آخرین مطالبپرواز آنه

رمان پرواز آنه پارت 23

رمان پرواز آنه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

این بار رنگ از روی من پریده بود و دست و پام می لرزید ..
ملی برگشت و دیدم که اونم پریشون شده و با استرسی که داشت گفت : ای بابا این چه کار احمقانه ای که می کنن ..برای چی خودشو نشون نمیده ؟
نسرین گفت : من دیگه حتم دارم که علی نیست ..یک پدر طاقت نمیاره تا پشت در خونه ای که بچه اش اونجاست بره و نره اونو ببینه ..
ملی گفت : آخه ما کس دیگه ای رو نداریم که همچین کاری بکنه ..
یکم بلا تکلیف بهم نگاه کردیم و ملی گفت : چیکار کنیم ببریمشون توی خونه ؟
گفتم : خوب من هنوزم فکر می کنم اونا رو علی فرستاده باشه و اشکالی نداره ..ببریم .
کارتون بزرگ بود ؛ سرشو با ملی گرفتیم و کشیدیم توی خونه ..و اون ادامه داد خیلی سنگینه کار یک نفر نبوده ..
حتی یک مرد هم نمی تونسته اونو بلند کنه ؛ اینا چند نفرن ..خدایا یعنی کی می تونه باشه ؟
باید از همسایه ها بپرسم کی درِ وردی رو براشون باز می کنه ؟

نسرین دستشو زد به کمرشو گفت : این کارتون تلویزیونه …
ملی به من نگاه کرد و گفت :آنه ؟ به نظرت این کی بوده که می دونسته تو تلویزیون نداری ؟شاید یکی از خودمون باشه …
گفتم: باز کن شاید تلویزیون نباشه ..
نسرین گفت : چرا هست قشنگ معلومه ..و از همین جا می فهمیم که کار علی نیست چون اون از اوضاع خونه ی تو خبر نداره هر کی هست از داخل زندگی ما با خبره …
ملی یک چاقو آورد و چسب های کارتون رو باز کرد و من و نسرین هم رفتیم چند بسته دیگه که کوچک بود ولی سنگین آوردیم ..
اما هر سه تای ما استرس داشتیم ..حتی صورت نسرین هم تغییر کرده بود ..
یک تلویزیون مقدار زیادی آجیل و پسته وگردو و مواد غذایی مثل برنج و روغن با دوتا رون گوشت گوسفند ، بسته بندی شده بودن ..بدون نام و نشون از کسی ..

گفتم : شما علی رو نمیشناسین مغروره ؛؛خود خواهه ..اون فکر می کنه من باید ازش معذرت بخوام تا بیاد سراغم ..به نظر اون من گناهکارم ..کینه بهش اجازه نمیده پا جلو بزاره حتی به خاطر بچه اش.. این کارا فقط از اون بر میاد ..
حتما از دست من ناراحت شده ولی دلش نیومده ما رو تنها بزاره ..
ملی همینطور که اون خوراکی ها رو زیر و رو می کرد از زیر اونا یک رنده بیرون آورد وحیرت زده جلوی صورتش گرفت ..
نسرین با تعجب گفت : چی ؟ رنده ؟
ملی همینطور توی فکر بود ..از جاش بلند شد و گفت : ما رو تعقیب می کنن ..به خدا ما رو زیر نظر دارن ….
ای داد بیداد …
می دونین اون روز که هایده داشت میرفت من دم در بهش گفتم اگر رفتی خرید یک رنده برای آنه بگیر ..
باورم نمیشه ؛ یک کسی همون نزدیکا بوده و این حرف رو شنیده …
چون من خیلی بلند نگفتم همینقدر که هایده بشنوه ..پس هر کی هست ؛داره ما رو میپاد ..
باید حواسم رو جمع کنم و بفهمم این کیه که داره این کارو می کنه ..
اگر علی بود من می دیدمش حتما یک کسی بوده که من نمیشناختم ..

دیگه بدنم حس نداشت نشسته بودم و فکر می کردم ..ولی راستش بدم نیومده بود ..و حتی دلم روشن شده بود و یقین داشتم این کار علی هست و کس دیگه ای نمی تونه باشه…
روز بعد که سیزده بدر بود هایده و ماهدخت هم با بچه هاشون اومدن خونه ی من توی حیاط کوچک اونجا فرش پهن کردن و دور هم بودیم ..
و بازم هایده در مورد این موضوع شوخی می کرد و می گفت : خوب شد بچه ها هر چی لازم دارین روی کاغذ بنویسن و من دم در میگم آنه اینو می خواد ..
فورا برامون میارن لطفا ..لطفا کسی پیگیر نشه که بفهمه اون آدم کیه ..شایدم خود حضرت علی باشه به کمک آنه اومده ..ما چه می دونیم ..
گفتم : بله هایده راست میگه منم همینو میگم علی این کار رو کرده ولی خانم دکتر و ملی قبول نمی کنن ..
و وقتی همه خندیدن وملی منو حیرون از خنده ی اونا دید برام توضیح داد که منظور هایده چی بوده …

اون روز شوهر هایده اومد و تلویزیون رو نصب کرد ..و قرار شد دو روز در هفته که من و ملی با هم کلاس داشتیم رُز رو بزاریم پیش ماهدخت ..
اما دیگه همه حواسمون به اطراف خونه بود ..
چیز مشکوکی نمی دیدیم .. هزاران فکر به سرم می زد؛ به مهوش شک کردم ولی خوب اونم دور از عقل بود که اون زن بخواد برای من کادو و مواد غذایی بیاره ..
اما باز فکر می کردم شاید به این ترتیب بخواد به من نزدیک بشه …
نزدیک به چهار ماه از اون ماجرا گذشت و دیگه هیچ چیز مشکوکی ندیدیم ؛ اما من هنوز فراموش نکرده بودم و همش توی کوچه سرک می کشیدم و به اطرافم نگاه می کردم ..
هر کس زنگ می زد هراسون می دویدم و درو باز می کردم ..اما هیچ خبری نشد ..و امیدم رو برای اومدن علی از دست دادم ..
رُز داشت بزرگ میشد ..
حالا اون تمام هستی من شده بود دختری درست شبیه به خودم ..اما وقتی به صورتش نگاه می کردم شباهت زیادی هم به علی داشت ..

تازگی ها ملی دورش بالش میذاشت و اونم می نشست و بازی می کرد ..بچه ی خوش خنده و با هوشی بود و هر ثانیه کار جدیدی می کرد و ما رو سر شوق میاورد ..
همه چیز توی زندگی همینطوره آدم ها خیلی زود به اونچه در اطرافشون میگذره عادت می کنن ..و شاید منم برای همین از اون دنیای پلیدی ها کینه ها و غضب ها خودمو نجات دادم ..
کاش قبل از اینکه به این صفات بد عادت کنیم ازشون دور بشیم و من هر روز بیشتر از قبل از اینکه اون خونه رو ترک کردم از خودم راضی می شدم …..و مطمئن از اینکه کسی که اون کادو ها رو پشت در گذاشته علی نبوده اگر بود حتما بازم میومد سراغ ما و این موضوع همچنان برای ما معما موند ..

سرم به شدت به تدریس توی دانشگاه گرم بود و اینکه حالا استادِ محبوب دانشجو ها بودم اعتماد به نفسی رو که علی ازم گرفته بود بدست آورده بودم ..
بعد از ظهر ها هم که توی داروخونه ی بیمارستان کار می کردم اونقدر سرم شلوغ بود که حتی یک ثانیه بیکار نمیشدم که به چیز دیگه ای فکر کنم و شب به امید دیدن دخترم به خونه بر می گشتم …
نمی دونم ملی مادرم بود یا خواهرم و یا دوستم و یا معلمم چون اون هر روز بیشتر با ادبیات غنی ایران منو آشنا می کرد و با خوندن شعر ها و داستان های شاهنامه و مولانا وارد دنیا جدیدی شده بودم ….
به هر حال اینو یقین داشتم که خدا اونو برام رسونده بود که تمام اوقات فراغت خودشو صرف من و رُز می کرد..
رُز بیشتر از من وابسته ی ملی بود و وقتی می دیدم که اون دونفر چقدر با هم خوش هستن و از وجود هم لذت می برن ,, عذاب وجدان می گرفتم که منم مثل دختر ملی مادرم رو از دیدن نوه اش محروم کردم .

اونم به خاطر مردی که دیگه دوستم نداشت و تونسته بود از من و بچه اش صرف نظر کنه ..این بود که وقتی دانشگاه تعطیل شد دوباره به فکر رفتن افتادم و تصمیم گرفتم هر طوری شده از ایران برم ..
با اینکه دیگه دلم نمی اومد ملی رو تنها بزارم
یک روز رفتم سفارت و دوباره تقاضا کردم به کشورم برگردم ..و باز بهم گفتن باید بررسی بشه و چند روز دیگه جواب میدن ..
تابستون بود و هوای گرم ولی من پول زیادی نداشتم که سوار تاکسی بشم ..
باید صرفه جویی می کردم تا بتونم مقداری پس انداز کنم برای خریدن بلیط و هزینه های رفتن ..
سوار اتوبوس شدم ..جا برای نشستن نبود لای جمعیت زیادی که ایستاده بودن دستم رو به یک میله گرفتم تا زمین نخورم ..

و از همون جا بیرون رو تماشا کردم ..یک مرتبه چشمم افتاد به ماشین زهرا و خودش پشت فرمون بود و از کنار اتوبوس رد شد و رفت …
زهرا توی اداره ی مخابرات کار می کرد و هیچوقت اون موقع روز بیرون نبود ..ومن این تصادف رو به فال نیک گرفتم ..
خیلی دلم خواست که با زهرا تماس بگیرم و از حال و روز علی با خبر بشم ..خوب منم انسان بودم و احساس داشتم و نمی تونستم گذشته ی خودمو با علی فراموش کنم و یا اینکه انکار کنم اون پدر بچه ی منه …
اما زود از این فکر منصرف شدم ..اتوبوس همچنان میرفت و من غرق در افکار خودم شدم تا به ایستگاهی که باید پیاده می شدم نزدیک شدیم , و پشت یک چراغ قرمز ایستاد ؛
دوباره زهرا رو دیدم درست کنار اتوبوس ..یکه خوردم و دیگه شک کردم که اتفاقی بوده باشه ..
از اونجا تا جاییکه پیاده شدم با چشم ماشین اونو دنبال کردم ..

اینطور به نظرم اومد که داره همپای اتوبوس حرکت می کنه ..یک مرتبه قلبم به تپش افتاد ..و با خودم گفتم ؛؛ نه مگه میشه ؟ اون کار و زندگی خودشو ول کنه دنبال من بیفته؟ ..
آنه فکر ای بی خودی نکن ..امکان نداره ..اتفاقی بوده ..ولی دلم قرار نگرفت …
وقتی پیاده شدم ماشینشو دیدم که رد شد و رفت ..
اما در مسیر خونه ی ما ..با قدم های بلند و تند میرفتم ..در حالیکه هراسی عجیب به دلم افتاده بود ؛؛که نکنه اون داره منو تعقیب می کنه ..
نکنه می خوان بچه ام رو ازم بگیرن ..و اینکه خودشو نشون نمیده شاید همین قصد رو داشته باشه ..با این فکر شروع کردم به دویدن …مثل دیوونه ها شده بودم توی گرمای آخرای تیر ماه و آفتاب سوزان در حالیکه نفس ؛نفس می زدم وعرق میریختم سعی داشتم هر چه زود تر خودمو برسونم به بچه ام ..

و تا اونجا که راه زیادی بود با سرعت دویدم ..نمی دونم چرا اون همه اضطراب داشتم ..
نزدیک های خونه دیگه نای راه رفتن نداشتم ..ایستادم و از دور نگاه کردم .. از زهرا خبری نبود ولی دیگه می دونستم ممکنه همین دور اطراف باشه ..
دستم رو گذاشتم روی زنگ و ملی درو باز کرد و هراسون پرسیدم : کسی نیومده ..رُز کجاست ؟
گفت : چی شده ؟ رُزخوابه ..نگران نباش حالش خوبه ؟..تو چت شده ؟
گفتم : ملی فکر کنم زهرا داره منو تعقیب می کنه ..و دوباره دویدم توی خیابون و از دور ماشین اونو لای ماشین های پارک شده دیدم ..
با همون سرعت دویدم طرفش ..از توی آینه بغل گویا منو دید و روشن کرد ..
اما خودمو رسوندم و قبل از اینکه از پارک بیاد بیرون دستگیره ی ماشین رو گرفتم و داد زدم باز کن ..باهات کار دارم ..
زهرا ماشین رو خاموش کرد و با دو دست سرشو گرفت و بعد درو باز کرد ..
فورا نشستم توی ماشین و فریاد زدم از جون من چی می خوای؟ ..برای چی منو تعقیب می کنی ؟ چرا راحتم نمی زارین ؟

رنگش پریده بود و با حالت التماس آمیز گفت : تو اشتباه می کنی آنه ..به خدا قصد بدی ندارم ….من دیگه چیزی نمی فهمیدم و همینطور گریه می کردم و می گفتم ..دست از سر من بر دارین ..منو توی کشور غریب با یک بچه آواره کردین ..اذیت شدم ..آخه شما ها مگه انسان نیستین ؟
حالا اومدی می خواین آرامش رو ازم بگیرین ؟ می خواین انتقام بگیرین ؟
و اون همینطور خواهش می کرد که آروم باشم تا برام توضیح بده …
حالم خیلی بد تر از اونی بود که بتونم به خودم مسلط بشم ..ترس از دست دادن رُز به جونم افتاده بود و نمی تونستم آروم بشم ..
بالاخره صداشو بلند کرد و گفت : آنه ؛؛ خواهش می کنم .. من و تو با هم دوستیم ..به خاطر خودت این کارو می کنم ..
دلواپس تو هستم ..من به تو صدمه ای نمی زنم .
گفتم : پس چرا منو تعقیب می کنی ؟ حتما مادر بهت گفته ..

گفت : قسم می خورم که هیچکس خبر نداره حتی شوهرم ..
پرسیدم چند وقته تو می دونی من اینجام ؟
گفت : ببخشید از همون اول که اومدی ..اگر می خواستم کاری بکنم تا حالا کرده بودم ..
گفتم : اون هدیه ها کار تو بود ؟
گفت : آره ..معذرت می خوام ؛ نمی خواستم آرامش تو رو بهم بزنم ولی دلم طاقت نیاورد خواستم کمکت کنم ..
گفتم : تو از کجا فهمیدی من بچه رو به دنیا آوردم ؟
گفت : خیلی اتفاقی ..سال تحویل خونه ی مادر بودیم ..صبح یکی زنگ زد گوشی رو برداشتم قطع شد ..
دوباره زنگ خورد مادر برداشت قطع کردن ..و بار سوم که حرف نزد و گوشی رو قطع کرد دیگه دلم برای تو به شور افتاد و با خودم فکر کردم نکنه تو می خوای روز عید با علی تماس بگیری ..
این بود که به یک بهانه از خونه زدم بیرون ..
اومدم در خونه ی تو ..وقتی از بیمارستان اومدی خونه تو رو دیدم اصلا فکر نمی کردم بچه به دنیا اومده باشه …
اونجا بود که فهمیدم ؛؛ باور کن اتفاقی بود ..من قبلام این کارو زیاد کرده بودم ..

گفتم : من دشمن تو بودم ؟که خودتو ازم قایم می کردی ؟ چرا ؟ نیومدی رو راست منو ببینی ..بچه رو ببینی ؟
من حرف تو رو قبول ندارم زهرا ..این چیزا رو نمی فهمم …
گفت : برات تعریف می کنم ..به شرطی که بزاری دختر تو رو بغل کنم ..می زاری ببینمش ؟
گفتم : تو منو نشناختی ..چرا فکر کردی من همچین آدمی هستم که اجازه ندم تو بچه ی برادرت رو بغل کنی ؟
اول بگو علی چیکار می کنه ؟
گفت : مفصله ..نمی خواستم با تو روبرو بشم تا خیلی چیزا رو ندونی ..اینطوری بهتر بود ..
ولی شد دیگه بریم برات میگم ..خیلی اتفاق ها افتاده که تو خبر نداری …
گفتم تو امروز از کجا می دونستی من رفتم سفارت ؟
گفت : صبح اومدم یک خبری از تو بگیرم؛؛ یک ماهی بود گرفتار بودم نتونستم بیام ..
امروز اومدم و دیدم از خونه زدی بیرون ؛ پشت سرت راه افتادم ..می خواستم ببینم چیکار می کنی ..فقط همین ..

زهرا درِ ماشین رو قفل کرد و با هم راه افتادیم ..
پرسیدم تو از کجا می دونستی من تلویزیون ندارم ؟
گفت : حدس می زدم واقعا نمی دونستم ولی کم و پیش در جریان کارات بودم ..
گفتم : آخه رنده؟ ..
گفت : اوه ببخشید ..از دوستت شنیدم ..یک روز خرید می کردم چشمم افتاد برات گرفتم ..همینطوری ؛؛ ..
بعدم گذاشتم توی وسایلت ..اما دفعه ی دوم خیلی ترسیدم نزدیک بود گیر بیفتم ..برای همین دیگه جرات نکردم …
راستش خودمون خیلی گرفتاریم ..
پرسیدم : علی دچار مشکل شده ؟
با افسوسی که توی صورتش بود ؛ تایید کرد ..
گفتم : اون می دونه بچه به دنیا اومده ؟
گفت : صبر کن همه چیز رو برات میگم …

ملی در حالیکه رُز رو توی بغلش گرفته بود نگران دم در بود ..زهرا با دیدن رُز خودشو زود تر رسوند و در حالیکه صورتش از هیجان و گرما سرخ شده بود دستهاشو باز کرد و گفت: الهی عمه فدات بشه ..قربونت برم ..تو چقدر خوشگلی
و اونو از ملی گرفت و شروع کرد به بوسیدنش ..رُز غریبی کرد و به گریه افتاد ..
و همینطور که دستشو به طرف من درازکرده بود با نگاهش التماس می کرد بیاد بغلم ..
زهرا خودش متوجه شد و در حالیکه اشک از چشمهاش جاری بوداونو داد به من ..و با هم رفتیم توی ساختمون ..
ملی گفت : خوش اومدین یک چیز خنک می خواین یا چای ..من برای آنه شربت درست کردم شما هم می خورین ؟
زهرا در حالیکه می نشست روی مبل گفت : ممنون ..اگر زحمتون نمیشه همون شربت خوبه ..وای ..خدایا یعنی من اینجام پیش آنه ؟ ..باور کنین زبونم به حلقم چسبیده ..

من همینطور که رُز بغلم بود نشستم کنارش و گفتم : ملی جون شما بیا بشین من اونا رو میارم ..
خندید طوری که معلوم میشد از اینکه زهرا رو دیدم و آوردش خونه راضیه گفت : نه تو بشین من میارم حاضره …تو اول یک آب سر و صورتت بزن حالت جا بیاد یکم شیر بده به رُز که فکر می کنم گرسنه باشه ..
کمی بعد زهرا همینطور که شربت می خورد و با دستمال سر و صورتشو پاک می کرد به ملی گفت : دستتون درد نکنه به خاطر همه چیز ..
من خیلی دلم می خواست یک بار بیام از نزدیک از شما تشکر کنم که زن برادر منو توی خونه ی خودتون راه دادین ..و توی این مدت همیشه هواشو داشتین ..
به خدا آدمی مثل شما کم پیدا میشه ..دیگه روز گار طوری شده که همه ی مردم فقط به فکر منافع خودشون هستن …

رُز چند تا مک میزد و شیر می خورد و بر می گشت و زهرا رو نگاه می کرد ..
ملی گفت : کاری نکردم در واقع آنه شده همدم تنهایی من و این منم که باید خوشحال باشم ..باور می کنین اصلا نفهمیدم این هفت ,هشت ماه چطوری گذشت ..
گفتم : زهرا ؟ لطفا از علی بگو نگرانم کردی ..
گفت : باشه میگم ..ولی تو رو خدا خودتو ناراحت نکن ما هم خیلی عذاب کشیدیم ..
متاسفانه یک نادون یک سنگ میندازه توی چاه که صد تا عاقل نمی تونه در بیاره …
گفتم : علی گرفتار شده ؟ آره ؟ بلایی سر مهوش آورده ؟
گفت : باید از اول برات بگم از اون موقع که تو از خونه رفتی ..فکر می کنم تنها کسی که بهت حق داد من بودم ..
و رو کرد به ملی و ادامه داد …
ملی خانم شما نمی دونی چه به روز این دختر اومد از همون شب اولی که وارد ایران شد,, ما توی فرودگاه بودیم که داداشم حسین و زنشو دیدیم در حالیکه با همه ی ما قهر بودن ..یک مرتبه سر و کله شون پیدا شد و خوشی دیدار علی رو به کام ما زهر کردن …
خانم اکرم که همون جا داشت از حال میرفت و فهمیده بود که چی در انتظارمونه ..

دیگه نمیشد جلوشو گرفت ..اما حسین و مهوش رفتن و صورت خانم اکرم رو بوسیدن و خوب یکم خیالمون راحت شد و که سر جنگ ندارن ..
حالا ما یک عالم مهمون توی خونه داشتیم و نباید دوباره آبروریزی اونم جلوی عروس تازه راه میفتاد ..
وقتی علی و آنه رسیدن ..
حسین اولین نفری بود که رفت جلو و ازش استقبال کرد ..با یک خیال باطل همه خوشحال شدیم و فکر کردیم اومدن تا کینه ها رو کنار بزارن ..
حتی اصرار کرد و علی و آنه و مادر رو خودش از فرودگاه برد خونه ..بعدم اومدن و نشستن و شام خوردن اونشب داداشم بعد از مدت ها با همه ی ما خوب بود ولی آخر شب خانم اکرم احساس کرد مهوش داره با آنه یواشکی حرف می زنه و فهمید که اینا همش نقشه بوده ..
خوب از اون طرفم به محض اینکه علی رسید بحث تقسیم ارث رو پیش کشیدن و دیگه خانم اکرم داغون شد ..
علی خیلی سعی کرد که این کار نشه ولی فهمیدیم که مهوش واقعا شمشیرشو از رو بسته بیچاره مادر خیلی تحت فشار بود راستشو بخوای دلش نمی خواست آنه عروس ما بشه برای اینکه می گفت مسئولیت داره خدای نکرده یک دختر توی شهر غریب بلایی سرش بیاد ..
به علی می گفت مسلمون نشدنش رو بهانه کن و برش گردون ..اون به درد زندگی ما نمی خوره ..
البته به خاطر خودِ آنه می گفت …

علی از یک طرف دنبال کارای خونه بود از یک طرف تحت فشار مادر بود و از طرف دیگه می ترسید مهوش بلایی سر آنه بیاره ..
حساس شده بود و اجازه نمی داد از خونه بره بیرون ..ولی به خدا قسم من دلم برای آنه می سوخت هر کس جای اون بود طاقت نمیارود ..ایناهاش جلوی خودش میگم هر کاری از دستم بر میومد می کردم هر روز به خاطر آنه خونه ی مادر بودم ..
ملی گفت : عزیزم بد رفتاری برادرتون با آنه دلیل نداشت اون نباید دق و دلشو سر این بنده ی خدا خالی می کرد ..
گفت : می دونم به خدا صد بار بهش گفتم ولی کلا ما ها جوشی و عصبی هستیم ..پدر بزرگم اینطوری بود می گفتن شبی نبوده که با یکی دعوا نکنه و زخمی نیاد خونه …
علی از روزی که آنه گم شد و لای فرش پیداش کردیم بد اخلاق تر شده بود و دلش می خواست یک طوری تلافی این کارو سر مهوش در بیاره به خصوص که اون زمان خونه رو هم از مادرم گرفته بودن تازه ما نمی دونستیم با یک واسطه برای خودشون خریدن ..
نمی دونم شما حال مادر منو و علی رو درک می کنین یا نه ..ولی خیلی عذاب کشیدن ..

آدم وقتی چاره نداره همیشه دق و دلشو سر کسی که دم دستش هست و دوستش داره خالی می کنه ..
علی زورش به حسین و مهوش نمی رسید ..به مادرم که چیزی نمی تونست بگه ..خوب آنه زنش بود و من می دیدم که چقدر رفتار بدی با اون داره و شرمنده می شدم ..
به خدا اگر شوهر من یکبار جلوی دیگران اونطور منو خراب می کرد طاقت نمیاوردم …
گفتم : زهرا لطفا یک کلام بگو علی کجاست حالش خوبه ؟
گفت : صبر کن عزیزم الان میگم ..
با این همه ناراحتی که علی داشت یک روز میاد خونه و می ببینه مهوش باز برای آنه عکس فرستاده و تهدید کرده ..
اون عکس ها رو من دیدم ..آره دخترش یک مدت بیمارستان روانی بود ..و مدت زیادی هم گوشه گیر شد ولی الان خوبه ..
با اینکه می دونم ضربه ی بدی بهش خورده …
گفتم : زهرا تو با من صداقت داری ..من می دونم؛؛ بهم بگو علی اون کارو کرده بود با دختر مهوش ؟

گفت : نه به خدا ..این چه حرفیه ..راستش دختره خودش با علی رفته بود من درست جزییاتشو نمی دونم ولی مثل اینکه یکی از دوستان صابر بود که پسر بدی بوده این دونفر هرگز اون پسر رو لو ندادن ..
ناراحتی روحی که دختر مهوش پیدا کرد بیشترش به خاطر این بود که فکر می کرد علی دوستش داره و اونم عاشق علی شده بود ..
در واقع ضربه ی روحی رو همون جا خورده ..والله من گاهی به مهوش حق میدم ولی همه دعوام می کنن ..
ملی گفت : من با آنه زیاد در این مورد حرف نزدیم چون ناراحت میشد و تا چند روز حالش خوب نبود ..
اما به نظر من اینجا یک نفر مقصر نیست ..همه دست به دست هم دادن و این ماجرا رو بزرگش کردن ..
اول اینکه برخورد آدم ها در مقابل مشکلات اگر صحیح باشه دامن اطرافیان رو نمی گیره ..
شوهر من به بدترین وضع به من خیانت کرد ..خیلی توهین آمیز با دختر خواهر من رابطه برقرار کرد و منو با یک بچه علنا رها کرد ..

من از چند بابت لطمه خوردم ..اول خواهرم و دوم دخترش که من خاله ی اون میشدم و پدر بچه ام ..
اما خودمو آتیش نزدم ..به کسی کاری نداشتم …
این کار غیر عاقلانه و غیر منطقی بوده که زن برادر شما با داشتن دوتا بچه ی بزرگ این بلا رو سر خودشو خانواده اش بیاره ..
و این نهایت خودخواهی بوده ..مادر بودن این نیست ..
بعد حالا این اتفاق افتاد ..مادر شما و اطرافیان اونقدر این مسئله رو بزرگ کردن تا یک پسر بچه ی به عقل نرسیده دست به یک همچین کار غیر انسانی و وحشتناک بزنه ..
شما باید فکر کنین مادر و پدرتون و اطرافیان با حسین چیکار کردن که اون دوباره به دامن همون زن پناه برد و حالا اینطور خانواده ی خودشو داره نابود می کنه …
یکی باید رشد این ریشه رو از بین می برد ..که متاسفانه همه دست به دست هم دادن و آبیاریش کردن ..و اونقدر این ریشه ها عمیق شدن که به این راحتی از بین نمیره ..
آنه هم برای همین از اون خونه اومد بیرون برای اینکه احساس می کرد این کینه و نفرت داره دامن اونو می گیره ..آنه از این جنس نیست و دوست نداشت آدم دیگه ای باشه ..

زهرا گفت : می دونم من که همیشه حق رو به آنه میدم ..شما راست میگی ..پدرمن به جای اینکه علی رو تنبه کنه فراریش داد ..
من یادمه هیچ کس اونو سرزنش نکرد و یک طواریی هم دلشون خنک شده بود ..
ولی بازم میگم منم مثل آنه دوست نداشتم و از این بابت ناراحت بودم ..اما من از همه کوچکترم کسی به حرفم گوش نمی کرد …
گفتم : زهرا جون خواهش می کنم برو سر اصل مطلب می خوام بدونم من نبودم چی شد ؟ اونو بگو ..
گفت: خوب اولش که فکر می کردن مهوش تو رو دزدیده چون بیشتر وسایلت اونجا بود اونقدر دستپاچه شده بودن که نفهمیدن خودت رفتی ..
به من زنگ زدن و خودمو رسوندم ..حدس شون این بود که یکی از توی حیاط اومده دوباره تور و بیهوش کرده و برده ..
گفتم : ولی من برای علی نامه نوشته بودم ..نمی فهمم چرا اینطوری وانمود کرده .
.زهرا گفت : منم اینو شنیدم ولی علی جواب درستی نداد اون گفت فکر کردم وادارش کردن این نامه رو بنویسه ..
شایدم همینطور بوده
گفتم : نه زهرا علی دنبال من تا دم تاکسی اومد و دیدکه من خودم با چمدون رفتم ..

گفت : نمی دونم به خدا پس حدس می زنم برای این بوده که نمی خواسته مادر فکر کنه تو خودت رفتی ..
می خواسته پیدات کنه و برت گردونه چون می دونست که این موضوع که عروسش از خونه فرار کنه برای اون از همه چیز توی این دنیا بدتره ..و دیگه تو رو قبول نمی کنه ..
ولی مثل اینکه تو خودت گفته بودی و مادرم شنیده بود که نامه نوشتی ..به هر حال اونشب علی اومده بود فرودگاه فکر کرده بود ممکنه رفته باشی اونجا ..
من وقتی رسیدم خونه ی مادر فشارش اونقدر بالا بود که داشت سکته می کرد ..
طوری که عاطفه اونو برد بیمارستان ..یکم که بهتر شد راه افتاد . گفت باید این بار خودم خدمت مهوش برسم ..
این بود که من و عاطفه با علی و مادر رفتیم در خونه ی حسین ..اونجا دعوای مفصلی شد و کار به کلانتری کشید ..
نمی دونی چه شب بدی بود ..
گفتم : وای علی ؛وای با اینکه می دونست کار مهوش نیست بازم دعوا کرد ؟ خدای من باورم نمیشه …آخه چرا این کارو می کنه ؟

زهرا گفت : ولی علی اونقدر ناراحت بود که تا صبح نخوابید و راه رفت بعد تو رو توی سفارت دید ..و از روی نمره ی ماشین ملی خانم تو رو پیدا کرد ..
مادر خیلی از دستت عصبانی بود چون فهمیده بود که خودت خونه رو ترک کردی حالا علی از یک طرف ناراحت تو بود و از طرف دیگه حرفای خانم اکرم اعصابش رو خرد کرده بود ..
به هر حال تو نمی دونی چقدر برای ما رفتن تو گرون تموم شد و سخت بود وخانم اکرم توی این مدت چی کشید ..
اون میگه دیگه نمی خواد تو رو ببینه ..علی مونده بود این وسط؛؛ نه تو برمی گشتی نه مادر کوتاه میومد ..
اون روز که رفته بود خونه ی ملی خانم بهش گفتم بزار منم باهات بیام ؛؛دعوام کرد و گفت لازم نکرده دیگه کسی حق نداره با من بیاد کارو خراب تر نکنین ..
اما من نگرانش شدم و تعقیبش کردم ..نفهمیدم توی خونه چی گذشت ولی وقتی اومد بیرون داشت منفجر میشد ..
بازم دنبالش رفتم ..و متاسفانه باز رفت سراغ مهوش ..

این بار داداشم خونه نبود ..تا در رو براش باز کردن رفت تو منم فورا پیاده شدم که نزارم اتفاق بدی بیفته ولی در یک چشم بر هم زدن علی چند تا سیلی محکم زده بود توی گوش مهوش و بد و بیراه گفته بود و اومد بیرون ..
و همون شب مهوش و مامور آورد و علی رو بردن کلانتری ..شکایت کرده بود و پرونده ی قبلی رو هم گذاشته بود روش ..
رفته بود پزشک قانونی و…
دیگه طاقت نیاوردم از شدت ناراحتی می لرزیدم رُز رو دادم بغل ملی و دستهامو گذاشتم روی دهنم و خم شدم بشدت به گریه افتادم و گفتم : بسه دیگه ..بسه ..خواهش می کنم دیگه نگو ..آخه مگه علی وحشی هست ..مدام با همه دعوا داره .. ؟
من اصلا درک نمی کنم ..من با کی ازدواج کردم ؟ دیگه اونو نمیشناسم ..زهرا بگو الان کجاست ؟
گفت : متاسفم ..ببخشید ناراحتت کردم ..حالا فهمیدی برای چی یواشکی میومدم سراغت ..علی زندانه ..
ناله ای از گلوم بیرون اومد و در حالیکه گریه امونم نمی داد پرسیدم تا کی باید بمونه ؟
زهرا سکوت کرد ..
گفتم : خیلی زیاده ؟

گفت :نه یک سال ؛ چیزیش نمونده ..
به من گفت : حواست به آنه باشه ..اما من تو رو پیدا نکردم ..چندین بار رفتم در خونه ی ملی خانم هیچ کس نبود تا یک شب همینطوری رفتم درِ اون خونه شاید تو رو ببینم ..
می دونستم نزدیک زایمانت شده ..که ملی خانم اومد بیرون و منم تعقیبش کردم ..
مطمئن نبودم که تو اینجایی همینطوری حدس زدم ..تا روز اول عید که تلفن شد و من فکر کردم تویی اومدم و دیدم از بیمارستان اومدین …
جرات نکردم بیام جلو فکر کردم از هیچی خبر نداشته باشی بهتره ..

دیگه مغزم کار نمی کرد و نمی دونستم چی درسته و چی غلط تازه داشتم به یک زندگی عادی بر می گشتم و حالا دوباره همه چیز برام تازه شده بود ..
زهرا هم اینو متوجه شده بود و تا بعد از ظهر پیش ما موند تا من یگم آروم بشم ..
دو روز بعد صبح خیلی زود زهرا اومد دنبالم تا با هم بریم زندان و علی رو ملاقات کنیم ..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا