آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 31(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#پانیذ

همه در تکاپوی انجام کاری بودند. دخترها مشغول آماده کردن دسرها برای مهمونی شب بودند و پسرها میزها رو تو حیاط ویلا جابجا می کردند.

بالاخره با تموم شدن کارها همه رفتند تا برای شب آماده شوند. آنا لباس قرمز دکلته ای پوشید و پانیذ تیشرت سفید به همراه شلوار لی مشکی تا بالای مچ و رژ کالباسی روی لبهاش زد.

آنا نگاهی بهش انداخت.

-همین؟!

پانیذ به سمت آنا برگشت.

-چی همین؟

-مهمونیه ها!

پانیذ بی قید شونه بالا انداخت.

-خب باشه. من این مدلیراحت ترم.

-آخرم رو دستمون می ترشی!

-بهتر … اون آهنگه چی بود؟ … آها، آقا بالاسر نخواستیم؛ بقیه اش چی بود؟

آنا دست پانیذ رو کشید.

-چه بدونم! بیا بریم، مثل اینکه همه ی مهمونها اومدن.

دور تادور استخر میز و صندلی چیده بودند. تعدادی از دوستان و جوونهای فامیل بن سان بودند و اکثراً لباسهای باز پوشیده بودند. مانی با دیدن آنا به سمتش اومد.

مانی: بریم به دوستام معرفیت کنم.

آنا با ببخشیدی از پانیذ جدا شد. بن سان سمت پانیذ اومد.

-بریم سر میزخودمون.

همراه بن سان به سمت میزی که علیرام نشسته بود رفتند که پیراهن سفید به همراه شلوار طوسی و کابج های سفید پوشیده بود.

#ایران_تهران
#پانیذ

علیرام با دیدن پانیذ و تیپ ساده اش لحظه ای تعجب کرد. این دختر زیادی ساده بود.

بن سان صندلی رو عقب کشید و پانیذ نشست.

-تا تو از خودت پذیرایی کنی من برم به بچه ها سر بزنم.

با رفتن بن سان پانیذ نگاهش رو به درختهایی که حالا کمی وهم انگیز شده بودند دوخت.

یاس با دیدن علیرام لبخندی زد و به سمت میز اومد. نیم تنه ی قرمز آتشین با شلوارک پوشیده بود.

سلام سردی به پانیذ کرد و خم شد گونه ی علیرام رو بوسید.

-سلام عزیزم. چه خوب شد دیدمت؛ اینجا احساس غریبی می کردم.

-اولش سخته، کم کم آشنا میشی.

یاس با ناز صندلی رو عقب کشید و نشست. کم کم همه اومدند. صدای موزیک شادی بلند شد و همه وسط ریختند.

یاس هر چقدر اصرار کرد علیرام بلند نشد. با رفتن یاس، علیرام رو کرد به پانیذ.

-چرا نرفتی؟ نکنه رقص بلد نیستی؟

-همه ی دخترها رقص بلدند.

-پس چرا نرفتی؟

-خب …

لب برچید.

-حوصله ندارم!

علیرام کمی روی میز خم شد.

-دوست پسرتو میآوردی!

ابروهای پانیذ از تعجب بالا پرید.

-ولی من دوست پسر ندارم.

گوشه ی ابروی سمت چپ علیرام از این جواب کمی بالا رفت که باعث شد جذاب تر به نظر برسه.

-باور کنم؟

-برام مهم نیست باور می کنی یا نه ولی هیچ علاقه ای به دوستی با جنس مخالف ندارم.

-اون وقت چرا؟

-بخاطر این رابطه های چرت و وابسته شدن و عاشقی، هی من دنبالش بدوئم که عاشقتم، هی اون سرد بشه.

#ایران_تهران
#علیرام

علیرام یاد خودش و سمیرا افتاد و دید واقعاً همینطوره.

-یعنی تا آخر میخوای همینطور بمونی؟

پانیذ بی خیال شونه ای بالا داد.

-نمیدونم، شاید روزی عاشق شدم ولی بعید می دونم.

برعکس مواقع دیگه، الان دوست داشت تا با این دختر کوچولو صحبت کنه.

پانیذ: چرا خودت دوست دخترتو نیاوردی؟ البته ببخشید از فعل جمع استفاده نمی کنم چون میدونم وسطش دوباره سوتی میدم و مفرد میشی!

لبخندی روی لبهای علیرام از اینهمه رک بودن دخترک نشست.

-منم دوست دختر ندارم.

-میدونستم!

-میدونستی؟

-اوهوم.

-از کجا؟

-خب هیچ دختری نمیاد با یه چوب شور دوست بشه.

-با یه چی؟

پانیذ از سوتی ای که داده بود لب گزید.

-چیزه … منظورم اخلاقتونه.

علیرام از اینکه پانیذ باز هم به اون گفته بود چوب شور نمیدونست بخنده یا عصبی بشه!

-از نظر منم تو یه تمشکی!

-تمشک؟!!

علیرام خونسرد سری تکان داد.

-آره، تمشک.

پانیذ اخمو رو گرفت.

-اون وقت چرا؟

-به همون دلیل که به من گفتی چوب شور. اینم بگما، خیلیا چوب شور دوست دارن!

-من که ندارم.

علیرام قهقهه ای زد و پانیذ اینبار واقعاً به خودش لعنت فرستاد.

علیرام باورش نمیشد نشسته و با دختری کل کل می کنه و واقعاً از این کل کل کردن لذت میبره.

از نظر پانیذ، علیرام اونقدرها هم آدم بدی نبود!

#ایران_تهران
#علیرام

بن سان که از دور نظاره گر پانیذ و علیرام بود از اینکه می دید علیرام داره میخنده خوشحال بود. به سمت میز رفت.

-قبول نیست، همه دارن اون وسط خوش میگذرونن اونوقت شما دو تا مثل پیرمرد و پیرزن یه گوشه نشستین! پاشید ببینم؛ ناسلامتی امشب شب موفقیت منه ها!

به زور دست هر دو رو کشید. علیرام و پانیذ به ناچار وسط رفتند و روبروی هم ایستادند.

پانیذ هنوز احساس راحتی نمی کرد. علیرام متوجه این موضوع شد و کمی به پانیذ نزدیک شد.

-نظرت چیه بریم رو پشت بوم؟

ابروهای پانیذ از تعجب بالا پرید. برای اولین بار علیرام نگاه دقیقی بهش انداخت. قیافه اش شبیه استیکرهای متعجب تلگرام شده بود.

-بیا بریم نشونت میدم.

پشت سر علیرام به راه افتاد. نگاه کنجکاو یاس به دنبالشون کشیده شد. از پله های منتهی به پشت بام بالا رفتند.

پانیذ نگاهی به فضای پشت بام و تاب چوبی بزرگی که بی شباهت به تخت های سلطنتی نبود انداخت.

انگار آسمان از اینجا خیلی نزدیک تر بود. ماه پشت هاله ای ابر پنهان شده بود.

علیرام روی تاب نشست پانیذ اما با هیجان چرخی دور پشت بام زد.

-اینجا چرا انقدر قشنگه؟!

علیرام هر دو دستش را در دو طرف پشتی تاب گذاشت.

-کجاش قشنگه؟

-مثلاً همین تابی که نشستی؛ ماهو ببین، دست دراز کنی تو دستته!

#ایران_تهران
#علیرام

علیرام خیره ی پانیذ و حرکاتش بود. پانیذ چرخی زد و اومد با فاصله کنار علیرام نشست.

کمی خم شد به سمت زمین تا پاش به زمین برسه.

-چیکار می کنی؟

-میخوام تاب بخورم.

علیرام لبخندی زد.

-خاله ریزه، بهتره بری عقب تکیه بدی.

پانیذ شکلکی درآورد.

-یادم رفته بود آقای غول چراغ جادو همراهمه!

-من غولم؟

-اوهوم. نگاه کن.

علیرام نگاهی به خودش انداخت.

-ولی من یه پسر خوشتیپ و جذاب می بینم.

-اوووو … ولی به نظر من یه چوب شور اینجا نشسته.

علیرام پاشو روی زمین کشید و تاب تکون خورد. پانیذ با هیجان دسته ی چوبی تاب رو گرفت.

-از این تندتر نمیشه؟

-این تاب چوبیه ولی یه تاب توی ویلا داریم.

پانیذ با هیجان به سمت علیرام برگشت.

-اونجا تابم میدی؟

علیرام حالت متفکری به خودش گرفت.

-اگر یه نهار دعوتم کنی!

-به شرطی که هر جا گفتم بیای.

علیرام کمی به سمت پانیذ خم شد. حالا صورت هر دو رو به روی هم قرار داشت. طره ای از موهای پانیذ روی صورتش افتاد.

-نکنه ببری سر به نیستم کنی؟

پانیذ چینی به دماغش داد.

-آخه زور من به غول چراغ جادو میرسه؟

علیرام یه تای ابروشو بالا داد.

-باشه، میام.

پانیذ لبخند دندون نمائی زد.

#ایران_تهران
#علیرام

-پس قول بده هر جائی رفتم غرغر نکنی!

-اونی که همیشه در حال غرغر کردنه، شما دخترها هستید.

بن سان به سمتشون اومد.

-شما دو تا اینجائید؟! همه داریم دنبال شماها می گردیم.

علیرام از روی تاب بلند شد.

-اومدم اینجا رو به پانیذ نشون بدم.

ابروهای بن سان از تعجب بالا پرید.

-چیکار کردی؟

علیرام با لبخند رو شونه ی بن سان زد.

-نمیخوای شام بدی؟

بن سان متوجه شد که علیرام دوست نداره دیگه ادامه بده. دیگه حرفی نزد و هر سه با هم پایین رفتند.

برای همه شب خوبی بود. تعدادی از دوستان نزدیک موندند و بقیه رفتند.

یاس از اینکه می دید علیرام با پانیذ چطور راحت و صمیمی رفتار می کنه حرصش گرفته بود چون اولین بار بود می دید علیرام با دختری اینطور صمیمی رفتار کنه.

هفته ی آینده کنسرت زنده داشتند و هر بار فکر کردن به این مسئله، حس ناشناخته ای رو تو پانیذ بیدار می کرد.

بالاخره بعد از یک روز خوش گذرونی برای همه و بخصوص علیرام که برای اولین بار بعد از رفتن سمیرا بهش خوش گذشته بود، همه به خونه برگشتند.

چند روزی از شب مهمونی می گذشت. پانیذ هر روز با هیوا به دانشگاه می رفت و بر می گشت. دیگه داشت یادش می رفت به علیرام قول نهار داده بود.

از یه شماره ی ناشناس براش پیامی اومد.

“هنوز سر قولت هستی؟”

نمیدونست شماره ی ناشناس برای کیه و چه قولی داده؟!

#ایران_تهران
#پانیذ

-شما؟!

بعد از چند لحظه پیامی اومد.

-به این زودی قولت یادت رفت؟

پانیذ کمی فکر کرد و یاد قولی که به علیرام داده بود افتاد.

-آقای چوب شور؟

لبخندی روی لبهای علیرام نشست.

-حالا که شناختی، امروز تایم خالی برای نهار داری؟

هیوا به پهلوی پانیذ کوبید.

-با من میای؟

پانیذ به معنای نه سری تکان داد و همزمان جواب پیام علیرام رو سند کرد.

-من کلاسم تازه تموم شده.

-میام دنبالت، آدرس بفرست.

پانیذ آدرس دانشگاه رو فرستاد و جلوی در دانشگاه منتظر ایستاد. علیرام بعد از چند دقیقه وارد کوچه ی دانشگاه شد و جلوی پای پانیذ که جلوی در ایستاده بود، ترمز کرد.

پانیذ به عقب برگشت و با دیدن ماشین مشکی رنگ علیرام به سمتش رفت. بعضی از بچه های دانشگاه نگاهی به علیرام و ماشینش انداختند.

پانیذ در جلو رو باز کرد و سوار شد. علیرام نگاهی به چهره ی ساده ی پانیذ انداخت.

-سلام.

پانیذ لبخندی زد.

-سلام. یاد من افتادی!

-یادمه قول داده بودی یه نهار دعوتم کنی.

-بعله بعله، یادت نرفته که باید تابم بدی؟

علیرام باورش نمی شد دختری با چنین چیزهای کوچیکی شاد بشه.

-خب، کجا بریم؟

-یه کافه تو شمیران هست، دیزی های خوشمزه ای داره.

ابروهای علیرام بالا پرید.

-دیزی می خوری؟!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا