آخرین مطالبرمان رئیس‌کارمند

رمان رییس کارمند پارت81

رمان رئیس‌کارمند

جهت دسترسی آسان به پارت اول تا اخر رمان فوق از اینجا وارد شوید

_ میدونم شیوا نسبت بهش علاقه داره اما آرمین عاشقش نیست اونم متوجه این قضیه میشه و از سرش میفته پس جای نگرانی نیست به هیچ عنوان
نمیخواستم به خاله شهره ثابت کنم داره اشتباه فکر میکنه چون خودش به زودی متوجه این قضیه میشد
_ باشه خاله شهره مهم نیست بهتره بریم استراحت کنیم من خیلی خستم
_ باشه عزیزم
به سمت اتاقم خواستم برم اما قبل رفتن به سمتش برگشتم و پرسیدم :
_ مگه شیوا قرار نبود اینجا باشه پس امشب کجا گذاشت رفت ؟
_ رفت وسایلش رو بیاره
_ باشه ، شب بخیر
_ شب تو هم بخیر
به سمت اتاقم راه افتادم کاش میشد اصلا نیاد من احساس بدی نسبت به شیوا داشتم و میدونستم این احساس همینطوری پیش نیومده بود
* * * *
با شنیدن صدای قهقه هاشون دوست داشتم گردن جفتشون رو خورد کنم شاید هم من زیادی نسبت بهشون حساس شده بودم و باید روی خودم کار میکردم ، شیوا اسمم رو صدا زد :
_ نورگل
_ بله
_ تو دانشگاه میری یا درس رو بیخیال شدی ؟
_ نه میرم
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چی میخونی ؟
قبل اینکه جوابی بهش بدم آرمین مثل همیشه پرید وسط و گفت :
_ این اصلا دانشگاه نرفته سواد آنچنانی نداره پس نیاز نیست ازش …
حرفش رو قطع کردم :
_ قبل اینکه بخوای درمورد من به کسی توضیح بدی خودم درمورد خودم صحبت میکنم !
_ اوکی بفرما بانو
بانو رو با تمسخر گفت در مقابل چشمهای گرد شده بهشون گفتم تو دانشگاه دارم چی میخونم آرمین حسابی شوکه شده بود انگار تا الان اصلا متوجه نشده بود ، چرا باید متوجه بشه مگه دوستم داشت !

_ واقعا داری پزشکی میخونی ؟
_ آره
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ خیلی هم عالی

لبخندی بهش زدم و ادامه دادم :
_ البته بعد عقد با آرمین درس رو بیخیال شدم چون دوست نداشتم دیگه ادامه بدم

تو چشمهاش حسادت داشت موج میزد اما به روی خودش نیاورد ، آرمین متوجه شده بود چرا نتونستم ادامه بدم چون بعد تجاوزش به من تموم احساس خوبی که داشتم نابود شده بود

_ نورگل
_ جان خاله شهره
_ بهتره کم کم همراه آرمین برید خرید عروسی

خیره به آرمین شدم که با نگاه نافذش داشت بهم نگاه میکرد ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ باشه

اما تا وقتی که شیوا بود آرمین مگه با من جایی میومد تموم هوش و حواسش پیشش بود
_ آرمین

به سمت شیوا برگشت و گفت :
_ جان
_ امروز من و میبری خرید ؟
_ البته

چرا شیوا همش دوست داشت با آرمین باشه دختره ی عفریته اصلا چرا خودش آرمین انقدر بهش رو میداد
_ نورگل تو هم باهاشون برو شاید خرید کردی

خاله شهره این و گفته بود اما قرار نبود همچین چیزی رو قبولش کنم چون میدونستم بعدش چی میشه واسه همین اصلا نمیتونستم حرفش رو قبول کنم به هیچ عنوان !

_ نه خاله شهره
_ چرا ؟
این و آرمین با تمسخر پرسیده بود
_ امروز قراره دوستم بیاد پیشم واسه همین نمیتونم بیام .

با شنیدن این حرف من فقط سرش رو تکون داد مطمئنا اگه چیز دیگه ای میگفتم شروع میکرد به مسخره کرد من چون واسش یه عادت خیلی زشت شده بود

بعد رفتنشون خاله شهره پرسید :
_ چرا دروغ گفتی ؟
_ چون آرمین منتظر فرصت بود تا مسخره کنه من و بعدش من نمیتونستم باهاشون برم
_ چرا ؟

_ اگه میرفتم همش اذیت میشدم پس بیخیالش شدم شما هم بهتره فراموشش کنید

_ اگه دوستش داری پس باید باهاش میرفتی ترس هیچ معنایی نداره
میدونستم چی داره میگه ، خاله شهره رفت سمت اتاقش منم همونجا نشسته بودم داشتم به حرفاش فکر میکردم که چقدر همه چیز بد داشت پیش میرفت
نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای گوشیم بلند شد ، سریع جواب دادم ؛
_ بله

_ سلام خوبی عزیزم

با شنیدن صدای بابا لبخندی روی لبم نشست چقدر من دوستش داشتم با صدایی گرفته شده گفتم :
_ سلام آره بابا

_ صدات چرا گرفته ؟

_ چون دلم واسه شما تنگ شده

مکث کوتاهی کرد و پرسید :
_ اذیتت ک نمیکنن ؟

_ نه

این وسط فقط بخاطر عشقی ک نسبت به آرمین داشتم اذیت میشدم همین
بعد اینکه حسابی با بابا صحبت کردم احساس کردم آرومتر شدم وقتی خداحافظی کردم لبخندی روی لبهام نشست خوشحال شده بودم خیلی زیاد
* * *

نصف شب شده بود خبری از آرمین و شیوا نشده بود خواب به چشمهام نمیومد یه احساس بدی داشتم اینکه نکنه داشتند بهم خیانت میکردند
_ نورگل

با شنیدن صدای خاله شهره از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم :
_ جان

_ چرا تنهایی اینجا نشستی ؟
_ همینطوری !

_ نگرانی ک شاید دارند بهت خیانت میکنند .
_ نه

_ نیاز نیست از من مخفی کنی ، بعدش نگران نباش آرمین صرفا واسه اذیت کردن تو امشب همراه شیوا نمیان

چشمهام گرد شد شوکه شده پرسیدم :
_ چرا ؟

_ چون آرمین متوجه شده یه احساسی نسبت بهش داری مخصوصا بخاطر حرفای امروز به شیوا

چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم من دوست نداشتم هیچکس متوجه این قضیه بشه

_ خاله شهره من رسما گند زدم من …

_ هیس تو کار اشتباهی انجام ندادی که اینقدر داری میترسی مطمئن باش همه چیز درست میشه به وقتش
نمیدونستم درست میشه یا نه اما حسابی این قضیه باعث ترس من شده بود

اگه آرمین متوجه میشد من علاقه ای نسبت بهش دارم همین یه آتو میشد واسش تا اذیتم کنه ، چند دقیقه که گذشت خاله شهره گفت :
_ چرا داری انقدر خودت رو نگران میکنی میدونی ک آرمین قرار نیست به روت بیاره
_ خاله شهره درسته من یه احساسی نسبت بهش دارم اما من انقدر ضایع نبودم ک متوجه بشه
لبخندی روی لبش نشست :
_ وقتی عاشق بشی خواسته یا ناخواسته لو میری !
چشمهام با درد روی هم فشرده شد نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا همه چیز خیلی داشت سخت میشد مخصوصا واسه ی من
_ خاله شهره
_ جان
_ من میشه برم خونه ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ چون میخوای فرار کنی اما من بهت اجازه ی همچین کاری رو نمیدم
_ ولی خاله شهره …
حرفم رو قطع کرد :
_ من حرفم و گفتم دوباره تکرار نمیکنم حالیت شد یا نه ؟!
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره
_ خوبه
* * * *
میترسیدم از اتاق خارج بشم و آرمین اذیتم کنه مخصوصا حالا اما شاید متوجه نشده بود و خاله شهره داشت همینطوری میگفت ، بلند شدم از اتاق خارج شدم همشون سر میز نهار نشسته بودند
_ سلام
شیوا و خاله شهره جوابم رو دادند آرمین مثل همیشه سکوت کرده بود گویا زورش میومد جواب من رو بده نمیدونم چرا اینطوری شده بود
_ نورگل
_ بله
_ خوبی ؟
با شنیدن این حرف شیوا متعجب شدم چرا داشت همچین سئوالی میپرسید
_ آره چطور ؟
_ نگرانت شدم چون همش داخل اتاقت بودی از صبح گفتم شاید مریض شدی
_ نه

فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد ، منم رفتم روبروش نشستم و مشغول خوردن شدم چون از دیروز چیزی نخورده بودم باعث شده بود ضعف کنم ، آرمین با صدایی خشک و خش دار شده خطاب به شیوا گفت :
_ امشب به مهمونی دوستم دعوت شدم میخوای همراه من بیای ؟
شیوا چشمهاش برق شادی زد :
_ آره
سرم رو پایین انداختم و خودم رو مشغول نشون دادم دوست نداشتم متوجه حال بد من بشه
_ آرمین
_ بله مامان
_ به زنت پیشنهاد ندادی همراهت بیاد ؟
به وضوح صدای پوزخند زدنش رو شنیدم و دستم رو مشت کردم
_ مامان این و کجا ببرم آخه شما مگه میخواین آبروی من بره ؟
_ این الان چ ربطی داشت ؟
_ شما خیلی خوب میدونید مامان
بعدش بلند شد رفت منم به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم با گفتن ببخشیدی بلند شدم رفتم سمت اتاقم همین که داخل شدم اجازه دادم اشکام روی صورتم جاری بشه این کارش اصلا درست نبود
چجوری میتونست با من همچین رفتاری داشته باشه یعنی من باعث میشدم آبروش بره !
نشونت میدادم آرمین امروز باعث شدی من ناراحت بشم اما تاوانش رو میدی .
با همین فکر ها میخواستم به خودم احساس امنیت بدم اما حسابی تو قلبم آشوب به پا شده بود
* * *
_ نورگل
_ بله خاله شهره
ناراحت گفت :
_ ببخشید
_ چرا ؟
_ چون باعث شدم ناراحت بشی اما من میخواستم تو همراه آرمین باشی
غمگین خندیدم :
_ خاله شهره نیاز نیست الکی خودتون رو ناراحت کنید شما که اصلا مقصر نیستید
_ یعنی ناراحت نیستی از دست من ؟
_ نه
خاله شهره سکوت کرد ، نباید همچین فکری میکرد خاله شهره واسه ی من با بقیه فرق داشت واسه همین بود که دوستش داشتم اونم خیلی زیاد

اما آرمین کارش اصلا درست نبود من زنش بودم نه شیوا که باهاش قرار گذاشته بود
_ نورگل
با شنیدن صدای خاله شهره از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ بهتره امشب بری استراحت کنی !
میدونستم دوست نداشت بیدار باشم و بفهمم چه ساعتی میان تا حالم دوباره بد بشه ، منم دوست نداشتم خاله شهره نگران حال من بشه با این وضعیتش پس بلند شدم و خطاب بهش گفتم :
_ من خیلی خستم امروز اصلا نتونستم درست حسابی بخوابم میرم بخوابم شما اگه کاری باهام داشتید بیدارم کنید خاله شهره
لبخندی زد :
_ باشه عزیزم
به سمت اتاق راه افتادم حسابی خسته شده بودم از بس همش باید به آرمین فکر میکردم که همین موضوع هم باعث ناراحتی من میشد
* * * *
خاله شهره با طعنه گفت :
_ خوش گذشت ؟
شیوا انگار متوجه نشده بود خاله شهره چرا همچین چیزی گفته چون با شادی لب زد :
_ عالی بود
_ مامان
نگاهش رو به آرمین دوخت :
_ بله
_ نیاز نیست انقدر معنی دار صحبت کنید ، شیوا خواهر منه دوست داشتم شب اون همراه من باشه اگه میخواستم این باشه به خودش میگفتم پس دیگه نیاز نیست انقدر این بحث رو کش بدید
وقتی گفت این خیلی ناراحت شدم اما به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم دوست نداشتم هیچکس رو ناراحت کنم تو این قضیه
بلند شدم خواستم برم ک آرمین گفت ؛
_ نیاز نیست مامان رو پر کنی
دیگه واقعا نمیشد ساکت شد در برابر حرفاش حسابی داشت باعث میشد ناراحت بشم !
_ واسم مهم نیست با کی میری مهمونی یا نمیری ، خاله شهره هم الکی داره شلوغش میکنه من چیزی بهش نگفتم که به تو بگه اگه دوست داشته باشم برم مهمونی نیاز نیست تو رو بخوام آرمین هستند کسایی ک بخوان همراه من بیان چرا فکر میکنی انقدر واسم مهم هستی ؟
با عصبانیت بلند شد
_ منظورت چیه کسایی هستند که بخوان همراهت باشند هان ؟
_ دوست ندارم باهات بحث کنم !

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا