسن ..

گفتم : پس چرا ملی می شناسه ؟ تو هم می تونستی ولی نخواستی …

گفت : خوب پس دیگه قبول کردی که مسلمون شدی …ای داد بیداد ..باور کن از وقتی اومدیم ایران فرصت نکردم درست و حسابی با تو حرف بزنم …

حالا بیشتر از خودت بگو خیلی نگرانت بودم .. پس بچه مون دختره ؛ می دونستی من خوابشو دیدم ؟ خدای من  چقدرم  خوشگله ..آنه شکل تو شده ..کاش می تونستم بغلش کنم ..

گفتم : ولی به تو شباهت داره مخصوصا وقتی گریه می کنه و عصبی میشه .

گفت : متلک میگی ؟ ..

گفتم : نه راست میگم ….

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_هفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت : عزیزم لطفا منو ببخش اصلا نمی خواستم اینطوری بشه ..

گفتم : علی من فقط یک چیز ازت می خوام ..اگر می خوای تو رو ببخشم یک رضایت نامه بده تا من زود تر از اینجا برم ..

تو هروقت بیای اونجا باهات زندگی می کنم ..ولی اینجا نه ..اگر اجازه ندی دوباره خونه رو عوض می کنم تا پیدام نکنی …

و در میون ناباوری من گفت : آره تو بهتر بری منم تا از اینجا خلاص بشم میام پیشت ..رضایت میدم ..تو برو؛؛  اینجا امنیت نداری ..

می خواستم کاری کنم که خوشبخت بشی ولی نتونستم مهوش رو سر جاش بشونم  ..

گفتم : تو واقعا می خوای من برم ؟ قبول می کنی ؟

 گفت : آره عزیزم ..بمونی اینجا که چی بشه ؟ من که نیستم ؛ و اینجا همش نگران تو و بچه هستم ..

منم که دیگه نمی خوام ایران بمونم؛ بزار هر کاری دلشون می خواد بکنن .. اما تو مراقب باش نزار کسی بفهمه کجایی زهرا هم زیاد نیاد دیدن تو مگر مطمئن باشه کسی دنبالش نیست ..

فورا کارات رو بکن و منم به زهرا میگم چیکار کنه تا تو زودتر بری ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_هشتم

 

 

 

 

 

 

 

گفتم : علی ممنون ..خیلی ممنون .. خوشحالم کردی ..باورم نمیشه تو به این سادگی قبول کنی ..

گفت : من که اینجا کاری از دستم بر نمیاد ..می ترسم تو رو پیدا کنن و مشکلی برای تو و رُز درست کنن ..

هر چی زود تر برو ..وقتی رسیدی اونجا با زهرا تماس بگیر و از حالت منو با خبر کن ..آنه ؟ گفتم : جانم  ..

گفت : خیلی دوستت دارم ..عاشقت بودم و هستم ..اینو هیچوقت  یادت نره ..

منتظرم بمون خیلی زود میام پیش شما و اونجا یک زندگی خوب خواهیم داشت ..بهت قول میدم این یکسال رو که تو اذیت شدی جبران کنم ..

گفتم : علی منم خیلی دوستت دارم ..هیچ وقت توی این مدت تو رو فراموش نکردم ..بازم نمی کنم و منتظرت می مونم ..

خیلی ازت ممنونم که متوجه شدی من و دخترت چقدر اینجا ناراحتیم …

وقتی گوشی رو دادم به زهرا علی تندو تند یک چیزایی بهش گفت و وقت ملاقات تموم شد طوری که زهرا فرصت حرف زدن پیدا نکرد … و علی رو بردن ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_نهم

 

 

 

 

 

 

از اینکه دیگه مانعی سر راهم نبود تا به کشورم برگردم خوشحال بودم ولی از دیدن علی خیلی غمگین و افسرده شدم ..

مدتی بود که کمتر بهش فکر می کردم و دوباره حس عاشقی توی دلم شعله کشید ..

زهرا منو دم خونه پیاده کرد و گفت: من باید برم خیلی کار دارم علی بهم گفته چیکار کنم ..

خودم نامه رو می گیرم و با هم می بریم سفارت ..

بلیط هم خودم برات می گیرم ..تو نگران هیچی نباش ..

امروز چهارشنبه اس من شنبه میرم دنبال کارات ..

گفتم : زهرا می دونی که نباید به کسی بگی منو دیدی و یا من علی رو دیدم ؛؛

گفت : خاطرت جمع باشه ممکن نیست به کسی بگم ..مگه بچه ام ..توی این مدت نگفتم بعد از اینم نمیگم …

زهرا رفت و من رُز رو که خیلی توی گرما اذیت شد و حالا توی بغلم خواب بود بردم خونه ..

وقتی جریان رو برای ملی تعریف کردم اولش خوشحال شد و هیجان زده گفت : باریکلا به علی ..ازش همچین انتظاری نداشتم ..

اما خیلی زود غم بزرگی توی صورتش نشست که نمی تونست پنهون کنه ..

گفتم : ملی منم مثل تو هستم واقعا توی ایران دلبستگی من تویی دلم نمیاد تنهات بزارم ولی خودت می دونی که مجبورم برم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۸]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_دهم

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت : می دونم عزیزم ..می دونم منم دلم می خواد تو بری جایی که از کسی نترسی ..منم عادت می کنم نگران نباش ..

گفتم توام بیا بریم ..خونه ی پدر من بزرگه مزرعه ی خوبی داریم تو می تونی پیش ما زندگی کنی و هر وقت دلت خواست بری و دخترت و نازلی رو ببینی ..

خندید و گفت : باشه بهش فکر می کنم ..ولی من کشورم رو دوست دارم و دلم نمی خواد جای دیگه زندگی کنم ..

درست مثل تو چقدر اینجا برات سخت بود ..اما قول میدم حتما بیام به دیدینت ..حالا بزار تو بری غصه ی اینا رو بعدا می خوریم ..

ناهار که خوردیم من ظرف ها رو شستم و خوابیدم ..

خیلی احساس خستگی می کردم طوری که صدای زنگ در رو شنیدم ولی بیدار نشدم و دوباره خوابم برد ..

هنوز تخت من توی هال بود و ملی توی تنها اتاق اون خونه می خوابید .. تا زمانی که از صدای پچ و پچ دو نفر هوشیار شدم ..نسرین و ملی داشتن آهسته حرف می زدن ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۱.۰۶.۲۰ ۱۲:۳۸]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_یازدهم

 

 

 

 

 

 

 

ملی می گفت : نمیشه داره کاراشو می کنه که بره فکر نمی کنم قبول کنه ..

نسرین گفت : تا یکشنبه دوشنبه بر می گردیم .. راهی نیست ..من خودم باهاش حرف می زنم ..

سرمو بلند کردم و با خنده گفتم : شما برای من نقشه کشیدین؟ ..

نسرین گفت : چیه ؟ کبکت خروس می خونه ..

گفتم : باز یک چیز تازه که من نفهمیدم ..فقط می دونم خروس چی هست ..

ملی گفت : منظورش اینه که خوشحالی ..

آنه  نسرین میگه بریم شمال خونه ی مادر نسرین ..چی میگی میای ؟

گفتم : من که نمی دونم شمال کجاست ؟ دوره ؟ اینطوری می ترسم کارام عقب بیفته شما برین …

نسرین گفت : من برنامه چیدم تو رو ببرم ..تا دوشنبه بر می گردیم ..

گفتم : آخه زهرا خبر نداره نمیشه ..

ملی گفت : من بهش تلفن می کنم و میگم اگر موافقی قبل از رفتنت بد نیست یک حال و هوایی عوض کنی ..

شاید یک خاطره ی خوب از اینجا با خودت ببری ..

گفتم : خاطره ی خوب من آشنا شدن با شماها بود ..که انسان های خوبی هستین ..باشه منم دوست دارم بیام به شرط اینکه دور نباشه ..

 

 

 

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_اول

 

 

 

 

 

 

ملی گفت : نه دوره ,, اصلا نمی تونیم بریم اونم توی این وضع ..تازه هوا گرمه می ترسم بچه اذیت بشه ..

شنبه هم قراره زهرا بیاد و با هم برن دنبال کارای رفتنش ..الان صلاح نیست ما زنگ بزنیم و بگیم داریم میریم شمال ..

این چه کاریه؟ آنه این همه اشتیاق برای رفتن داره یک مشکلی پیش بیاد من خودمو نمی بخشم  ..

نسرین گفت :باشه هر طور راحتین ..از من گفتن بود .. پس من با هایده و ماهدخت و سیما میریم ..

ولی اگر رفتن آنه   عقب افتاد بیان خوشحال میشم ..

ملی گفت : من که دلم برای مادرت تنگ شده و دوست دارم بیام ولی الان وقتش نیست ..

نسرین گفت : دیگه ببخشید توی این موقعیت شما رو تنها می زارم ولی خیلی وقته مادرم رو ندیدم ..باید بریم یک سر بهش بزنیم ..من دیگه برم بالا و وسایلم رو جمع کنم ..

نسرین که رفت دلم برای ملی سوخت که پاگیر من شده  گفتم :  ملی جون  کاش باهاشون می رفتی من اینطوری معذب میشم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_دوم

 

 

 

 

 

 

 

گفت : نه عزیزم ..هایده و ماهدخت و سیما با شوهراشون میرن و اونوقت اینطوری هر دومون معذب میشیم  ..

توی این هوای گرم وشمالم که شرجی؛؛ دوست ندارم ؛؛شمال ما پاییز خوبه که هوا خنک میشه ..

تازه  ما هم که دلواپس کارای تو هستیم ..اصلا خوش نمیگذره.. از اون طرف هم معلوم نیست اونا کی حرکت کنن و برگردن ..

نسرین رو که میشناسی خونسرده ..منم نمی خوام یک وقت برای این مسافرت  تو از رفتن بمونی ..پس بهتره نریم ..

کمی بعد نسرین دوباره اومد و همینطور که جلوی در ایستاده بود به ملی گفت :اون جعبه ی پیک نیک تو رو لازم داریم ..چیکار کنیم حالا ؟

ملی گفت : کلید میدم برین بر دارین ..توی زیر زمین پشت میز بزرگه ..

و دست کرد توی کیفشو کلید خونه رو داد به نسرین ..اونم در حالیکه می گرفت و میرفت گفت :ملی  بچه ها همه میان اینجا حواست باشه ..

بهشون بگو زود بر می گردم ..دستت درد نکنه …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_سوم

 

 

 

 

 

 

متوجه نشدم نسرین از ملی چی می خواست ..این بود که پرسیدم : ملی جون خانم دکتر چی می خواست ؟

گفت: من یک جعبه فلزی دارم که وقتی باز  میشه شش تا چهار پایه ی تا شو و سرویس ظرف و زیر انداز و خلاصه همه چیز توی جا سازی شده و خودشم چهار تا پایه داره که بشکل میز در میاد ..همیشه هر جا میریم با خودمون می بریم ..

اینو شوهرم خریده بود مال خیلی وقته پیش هست ..

گفتم وقتی با هم زندگی می کردین خوشبخت بودی ؟ مرد خوبی بود ؟

 گفت : راستشو بخوای اصلا بهش فکر نمی کنم ..کاری که اون با من کرد دیگه جای فکر کردن نذاشته ..اما زیاد نه ..چنگی به دل نمی زد ..

اینجا ؛ملی خنده ی تلخی کرد و با تمسخر ادامه داد ..من زن خوبی بودم و تحملم زیاد بود ..به هرحال این جعبه تنها چیزیه که منو یاد اون میذازه …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_چهارم

 

 

 

 

 

 

 

کمی بعد سر و کله ی هایده و بقیه پیدا شد و دم در ایستادن تا نسرین برگشت و با سر و صدای زیادی که دم در راه انداخته بودن رفتن ..و ملی اونا رو بدرقه کرد اما من دم در نرفتم …

چون رُز بچه ها رو خیلی دوست داشت و دلش می خواست بره بغل اونا ،نمی خواستم اذیت بشه ..برای همین سرشو گرم کردم …

من و ملی تا شنبه نزدیک ظهر صبر کردیم و از زهرا خبری نشد  قرار بود به من تلفن بزنه و بهم بگه که می خواد چیکار کنه ؛؛ و این بی خبری اذیتم می کرد ..

شماره خونه ی زهرا رو هم فراموش کرده بودم ..هر چی به ذهنم فشار میاوردم یادم نمی اومد ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_پنجم

 

 

 

 

 

 

یک دلهره ی عجیب به جونم افتاده بود که نکنه دارن سرم رو گرم می کنن تا من دیگه نتونم از ایران خارج بشم و بچه رو ازم بگیرن ..

و این دلهره هر ثانیه بیشتر میشد و باعث شده بود که  بی اختیار مدام رُز  رو توی بغلم نگه دارم ..

ملی اضطراب منو می دید و سعی می کرد منو دلداری بده و می گفت : بد به دلت راه نده حتما دنبال کارای تو رفته ..

گفتم : ملی اگر منو گول زده باشن و دارن یک کاری می کنن که من نتونم رُز  رو ببرم چی میشه ..نباید مراقب باشم ؟..

خوبه خودم برم سفارت و یک خبر بگیرم ..یک مرد سیاه پوست توی سفارت هست که بهم گفته کمکم می کنه خوبه برم پیش اون ..

گفت : نمی دونم اگر اینطور فکر می کنی خوب برو ضرر که نداره …

فورا آماده شدم و راه افتادم ..وقتی از در خونه می خواستم برم بیرون تلفن زنگ خورد ..

ایستادم ببینم شاید زهرا باشه ..

ملی گفت : سلام ..بله الان داشت میرفت بیرون ..برای چی ؟ چه خطری ؟ نمی دونم ما این دو روز اصلا بیرون نرفتیم …

نه هیچکدوم ..باشه ..باشه ..آنه زهرا خانم با تو کار داره ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_ششم

 

 

 

 

 

 

هراسون گوشی رو گرفتم و گفتم : زهرا ؟ تو چرا به من زنگ نزدی ؟ گفت : خانم اکرم یک بوهایی برده ..منو باز خواست کرد ..

لطیفه می گفت چهارشنبه بعد از ظهر از خونه رفته بیرون و آخر شب برگشته ..دیروز صبح زنگ زد  گفت حالم بده بیا پیشم ..

نمی دونم چرا همش در مورد تو ازم سئوال می کرد و به صورت تهدید بهم گفت اگر از جای تو خبر داشته باشم و بهش نگم ..دیگه به صورتم نگاه نمی کنه ..

راستش مجبور شدم دروغ بگم ولی ول کن نیست ..دیروز هم از خونه بی خبر رفته بود و خیلی دیر وقت برگشت ..

حالا نمی دونم جای تو رو پیدا کرده یا شک داره ..اینه که بهتر تو اصلا از خونه بیرون نری ..

من صبح رفتم و نامه رو از علی گرفتم ..برای همین معطل شدم می خواستم بیام دنبالت ولی ترسیدم ..

گفتم : زهرا من حالم خوب نیست به تو شک ندارم ولی می ترسم علی ازت خواسته باشه مانع رفتن من بشی ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_هفتم

 

 

 

 

 

 

گفت : وای خدا مرگم بده تو چی با خودت فکر کردی محاله بهت خیانت کنم ..

علی بهم گفت هر کاری از دستت بر میاد بکن تا آنه زود تر بره ؛ باور کن ..علی خیلی دوستت داره ..خوبی تو و بچه اش رو می خواد ..راست میگم ..

اگر اونم نمی گفت خودم کمکت می کردم ..من می ترسم خانم اکرم تو رو پیدا کرده باشه البته می دونم که هنوز از جای تو خبر نداره ..اما یک چیزایی فهمیده  …

گفتم : امکان نداره ما اصلا از خونه بیرون نرفتیم تازه توی تهران به این بزرگی چطور ممکنه اون منو پیدا کرده باشه محاله ..

مگر اینکه تو رو تعقیب کرده باشه ..

گفت : نه من مراقب بودم و از این بابت خیالت راحت فقط چون یک هفته مرخصی گرفتم و مدام این ور و اون ور میرم بهم شک کرده همش می پرسه تو داری چیکار می کنی ؟  ..

تو نترس خاطرت جمع باشه ..اون با من ..حالا توام یکم مراقب باش و از خونه بیرون نرو …

فقط برای احتیاط ..من فردا باهات تماس می گیرم و ته و توی این کارو در میارم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۱]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_هشتم

 

 

 

 

 

 

اونشب من و ملی تا دیر وقت کنار هم نشسته بودیم و حرف می زدیم .. انگار هر دو دلتنگ بودیم ..

از وقتی حرف رفتن من شده بود هیچ کدوم حال و روز خوبی نداشتیم ..که تلفن زنگ خورد ..زهرا بود گفت : آنه تو احتیاطا صبح خیلی زود قبل از اینکه هوا روشن بشه  از خونه برو بیرون ..

اصلا برو دم سفارت و منتظر من بشو ولی جلوی چشم نباش  ..منم زود تر میام ..

من و ملی ترس رو در نگاه هم دیدیم ..

گفتم : نمی دونم با اینکه زهرا خیلی خوبه و می دونم آدم راست گویی هست  بازم می ترسم ..

گفت : نه بابا محاله زهرا این کار رو نمی کنه ..من از اینکه تو صبح زود بری بیرون ناراحتم ..رُز رو آماده می کنیم و با ماشین خودم می برمت ..نمی زارم تنها بری ..

گفتم :فهمیدم  پس توام می ترسی ..

گفت : نه از چی ؟ فقط نمی خوام تنها بری همین ..و اونشب من پلک روی هم نذاشتم …

گاهی چرتم می برد و با وحشت می پریدم ..

روز بعد همین که نماز خوندیم آماده  شدیم ..و خیلی با احتیاط از خونه رفتیم بیرون ..کسی نبود اما ما به هر طرف نگاه می کردیم که نکنه یکی تعقیب مون کنه ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۱]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_نهم

 

 

 

 

 

جلوی سفارت دوساعتی  ایستادیم تا زهرا اومد و کمی جلوتر از من پارک کرد ..و پیاده شد منم رُز رو دادم بغل ملی و با احتیاط پیاده شدم ..

با هیجان گفت : سلام خوبی ؟ زود باش ..تا خلوته بریم و کارمون رو انجام بدیم ..و از دور برای ملی سری تکون داد و دست منو گرفت و راه افتاد ..

گفتم : زهرا من خوب نیستم ..بهم بگو جریان چیه ؟ خانم اکرم چی فهمیده ؟

 گفت : بزار کارمون رو انجام بدیم برات تعریف می کنم …

زهرا همینطور که نامه ای رو که از علی داشت دستش بود رفت اتاق روبرویی اما من ازش جدا شدم  یک راست رفتم پیش همون مرد سیاه پوست و چون اون در جریان بود گفتم : من رضایت شکایتی که شوهرم از من کرده بود رو گرفتم بهم کمک کنین نزارین کسی برای رفتنم کار شکنی کنه خواهش می کنم ..

برای من و بچه ام خطر داره ..

با مهربونی از پشت میزی بلند شد و گفت : اون نامه رو بیار اینجا من خودم براتون حل می کنم ..

رفتم دنبال زهرا و پیداش کردم توی یک صف چهار ؛پنج نفری ایستاده بود ..صداش کردم ونامه رو ازش گرفتم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۱]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_دهم

 

 

 

 

 

 

 

 

اون مرد سیاه پوست راه افتاد دنبال کارای من طوری که حدود ساعت ده صبح  با نامه ای که به من اجازه ی خروج می داد اومد و با یک لبخند گفت : تو می تونی بلیط بگیری بسلامت   ..

باورم نمیشد ..از خوشحالی دستهام بهم زدم و با شوقی که  نمی دونستم چطور از اون مرد تشکر کنم گفتم :  مرسی ..مرسی تو مرد خوبی هستی من تو رو دعا می کنم ….

اونقدر به هیجان اومده بودم که گریه ام گرفت  ..و اشک زهرا و اون مرد رو هم درآوردم ..

بالاخره با خوشحالی از در اومدیم بیرون و این خبر خوش رو به ملی دادیم رُز بیدار شده بود و گریه می کرد ..

نشستم توی ماشین و شیرش دادم ..در حالیکه هنوز قلبم به خاطر شنیدن این خبر خوش می تپید …

زهرا جلو و ملی پشت سرش رفتیم برای تهیه بلیط  ..

از شوق بی خودی می خندیدم و به ملی نگاه می کردم ..

اونم یک لبخند می زد ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۳.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۱]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_یازدهم

 

 

 

 

 

 

برای گرفتن بلیط روی یک صندلی نشستم و زهرا هم کنارم بود ..صبر نداشتم دستپاچه بودم ..می ترسیدم هر آن اتفاقی بیفته و نتونم اون بلیط رو بگیرم …

اون خانم گفت : فعلا برای نیوجرسی پروازی نیست ..اما سه شنبه دو نیمه شب برای نیویورک پرواز داریم ..

گفتم : باشه اون خوبه از اونجا راه زیادی نیست میرم ..برام صادر کنین ..

 اون بلیط ها برای من یعنی آزاد شدن از ترسی که خیلی بی جهت و غیر منطقی از روزی که به ایران پا گذاشته بودم به جونم انداخته بودن ..

و در حالیکه بلیط ها توی دستم بود زهرا رو همون جا بغل کردم و فریادی از شادی کشیدم ..

 

 

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_اول

 

 

 

 

 

 

 

و همینطور که بلیط ها رو  توی دستم تکون می دادم دویدم طرف ماشین و از دور به ملی نشون دادم ..اونم با خوشحالی رُز رو دست بلند کرد و خندید ..

اونقدر ذوق داشتم که روی پام بند نمیشدم ..

به زهرا گفتم : دستت درد نکنه ..من خیلی مدیون تو شدم ..و این کارِ تو رو تا آخر عمرم فراموش نمی کنم ..

الان بیا بریم خونه ی من اونجا حرف بزنیم ..

گفت : باشه شما جلو برین منم پشت سرتون میام ..سر راه باید یک جایی برم ..وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم این بود که به مادرم خبر بدم ..

زنگ زدم و طبق معمول خط آزاد نمیشد ..خیلی دلم می خواست بهش می گفتم که دارم میام حتما  پدرم میومد نیویورک و ما رو می برد ..

اون روزا تلفن ها مثل حالا نبود خیلی به سختی می تونستم راه دور رو بگیرم و هزینه ی زیادی داشت  و هر بار هم مدت زیادی طول می کشید تا خط آزاد بشه ..اونم با کلی خش ؛خش که درست صدا نمی اومد ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_دوم

 

 

 

 

 

 

اوایل از خونه ی خانم اکرم زنگ می زدم ولی احساس می کردم که خیلی از این کار من راضی نیستن  ..و بعدم که خونه ی ملی بودم و بازم رعایت می کردم از وقتی هم که اومده بودم توی این خونه به خاطر پول زیادی که برام میومد چند باری با مادرم حرف زدم اما  توی این مدت به خودم اجازه ندادم که از وضعیت خودم اونا چیزی بدونن  ..و مواقعی که  خیلی ناراحت بودم اصلا بهشون زنگ نمی زدم ..

اما تولد رُز رو بهشون  خبر دادم  و براشون عکسِ نوزادی اونو فرستادم..فکر می کنم یکماهی طول کشید تا جواب نامه اومد که مادرم خیلی دلتنگ بود و از دوری من غصه می خورد و شکایت داشت …

چند بار که گرفتم و خط آزاد نشد ..خسته بودم ..خیلی زیاد …

خودمو به پشت انداختم روی تخت ودستهامو بالای سرم گره کردم و گفتم : ملی نمی دونی چه حسی دارم ..

انگار خواب می ببینم ..اما تنها غصه ی من تویی ..

باور کن حتی به فکر علی هم نیستم چون می دونم حتما میاد پیشم ولی می ترسم تو رو دیگه نبینم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_سوم

 

 

 

 

 

 

 

 

ملی گفت : دنیا رو چه دیدی ..همه چیز توی این دنیا امکان داره اتفاق بیفته ..شاید یک روزی یک جایی من و تو دوباره بهم رسیدیم ..نیم خیز شدم و گفتم : ملی جون تو به اندازه من از این جدایی ناراحت نیستی؟ یا اینطوری میگی من اذیت نشم ؟ آخه تو رو می شناسم همیشه با مسائل یک طوری بر خورد می کنی که من انتظارشو ندارم ..می تونم بگم خیلی متفاوت با آدم های دیگه …

گفت : برای اینکه من برای جان آدمی ارزش قائلم ..باید دید از چه نظر به دنیا نگاه می کنی ..من در خودم خودم رو می ببینم و در تو آنه رو ..پس برای خوشحالی تو خوشحال میشم ..و اونقدر جان تو برای من ارزش داره که راضی به خوشی تو هستم ..بیشتر آدم ها می خوان اطرافیانشون انعکاسی از اونچه که خواسته ی اوناست از خودشون نشون بدن ..و چون این شدنی نیست بدون اینکه خودشون بدونن توقع بی جایی داشتن  از هم دلگیر میشن و برای اینکه طرف مقابل رو ودار کنن که اونچه که  اونا می خوان انجام بدن با هم می جنگن ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_چهارم

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی من بدونم دخترم جای دیگه ای خوشحاله از دوریش رنج نمی برم فقط دلتنگش میشم ..و حالا چرا من باید از اینکه تو پیش پدر و مادرت بری و در امان باشی خوشحال نباشم ..این نشونه ی بالای دوست داشتنه ..عشق یعنی همین ..وقتی دونفر  خود خواهی ها و منم ها رو با عشق اشتباه می گیرین  نتیجه ای جز جدایی روح شون از هم نیست و روح که جدا شد جسم هم کم کم دور میشه   ..در واقع هر دو به خودشون بی وفایی می کن …

دوباره روی تخت خودمو انداختم و گفتم : یعنی تو میگی منم یک روز مثل تو انسان خوبی میشم ؟ درک بالای تو از زندگی و انسانیت منو شگفت زده می کنه …آخ ملی الان که نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم خیلی حس خوبی دارم و خوابم میاد ..دیشب اصلا نخوابیدم …دلم…شور ..میزد ..تا خود ..صبح…..

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_پنجم

 

 

 

 

 

 

 

 

و به همون حال که پاهام روی زمین بود به خواب عمیقی فرو رفتم ..خیالم راحت شده بود که دیگه مانعی سر راهم نیست …نمی دونم چه مدت طول کشید که انگار اصلا توی این دنیا نبودم ..و با صدای گریه ی رُز بیدار شدم و دیدم زهرا هم اونجاست و منتظر من هستن که بیدار بشم و ناهار بخوریم …خواب آلود پرسیدم : تو کجا رفته بودی ؟ گفت : رفتم صرافی برات دلار بگیرم ..گفتم : ای وای نه ..من پول تو رو نمی گیرم ..گفت : علی ازم خواسته بهت بدم من از اون می گیرم ..این پول مال خودته ..گفتم : خیلی ممنون ولی من یک چیز دیگه ای هم ازت می خوام ..وسایلم خونه ی خانم اکرم جا مونده ..نمی دونم برات امکان داره یک طوری که نفهمن برام بیاری ..توی اونا یک چیزایی هست که برای من خیلی مهمه ملی گفت : نه آنه خواهش می کنم از خیرش بگذر ..ولش کن ..زهرا  هیچ طوری نمی تونه اونا رو بیاره که خانم اکرم نفهمه ..دیگه بهش فکر نکن ..زهرا گفت : فردا شب تو ساعت یازده باید بری فرودگاه من سعی می کنم  یک طوری اونا رو دم پرواز به دستت برسونم ..اونجا دیگه کسی نمی تونه جلوی تو رو بگیره ..دلم نمیاد وسایلت رو جا بزاری ..اما اگر نشد حتما میدم علی با خودش بیاره ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_ششم

 

 

 

 

 

 

 

 

زهرا موقع رفتن به من گفت : من دیگه نمیام اینجا می ترسم کسی بو ببره ..یکراست میام فرودگاه ولی چون دیر وقت هست دیگه نمی تونم از شوهرم پنهون کنم اونجا دیگه می فهمه ..ملی پرسید : تا الان بهش نگفتی ؟ گفت : والله آدم رو مجبور می کنن بهشون دروغ بگی ..مادر شوهرم با خانم اکرم دوست صمیمیه و به همین واسطه هم ما ازدواج کردیم ..یک هفته مرخصی گرفتم و اون خبر نداره ..نمی دونم وقتی گندش بالا بیاد چیکارم می کنن ..ولی مهم نیست آنه باید بره ..گفتم : زهرا تو یک چیزی می دونی که به من نمیگی ..آخه چرا از خانم اکرم می ترسی اون که مادرته …گفت : من برای خودم نمی ترسم ..برای تو نگرانم ..صلاح نیست دیگه اینجا باشی علی هم اینو می دونه که حاضر شد تو رو بفرسته …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_هفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در حالیکه حرفای زهرا حسابی ذهنم رو در گیر کرده بود  مشغول جمع و جور کردن وسایل خودمو و رُز شدم ..اما خوشحالی و بی قراری من برای رفتن اونقدر زیاد بود که زود فراموش کردم و مدام به ساعت نگاه می کردم ؛  انگار زمان متوقف شده بود..دوباره زنگ زدم به مادرم وبعد از مدتی که بوق اشغال می زد بالاخره  گوشی رو بر داشت و این خبر خوب رو بهش دادم که دارم میرم پیش اونا .. و آخر شب هم داشتم برای خانم دکتر و بقیه که نمی تونستم ببینمشون و خدا حافظی کنم نامه می نوشتم که ملی اومد کنارم نشست ..چند تا از کتاب هاشو آورده بود که بده به من ..شاهنامه ی فرودسی خیام و مولانا و حافظ …چیزایی که می دونست چقدر بهشون علاقه داشتم ..گفتم : نه من اینا رو نمی تونم قبول کنم ..می دونم چقدر برات با ارزشه ..گفت : فرصت نشد برات بخرم ..تو اینا رو ببر من دوباره برای خودم می خرم یادگاری از من داشته باشه ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_هشتم

 

 

 

 

 

 

 

یکم بهش نگاه کردم با تمام وجودم و علاقه ای که بهش داشتم خودمو انداختم توی بغلش و گریه ام گرفت ..ملی خندید و در حالیکه موهای منو نوازش می کرد گفت : چی شده تو از این کارا نمی کردی ..گفتم : ملی جون خیلی تو رو دوست داشتم ..واقعا برای من از همه چیز خودت گذشتی .. تو نمونه ی یک انسان ایرانی هستی با گذشت و مهربون و فداکار ..کسی که بدون چشم داشتی این همه برای کسی که نمی شناسه وقت و انرژی بزاره حتما یک فرشته است ..و اگر اینقدر از خانواده ی علی نمی ترسیدم که هر لحظه آرامش منو بهم بزنن یقین بدون که تو رو ترک نمی کردم ..اینجا تو بودی و شغل خوبی داشتم و دلم می خواست ادامه بدم ولی نمیشه ..یعنی نشد دیگه ….و سرمو گذاشتم توی سینه مهربون اون ..یک مرتبه بلند شد  منو از خودش دور کرد و گفت : ای دختر تو منم احساساتی کردی ..چیه ؟ می خوای وقتی تو رفتی خیلی زیاد غصه بخورم ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_نهم

 

 

 

 

 

 

 

 

روز بعد با اینکه خیلی دلم می خواست یک چیزایی از ایران برای پدر و مادرم و جرجی بخرم ولی ترجیح دادم که اون روز هم احتیاط کنم .. و بالاخره به ساعت نه نزدیک شدیم ..گفتم : ملی همه چیز حاضره بهتره زود تر بریم فرودگاه دیگه طاقت ندارم توی این خونه حبس بشم ..گفت : باشه بریم اول چمدون ها رو بزاریم توی ماشین ..رُز خوابه آهسته بغلش کن بیدار نشه ..گفتم : نه شما رُز رو بر دار چمدون ها رو من می زارم توی ماشین ..خندید و گفت: یکیشو بده من ببرم ماشین رو بیارم دم در اون یکی رو تو بیار ..و کیفشو باز کرد و سوئیچ رو در آورد و چمدون رو برداشت و رفت ..من نگاهی به اطراف انداختم تا چیزی جا نذاشته باشم ..صدای ماشین ژیان خیلی بلند بود به محض اینکه شنیدم ..چمدون دوم رو برداشتم و درو باز کردم ..و سرجام میخکوب شدم ..خانم اکرم رو جلوی روم دیدم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_دهم

 

 

 

 

 

 

 

 

چنان با غضب به من نگاه می کرد که ترسیدم ..ولی دیدم اینجا دیگه نمی تونم کوتاه بیام ..اما به لکنت افتاده بودم ..گفتم : س س لام خوش اومدین مادر ..با همون حالت یک ابروشو برد بالا و گفت : کجا ؟ بار سفر بستی؟ ..گفتم: من باید برم مادر ..شما دیگه نمی تونی جلوی منو بگیری ..گفت : برو راه باز جاده دراز ..ولی نوه ام رو به تو نمیدم ..اونو بده هر کجا می خوای بری برو ..ملی پشت سرش ایستاده بود گفت : خانم لطفا مانع رفتنش نشین ..شما زن با خدایی هستی ..بچه رو که از مادرش جدا نمی کنن ..گفت : واقعا ؟ پس این خانم چرا بچه ی منو از من جدا کرده؟ ..از صبح تا شب دارم غصه ی پسر تحصیل کرده مو می خورم که به خاطر این خانم افتاده گوشه ی زندان ..گفتم : من چه گناهی دارم ؟ علی رو شما باید نصیحت می کردین که عصبانی نشه و خودشو توی درد سر نندازه ..من برای زندگی خودم باید از خونه ی شما میومدم بیرون ..برای راحتی شما و علی هم بود ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_یازدهم

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت : من این چیزا رو نمی فهمم فقط اینو می دونم که از وقتی پاتو گذاشتی توی خونه ی من جز درد سر چیزی نداشتی من از خدا می خوام تو بری ولی بچه ی علی رو نمیدم ..فردا میاد از من می پرسه تو چطور مادری بودی که گذاشتی بچه رو ببره …گفتم : مادر؛  علی بهم اجازه داده ..اون بهم گفت از ایران برم ..گفت : علی غلط کرده با تو که خبر آوردی ..ملی چمدون رو از روی زمین بر داشت و با خودش برد که بزاره توی ماشین ..مونده بودم چرا چیزی نگفت تا خانم اکرم رو قانع کنه از سر راهم بره کنار ..گفتم : مادر خودتون می دونن که من بچه رو به شما نمیدم ..با دست زد روی سینه ی منو گفت : تو به گور هفت جد و آبادت می خندی که بتونی جلوی منو بگیری ..گفتم : من نمی خندم ..برای چی باید این کارو بکنم ؟ شما اشتباه می کنین این کار انسانی نیست …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۴.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۰]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_دوازدهم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خانم اکرم اومد تو و ملی پشت سرش  و درو بست و گفت : خوب قشون کشی هم کردین آفرین ..دوتا ماشین با خودتون آدم آوردین که یک زن بی پناه رو آزار بدین؟ ..کم توی زندگی شما کشید؟ ..حالا من این درو بستم .. و اینو به شما میگم آنه امشب باید پرواز کنه ..الان به پلیس زنگ می زنم …ببینم شما حق داری بچه رو بگیری یا نه ؟ ..باشه اگر آنه رضایت نامه ی شوهرشو نداشت ..و خواهر علی بهش کمک نکرده بود حق با شماست ..بچه رو میدیم ..خانم اکرم گفت : زنگ بزن …زود باش ..گفتم : نه ملی اینطوری از پرواز میمونم …مادر تو رو به اون دین و پیامبری که بهش اعتقاد داری بزار برم ..شما می تونی با علی بیای پیش ما و نوه ی خودتون رو ببینین …گفت : تف به روت بیاد ..بچه پنج ماهه شده تو اونو به ما نشون ندادی ..حالا بری اون سر دنیا من می تونم نوه ام رو ببینم ؟..

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_اول

 

 

 

 

 

 

گفتم : مادر خواهش می کنم انصاف داشته باشین من مادرشم ؛؛ رُز مال منه …

خانم اکرم در حالیکه چشمش به رُز افتاده بود که روی تخت خواب بود .. سری با افسوس تکون داد و گفت :  تو رو خدا حال و روز منو ببین ..اینطوری باید بچه ی علی رو ببینم ؟..تو عقل توی سرت نبود که یکبار بچه رو بیاری پیش من ببینمش ؟

نگفتی من مادر بزرگ اون هستم ؟  لولو خورخوره بودم ؟می خواستم تو و بچه ات رو بخورم ؟

 توی مدتی که خونه ی من زندگی کردی ازم بدی دیدی ؟ روی چشمم تو رو نگه نداشتم؟ ..طلا برات نخریدم ؟ هزار جور عزت و احترامت نکردم ؟ حالا تو بگو من بی انصافم یا تو ؟

گفتم : مادر منو ببخشید؛؛ ولی شما بی انصاف نباش ..

ملی گفت : خانم اکرم شما الان با کسی مثل آنه طرفین ..خودتون می دونین که آنه از شما گله ای نداشت که از اون خونه اومد بیرون ..ترس اون از تهدید هایی بود که میشد ..

خوب قبول دارین تحت فشار بود و می خواست از خودشو بچه اش محافظت کنه ..شما چرا این همه موضوع رو بزرگ کردین ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_دوم

 

 

 

 

 

 

همون بار اولی که اومدین اگر باهاش حرف می زنین قانع میشد و با شما برمی گشت خونه …

اما اونو ترسوندین که می خواین بچه اش رو بگیرن .. ..طرف شما آدم بد جنسی نیست که بخواد با شما لجبازی کنه ..اون فقط می ترسید همین …

خانم اکرم گفت : خانم شما دیگه چرا ؟ آدم توی دعوا خیلی حرف می زنه دلیل نمیشه که عمل کنه ؛؛

 ملی گفت : ولی این صفت مال ما ایرانی هاست آنه متوجه نمیشه که ما حرف زیاد می زنیم عمل نمی کنیم ..

خانم اکرم نگاهی به رُز که توی تختش بود کرد و رفت جلوی  و خم شد  رُز رو بغل کنه ..

من وحشت زده خواستم جلوشو بگیرم ملی دستم رو گرفت و با بر هم زدن پلک منو دعوت به آرامش کرد و آهسته گفت : کاریش نداره  اونو سر لج ننداز..وگرنه نمی زاره بری ..

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۸]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_سوم

 

 

 

 

 

 

 

خانم اکرم رُز رو بلند کرد و گرفت توی بغلش  و چند بوسه به گونه هاش زد و گفت : وسایلشو بده ..

هراسون  خواستم برم جلو و به زور بچه رو بگیرم ملی بازوی منو گرفت و گفت : خانم اکرم قانون با آنه اس حتی اگر علی آقا هم بفهمه با زن و بچه اش اینطوری رفتار کردین ازتون شاکی میشه ..آنه امشب نره فردا بهتون قول میدم که بره ..

پس آروم باشین و این کارا رو نکنین فایده ای نداره ..

خانم اکرم همینطور که رُز رو محکم گرفته بود اومد جلو و به من گفت : خیلی خوب ..من تو رو می بخشم بچه رو بردار بریم خونه خودمون ..صبر کن تا علی بیاد اونوقت هر کاری دلت خواست بکن ..

گفتم: اگر اومدم و دوباره سر و کله ی مهوش پیدا شد و یک بلایی سر من و بچه ام آورد شما جواب علی رو میدین ؟

اون حتما یک چیزی می دونست که به من گفت برو ..

گفت : خوب زبون در آوردی  ..تو نمی تونی نوه ی منو   با خودت ببری یعنی من اجازه نمیدم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۸]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_چهارم

 

 

 

 

 

 

که یکی با مشت کوبید به در و صدای زهرا رو شنیدم که بلند می گفت باز کنین ..باز کنین ..

ملی فورا در باز کرد ..زهرا هراسون و  اومد تو و نگاهی به ما کرد ..

و با حرص رفت طرف خانم اکرم و رُز و گفت : مادر چیکار داری می کنی ؟ از شما بعیده ..من که براتون توضیح دادم ….

قربونتون برم این کارو نکنین ..به خدا علی ازم خواسته اونا رو بفرستم ..آنه نمی خواست بره ..

من کاراشو کردم باور کن اینطوری به صلاح همه هست …

زهرا همینطور که حرف می زد خواست بچه رو از بغل مادر بگیره ..رُز ترسید بود و با بغض بهشون نگاه می کرد  ..

بچه ام  با  صدای بلند به گریه افتاد ..خانم اکرم بچه رو به زور نگه داشته بود و زهرا دستهاشو گرفته بود و می کشید ..رُز اصلا عادت به سر و صدا نداشت و شروع کرد به جیغ کشیدن؛؛

با اعتراض  داد زدم نکنین ,, این چه کاریه؟ ..بچه مو نترسونین … و خانم اکرم ولش  کرد ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۸]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_پنجم

 

 

 

 

 

 

زهرا با سرعت  رُز رو داد بغل منو و گفت : آنه برو ..برو فرودگاه دیرت میشه ..

خانم اکرم داد زد من نمی زارم بچه رو ببره ..اگر گذاشتم اسمم رو عوض می کنم ..حساب تو رو هم می رسم خائن …

زهرا دستهاشو جلوی مادر گرفته بود و مانع حرکتش شد و گفت مادر من اجازه نمیدم دیگه آنه رو اذیت کنین ..قربونتون برم , مادر؛  من التماست می کنم ولشون کن بزار برن ..

علی اونو دست من سپرده ..و گفته تا خاطرت جمع نشده از ایران رفته کار دیگه ای نکنم ..

می دونی علی؛  جون و عمر منه ..ازم خواسته منم انجامش میدم  ..و برگشت و سر من که مثل بید می لرزیدم و قدرت حرکت نداشتم داد زد برو ؛؛ برو دیگه چرا وایستادی ؟

ملی خانم ببرش ..

ملی بازوی منو گرفت و کشید ..کیفم رو برداشتم و انداختم روی شونه ام و با سرعت از خونه خارج شدیم ..

رُز همینطور گریه می کرد …تا پامون رو از خونه گذاشتیم بیرون .. جلوی در عاطفه و راضیه و شوهرش و صابر رو دیدم ایستادن …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_ششم

 

 

 

 

 

 

 

سر رُز رو محکم گرفتم توی بغلم و با التماس گفتم : تو رو خدا بزارین برم ..

عاطفه در حالیکه چشمهاش پر از اشک شده بود اومد جلو و گفت : نترس ..تو فکر کردی ما چطور آدمایی هستیم ؟

اومدیم کمک تو ..زود باش ..زود باش تا زهرا می تونه جلوی مادرو بگیره برو ..ما میایم فرودگاه ..

صابر گفت بیاین من شما رو ببرم ..

سرِ رُز رو محکمتر گرفتم توی سینه ام و با ترس ازش دور شدم ..و ملی در ماشین رو باز کرده بود سوار شدم ..

راضیه اومد جلو در و گفت : آنه نترس ما برای اینکه جلوی مادر رو بگیریم اومدیم ..نترس …

دیگه نفس ؛نفس می زدم …و در حالیکه صدای فریاد خانم اکرم رو می شنیدم که داشت به زهرا بد و بیراه می گفت و از خونه میومد بیرون گفتم : نه ..نه ..ملی ..بریم ..تو رو خدا بریم ..

 و اون  راه افتاد ..

راستش بهشون اعتماد نداشتم که یک مرتبه با من مهربون شده باشن و بخوان ازم حمایت کنن …

اونقدر ترسیده بودم که دلم نمی خواست به صورت هیچ کدوم نگاه کنم ..وقتی خیالم راحت شد که ازشون دور شدیم دلم می خواست از ته دلم فریاد بزنم …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_هفتم

 

 

 

 

 

 

پشت دستم رو به دندون گرفتم که صدام در نیاد و رُز بیشتر 

از این نترسه ..

ملی هم حال خوبی نداشت و از رانندگی کردنش معلوم بود خیلی آهسته میرفت و دستش می لرزید ..

گفت :  آروم باش آنه دیگه تموم شد

گفتم : دارن میان فرودگاه نکنه اونجا کاری بکنن که من نتونم برم …

گفت : نه فکر نمی کنم هیچکدوم با مادرشون موافق نبودن انگار برای همین اومده بودن …خیالت راحت باشه ..

فاصله ی زیادی تا فرودگاه نبود اما رُز یکم شیر خورد و با همون بغض دوباره از حرکت ماشین خوابش برد …

ملی ماشین رو پارک کرد و چمدون ها رو گذاشتیم توی چرخ دیدم هموشون اونجا منتظرن ..

از ما زود تر رسیده بودن ..ولی مادر و شوهر راضیه  نبودن ..

صابر دوید جلو و چمدون ها رو از ملی گرفت ..زهرا دوتا چمدون وسایل منو با خودش آورده بود خودشون اونا رو هم گذاشتن روی اثاث من و همه با هم راه افتادیم بدون اینکه کسی حرفی بزنیم وارد سالن شدیم و از بازرسی رد شدیم …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_هشتم

 

 

 

 

 

 

ملی کنار من راه میومد آروم گفت : آنه فکر نمی کنم قصد بدی داشته باشن آروم باش …سرمو چند بار تکون دادم ادامه داد .. بلیط ها رو به من  بده برم کاراشو بکنم ….

کمی بعد کارای پرواز تموم شده بود و ما منتظر بودیم صدام کنن ، رُز بیدار بود و سه تا عمه هاش داشتن برای آخرین لحظات اونو می دیدن ..و  من دستم توی دست ملی بود و حالا به چیزی جز جدا شدن از اون فکر نمی کردم ..

تنها کسی که احساس می کردم خدا منو به خاطر آشنایی با اون به ایران فرستاده  ..

 عاطفه گفت : من شخصا کاری نکردم که تو رو ناراحت کنم ولی بازم ما رو ببخش انشالله به زودی برمی گردی ..وقتی همه چیز روبراه شد ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_نهم

 

 

 

 

 

 

راضیه ادامه داد ..راست میگه باور کن کارای مادر و حوادثی که برات پیش اومد از دست ما خارج بود ..سعی کردیم که کمکت کنیم ولی نمیشد ..

صابر که سرش پایین بود با همون حال گفت : آنه خانم واقعا باید ما رو ببخشید ..خیلی رفتار بدی با شما شد و من متاسفم ..

من به علی همون اول گفتم نباید شما رو توی اون موقعیت با خودش میاورد ..میخوام اینو بدونین که همه ی ما برای شما نگران بودیم …و از شما بیشتر علی عذاب کشید ..

به هر حال یک بار دیگه از شما معذرت می خوام …

گفتم : بله می فهمم ..حالا که فکرشو می کنم منم چون انتظار دیگه ای داشتم خیلی سخت گرفتم ..اگر از همون اول با من صادق بودین و مشکل رو به من می گفتین شاید طور دیگه ای برخورد می کردم ..اما  همه سعی داشتن با دروغ و پنهون کاری وانمود کنن که اوضاع روبراهه و خوب نبود و این برای من آشفتگی بوجود آورد و مجبورم کرد که از اون خونه خودمو نجات بدم …

ولی من نفهمیدم خانم اکرم از کجا جای منو پیدا کرد؟ …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_دهم

 

 

 

 

 

زهرا گفت : من اشتباه کردم که فکر می کردم اون متوجه نیست که من دارم یک کارایی می کنم و بالاخره یک روز رفته بود در خونه ی ملی خانم و یک خانمی اومده بود بیرون اونو تعقیب کرد ..

ولی مطمئن نبود؛؛ بهتون گفتم که مراقب باشین..

امروز رفتم خونه ی مادر و وقتی خوابید رفتم چمدون ها رو جمع کردم و اون مچم رو گرفت ..و بهم یک دستی زد که جای تو رو بلده .. همین  ما رو لو داد   ..

ملی خانم گفته بود که این کارو نکنیم ولی من نتونستم بی خیال بشم ..کاش به حرفش گوش می دادم ..

و من برای خداحافظی گفتم : شما راست میگین ..اصلا تقصیری نداشتین و حتی به من محبت می کردین ..

ممنونم ..از مادرم بخواین که از من کینه به دلش راه نده ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_یازدهم

 

 

 

 

 

 

عاطفه گفت : توام از مادر ناراحت نباش اونم بد تو رو نمی خواست ..ولی خوب اسیر سنت ها و باید ها و نباید های خودشه ..براش خیلی ناگوار بود که تو از خونه فرار کردی ..هنوزم یادش میاد بدنش داغ میشه ..

خانم اکرم سعی داشت همه چیز رو آروم کنه ولی به روش خودش که ما می دونیم غلط هست ..خوب علی هم ده سال ازش دور بوده این شد که همه ی توجه مادر به اون بود و براش دلسوزی می کرد و گناه غصه ها و رنج های علی رو به پای تو می نوشت ..

یکم فکر کنی متوجه میشی که شاید هر کس جای مادر بود همین کارو می کرد ..الانم به چه حالی رفته خونه خدا می دونه و ما براش نگرانیم ..

بالاخره از اونا خداحافظی کردم وآخرین نفر ملی بود که نمی تونستم کلامی برای اونچه شایسته اون بود به زبون بیارم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_دوازدهم

 

 

 

 

 

 

فقط همدیگر رو سخت در آغوش گرفته بودیم و گریه می کردیم ..و می بوسیدیم ..

دلم نمی خواست ازش جدا بشم ولی باید میرفتم ..

و از غصه ی اون بود که تا روی صندلی هواپیما نشستم اشکهام بی اختیار می ریخت ..و برام عجیب بود که دور شدن از علی هم نگرانم نمی کرد …

و اون لحظه فراموش نشدنی برای من رسید که هواپیما از زمین بلند شد ..و من سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و یک نفس بلند کشیدم و چشمم رو بستم ..

رُز زود خوابش برد ولی من به این سفر یکسال و چند ماهه ی خودم فکر می کردم ..

به علی و به حالی که داشت ..نمیدونم اون می تونست منو به خاطر اینکه تنهاش گذاشتم ببخشه ..شاید رفتن منم یک طورایی خودخواهی بود؛ و یا شاید این بهترین راه؛؛

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۵.۰۶.۲۰ ۱۳:۰۹]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_سی ام- بخش_سیزدهم

 

 

 

 

 

 

اما چیزی که لبخند روی لب من آورده بود آشنایی با ملی بود ..استاد دانشگاه ؛؛ بی ادعا ..صبور ؛ مهربون و عاقل ..

و یک انسان خدا شناس واقعی ..

اون روح منو پرواز داده بود و من می خواستم در این پرواز حقیقت رو جستجو کنم ..

حقیقی که بیشتر آدم ها اونا رو در پرده ای از خرافت و سنت های غلط پنهون می کنن ..و به خودشون حق میدن که زندگی بقیه رو  نابود کنن ..

وقتی چرخ های هواپیما توی فرودگاه نیویورک به زمین خورد ..حس خیلی خوبی داشتم ..

مثل این بود که باری سنگین رو از روی شونه هام زمین گذاشتم ..

 

 

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۶]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_اول

 

 

 

 

 

 

ولی حال عجیبی داشتم و اونجا تازه فهمیده بودم که از علی دور شدم ..من اونقدر تحت فشار قرار گرفته بودم که به جز رفتن نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم ..

ساک رُز رو با کیفم انداختم روی شونه ام و همراه مسافرا از هواپیما پیاده شدم ..

هنوز خبر نداشتم که پدرم میاد دنبالم یا نه؛ با وجود رُز که حالا سنگین شده بود و چیزایی که دیده بودو ترسی که داشت دستهاشو دور گردنم حلقه می کرد و منو محکم می گرفت  …

برام کار سختی بود که تا نیوجرسی برم ..مخصوصا که ما نیمه شب رسیده بودیم ..

سالن بزرگ فرودگاه رو با همون حال رفتم و منتظر چمدون هام شدم ..و بالاخره اونا رو به کمک مسافرای دیگه گذاشتم رو چرخ و رفتم بطرف سالن بازرسی و همینطور که رُز نق می زد و گریه می کرد کارای خروجی رو انجام دادم ..و به محض اینکه وارد سالن جلویی شدم مادرم رو دیدم که از خوشحالی بالا و پایین می پرید  و پشت سرشم پدرم بود که با دو دست جلوی دهنشو گرفته بود ..

آخه اون بینهایت آدم احساساتی و مهربونی بود ..

از اشتیاق دیدنشون سرعتم رو زیاد کردم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۶]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_دوم

 

 

 

 

 

 

 

چند لحظه بعد خودمو در آغوش اونا دیدم ..در حالیکه منو و رُز رو با هم بغل کرده بودن اشک میریختن ..

وای خدای من ..چه جای امنی ..

مدت ها بود که تن و جونم در آسایش نبود همه جا معذب میشدم و حس نا امنی وجودم رو گرفته بود ..

حوادثی که به هیچ عنوان نمی فهمیدم و براش آمادگی نداشتم …

طوری که وقتی به خونه رسیدیم من رُز رو رها کردم و با خیال راحت رفتم توی تختم که مادرم تمیز و مرتب برام نگه داشته بود خوابیدم ..و روز بعد نزدیک ظهر از گرسنگی بیدار شدم ..

و اولین چیزی که حس کردم بوی غذای مادرم بود سوپی رو که دوست داشتم  درست کرده بود بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون ولی کسی نبود ..

به اطراف نگاه کردم چقدر دلم برای این خونه تنگ بود ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۶]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_سوم

 

 

 

 

 

 

 

درِ چوبی تور دار جلوی ساختمون رو باز کردم و دیدم ..پدر ومادر م رز رو با خودشون برده بودن بیرون و داشتن سه تایی با هم خوش میگذروندن  و می خندیدن ..

حس خوبی بهم دست داد ..انگار رُز هم اینو می فهمید که چه نسبتی با اونا داره   ..

تازه باورم شده بود که دیگه اون کابوس تموم شده و کسی نمی تونه منو برگردونه ….

رُز خیلی راحت با مادر و پدرم آشنا شده بود و اصلا حس بیگانگی با اونا رو نداشت..و این خوشحالی اون برای اومدنم کافی بود ..

اون روز تا بعد ظهر کنار پدر و مادرم نشستیم و از هر دری حرف زدیم ..

اونا نگران من بودن و می خواستن بدونن که چه اتفاقی برای من افتاده که تنها با رُز برگشتم ..

تا حدی که زیاد برای من ناراحت نباشن ماجرا رو براشون تعریف کردم ..غروب هم جرجی و  همسرش اومدن و مدتی با اونا وقت گذروندم ..و شب تازه به فکر باز کردن چمدون ها افتادم ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۶]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_چهارم

 

 

 

 

 

 

معمولا توی این کار خیلی تنبل بودم ..اول چمدون هایی که زهرا برام آورده بود باز کردم خیلی خوب معلوم بود که اون با عجله همه چیز رو ریخته توی چمدون ..

دوباره خاطراتم با علی زنده شد ..یادم افتاد که اون الان توی زندان چه حالی داره و حتما بهش گفتن که من دیگه ایران نیستم ..

صورتش رو که برای آخرین بار دیده بودم با اون ته ریش غم انگیزش به خاطر آوردم و دلم بشدت گرفت ..

باید تا زمستون صبر می کردم تا اون بیاد ..به روزی که از راه می رسه و رُز رو بغل می کنه فکر می کردم …

زهرا حتی آلبوم های عکسهایی رو که علی درست کرده بود برای من گذاشته بود ..

زیر لب گفتم : زهرا تو نمی دونی چقدر به من محبت کردی …تو چه دختر خوبی بودی و چه دوست خوبی ..

اصلا نشد که با هم درست و اصولی معاشرت کنیم …..وقتی آلبوم ها رو ورق می زدم متوجه شدم که چقدر بهم سخت گذشته بود ..هر کدوم از اون عکسها یک خاطره بد رو جلوی چشمم مجسم می کرد  ..

اونا رو بستم و گذاشتم کنار چون کاملا حالم منقلب شده بود ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_پنجم

 

 

 

 

 

 

زیر لباسها یک کیف کوچک پارچه ای صورتی  دیدم که مال من نبود بر داشتم و دیدم زهرا همه ی طلا های منو گذاشته توی اون ..

گفتم : آه زهرا ..زهرا تو چقدر دختر خوبی هستی کاش بیشتر قدر تو رو می دونستم ..حتما فردا بهش زنگ می زنم و تشکر می کنم ..

..

چمدون دوم رو که باز کردم روی بلوز و شلوار صورتی که داشتم یک کاغذ چهار تا  دیدم ..

نمی دونم چرا قلبم فرو ریخت ..

اول فکر کردم نامه از طرف علی هست ..ولی خوب چرا اونو به خودم نداد ؟  فورا بازش کردم ..

زهرا  به انگلیسی نوشته بود چون می دونست که من خط فارسی رو خوب بلد نیستم ..

راستش خیلی با ترس و لرز اونو خوندم ..نوشته بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_ششم

 

 

 

 

 

 

آنه ی عزیزم امیدوارم این نامه رو که می خونی پیش پدر و مادرت باشی من همیشه برای تو بهترین ها رو خواستم ..

با اینکه خیلی دوستت دارم به خاطر خودت بهتر بود که می رفتی ..از اونجایی که با هم دوست بودیم و بهت قول دادم چیزی رو ازت پنهان نکنم وظیفه دارم بهت حقیقت رو بگم ..

مهوش برای بیرون اومدن علی شرط گذاشته بود و شاید به زودی آزاد بشه ..

ولی چون دوستت دارم و می دونم انتظار سخته ازت می خوام منتظرش نباشی ..با اینکه از آینده کسی خبر نداره ..از راه دور می بوسمت و برات آرزوی خوشبختی می کنم …

سر در نمیاوردم ..

نفهمیدم منظور زهرا از شرط چی بوده اگر رفتن من بود پس چرا مادر خبر نداشت چون اون با اصرار می خواست منو نگه داره و یا حتی رُز رو ..گیج بودم ..

ولی حس بدی از اینکه ممکن بود علی دیگه هرگز پیش من نیاد بهم دست داد ..و بیقرارم کرد ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_هفتم

 

 

 

 

 

 

سرمو گرفتم و چند بار بی هدف تکون دادم ..و گفتم ..نمی فهمم …یعنی چی ؟ موضوع چی بوده ..

همینطور که توی اتاق راه میرفتم دوباره نامه رو خوندم ..و با حرص میون دستم مچالش کردم ..

بله حالا متوجه شدم چرا علی به اون راحتی به من اجازه ی خروج داد ..

چرا زهرا بعد از یکسال اومد و منو پیدا کرد و با اون عجله کارای منو انجام داد  ..و اینم فهمیدم که همه خبر داشتن به جز خانم اکرم ..و شرط مهوش رو هم فهمیدم ..

هیچکدوم توی فرودگاه به من نگفتن که برو به زودی علی هم میاد پیش تو ..من خیلی ساده و احمقم …

بغض کردم و اشکهام پشت سر هم میومد پایین؛؛

قلبم دیگه توی سینه ام جا نمی شد و انگار می خواست بیرون بیاد ؛  دیگه نتونستم توی خونه دوام بیارم ..

با سرعت از ساختمون بیرون دویدم و فقط صدای پدر رو شنیدم که گفت : چی شده این وقت شب کجا میری ..آنه ؟ آنه ؟ ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_هشتم

 

 

 

 

 

 

 

تا اونجایی که می تونستم دویدم ..و مدام تکرار می کردم آنه ی احمق ..هرکسی می تونه تو رو گول بزنه ..تو حتما احمقی که به خودشون اجازه میدن بهت دورغ بگن و کلک بزنن ..

علی..علی  تو خیلی ترسویی ..ترسو ..نباید این کارو با من می کردی دیگه دست خودم نبود تمام بغضی رو که توی این یکسال داشتم با فریاد بیرون ریختم ..

و همون جا کنار بوته های گوجه فرنگی نشستم روی خاک و چنگ زدم به زمین ..

از اینکه گولم زده بودن بیشتر از هر چیزی عذاب می کشیدم ..خیلی حالم بد بود..کمی بعد پدرم رو اون دور دیدم که ایستاده و منو نگاه می کنه آروم آروم اومد کنارم و نشست روی زمین ..

و گفت : می خوای حرف بزنی ؟

گفتم : مهم نیست ..

گفت: حتما مهم بوده که تو به این روز افتادی بهم بگو چی شده ؟ گفتم : فکر می کنم علی دیگه نمیاد ..

مشکل داره و راه حل مشکلش رو با جدایی از من حل کرده ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_نهم

 

 

 

 

 

 

گفت : خودش بهت گفته ؟

گفتم : آره ..اون گفت ؛ من نفهمیدم ..

در حالیکه دستهاشو دور من حلقه می کرد و منو در آغوش می کشید گفت :  بیا اینجا دخترعزیزم ..سخت نگیر ..تو وقتی رسیدی به ما گفتی با اینکه بهت بد گذشته ولی سفر پر باری داشتی ..حالا وقتش نیست از اون باری که با خودت آوردی استفاده کنی ..

گفتی زنی بود که به تو یاد داد صبور باشی ..بهت انسانیت رو آموخت پس الان وقتشه …

سرمو روی سینه اش گذاشتم و گفتم : آره ..درسته ..شاید برای همین روزا من با ملی آشنا شدم ..

اونشب هر چی فکر کردم دلم نخواست به زهرا زنگ بزنم ..و با ملی تماس گرفتم و بااینکه خط های تهران به راحتی آزاد نمیشد ..اونقدر گرفتم تا ملی گوشی رو برداشت خیلی باهاش حرف زدم و جریان رو گفتم ..

نظر ملی این بود که علی حتما نقشه ای داشته و تو رو تنها نمی زاره به خصوص که دلش پیش دخترشه ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_دهم

 

 

 

 

 

 

با اینکه این حرف فقط یک دلداری ساده بود..کور سویی از امید توی دلم روشن کرد ..

فصل برداشت گوجه فرنگی بود و از روز بعد لباس کار پوشیدم و همراه پدرم توی مزرعه کار کردم ..و بعد از ظهر ها رُز رو میذاشتم توی کالسکه و میرفتم کنار ساحل ..

و گاهی تنها ساعت ها اونجا قدم می زدم و فکر می کردم ..

تابستون طولانی اونسال هم به پایان رسید و پاییز هم اومد و رفت ؛؛ حالا توی یک داروخونه مشغول کار شده بودم و بعد از ظهر ها میرفتم سرکار چون مادرم صبح ها  مدرسه  درس می داد ..

باید از رِز مراقبت می کردم که تنها دلخوشی من توی زندگی بود ..اون  روز به روز شیرین تر میشد و سر ما رو به خودش گرم می کرد ولی هر زنی دلش می خواد که پدر بچه اش  این روزا ها روببینه ..و هر شادی اون لحظات برای من یک افسوس به همراه می آورده  ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_یازدهم

 

 

 

 

 

 

با ملی تماس داشتم ولی دیگه نمی خواستم خودمو به خانواده ی علی تحمیل کنم برای همین اصلا بهشون زنگ نزدم ..

زهرا شماره ی منو داشت اونم با من تماس نگرفت ..

نمی دونستم علی آزاد شده یا نه ..ولی از ته قلبم  دلم می خواست اون خوشحال باشه ..

چون می دونستم که علی خیلی بیشتر از من عذاب کشیده ..اما اینم می دونستم که اون خوشحال  نیست ؛؛

علی آدمی نبود که با شرط مهوش خودشو ذلیل کنه …

تا یک روز سرد که مادر مدرسه بود من داشتم برای ظهر غذا درست می کردم و رُز بهانه می گرفت و عادت کرده بود که توی مزرعه بگردونیمش .. ولی دیگه می ترسیدم سرما بخوره ..

اونقدر گریه کرد که کلافه شدم ..هر کاری می کردم آروم نمیشد و با دست بیرون رو نشون می داد و با نگاه التماس می کرد ..

پدر رفته بود به خوک ها غذا بده ..وقتی برگشت و صدای گریه رُز رو شنید ..درو باز کرد و گفت :  آنه چرا این بچه گریه می کنه ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_دوازدهم

 

 

 

 

 

 

گفتم :  می خواد بیاد بیرون دنبال شما ..رُز چهار دست و پا خودشو رسوند به دم در ..

پدر گفت: لباس تنش کن میریمش با ماشین یک دور می زنم ..خوشحال شدم چون این گشت گذار مدتی طول می کشید ؛

 نه رُز رضایت می داد برگرده و نه پدر از اون خسته میشد ..و من می تونستم مدتی با خیال راحت به کارام برسم ..

خیلی از رفتن اونا نگذشته بود شاید یک ربع بعد  نزدیک ساختمون صدای ماشین شنیدم ..

همینطور که داشتم هویج خرد می کردم برای غذا ..

گفتم : رُز یک چیزیش شده که پدر اونو به این زودی آورده …

خواستم با عجله کارمو تموم کنم که برم سراغشون  صدای در وردی رو شنیدم و برگشتم ..

چاقو از دستم افتاد زمین سست شدم ..رُز رو بغل علی دیدم ..باورم نمیشد ..

خدای من ..فریادی از ته دل کشیدم ..علی؛؛؛ ..و خودمو با اشتیاق هر چی تموم تر در آغوشش انداختم ..

همینطور که رُز رو با یک دست گرفته بود دست دور کمرم انداخت و سرشو توی گردنم فرو برد ..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های ناهید, [۱۶.۰۶.۲۰ ۱۳:۱۷]

داستان #پرواز_آنه

#قسمت_آخر- بخش_سیزدهم

 

 

 

 

 

 

دیگه دلم نمیخواست ازش جدا بشم و مدت زیادی به همون حال موندیم …

علی برگشت با یک دنیا اشتیاق..و  الان سالهاست که با هم زندگی می کنیم ..

توی نیوجرسی خونه گرفتیم ولی اغلب وقت بیکاریمون رو توی مزرعه میگذروندیم ..

با ملی تماس دارم و از حال هم با خبریم  ..

اما زهرا چند بار به دیدن ما اومد …سه سال بعد هم خانم اکرم فوت کرد ..

همون روزای اول که علی اومده بود ازش پرسیدم جریان چی بود ..چرا زهرا اون نامه رو برای من نوشت ؟ برام تعریف کن …

اول سکوت کرد انگار اونم از به یاد اوردن اون خاطرات تلخ بیزار بود بعد گفت  : بعضی چیزا ندونستنش  برای آدم بهتره ..

گذشت و رفت ما دیگه الان با هم اینجایم و مانعی سر راهمون نیست ..کاش نرفته بودیم ..

گفتم : ولی من اینطور فکر نمی کنم تجربه ای که در این مدت من بدست آوردم شاید طی سالها نمی تونستم بدست بیارم ..و آشنایی با ملی یکی از اونا بود ..

مگه برای همین به دنیا نیومدیم ..که ساخته بشیم ؛؛در ناز پروردگی هرگز ساختی وجود نداره ..باید آبدیده شد ..

 

 

الهی حال دلتون همیشه خوش باشه

 

 

 

پایان

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا