آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت82

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

میخواستم برم سمت اتاقم ک با عصبانیت به سمتم اومد بازوم رو تو دستش گرفت و با خشم غرید :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ چیه چی میخوای ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ منظورت از اینکه کسایی هستن همراهت باشند چی بود ؟
پوزخندی تحویلش دادم پس بگو آقا فاز غیرتی بودن برداشته بود داشت اینطوری برخورد میکرد
_ من مثل تو نیستم آرمین ک بخوام با بقیه بپرسم پس این عصبانیت تو بی مورد هست
_ عصبانیت من بی مورد هست ؟
_ آره حالا بازوم رو ول کن
خواست دوباره چیزی بگه ک اینبار خاله شهره دخالت کرد :
_ آرمین دیوونه شدی ؟
آرمین دستش رو برداشت نفس عمیقی کشید و جوابش رو داد :
_ چرا باید دیوونه بشم مگه من تو مریض هستم ؟
_ مریض نیستی اما …
_ اما چی ؟
_ مشکلات روحی زیادی داری که این وسط دامن گیرت شده و باید درستش کنی چون الان بیخود داری با نورگل دعوا میکنی
آرمین عصبی خندید :
_ شما هم بخاطر این دختره با من مشکل دارید
بعدش بازوم رو ول کرد رفت ، شیوا پشت سرش بلند شد رفت ، بغض کرده بودم دوست نداشتم اینطوری ناراحت بشه اما خودش باعث ناراحتی من شده بود
_ نورگل
با بغض گفتم :
_ بله
_ نیاز نیست ناراحت باشی همه چیز خیلی زود درست میشه مطمئن باش
_ امیدوار هستم همینطور ک میگید باشه
اما میدونستم به این زودیا قرار نیست چیزی درست بشه و خیلی طول میکشه
* * * *
_ فکر کردی میتونی باعث خراب شدن رابطه ی من و مامانم بشی آره ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ؛
_ آرمین داری اشتباه میکنی من اصلا همچین قصدی ندارم چرا داری درمورد من …
حرف من و قطع کرد
_ بسه نمیخوام به دروغات گوش بدم اما این و بدون بخاطر تو قرار نیست رابطه ی من و مامان خراب بشه
حسابی داشت حالم بد میشد آرمین داشت ناعادلانه من رو قضاوت میکرد
_ این کارت درست نیست آرمین تو داری من رو قضاوت میکنی میفهمی ؟
گوشه ی لبش کج شد :
_ الان مثلا میخوای چیکار کنی ؟

_ قصد ندارم کاری انجام بدم فقط بهتره دستت رو برداری هر کاری دوست داشتی انجام دادی من رو قضاوت کردی و حالا هم داری بهم زور میگی این اصلا درست نیست !.
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من دارم بهت زور میگم آره ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ آرمین من قصد ندارم باهات دعوا کنم واسه همین اصلا به سئوال هایی که میپرسی جواب نمیدم
بعدش به سمت اتاقم رفتم بیشتر موندن فقط باعث دعوا بین ما میشد !
با شنیدن صدای زنگ گوشیم رفتم جواب دادم :
_ بله
صدای خشک و خش دار شده بابا پیچید :
_ نورگل
اشک تو چشمهام جمع شد چقدر دلم واسه ی شنیدن صداش تنگ شده بود
_ جان
کمی مکث کرد
_ بغض کردی ؟
با شنیدن همین حرفش اشکام روی صورتم جاری شدند ، مگه میشد گریه نکنم
_ نه
_ داری گریه میکنی نورگل چرا ؟
_ دلم واستون تنگ شده بابا خیلی زیاد کاش پیشم بودید من خیلی شمارو دوستتون دارم .
_ مطمئن باش خیلی زود پیش ما هستی پس گریه نکن باشه ؟
_ باشه
اما مگه میشد جلوی خودم رو بگیرم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
_ جان
_ همه چیز داره خوب پیش میره ؟
_ آره
_ مطمئنی ؟
_ آره بابا خاله شهره مراقبم هست حالم خوبه ، فقط دلم واسه ی شما تنگ شده کی میاین ؟
_ خیلی زود میایم عزیزم بهتر هست زیاد خودت رو ناراحت نکنی و به اتفاق هایی که افتاده اصلا فکر نکنی .
_ چشم بابا شما فقط مراقب خودتون باشید
بعد کمی صحبت کردن باهاش گوشی رو قطع کردم میدونستم چی باعث شده همچین چیز هایی بگه

آرمین همراه شیوا رفته بودند مهمونی سعی میکردم نسبت به این قضیه تا جایی که میشد بیتفاوت باشم اما مگه میشد همه چیز داشت دست به دست هم میداد تا باعث بشه خیلی چیزا خراب بشه
از اتاق خارج شدم ساعت دوازده شب شده بود ، پس چرا من نمیتونستم بخوابم
_ نورگل چرا بیداری ؟
با شنیدن صدای خاله شهره به سمتش برگشتم لبخندی بهش زدم :
_ خواب به چشمهام نیومد واسه همین
اومد کنارم نشست و گفت :
_ منم نتونستم بخوابم
_ چرا ؟
_ از دست آرمین ناراحت هستم .
_ میدونستید آرمین فکر میکنه من قصد دارم رابطه اش با شما رو خراب کنم ؟
خندید :
_ آرمین پیش خودش دنبال مقصر میگرده اما نمیدونه خودش مقصر هست آخرش پشیمون میشه چون با این کار هاش داره به شیوا امید میده
_ پس شما هم متوجه عشق شیما هستید
_ آره
_ آرمین خودش هم میدونه خاله شهره فقط خودش رو زده به اون راه
_ میخواد تو رو اذیتت کنه
_ اما بعدا خودش پشیمون میشه ک چرا همچین کاری انجام داده
_ درسته
چند ساعت گذشته بود من و خاله شهره مشغول صحبت بودیم انقدر که زمان از دست جفتمون رد شده بود
_ نورگل
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ نیمه شب شده بریم بخوابیم ؟
_ آره
همراهش بلند شدیم که در خونه باز شد شیوا و آرمین در حالی ک داشتند قهقه میزدند داخل شدند ، حسادت مثل خوره افتاده بود به جون من اخمام رو تو هم کشیدم به سمت اتاقم راه افتادم که آرمین صداش بلند شد :
_ از حسادت خوابت نبرده خوشگله ؟
با عصبانیت به سمتش برگشتم :
_ من و مادرت مشغول صحبت بودیم نمیدونستیم زمان چقدر گذشته نیاز نیست واسه خودت چرت و پرت بگی همش !
با شنیدن این حرف من ساکت شد اما مشخص بود عقلش رو از دست داده

خواست بیاد سمتم که صدای خاله شهره بلند شد :
_ آرمین

آرمین به سمتش برگشت و سر جاش ایستاد منم از فرصت استفاده کردم به سمت اتاقم راه افتادم دوست نداشتم بخاطر من هیچ دعوایی صورت بگیره .
داخل اتاقم که شدم رفتم یه گوشه نشستم و شروع کردم به گریه کردن حداقل اینطوری سبک میشدم آرمین هم اینقدر به من گیر نمیداد ….

_ نورگل بابت دیشب رفتار زشت آرمین متاسفم !

_ خاله شهره من میخواستم با شما صحبت کنم اگه میشه و اشکال نداره
_ حتما

اومد نشستم منم کنارش نشستم و گفتم :
_ من دیشب خیلی فکر کردم خاله شهره من و آرمین نمیتونیم هیچ زندگی خوبی داشته باشیم

چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟

_ شما که میدونید آرمین عاشق شیوا هست پس بهتره ما چند مدت اطراف هم نباشیم

نفس عمیقی کشید :
_ نمیشه

_ چرا ؟
_ چون نه اون عاشق شیوا هست نه من همچین اجازه ای میدم پس بهتره دیگه به این قضیه فکر نکنی .

_ اما من …
_ نورگل

_ جان
_ تو کس دیگه ای رو دوست داری ؟
_ نه

_ پس چرا داری به همچین چیزی فکر میکنی ؟

_ من از آرمین میترسم خاله شهره
_ نباید ازش بترسی آرمین درست میشه من بهت قول میدم بهم اعتماد کن
نمیدونستم چی باید بگم ، نمیخواستم هم خاله شهره تحت فشار باشه واسه همین سکوت کردم

چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ نورگل

_ جان
_ باید عادت کرده باشی به این وضعیت درسته ؟

_ نه

_ خلوت کردید
با شنیدن صدای شیوا جفتمون ساکت شدیم ، خاله شهره خیلی سرد گفت :
_ نباید با عروسم صحبت کنیم ؟

شیوا متعجب شد :
_ چرا ک نه

میتونستم بفهمم از این همه سرد بودن خاله شهره شوکه شده باشه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا