آخرین مطالبرمان رویاهای سرکش

رمان رویاهای سرکش پارت65

رمان رویا های سرکش

دسترسی راحت به تمامی پارت های این رمان  وارد شوید

خروشی از آتش از دهان‌های‌شان خارج شد، وقتی شعله‌های آتش یکی پس از دیگری به هدف برخورد کرد جیغ‌هایی که از سر وحشت کشیده شد در عرض یک ثانیه ساکت شدند.

وحشتناک بود.

به شدت با شکوه بود.

لانوینیا جیغ کشید: «فرار کنین!» روی پاهایش ایستاد، دست من و والنتین را گرفت و به دنبال خودش کشید. در زیر خروش آتشین و اژدهایانی که پرواز می‌کردند و از کنار مردانی که داشتند می‌سوختند و از آن‌ها هیچ چیزی به جز خاکستر و فولاد ذوب شده به جا نمی‌ماند و از بین درختانی که می‌سوختند و بلافاصله به خاکستر تبدیل می‌شدند، برفی که مستقیماً روی زمین ذوب می‌شد و هیچ چیزی به جز کنده‌های زغال شده به جا نمی‌گذاشت دویدیم.

هنگامی که مردی در ده قدمی ما آتش گرفت؛ هر سه بی‌حرکت ماندیم. چند قدمی عقب رفتیم، مرد در حین دویدن به میان فوران دیگری از آتش که بر سرمان بارید، بالا و پایین می‌پرید.

سپس وارد دشتی شدیم، مکثی کردم و به صحنه پیش رویم نگاه کردم و از روی غریزه به همدیگر چسبیدیم. هر سه به اژدهایانی صف کشیده بودند خیره شدیم. بال‌هایشان جمع شده، گردن‌های‌شان برافراشته، دم‌های‌شان به این سمت و آن سمت کوبیده می‌شدند و برف در زیر پنجه‌هاشان قرچ و قروچ صدا می‌داد. سپس هر سه با هم برگشتیم و دویدیم ولی وقتی اتفاق بعدی افتاد در راه‌مان بی‌حرکت ماندیم.

چیزی که مشخص شد یک شهاب‌سنگ بزرگ، سفید و درخشان بود، در یک و نیم کیلومتری ما به زمین برخورد کرد و منفجر شد و نوری سفید، مه‌آلود و آبی رنگی پخش کرد. چنان سرعتی داشت که اگر پلک می‌زدم نمی‌توانستم ببینمش.

و دو جور تأثیر متفاوت روی انسان‌ها گذاشت. کسانی که موج آبی به آن‌ها گرفته بود و در هر جهتی که داشتند می‌رفتند بی‌حرکت مانده بودند و کسانی که هنوز توانایی حرکت داشتند و از ترس جان خود می‌دویدند.

لانوینیا فریاد زد: «باید بریم، باید بریم.» دستم را کشید و حس کردم که والنتین هم دست دیگرم را کشید.

ولی نمی‌توانستم حرکت کنم.

از بین لب‌های فلج شده‌ام به زور گفتم: «نمی‌تونم تکون بخورم.» والنتین فریاد زد: «بلندش کنیم!» صدایش وحشت‌زده به نظر می‌رسید و وقتی تلاش‌شان افاقه نکرد، جیغ کشید: «بِکِشش!»

بدنم را کشیدند، هل دادند، زور زدند ولی انگار بدنم در برف ریشه کرده بود.

در حلقه یخ گیر افتاده بودم و با آن تنش و سر و صداهای بی‌امانی که از اژدهایان پشت سرمان بلند می‌شد، می‌توانستم بگویم که هر لحظه ممکن بود بود آتش به بیرون بدمند.

از بین لب‌های یخ‌زده‌ام نالیدم: «برین!»

«شاهزاده‌خانم من-»

جیغ کشیدم: «برین، برین، برین!» ولی صدایم مثل ناله ضعیفی خارج شد چون نمی‌توانستم از آن بلندتر بگویم.

والنتین با اضطراب نجوا کرد: «سوفین-» بدنش نزدیک شد، گوشش را جلوی دهانم گرفت و دستش هنوز هم دستم را می‌کشید.

به سختی گفتم: «ببرش والنتین. می‌دونی که این هیولاها دارن آماده می‌شن و می‌دونی که باید خودت رو نجات بدی. لانوینیا رو هم با خودت ببر، اون رو یه جای امن ببر و لحظه‌ای که موفق شدی، برگرد خونه.»

«الهه مـ-»

نالیدم: «ببرش!» کلمات به شکل عجیبی از بین لب‌های بی‌حرکتم خارج شدند ولی لحنم کاملاً گویا بود.

والنتین جیغ کشید: «الهه من!» سپس با صدای آرامی پچ‌پچ کرد: «باید بدونی، همین الان باید بدونی که من متأسفم، الهه عشق من به خاطر همه چیز متأسفم.»

«برو!»

مردد ماند، سپس حس کردم که هر دو دستم را با دست‌هایشان فشردند و بعد دیگر رفته بودند.

تنها بودم.

فکر کردم وقتی اژدهایان می‌آمدند…

امید داشتم که…

ولی اشتباه می‌کردم.

تنها بودم.

یخ بسته بودم ولی رگ‌هایم از هجوم آدرنالین به سوزش افتاده بود.

همین بود.

این آخرین ماجراجویی من بود.

و داشتم آن را به تنهایی به پایان می‌رساندم. حداقل مامان و بابا همدیگر را داشتند.

ولی من تنها و وحشت‌زده بودم.

حتی نمی‌توانستم چشم‌هایم را ببندم.

گندش بزنند.

برای فری زمزمه کردم: «دارم میام پیشت عزیزم.» ولی این حرفم خیلی عادی از دهانم خارج شد. لب‌هایم با کلماتی که ادا کردم تکان خوردن و من پلک زدم.

پلک زدم.

واقعاً پلک زدم. پلک‌ها و همه جایم تکان می‌خورد.

جل‌الخالق!

صدای زیبا! شیرین و به شدت دردناکی آشنا از پشت سر شنیدم: «نه، عشق من، من اومدم پیشت.» و چون کنترل بدنم را در دست داشتم به سمتش برگشتم و با دهان باز، چشم‌هایی درشت‌شده، دلی که هُری پایین ریخت و قلبی که توی گلویم می‌زد به شوهرم نگاه کردم که در سه قدمی‌ام ایستاده بود.

سپس یک دستش را بالا برد و اژدهایان گردن عظیم‌شان را دراز کردند، دهان پر از دندان‌های بزرگشان را باز و شعله‌های آتش‌شان را رها کردند. و من حینی که با آتشی که ما را احاطه کرده بود و از بالای سرها و پهلوی‌مان می‌گذشت خیره ماندم.

پیراهنم با قدرت خروش آتش پِرپِر زد، گرما احاطه‌ام کرد و برف‌های خونین آب شدند و روی پوتین‌هایمان به مانند رودخانه‌ای به جریان در آمدند. ولی در کمال بهت و حیرت من، بدن فری در برابر آتش نفوذناپذیر بود و مانند سپری من را در برابر شعله‌ها محافظت کرد.

سپس دستش را پایین انداخت و آتش بلافاصله متوقف شد.

می‌دانستم که همه چیز در پشت سرم از بین رفته و خاکستر شده بود. ولی در پیش روی من فری و پشت او صفی از اژدهایان خشمگین، عظیم‌الجثه، ترسناک و زیبا قرار داشت.

نمی‌توانست واقعیت داشته باشد.

نجوا کردم: «تو یه رویایی؟» و گوشه لب‌هایش بالا رفتند.

جواب داد: «نه.»

دوباره زمزمه کردم: «روحی؟»

«نه کوچولوی من.»

کوچولوی من.

کوچولوی من.

قلبم فشرده شد.

نفسم را بیرون دادم. «تو زنده‌ای.»

گفت: «بله.» واضح بود چون او با آن قد بلند، بدن تنومند، قوی، قدرتمند و زیبایش آن‌جا بود و بهتر از همه… داشت نفس می‌کشید.

زمزمه‌وار تکرار کردم: «زنده‌ای.» بینی‌ام سوخت و چشمانم تندتند پلک زدند تا رطوبت‌شان از بین برود. چون دلم نمی‌خواست او را تار ببینم. او را واضح می‌خواستم. می‌خواستم واضح ببینمش.

تکرار کرد: «بله.»

نفس‌نفس زدم. «زنده.»

سر جذابش کمی به یک سمت خم شد، ابروهای پرپشتش در هم رفتند و پرسید: «هنوز به خاطر جادوی اِلف‌ها خشک موندی فینی‌ِ من؟ به خاطر همینه که نمی‌آی پیشم؟»

به او خیره شدم.

سپس از روی پاهایم پریدم و خودم را پرت کردم بین بازوانش. و او بازوهایش را به دورم بست. آغوشش قوی، امن، محکم و کاملاً واقعی بود.

شانه‌هایش را محکم گرفتم، صورتم را به گردنش فشردم و زدم زیر گریه.

درحالی‌که سعی می‌کردم او را محکمتر نگه دارم، با لکنت روی گردنش زار زدم: «اون‌ها… اون‌ها… اون… اون… اون‌ها، به من گفتن که تو مردی.»

بازوهای فری فشارم دادند و صدایش لرزید. «نمردم.»

سرم را عقب بردم و پیش از این‌که جیغ بکشم، به او چشم‌غره رفتم. «کدوم گوری بودی؟»

از بالا به من نگاه کرد و یکی از دستانش روی صورتم نشست، انگشت شستش اشکی که هنوز داشت می‌بارید را پاک کرد و آرام گفت: «زخمی شده بودم، خیلی شدید و به حد مرگ. افرادم رو متقاعد کردم که من رو بذارن و به کار اصلی برسن. کاری که همه ما روش اتفاق نظر داشتیم و باید انجام می‌شد. اِلف‌ها جراحاتم رو حس کرده بودن و تعداد زیادی از اون‌ها خوشبختانه پیش از این‌که درخت‌های آدلا بسوزن، همون‌طوری که قبلاً باهاشون هماهنگ کرده بودم، کِل رو پیدا کردن و پیش من آوردن. کِل اون شاخه درخت آدِلا رو داشت، ازش استفاده کردیم و من و اون به قلمرو اِلف‌ها رفتیم. جایی که اون‌ها من رو شفا دادن.»

پلک زدم و به او خیره شدم.

سپس پرسیدم: «چی؟»

نگاه فری با دیدن پلک زدن‌های من ملایم و کمی هم شوخ‌طبع شد و توضیح داد: «درخت‌های آدلا از دست رفتن ولی جادوی شاخه آدلا هنوز هم پا برجاست و مهمترین دلیلش هم اینه که فری می‌تونه از اون برای رفتن به قلمرو اِلف‌ها استفاده کنه و الف‌ها رو به قلمرو ما بیاره. این برای وقتی گفته شده که یه اتفاقی برای درخت‌های آدِلا بیفته و یا وقتی که اون به یه درخت آدلا دسترسی نداشته باشه.»

نجوا کردم: «وای.» و او نیشش را باز کرد. با صدای آرامی پرسیدم. «پس خوبت کردن؟»

«جادوی اون‌ها قدرتمنده ولی جراحت‌های من خیلی شدید بودن. بنابراین کمی زمان برد ولی بله، فینی کوچولوی من، اون‌ها خوبم کردن.»

تکرار کردم: «خوبت کردن؟»

«بله عشق من.»

«یعنی مثل روز اول؟»

نیشش شل شد و با محبت جواب داد: «مطمئناً یه نوزاد نشدم پس نه، ولی به اندازه آخرین باری که من رو دیدی خوب شدم.»

با به یاد آوردن آن خاطره چشم‌هایم را بستم و سرم از قدرت آن تکانی خورد و دست‌ فری روی گونه‌ام نشست و چانه‌ام را گرفت. هنگامی که نجواکنان حرفش را اصلاح می‌کرد، بازویش فشاری به من داد. «یا چند دقیقه پیش از آخری باری که من رو دیدی.»

چشم‌هایم را بسته نگه داشتم و پیشانی‌ام را به سینه‌اش چسباندم. «فکر کردم مردی.»

فری در بین موهایم پچ‌پچ کرد: «متأسفم عشق من، هیچ کاری در این مورد از دستم برنمی‌اومد. نه من توی شرایط خوبی بودم نه کل و اِلف‌ها می‌تونستن بدون من بین قلمروهای ما و خودشون جابه‌جا بشن.» ولی من سر تکان دادم و بدنم با بارش اشک‌های جدیدی به لرزه افتاد و تکرار کردم: «فکر کردم مردی.»

حینی که او را محکمتر نگه داشتم و بدنم را چنان به او فشردم که انگار می‌خواستم در وجودش حل شوم، زمزمه کرد: «فینی.»

با صدایی خش‌دار و گلویی پر از بغض گفتم: «یه چیزهایی گفتم-»

سریع ولی جدی گفت: «الان در این مورد صحبت نمی‌کنیم. من در حقت اشتباه کردم عشق من ولی برات توضیح-»

سرم به سرعت عقب رفت و با حرارت زمزمه کردم: «کردی ولی من… من کسی بودم که اون حرف‌های نابخشودنی و-»

هنگامی که انگشت شستش روی لب‌هایم نشست و فشار داد و در عین حال صورتش نزدیکتر شد، حرفم را قطع کردم.

دوباره با صدای جدی و آرامی گفت: «پای منه که ببخشم یا نبخشم و من بهت می‌گم چیزی نگفتی که حقم نباشه. ولی الان یه دشمنی دارم که باید از بین ببرم، آپولو و افرادم که از پنج دقیقه پیش که دارن رسیدن دوباره عشاق به همدیگه رو تماشا می‌کنن، پشت سرت ایستادن دیگه دارن با گذشت هر ثانیه بیشتر و بیشتر صبرشون رو از دست می‌دن. و الان نمی‌خوان سر به تنم باشه، پس بعداً در این مورد صحبت می‌کنیم.

در چشمان خیلی زیبای زیتونی‌‌اش با مژه‌های پرپشت مشکی‌اش چشم دوختم.

سپس زمزمه کردم: «باشه.»

لبخند زد.

نگاهم به دهانش افتاد.

خدایا، عاشق لبخندهایش بودم. عاشق چشمانش بودم. عاشق احساس بازوهایش به دور خودم بودم.

و عاشق خودش بودم.

بنابراین بی‌اختیار گفتم: «عاشقت هستم فری درکار.»

چشم‌هایش را بست، پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام چسباند و زمزمه کرد: «و من هم عاشق تو هستم فینی درکار.»

من هم چشم‌هایم را بستم و آه کشیدم، بدنم در آغوش شوهرم آرام گرفت.

ولی بدن شوهرم در کنار من آرام و قرار نداشت. سرش کج شد و لب‌هایم را یافت. آن‌ها را از هم باز کرد و لب‌هایم از او اطاعت کردند و او من را بوسید. وقت گذاشت و درست و حسابی بوسید و این بهترین بوسه‌ای بود که در تمام عمرم تجربه‌اش کرده بودم.

البته به جز یکی.

بوسه‌ای که شب عروسی‌مان به من داده بود.

آن بوسه همیشه در صدر فهرست بهترین بوسه‌هایم قرار داشت.

حتی با این بوسه خفن که اژدهایان هم شاهدش بودند.

پایان فصل

فصل سی و دوم
پس از جنگ

یک هفته و نیم بعد…

مادر و من ایستاده بودیم، هر دو شنل‌ مشکی مخمل و دستکش‌های چرم سیاه به تن داشتیم. با موهایی آزاد که به دور شانه رها شده بودند، تاج‌ به سر داشتیم و پاهای پوتین پوش‌مان روی ساحل صخره‌ای قرار داشت. داشتیم قایقی را با بادبان مربعی‌اش تماشا می‌کردیم باد در بادبان سرخش با طرح‌های الماس طلایی رنگ افتاده بود و در دریای زمستانی پیش می‌رفت.

بقایای پدرم پیچیده شده در ابریشم راه‌راه قرمز و طلایی روی عرشه قایق و در بستری ابریشمی به رنگ سرخ تیره خوابیده بود و اطرافش شمع‌هایی روشن قرار داشت که برای محافظت در برابر باد لاله‌های شیشه‌ای قرمز روی خود داشتند.

درست پشت سر و در سمت چپم فری آن‌قدر نزدیکم ایستاده بود که کشیده شدن سینه‌اش به شانه‌ام را حتی از روی شنل احساس می‌کردم.

جمعیت عظیمی از لانوینی‌های ساکت پشت سر ما سه نفر و در دامنه تپه‌ای ایستاده بودند که سرپایینی می‌آمد تا به دریای یخ‌زده‌ای برسد، در فاصله دور یخچال‌های طبیعی‌ دریا را می‌شد دید.

نگاهم را روی قایق، شانه‌هایم را صاف و سرم را نگه داشتم. هنگامی که قایق و بار ارزشمندش در دریا پیش می‌رفت سوزش درون سینه‌ام را تحمل کردم.

سپس فری دست مشت شده‌اش را بالا گرفت و بعد پایین آورد.

سی ثانیه بعد صدای بال‌هایی قدرتمند، بزرگ و چرمی به گوش‌مان رسید.

ده ثانیه بعد نزدیک شدن دو اژدها که هر کدام از یک سمت می‌آمدند را شنیدیم.

ده ثانیه پس از آن، گردن‌های‌شان را خم کردند و همزمان شعله‌های عظیمی از آتش را به قایق باریدند، آن را در عرض یک چشم برهم زدن خاکستر کردند، اوج گرفتند و چنان نزدیک به هم پرواز کردند که بال‌های‌شان به هم می‌سابید.

دست مادر دراز شد، انگشت‌های به دور دستم پیچیده شد و محکم فشار داد ولی به جز آن هیچ حرکت دیگری نکرد.

من هم حرکتی نکردم، به جز این‌که دستم را به دور دستش بپیچم.

هنگامی که مادرم، شوهرم، خودم و عزاداران پدرم به امواج آرام دریا که به یخچال‌های طبیعی دریای زمستانی برخورد می‌کردند، چشم دوخته بودیم اژدهایان پرواز کردند و در دوردست محو شدند.

دقایق زیادی پس از آن، شنیدم که مادرم با صدایی سرشار از غم نجوا کرد: «خداحافظ معشوق من.»

لب‌هایم را به همدیگر فشردم، بدنم را منقبض کردم و وقتی سرانجام اشکم روان شد فقط یک قطره آمد.

و در سکوت اتفاق افتاد.

ولی با این حال شوهرم بیشتر به من نزدیک شد.
***

چهار روز بعد…

آرام در جنگل پیش می‌رفتیم، برف رفته و جایش را چمنی نرم و خیس گرفته بود، درخت‌ها در همه جا شکوفه زده بودند و جلوی یک سکوی مرمر یخی ایستادیم که در پشت آن دو اژدها نشسته بود، دم‌های خار دارشان را با تنبلی تکان می‌دادند. بال‌هایشان را جمع کرده و زبان‌های بلند، باریک و دوشاخه‌شان از دهان بیرون زده بود.

آلیسیا روی سکو پیچیده و در ابریشم درخشان و براق آبی یخی خوابیده بود و تنها صورت زیبایش باز بود و نور درخشان خورشید به آن می‌تابید.

فری دستم را گرفت و کنارم ایستاد. آرورا از سمت دیگرم به من نزدیک شد، بث هم کنار او و اِستر هم کنار بث ایستاد. اسکایلار آرام بین من و مادر جا باز کرد و بعد خودش را محکم به من چسباند. بنابراین دستم را دور شانه‌اش انداختم. جاسلین در سمت دیگر فری ایستاد. تاد هم با قدم‌هایی آهسته درحالی‌که عصایی در دست داشت کنار او ایستاد. افراد فری، خانواده و دوستان آلیسیا هم در جای خود ایستادند و بی‌حرکت ماندند.

وقتی همه ایستادند، فری برای این‌که نوک شاخه تاب خورده آدلایی که در زمین کاشته شده بود را لمس کند، تردید نکرد. در نهایت یک اِلف کوچک روی چمن‌ها ظاهر شد، الف ماده شاخه را لمس کرد و بلافاصله هم‌قد من شد. بدون معطلی به فری سلام داد، سپس چشمان آبی یخی درخشانش به من و جمعیت نگاه کردند.

سپس به سمت سکو رفت، آن را دور زد و در کنار اژدهایان ایستاد. او را تماشا کردیم که به آلیسیا نگاه کرد، سرش کج شد و لب‌هایش لبخند ملایمی زدند. دست‌هایش را به حالت دعا کردن بالا گرفت و به لب‌هایش چسباند. پیش از این‌که لب‌های صورتی‌اش را به هم بفشارد و دوباره دستانش را باز کند فقط چند دقیقه طول کشید.

و وقتی دست‌هایش را پایین انداخت، درخششی به رنگ آبی یخی بدن آلیسیا را در برگرفت و با برقی شگفت‌انگیز، جرقه‌های سفیدی به آسمان بلند شد و بدن آلیسیا ناپدید شد.

فری مشتش را بالا برد و بعد پایین آورد، اژدهایان گردن‌های درازشان را بلند کردند، دهان‌های‌شان را به سمت آسمان‌ها هدف گرفتند و شعله‌های آتش‌شان به هوا رفت.

برگشتم و صورتم را به سینه شوهرم چسباندم و انگشتانم در لباس پشمی‌اش گره خوردند.

بازوهایش به دورم پیچیده و تنگ شدند.
***

دو روز بعد…

در اتاق پذیرایی رسمی، قلعه ریمی، اسنودون.

اریک درکار که همراه دو پسر دیگرش که با من ازدواج نکرده بودند، پشت میز کوتاهی نشسته بود، به تندی به فری گفت: «دیوانه‌ای؟»

پیش از این‌که فری بتواند جواب بدهد، اولوِم لازاروس جواب داد: «به نظرم کار عاقلانه‌ایه.»

نگاه خشمگین اریک به تندی به سمت مرد برگشت و با خشم گفت: «البته که این‌طوره. اون خواهر خودته.»

والتر سین‌کلیر با صدای آرامی گفت: «این خیلی غیرعادیه.»

اریک تشر زد: «غیرعادی نیست مزخرفه!»
آپولو اولفر با لحن کش‌داری گفت: «من هیچ چیز مزخرفی توی این کار نمی‌بینم.» خیلی راحت به صندلی‌اش تکیه داده بود و چشم‌های سبزش به اریک درکار دوخته شده بودند. «پیشنهاد فری کاملاً با عقل جور در میاد.»

اریک به لکنت افتاد: «کاملاً… کاملاً… کامل…» بعد مشتی روی میز کوبید و فریاد کشید: «کاملاً با عقل جور در میاد؟ یه زن هرگز به لانوین حکومت نکرده!»

نورفولک راون‌اسکارف گفت: «اگر زنی بتونه این کار رو بکنه همین آروراست.»

اریک با حرارت جواب داد: «و تو هم باید همین رو بگی، اون عموزاده‌ته، به هم نزدیک هستین. به حرفت گوش می‌کنه.م

آپولو به نرمی گفت: «به حرف تو هم گوش داده می‌شه اریک، البته اگه این‌قدر کله‌شق نباشی.» سمت راست فری نشسته بود. فری در صدر میز و در سمت چپ فری هم مادرم نشسته بود، لب‌هایم را به هم فشردم و خنده‌ام را خفه کردم.

اریک به آپولو چشم‌غره رفت و بعد با لحن تند و تیزی گفت: «باید به شما یادآوری کنم که لانوین به تازگی دوباره متحد شده، تازه توی جنگ بودیم، نصف سران خاندان‌های هر دو سمت لانوین به دست پسرم خاکستر و به درک واصل شدن.»

انگشتش را به سمت فری بلند کرد. «نصف دیگه‌شون هم زندانی و منتظر محاکمه به جرم خیانت هستن و اگه کسی در این مورد مخالف نباشه که متأسفانه هستید، اون‌ها اعدام می‌شن. حالا وقت این نیست که به یه حکومت زنانه رای داده بشه.»

«با توجه به این‌که این‌جا از همه شما موافقت‌تون رو خواستم، ولی به سختی می‌شه گفت که این یه رأی گیریه. ولی با توجه به شرایط فعلی به همین هم نیازی ندارم. تا زمانی که شاهزاده‌خانم من یه پسر به دنیا بیاره و اون به سن ی برسه که بتونه مسئولیت سلطنتش رو بپذیره، آرورا از خاندان وایلد به این سرزمین حکومت می‌کنه و پشتیبانی من رو داره که نیاز نیست یادآوری کنم که یعنی پشتیبانی اژدهایان و اِلف‌ها. اگه توی این مدت به دلیلی توانایی فرمانروایی نداشت، اون وقت دوباره جلسه برگزار می‌کنیم.»

اریک با چشم‌هایی که برق می‌زدند تهدید کرد: «پس پسرم، متأسفانه می‌خوای در مورد اون دوره‌ای که ماها دیدیم ولی تو داشتی با اِلف‌ها می‌خوابیدی حکم صادر کنی.»

حس شوخ‌طبعی‌ام از بین رفت و چپ‌چپ به آن مرد نفرت‌انگیز که آن موقع هیچ غلطی نمی‌کرد به جز این‌که در چادرش لم بدهد و بدون هیچ مشکلی به افرادش دستور جنگ بدهد، مردانی که وقتی پسر شدیداً مجروحش داشت توسط اِلف‌ها درمان می‌شد، بعضی‌های‌شان به دیدار مرگ شتافتند.

عوضی.

فری جواب داد: «پس پدر، متأسفم که اگر کار خیانت‌آمیزی بکنین، مجبور می‌شم شما رو از عنوان رئیس خاندان درکار خلع و این امتیاز رو به برادرم کالدر، پسر دومت بسپارم تا شما هم از بازنشستگی‌تون لذت ببرید.»

و این‌طوری بود که وقتی داشتم به اریک که واقعاً گلوله آتش شده بود نگاه می‌کردم، اعصاب به هم ریخته‌ام پر کشید و دوباره داشتم لب‌هایم را به هم می‌فشردم. سپس هر دو مشتش را روی میز کوبید و با لکنت گفت: «من… تو… تو نمی‌تونی… نمی‌تونی این کار رو بکنی!»

«متأسفانه می‌تونم. من رئیس حقیقی خاندان درکار هستم و اگر از ریاستش رضایت نداشته باشم حق منه که اون رو عوض کنم و به دست کسی بدم که به نظرم مناسبه. چون به اندازه پشیزی برام اهمیت نداره که کی به خاندان‌مون ریاست می‌کنه، تا حالا کاری که حقم بوده رو انجام ندادم. حالا، برام اهمیت داره بنابراین کاری که حق انجامش دارم رو انجام می‌دم.»

هنگامی که نگاه فری به سمت کالدر برگشت، اریک مثل ماهی‌ها دهانش را باز و بسته کرد. «این مسئولیت رو می‌خوای برادر؟»

کالدر با صدای آرامی به فری گفت: «با تمام وجود.» سپس سرش را به سمت پدرش برگرداند. «اگه مشکلی ندارین از شما و مادر می‌خوام که توی خانه بیوه اقامت کنید. مِلبا خیلی وقته که داره به من می‌گه به نظرش خیلی خوب می‌شه که برای اتاق پذیرایی پرده‌های جدید بگیریم.» اریک وقتی پسرش داشت حرفش را پایان می‌داد از تعجب پلک زد. «و برای اتاق مطالعه.»

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و هرهر خنده‌ای از دهانم در رفت. نگاهم به سمت آرورا برگشت که بدون این‌که احساسی از خود نشان بدهد، به برق روی میز اتاق پذیرایی خیره شده بود. ولی وقتی سنگینی نگاهم را حس کرد، نگاهش بالا آمد و به چشمانم نگاه کرد و من برق زدن چشمانش را دیدم.

اریک فریاد کشید: «این کارت توهین‌آمیزه!» دوباره به او نگاه کردم.

فری اعلام کرد:‌ «نه، انجام شد.» ایستاد و یک دستش را به سمت من دراز کرد. چانه‌اش را به سمت میز خم کرد. «آقایون.» سپس هنگامی که انگشتانم به دور دست او پیچیده شد و ایستادم، به سمت مادرم برگشت و زمزمه کرد: «ملکه من.»

او هم در جواب نجوا کرد: «دِرَکار.»

فری من را از میز فاصله داد، بعد درحالی‌که نگاهش هنوز روی ملکه‌اش بود، دستش را به سمت صندلی‌ای که خودش قبلاً اشغالش کرده بود دراز کرد.

نجوا کرد: «صندلی‌تون.» گوشه لب‌های آرورا کمی بالا رفتند، بعد به شکل شاهوارانه‌ای بلند شد، به سمت صندلی در صدر میز رفت و نشست، نگاهش در بین مردان دور میز حرکت کرد و فری من را از اتاق بیرون برد.

وقتی توی راهرو و دور از گوش‌رس دیگران بودیم به سمت شوهرم خم شدم، دستش را فشردم و زمزمه کردم: «کارت عالی بود شوهر جذابم.»

حینی که نگاهش مستقیم به جلو دوخته شده بود، زیر لب گفت: «هوم، خوشحالم که این‌طور فکر می‌کنی همسر کوچولوی من، ولی این یعنی تا مدت‌ها هیچ ماجراجویی برای تو در کار نیست. شنیدیم بالدور برگشته و من برای این‌که حمایتم از رهبر جدیدمون رو نشون بدم باید نزدیکش بمونم.»

من هم نگاهم را به پیش رو دوختم و پچ‌پچ‌کنان گفتم: «مطمئنم یه کاری برای انجام دادن پیدا می‌کنم.»

نگاه فری را روی خودم حس کردم. ولی نگاه خودم را به راهرو و رو به جلو نگه داشتم، سپس صدای آه کشیدن فری را شنیدم.

در جواب گفت:‌ «در واقع پیدا می‌کنی و این من رو وحشت‌زده می‌کنه.» و این موقع بود که به خودم اجازه هرهر خندندیدن دادم.

بنابراین خندیدم، آن هم با صدای بلند.
***

همان شب…

دیروقت.

بدنم به بدن بلندبالا و عضلانی شوهرم چسبیده بود، گلویش را بوسیدم و حرکت رو به بالای دست‌هایش را روی پوست پشت کمرم حس کردم. سرم را بالا گرفتم و به او نگاه کردم.

به او گفتم: «باورم نمی‌شه که می‌خوام این رو بگم. ولی فکر می‌کنم برادرهات رو دوست دارم.»

بازوهایش به دورم پیچیده شد و زمزمه کرد: «فقط من وقتی کوچیک بودم روی زانوهای مادربزرگ یوژنی نشستم.»

به او لبخند زدم و یک دستم را بالا بردم و دور گردنش انداختم. «این‌طور فرض می‌کنم که فرانکا زمان زیادی رو با مادربزرگت نگذرونده.»

«فرانکا سرش با دزدیدن سنجاق‌های مو و گوشواره‌های یکی از خدمتکارها و گذاشتنش بین وسایل یه خدمتکار دیگه، خبرچینی کردن، تهمت ناروا زدن به کسی که حتی روحشم خبر نداشت و بعد گوشه‌ای نشستن و تماشای آتشی که به پا کرده بود، گرم بود. برای نشستن روی پاهای مامان‌بزرگ وقت خیلی کمی داشت.»

می‌توانستم این را باور کنم.

بازوهای فری فشاری به من دادند و صورتش را تماشا کردم که جدی شد.

سپس با محبت گفت: «همسرم توی خواب پر سر و صدا نیست.»

حتی با این‌که نوک انگشتانم بیشتر به پوست گردنش فشرده شدند، حس کردم حالت صورتم ملایم شد.

متوجه می‌شد، فری متوجه می‌شد. می‌فهمید و نگران می‌شد.

خدایا من عاشق این مرد بودم.

زیر لب گفتم: «عزیزم.»

فری جواب داد: «بهم بگو.»

دستم بالا رفت، انگشت شستم چانه‌اش را نوازش کرد و دست‌دست کردم. پرسیدم: «چی رو؟»

او که می‌دانست داشتم دست‌دست می‌کردم، صبورانه گفت: «همون چیزی که باعث شده دیگه توی خواب حرف نزنی.»

صورت دوست‌داشتنی‌اش را از نظر گذراندم.

در این مورد صحبت نکرده بودیم. اصلاً در مورد این‌چیزها صحبت نکرده بودیم. وقت نشده بود. اتفاق‌های زیادی افتاده بود، به جاهای زیادی سفر کرده بودیم و من چیزهای زیادی در ذهنم داشتم. فری را پس گرفته بودم و همه چیز خوب بود. دلم نمی‌خواست حرفی در این مورد بزنم، دوست نداشتم هیچ‌چیزی در این مورد بگویم و فری هم گذاشته بود همین‌طور بماند.

ولی حالا او را دیدم که صبورانه منتظر بود.

پرسیدم: «کدوم بخشش رو می‌خوای بدونی؟»

پاسخ داد: «همه‌ش رو.»

در چشمانش نگه کردم و آه کشیدم.

سپس پچ‌پچ کردم: «فکر می‌کردم مُردی.»

جواب داد: «می‌دونم.»

به پچ‌پچ کردن ادامه دادم: «فکر می‌کردم پیش از مرگت حرف‌های بد و زشتی بهت زدم.»

او هم به زمزمه کردن ادامه و جواب داد: «می‌دونم.»

«فری.» نفسم را بیرون دادم، واقعاً دلم نمی‌خواست بیشتر در این مورد بگویم.

«فینی.» فشاری به من داد، نمی‌خواست این حرف‌ها را توی دلم نگه دارم.

به بالشت و کنار سرش نگاه کردم و بعد دوباره نگاهم به چشمانش برگشت.

با صدای آرامی گفتم: «جون یه کسایی رو گرفتم.»

«این کار رو کردی کوچولو و خوشحالم که این کار رو کردی، اگه نکرده بودی الان برهنه پیش من دراز نکشیده بودی و پات روی من نبود.»

این حقیقت داشت.

«من…» حرفم را قطع کردم و بعد بدترین بخشش را اعتراف کردم: «بعد از این‌که فابین رو کشتم، فقط پوز برودریک رو با این به خاک نمالیدم. با شکست دادنش و بستن دست و پاهاش هم پوزه‌ش رو به خاک مالیدم.»

فری نیشش را برایم باز کرد.

بله نیشش را باز کرد.

بعد ناگهان از خنده منفجر شد، سرش را به بالشت فشار داد و بعد یک دفعه چرخید و روی من خیمه زد.

و بعد از این‌که این کار را کرد هم هنوز داشت می‌خندید.

به او تشر رفتم: «فری!» قهقهه‌اش به خنده‌ای تبدیل شد و روی من تمرکز کرد.

حینی که خنده‌اش کم‌کم داشت از بین می‌رفت، گفت: «ای‌کاش اون‌جا بودم و این صحنه رو می‌دیدم.»

به تندی گفتم: «لحظه پرافتخاری برای من نبود.»

«بذار ببینیم کوچولو. اون پدرت، آلیسیا و تقریباً من و تاد رو کشت. خودت یک ماه درحالی زندگی کردی که فکر می‌کردی من مرده بودم به خاطر آخرین حرف‌هایی که سرم جیغ کشیده بودی، خودت رو توی عذاب وجدان غرق کرده بودی. مادرت رو زندانی کرده بود، باعث مرگ هزاران هزار سربازی شد که نمی‌شناسیمشون-»

حرفش را قطع کردم: «خیلی‌خب، خیلی‌خب. فهمیدم ولی فری؟ اون موقعی که من برای صدها نفر در مورد رحم داشتن سخنرانی کردم رو یادت می‌آد؟ و من کسی بودم که توی صورت برودریک-»

دستش را روی چانه‌ام گذاشت، انگشت شستش روی لب‌هایم نشست و آرام فشار داد.

بعد با صدای آرامی گفت: «انگار وقتی ویولا داشت با سرمای زیاد شکنجه و بازجویی می‌شد و درخواست رحم می‌کرد، من بهش رحم کردم. این به خاطر کارهایی بود که خودش مرتکب شده بود که به قیمت از دست دادن تو برای من تموم می‌شد. در مورد برودریک، تو فکر می‌کردی که واقعاً من رو از دست داده بودی و می‌دونستی که دوباره پدرت رو از دست داده بودی. فکر می‌کنم با توجه به این‌که فقط توی چهار روز کوتاه موفق شدین و اون رو پایین بکشین و شورش رو به یه هرج و مرج کامل تبدیل کنین، می‌تونی خودت رو به خاطر پیروز شدن ببخشی.»

خب.

باید می‌پذیرفتم که حق با او بود.

تصمیم گرفتم جواب ندهم.

فری می‌دانست چرا جواب نداده بودم و لبخند دندان‌نمایی زد.

سپس لبخندش محو شد، دستش روی گردنم پایین آمد و با صدای آرامی گفت: «باید در مورد این‌که این ماجرا چه تأثیری روت گذاشته صحبت کنیم.»

سرم را جنباندم و جواب دادم: «نه، همه چیز خوبه، همه چیز خوب به پایان رسیده، خدا رو شکر، پایان خوبی داشته پس نه فری، هرگز در این مورد صحبت نمی‌کنیم.»

«تو این رو می‌گی فینی. چون هنوز هم به خاطر عذاب وجدان درد می‌کشی، تمام اون مدتی که فکر می‌کردی من رو از دست دادی. سایه تاریکش عمیقاً توی روحت ریشه کرده کوچولوی من. بارها وقتی به من نگاه می‌کنی اون سایه رو دیدم.»

«فری-»

«ولی اگه وسط بحث‌مون به ما حمله نشده بود، اون وقت مجبوری می‌شدی توضیح بدی همسر و الان تو این‌جایی و می‌تونی این کار رو بکنی.»

سعی کردم با توضیحم قانعش کنم. «می‌دونم که این… قانونه، اوم… توی این‌جا و این دنیا. که مردها تصمیم بگیرن پیشگیری از بارداری انجام بشه یا نه و اگه زن از… اوه تصمیمش اطاعت نکنه به خدمت کردن به سرزمین محکوم می‌شه.» فری به من خیره شد و من ادامه دادم: «اوه… اون شب بعد پدر… بعد این‌که پدر رو… توی قایقش گذاشتیم…» نفس عمیقی کشیدم. «خب، اون شب مادر خودش تنهایی دو بطری شراب خورد و من خوابم و برد و شما دو نفری مجبور شدین من رو به تخت ببرین. بهش گفتم چه اتفاقی افتاده بود و اون همه این‌ها رو بهم توضیح داد.»

حدس زد: «توی دنیای شما این‌طوری نیست.»

زن‌هایی که برخلاف خواسته مردی که با او رابطه داشتند پیشگیری از بارداری می‌کردند و یا نمی‌کردند، یک دوره نه ماهه کار سبک در قلعه‌ها، بیمارستان‌ها یا یتیم‌خانه‌ها کنند؟

اوه… دیوانگی بود!

گفتم: «نه. این تصمیم زنه مگه این‌که ازدواج کرده باشن که اون‌وقت با هم تصمیم می‌گیرن و تا وقتی تصمیم بگیرن… خب، اغلب زن پیشگیری از بارداری می‌کنه. نمی‌دونم، من… تا حالا خب… ازدواج نکرده بودم.»

فری با احتیاط گفت: «مصرف کردنش رو از من پنهان کردی.»

پیش از آن‌که با اندازه خودش با احتیاط جواب بدهم گیج شدم و پلک زدم. «نه عسلم، پنهان نکردم. نمی‌دونم چرا باید چنین فکری بکنی. ولی فکر می‌کنم فقط وقتی که داشتم مصرفش می‌کردم دور و برم نبودی.»

پیش از این‌که با مهربانی به من یادآوری کند، سری تکان داد. «خیلی‌خب فینی، ولی حدود بیست و چهار ساعت بعد از برگشتم از دریا در این مورد صحبت کرده بودیم.»

«می‌دونم فری، چون اون موقع داشتیم برای همخوابی کردن با هم صحبت می‌کردیم اون هم بعد از بیست و چهار ساعت از برگشتت پیش من. اون موقع فکر می‌کردم قرار بود برگردم خونه و نمی‌خواستم باردار باشم یا نوزاد دختر یا پسری داشته باشم که هیچ وقت پدرش رو نمی‌بینه.»

لحظه‌ای طولانی با دقت به من نگاه کرد.

سپس نجوا کرد: «این کارت رو اشتباه برداشت کردم.» ولی حینی که داشت این را می‌گفت توی چشم‌هایم نگاه می‌کرد.

به او لبخند زدم و با ملایمت گفتم: «متوجه شده بودم.»

نگاهش به دهانم افتاد، بعد دستش بالا آمد و حینی که نگاهش دوباره به چشمانم برمی‌گشت، انگشت شستش گونه‌ام را نوازش کرد.

سپس نجوا کرد: «وقتی به اِلف‌ها دستور دادم که تو رو به من پیوند بدن، عاشقت بودم.»

بدنم در زیر او کمی منقبض شد، سرم را تکان دادم و زمزمه کردم: «فری-»

حرفم را قطع کرد: «این حقیقت داره ولی من خودم نمی‌دونستم. وقتی نیلن بهم گفت قصد رفتن داری، تنها چیزی که می‌دونستم این بود که نمی‌تونستم رفتنت رو تحمل کنم. نیلن بهم هشدار داد که این کارم عواقبی داره ولی من تصمیم گرفتم که تا وقتی مطمئن باشم ترکم نمی‌کنی، این عواقب هر چی که باشن باهاشون روبه‌رو می‌شم.» صورتش پایین‌تر آمد، صدایش بم‌تر شد و ادامه داد: «همون موقع هم توی قلبم بودی فینی. باید باور کنی که اگر نبود هیچ وقت اون کاری که مرتکب شدم رو انجام نمی‌دادم.»

با صدای آرامی گفتم: «به سختی من رو می‌شناختی.»

«می‌دونستم زیبایی. می‌دونستم بوی خوبی می‌دادی. می‌دونستم پیراهن خیلی بهت می‌آد. می‌دونستم آشپزی بلدی. می‌دونستم وقتی هیجان‌زده می‌شی لپ‌هات گل می‌ندازه و چشم‌هات برق می‌زنه. می‌دونستم توی چند هفته کلی دوست پیدا کردی، خیلی خوب صحبت می‌کردی. از من خوشت می‌اومد، خیلی راحت لبخند می‌زدی، انگار آماده خندیدن بودی، وقتی فکر می‌کردی به خطر افتادم برای دفاع از من می‌اومدی، به لمس‌های من واکنش نشون می دادی.» نیشش را باز کرد. «اونم با حرارت.»

چشم‌هایم را در کاسه گرداندم.

فری به حرف زدن ادامه داد، بنابراین دوباره به او نگاه کردم.

«توی کلبه من تنها موندی و نه تنها زنده موندی بلکه به کلبه‌م رونق دادی. بنابراین می‌دونستم که تو یه زن غیرعادی هستی و یه زن غیرعادی دقیقاً همون چیزیه که به من می‌خورد. بنابراین می‌شناختمت فینی و تو رو با دونستن این‌که می‌خواستم بیشتر بشناسمت و یه عمر برای این کار وقت دارم، به خودم پیوند دادم.»

وای خدای من، الان واقعاً این حرف را زده بود؟

با قلبی که توی گلویم می‌تپید، به او زل زدم.

گفته بود.

بعد با صدای خش‌داری او را تهدید کردم: «فری دِرَکار، اگه اشکم رو دربیاری-»

حرفم را قطع کرد: «ولی چیزی که نمی‌دونستم این بود که وقتی الف‌ها تو رو به این دنیا پیوند می‌دادن، به من هم پیوند داده ‌شدی و وقتی از قلمرو اِلف‌ها برگشتم می‌دونستم کجایی، احساست می‌کردم و تونستم پیدا کنم، مستقیم اومدم پیشت و اژدهایان رو هم با خودم آوردم. قاصدی فرستادم تا افرادم رو بیاره پیش من، این طوری از آتش اژدهاها در امان می‌موندن. وقتی که با جادوگرهات توی جنگل فرار می‌کردی، دقیقاً می‌دونستم کجا بودی بنابراین آتشی که هیولاهام می‌دمیدن هرگز بهت نزدیک نمی‌شدن.»

همان موقع بود که از تعجب پلک زدم. «واقعاً؟»

دوباره نیشش را برایم باز و زمزمه کرد: «واقعاً.»

در جواب زمزمه کردم: «چه باحال.» هنوز هم نفسم را حبس کرده و بزرگتر شدن لبخند شوهرم را تماشا می‌کردم.

سپس صورتش مهربان شد و نگاه گرمش در نگاه من چرخید و زمزمه کرد: «محض رضای خدایا، امیدوارم هیچ وقت کنجکاویت رو نسبت به این زندگی از دست ندی فینی کوچولوی من.»

به او گفتم: «خب از اون‌جایی که توی دنیایی زندگی می‌کنم که اژدهایان آتشین نفس، اِلف‌های جادویی، پسرهای جذابی با بنیه خیلی زیاد و کشتی‌های خارق‌العاده‌ای داره که انگار درست از وسط یه فیلم بیرون اومدن و اسم من رو روی اون‌ها می‌ذارن، فکر نمی‌کنم قرار باشه چنین اتفاقی بیفته.» و سرش به یک سمت کج شد.

«درست از چی بیرون اومده؟»

چانه‌اش را گرفتم، سرم را بلند کردم و لب‌هایش را بوسیدم.

سپس سرم را دوباره پایین و روی بالشت گذاشتم و پچ‌پچ کردم: «بعداً توضیح می‌دم.»

نگاه درون چشمانش تغییر کرد، انگار داشت به چیز خوبی فکر می‌کرد، چشمانش برق زدند و دستش از روی چانه‌ام به روی گردنم بعد روی سینه و پس از آن روی پهلویم سُر خورد و پایین رفت. زمزمه کرد: «این کار رو می‌کنی؟»

درحالی‌که دست‌هایم را روی بدنش حرکت می‌دادم، بدنم را به او چسباندم و زمزمه کردم: «اوهوم.» سرش پایین و نزدیک‌تر آمد و بینی‌اش به بینی‌ام کشیده شد.

با صدای آرامی پرسید: «کی؟»

یک پایم را دور رانش انداختم و جواب دادم: «بعداً.»

لب‌هایش آن‌قدر نزدیک آمدند که می‌توانستم نفسش را روی لب‌های خودم حس کنم، ولی نگاهش هنوز هم نگاهم را به اسارت گرفته بود.

پرسید: «خب، پس حالا می‌خوایم چی‌کار کنیم؟»

نفس‌زنان گفتم: «نمی‌دونم، تو فکری داری؟»

جواب داد: «یه چندتایی دارم.» صدایش آرام و گستاخ شده بود. دستش از روی پهلویم بالا آمد تا سینه‌ام را بگیرد.

نفس آرامی کشیدم.

به او گفتم: «فکر می‌کنم ممکنه از فکرت خوشم بیاد.»

به من گفت: «می‌دونم که خوشت می‌آد.»

با شیطنت گفتم: «این‌قدر به خودت مطمئنی؟» انگشتش روی سینه‌ام حرکت کرد، پشتم قوس برداشت و نفس عمیقی کشیدم که اصلاً ذره‌ای به آرام بودن نزدیک نبود.

پاسخ داد: «بله.» نگاهش لبخند می‌زدند ولی هنوز برق کوچکی از رخوت و هوس در خود داشت.

یکی از دست‌هایم روی پوست ابریشمین پشتش کشیده شد و بین موهایش فرو رفت. پیشنهاد دادم: «می‌تونستی بهم بگی قلمرو اِلف‌ها چطوریه.»

پچ‌پچ کرد: «بعداً.» لب‌هایش هنوز هم نزدیک بودند و انگشت شستش حالا با حرکت دایره‌واری روی سینه‌ام می‌چرخید.

هنگامی که موجی از لذت در وجودم پیچید، لبم را گاز گرفتم و با نفسی بند آمده منتظر بوسه‌اش ماندم.

وقتی این کار را نکرد، پچ‌پچ‌کنان پرسیدم: «واقعاً که عزیزم، می‌خوای من رو ببوسی یا چی؟»

شوهرم نیم‌ ثانیه‌ای منتظر ماند و از فاصله بسیار کمی در چشمانم نگاه کرد.

بعد از آن‌جایی که او فری بود، همان چیزی که می‌خواستم را به من داد.

من را بوسید.
***

اتفاقاً آن شب حسابی هم پر سر و صدا خوابیدم و شب‌های بعد از آن هم به جز بعضی شب‌های استثناء همین‌طور بود.
***

یک ماه بعد…

در دفتر ملکه، قلعه ریمی، اسنودون.

در دفتر مادرم ساکت کنار پنجره ایستاده بودم، بدنم رو به پنجره بود ولی سرم برگشته بود. بنابراین می‌توانستم کسانی که دور میز بودند را ببینم.

فری، کالدر، آپولو، اولوِن و والتر همگی در یک سمت ایستاده بودند و سه نفر از سران خاندان‌هایی که زمانی لانوینی، بعد سرزمین‌میانه‌ای و بعد دوباره لانوینی شده بودند هم در سمت دیگر میز ایستاده بودند. هر سه هیچ دخالتی در شورش نداشتند و به خاطر امتناع‌شان از حمایت کردن لشکر شورشیان، در طول جنگ کوتاه به دستور برودریک و دیگر سران خاندان‌ها زندانی شده بودند.

حالا دیگر زندانی نبودند.

مادر پشت میز ایستاده بود، روی آن خم شده بود و داشت طومار پوستی به شدت بزرگی را امضا می‌کرد.

بالدور کنارش ایستاده بود با صورتی گرفته و مثل سنگ به او نگاه می‌کرد.

مادر بلند شد و قلم نقره‌اش را به او تعارف کرد.

بالدور به قلم نگاه کرد و لبش تاب برداشت.

آپولو با صدای آرامی گفت: «معطل نکن بالدور، کالسکه‌ت آماده‌ست و همه ما کارهایی برای انجام دادن داریم.»

بالدور به آپولو چشم‌غره رفت و بعد به مادر نگاه کرد.

به سردی گفت: «این‌طور که من فهمیدم پسرم به دخترت رحم کرده ولی دخترت اون رو سلاخی کرد.»

مادر کوچکترین واکنشی به این نظر بی‌ربط او نداد که خب با توجه به کارهای دیگری که برودریک کرده بود و ذره‌ای به رحم و مروّت نزدیک نبود، خودش یک معجزه بود. که شامل فرمان به قتل رساندن شوهر او و شوهر من و به اسارت گرفتن خود او می‌شد. «و این‌طور که من فهمیدم، دخترم در واقع پسرت رو سلاخی نکرده، بلکه زخمی بهش وارد کرده که تهدیدکننده زندگیش نبوده، در عوض یکی از افراد دِرَکار دقیقاً اون کاری که فکر می‌کرده درسته و آرزوی فرمانده غایبش بوده رو انجام داده و پسرت رو کشته.»

مکثی کرد و بعد درحالی‌که حتی سعی نمی‌کرد افتخارش را پنهان کند، حرفش را به پایان رساند. «ولی البته که اون زندگی معشوق پسرت رو گرفته.»

دهان بالدور به هم فشرده شد، نگاهش در بین سران خاندان‌های آن سمت میز چرخید و از نگاه کردن به من اجتناب کرد و بعد زمزمه‌کنان ادامه داد: «مضحکه، این زن حتی از خون خاندان وایلد نیست و محض رضای خدایان، اون یه زنه.»

فری با صدای آرامی به او یادآوری کرد: «گزینه‌هات برات توضیح داده شدن بالدور. تو هم انتخابت رو کردی. این تعللت یعنی داری می‌گی از تصمیمت منصرف شدی؟» نگاه بالدور به سمت فری برگشت و فری ادامه داد: «اگه منصرف شدی، من خوشحال می‌شم برایت تصمیم بگیرم.»

بالدور به تندی گفت: «تصمیمم تغییر نکرده.» حدس می‌زدم که تصمیم او این نبود که از تمام ادعاهایش به سلطنت در بردارد و بلافاصله این‌جا را ترک کند و به جزیره کوچکی در جنوب دور از این‌جا تبعید شود تا از محاکمه‌ای که منجر به زندانی شدنش به دور از نور خورشید و در یک سیاهچال می‌شد دوری کند.

«ولی این حق منه و دوست دارم بدونین که شما و سران خاندان‌هاتون رفتاری خارج از مرزهای شرافت و احترام داشتید. آتش اژدهایان و محاکمه به جرم خیانت برای سران خاندان‌ها؟ مسخره‌ست. این‌ها همه بازی‌های سیاسته، چون همه اون‌ها قرن‌هاست که دارن بازی داده می‌شن.»

آرورا با نگاهی که روی بالدور بود، با لحن ملایمی اعلام کرد: «داریم وارد عصر جدیدی می‌شیم. عصری که سیاست دیگه شامل قتل و چکاچک شمشیرها نباشه. بلکه شامل کاردانی و رایزنی باشه. و سرانی که باقی موندن مشتاق آینده روشن لانوین هستن.»

چشم‌های بالدور وقتی به او نگاه می‌کرد ریز شدند و به تندی گفت: «تحت حکمرانی تو، لانوین جدید رو به بدبختی هدایت می‌کنی و مردم من عصیان می‌کنن.»

آرورا با صدای آرامی گفت: «می‌بینیم.» سپس صورتش درخشید. «هرچند، با باطل کردن اسکناس‌هات و با دادن مجوز تجارت با طلا به جای اسکناس به شهروندهای دوباره متحد شده‌مون به نظر می‌رسه در حال حاضر خیلی هم راضی هستن.»

صورت بالدور سرخ شد و من لب‌هایم را به همدیگر فشردم تا مانع لبخندم بشوم و به بیرون از پنجره نگاه کردم. بنابراین صحنه‌ای که بالدور قلم را از دست آرورا کشید و امضا زد را از دست دادم.

تا وقتی مادر دوباره به حرف درآمد دوباره به آن سمت نگاه نکردم.

«آقایون، اگر امکان داره…» به طرف او نگاه کردم و او را دیدم که دستش را با حالت دعوت‌کننده‌ای به سمت میز بیضی گوشه اتاق گرفته بود.

سران خاندان‌ها همراه مادر رفتند. فری و آپولو به سمت من آمدند. هنگامی که رسیدند، در نزدیکی‌ام ایستادند و دست فری روی پشتم نشست.

چینی به بینی‌اش انداخت و با صدای آرامی پرسید: «دوست داری شرکت کنی فینیِ من؟»

در جواب پرسیدم: «توی یه جلسه شرکت کنم؟» و او پیش از این‌که لبخندزنان به سمت یک آپولوی کاملاً خوشحال برگردد، لبخندی به من زد.

زیرلب به آپولو گفت: «به اندازه کافی برای همسر کوچولوی من هیجان‌انگیز نیست.»

جواب آپولو یک «هوم.» خوشحال و هیجان‌زده بود.

با صدای آرامی گفتم: «شما دوتا ازش لذت ببرین.»

آپولو جواب داد: «خیلی‌خب.» قیافه‌اش طوری بود که انگار بیشتر از من علاقه‌ای به حضور در این جلسه نداشت.

فری پرسید: «و برنامه تو چیه؟» نگاهم به سمت او برگشت.

«یه سری به اسکای بزنم. اون امروز یه امتحان داره و باید تا حالا تمومش کرده باشه. بث هم داره می‌ره.»

سر تکان داد: «پس باید بری.»

موافقت کردم: «باید برم.»

نگاهش گرم شد، سرش را پایین آورد و پیش از این‌که دوباره سر بلند کند، لب‌هایم را بوسید.

با صدای آرامی گفت: «بعداً می‌بینمت.» از روی شانه‌اش به میزی که جلسه به دورش برقرار شده بود، نگاه کرد.

زمزمه کردم: «باشه عزیزم.» دستم را بلند کردم و سینه‌اش را لمس کردم و نگاه او به سمت من برگشت و لبخند زد.

دستش فشاری به پشت کمرم داد و بعد دیگر رفته بود.

به سمت آپولو برگشتم و به او هم لبخند زدم، سپس هنگامی که او به نگاه کردن در چشمانم ادامه داد و دستم را گرفت، بالا برد و من او را تماشا کردم که بند انگشتانم را بوسید و بعد دست‌هایمان را پایین برد ولی دستم را محکم نگه داشت، لبخندم متزلزل شد.

با محبت زمزمه کرد: «تا وقتی دوباره همدیگه رو ببینیم خداحافظ فینی شیرین.» و حس کردم لبخند دوباره به لب‌هایم نشست.

انگشتانش را فشردم و زمزمه کردم: «تا وقتی دوباره همدیگه رو ببینیم آپولو.»

خواست دستم را رها کند ولی من دستش را محکم نگه داشتم و کمی نزدیکتر رفتم.

سپس با صدای آرامی گفتم: «زن دانایی یک زمانی به من گفت شادی یه خطیه که یک سرش به رضایت ختم می‌شه و یک سرش به سعادت.» دوباره انگشتانش را فشردم و با حرارت ادامه دادم: «امیدوارم دست کم راهی برای رسیدن به وسط اون خط پیدا کنی آپولو.»

پیش از این‌که سرش را برگرداند، گوشه لب‌هایش کمی بالا رفت. می‌دانستم که داشت به فری نگاه می‌کرد. وقتی دوباره به من نگاه کرد، دیدم که چشمان زیبایش پیش از جواب دادن، برق خوشایندی زدند. «فقط با دونستن این‌که شما توی اون خط به سعادت رسیدین، باعث شد من هم به میانه‌ش برسم.»

حس کردم دلم گرم شد.

زمزمه کردم: «آپولو.»

با ملایمت جواب داد: «محکم بهش بچسب شیرین من، هر روزش یه هدیه‌ست.»

او هم مثل من این را می‌دانست. هر دو می‌دانست که این حرفش کاملاً حقیقت داشت.

فقط آرزو داشتم که این مرد به شکلی می‌توانست در قلبش را به روی زنی باز کند که قدرش را بداند. ولی از آن‌جایی که زمانی فکر می‌کردم فری را از دست داده بودم، می‌دانستم چنین چیزی امکان نداشت.»

سر تکان دادم، گوشه لب‌هایش بیشتر بالا رفت، انگشتانش فشاری به انگشت‌هایم دادند و بعد دستم را رها کرد و رفت.

نگاه کردم و فری را دیدم که داشت ما را تماشا می‌کرد. حینی که نگاهش به سمت آپولو کشیده شد و بعد دوباره به من نگاه کرد، به او لبخند زدم. نگاهش گرم شد و در جواب، لبخند با محبتی به من زد. به مادر نگاه کردم که چانه‌اش را برایم خم کرد، لب‌هایش اندکی تاب افتاده بودند، سپس به میز نگاه کرد.

از اتاق بیرون و با عجله به سمت خروجی کنار قلعه ریمی رفتم. امیدوار بودم که بث هنوز نرفته باشد.

هنگامی که بیرون رفتم، او را ندیدم ولی کالسکه را دیدم که بار زده شده بود، اسب‌ها به آن بسته شده بودند و او را دیدم که با چهره اخمویی کنار آن ایستاده بود.

سرش برگشت و وقتی من را دید، صورتش برق زد. «وای فینی! اینجایی!»

با عجله به سمت من که داشتم به طرفش می‌رفتم، دوید و دست‌های همدیگر را گرفتیم.

شروع کرد: «چمدان‌هات بسته شدن، همه چیز آماده‌ست و-» ولی حرفش را قطع کردم.

به او گفتم: «بث، مشکلی برام پیش نمی‌آد.»

«می‌دونم ولی بقیه دخترها-»

«بقیه دخترها هم امیدوارم مثل تو از این مرخصی که واقعاً بهش نیاز دارن، لذت ببرن.»

به من نگاه کرد و به من لبخند زد. من هم به او لبخند زدم. هر دو می‌دانستیم که جاسلین و اِستر بی‌شک از مرخصی‌شان کمال استفاده را می‌بردند. هر دوی آن‌ها همراه مردهای‌شان یعنی تاد و اولگ در هولبک بودند.

جایی که صبح روز بعد من و فری قرار بود برویم و من به این خاطر خوشحال بودم.

پاهایم دیگر قطعاً به خارش افتاده بودند.

سپس لبخندش محو شد و زمزمه کرد: «دلم برات تنگ می‌شه شاهزاده‌خانم شیرین من.»

دست‌هایش را پایین انداختم، او را در آغوش کشیدم و زیر گوشش زمزمه کردم: «من هم دلم برات تنگ می‌شه بث شیرین من. ولی فقط یه مدت کوتاهه و ما به زودی پیش همدیگه برمی‌گردیم و برای روبه‌رو شدن با ماجراجویی بعدی به راه می‌افتیم.» محکم فشارش دادم، سپس رهایش کردم و از او فاصله گرفتم. «حالا برو. با خانواده‌ت وقت بگذرون، به زودی می‌بینمت.»

سر تکان داد، دوباره نیشش را برایم باز کرد، سپس نیمی دوان دوان و نیمی در حال سُر خوردن به سمت کالسکه رفت، دست نوکری را گرفت که آن‌جا منتظرش بود. مرد به او در سوار شدن کمک کرد، در کالسکه را بست. بث از پنجره به بیرون خم شد و برایم دست تکان داد. نوکر همان موقع رو به کالسکه‌چی کرد و دستور داد: «راه بیفت.»

هنگامی که کالسکه در حال دور شدن بود، بث برایم دست تکان داد و صدا زد: «بدرود فینی!»

من هم دست تکان دادم و در جوابش با صدای بلند گفتم: «بدرود بث!»

سپس تا وقتی که کالسکه قلعه را دور زد و از دیدم خارج شد، رفتنش را تماشا کردم و دست تکان دادم. به اطرافم نگاه کردم و دیدم که شهر یخ زده اسنودون با تابستان کوتاه مدتش به رنگ سبز پررنگی در آمده بود. یخ و برف ناپدید شده بود، زمین پر از چمن و گل بود و فری به من گفته بود پیش از این‌که دوباره برف ببارد و کشور دوباره به بند یخ گرفتار شود، تا یک ماه یا زمانی در این حدود همین‌طور سرسبز باقی می‌ماند.

به سمت درها برگشتم، از آن‌ها گذشتم و بلافاصله با یک کِل اخمو روبه‌رو شدم که با قدم‌هایی محکم به سمتم می‌آمد.

هنگامی که به هم نزدیک شدیم و هر دو ایستادیم، به او گفتم: «سلام کِل.»

وقتی هر دو ایستادیم، به من سلام نداد، غرید: «فری کجاست؟»

به او اطلاع دادم: «توی یه جلسه.» ابروهایش بالا پریدند و بعد صورتش دوباره به همان حالت اخمویش برگشت.

انگار که این کلمه برایش ناآشنا باشد پرسید: «یه جلسه؟» نا آشنا و حال به‌ هم زن.

گفتم: «بله، می‌دونی یه جایی که مردم می‌شینن و در مورد مسائل مهم صحبت می‌کنن، قهوه می‌خورن، شیرینی می‌خورن و در مورد آینده صدها و هزاران نفر تصمیم می‌گیرن. بهش می‌گن جلسه.»

به اخم کردن ادامه داد. سپس غرشی کرد. بعد روی پاشنه پوتین‌هایش برگشت و بدون گفتن حتی یک کلمه با قدم‌هایی که انگار روی زمین می‌کوبیدشان رفت.

با خودم نخودی خندیدم.

سپس در راهرو به راه افتادم و فقط یک پیچ را چرخیدم که دیدم خدمتکاری به سمتم آمد.

با ملایمت گفت: «شاهزاده‌خانم من.» پیش از این‌که دوباره صاف بایستد، تواضع سریعی کرد و یک پاکت نامه کِرِم رنگ به سمتم گرفت: «این امروز با پُست رسیده.»

با صدای آرامی گفتم: «ممنونم میشل.» پاکت را گررفتم و او تواضع سریع دیگری کرد و با عجله رفت.

پاکت را برگرداندم و موم سبز روشنی به رویش دیدم که با مهری شبیه به چرخ و دو حرف L در هم پیچیده رویش فشرده شده بود.

لانوینیا.

لبخند زدم و ناختم را زیر مهر انداختم، پاکت را باز کردم و کاغذ کِرِم رنگ و ضخیم داخلش را بیرون کشیدم، باز و شروع به خواندن کردم.

شاهزاده‌خانم یخی من.

درخت آدلا ریشه کرده!

نمی‌‌توان بگویم چقدر خوشحال هستم. همان‌طور که می‌دانید، سه شاخه آدلا کاشته بودم و هر سه شروع به درخشیدن کرده‌اند. ریشه‌هاشون رو به زمین می‌فرستن و به قلمرو اِلف‌ها می‌رسن. خیلی‌هیجان‌انگیزه که به این زودی موفق شدیم.

در لانوین زیبایم سفر می‌کنم تا پیش از این‌که دوباره یخبندان بشود، شاخه‌های بیشتری بکارم. چند ده سال طول می‌کشد تا درخت‌ها کاملاً رشد کنند ولی سرزمین بزرگمان دوباره با نور آدلا مفتخر می‌شود، من منتظرش می‌مانم.

نامه‌‌تان را گرفتم، خیلی خوب است که بارداری‌تان مانند زن‌های دیگر برای شما مشکلاتی به وجود نمی‌آورد و امیدوارم که تا آخر هم همین‌طور بماند. زمانی که وقت به دنیا آوردن پادشاه بعدی یا شاهزاده‌خانم یخی بعدی‌مان برسد، من در کنارتان خواهم بود.

و منتظر داستان‌هایی در مورد ماجراجویی‌های بعدی‌تان هستم شاهزاده‌خانم من.

خدمتگزار همیشگی شما

لانوینیا

به نامه لبخند زدم، آن را تا کردم و دوباره توی پاکتش برگرداندم، به سمت دفتر قبلی مادرم رفتم، یک اتاق کوچکتر، زنانه‌تر و حالا بی‌استفاده.

در باز بود و من توی اتاق ایستادم تا اسکایلار را در پشت میز ببینم، پنلوپه روی میز دراز کشیده و اسکایلار هم مداد به دست روی میز خم شده بود. پنلوپه هم دمش را با کمان بزرگی روی میز تاب می‌داد و کاغذهای او را به هم می‌ریخت.

اسکایلار با صدای آرامی گفت: «تمومش کن گربه.»

پنلوپه دمش را عقب کشید و بعد دوباره به سمت کاغذها تابش داد و به کاغذهای او کوبید.

اسکایلار سرش را برگرداند و چپ‌چپ به گربه نگاه کرد. «تمومش کن گربه!»

پنلوپه دوبار دیگر هم همان کار را کرد.

اسکایلار غرش هشدار آمیز پسرانه‌ای کرد. شبیه همان غرش‌هایی بود که گه‌گداری از افراد فری شنیده بودم. و گربه‌ام را با بلند کردنش از روی میز، بغل کردنش و بعد شکنجه دادنش با خارندن پشت گوش‌هایش تنبیه کرد.

می‌توانستم از آن سمت اتاق صدای خرخرهای پنلوپه را بشنوم.

وقتی صدای‌شان را شنیدم لبخند زدم.
***

دو هفته بعد…

هولبک.

روی پاهای فری نشسته بودم و درحالی‌که داشتم کارت‌ها را بُر می‌زدم، نگاهم به کسانی بود که پشت میز نشسته بودند.

اِستر روی پاهای اولگ نشسته بود و من از دیدنش غافلگیر نشده بودم، چون قبلاً هم شاهد این بودم که اولگ وقتی در کنار او بود، مثل فری وقتی که در کنار من بود، مهربان می‌شد.

ولی، حتی با این وجود هم او زیاد صحبت نمی‌کرد و وقتی صحبت می‌کردم هم بیشترش غرغر بود.

جاسلین با خوشحالی روی پاهای تاد نشسته بود و مانند اِستر و اولگ داشتند بیشتر همدیگر را می‌شناختند، به وضوح از وجود همدیگر لذت می‌بردند و به همدیگر نزدیک شده بودند. نیاز نبود دکتری عشق داشته باشی تا ببینی جاسلین عاشق شده بود و وقتی این را می‌گویم منظورم خیلی عمیق است.

تاد هم همین وضع را داشت. خیلی نشان نمی‌داد، هرچند او هم مانند فری از نشان دادن احساساتش ابایی نداشت و اغلب هم او را به شکلی دست می‌انداخت که فکر می‌کردم خیلی شیرین بود. تاد خودش به فری گفته و فری هم به من گفته بود، بنابراین من در دایره کسانی بودم که می‌دانست تاد خیلی سخت و عمیق عاشق جاسلین من شده بود.

تاد هم بهبود پیدا کرده بود، یا تا آن حدی که از این پس می‌توانست خوب باشد، خوب شده بود. زخمی به پایش خورده بود که به معنای ذره‌ای لنگیدن در حین راه رفتن بود.

ولی متوجه شده بودم که او اجازه نمی‌داد چنین چیزی مانعش شود و همچنین متوجه شده بودم که هیچ کدام از افراد چیزی در مورد لنگیدنش نمی‌گفتند یا به آن توجه نشان نمی‌دادند و به شکلی متفاوت با او رفتار نمی‌کردند.

روبن هم با ما بود ولی زنش حضور نداشت. لورل، اولیسیس و فریدریک هم بودند.

بُر زدن کارت‌ها را تمام کردم و همان‌طور که کارت‌ها را پخش می‌کردم لبخند زدم و صحبت کردم، تک تک کارت‌هایی که روی کارت‌های شوهرم می‌گذشتم را از زیر دست کش رفته بودم.

سپس کارت‌های اضافه را پایین گذاشتم و کارت‌های خودم را برداشتم و شروع کردم به مرتب کردن‌شان با دستانم ولی خیلی به کارم ادامه ندادم.

فری دستش را به رو روی میز انداخت و اعلام کرد: «فینی تقلب می‌کنه.»

به میز و دست معرکه‌ای که به او داده بودم نگاه کردم و یک دستم را بلند کردم و روی سینه‌ام گذاشتم و نگاهم به سمت شوهرم برگشت.

با مظلومیت شرم‌آوری پرسیدم: «من؟»

فری نیشش را باز کرد و جواب داد: «تو.»

زیر لب گفتم: «خب، من هیچ وقت این کار رو نمی‌کنم.»

تاد نظر داد: «بله، می‌کنی فینی، تک‌تک دفعاتی که بازی کردیم، این کار رو کردی.»

اشتباه نمی‌کرد.

«فینی؟» صدای آشنایی شنیدم که مدت‌ها نشنیده بودم، صدایی که فکر نمی‌کردم دیگر هرگز آن را بشنوم و آرام روی پاهای فری برگشتم و به زنی که پشت سرش ایستاده بود، نگاه کردم. انگار قلبم توی گلویم می‌زد.

زمزمه کردم: «کلودیا؟» به دوستم که پیراهنی لانوینیایی به تن داشت نگاه کردم، موهایش را عقب سرش جمع کرده بود و یک زن مو قرمز دیگر هم در پیراهن‌ لانوینیایی در پشت سرش ایستاده بود و لبخند گربه‌واری روی صورتش داشت.

از روی پاهای فری پریدم و جیغ کشیدم: «کلودیا!» فری را دور زدم و خودم را در آغوش دوستم انداختم. او را محکم در آغوش گرفته بودم و به این سمت و آن سمت تکان می‌دادم و جیغ می‌کشیدم: «وای خدای من. وای خدای من. وای خدای من، خدایا، خدایا!»

کلودیا زیر گوشم نجوا کرد: «وای فینی، عسلم، وای خدایا.» سپس زد زیر گریه و بازوانش به دورم محکم شدند.

زیر گوشش پچ‌پچ کردم: «وای کلودیا عسلم.» بعد من هم زیر گریه زدم.

بعد از این‌که مدتی گریه کردیم، خودم را عقب کشیدم، صورتش را در بین دستانم قاب گرفتم و در چشم‌های خیس از اشک و براقش نگاه و نیشم را باز کردم، بعد او را رها کردم و خودم را در آغوش والنتین انداختم.

او را محکم نگه داشتم و زمزمه کردم: «والنتین.»

فشاری به من داد و در جواب زمزمه کرد: «الهه عشق من.»

هیچ چیز دیگری نگفتیم فقط همدیگر را در آغوش گرفتیم. مدت‌ها بود که او را ندیده بودم. کمی بعد از این‌که فری و اژدهایانش دشمن را از ریشه سوزاندند رفته بود و از آن موقع هم خبری از او نشنیده بودم.

سرانجام از او هم عقب کشیدم، به رویش لبخند زدم و بازوهایش را گرفتم. سپس برق چیزی به روی گردنش نظرم را جلب کرد، نگاهم پایین رفت و یک الماس یخی سوفن خیلی خیلی بزرگ در گردنش دیدم. جواهری بود که در شب عروسی‌ام روی تاجم بود و من آن را با سنگ آکوامارین اشتباه گرفته بودم. بعدها در واقع خیلی بعدتر برایم توضیح داده شد که این الماس خیلی گرانقیمتی بود و فقط در اعماق لانوین یافت می‌شد. الماسی که افسانه‌ها می‌گفتند به خاطر در تماس بودن با اِلف‌ها آبی شده بودند.

به الماس و بعد به او نگاه کردم.

سپس پچ‌پچ کرد: «بهت که گفتم، عشق همه چیزه و شوهرت هم این رو می‌دونه.»

پلک زدم.

فری این الماس را به او داده بود. جایی در این مسیر فری آن الماس ارزشمند از دنیایی دیگر را به او داده بود تا کلودیا را برای من بیاورد.

تا چیزی که عاشقش بودم را از دنیای قدیمم به دنیای جدیدم بیاورد.

رهایش کردم و آرام به سمت فری برگشتم که داشت تماشایم می‌کرد.

با صدای آرامی گفتم: «تو این کار رو کردی.»

جواب داد: «درسته.»

در چشم‌های سبز و قهوه‌ای‌اش نگاه کردم.

سپس زدم زیر گریه.

حدود نیم‌ثانیه بعد در آغوش شوهرم بودم و صورتم به گردنش چسبیده بود.

از بین گریه‌هایم شنیدم که کلودیا با صدای آرامی زمزمه کرد: «این شوهرشه؟»

والنتین آه به ستوه آمده‌ای کشید و پاسخ داد: «بله کلودیای عزیز، با این دید درونی نامحدودت چطور تونستی این رو کشف کنی؟»

کلودیا به تندی گفت: «خب، اون جذابه، یعنی خیلی خیلی جذابه. به شکل دگردنیایی عجیبی جذابه. نه که فینی نمی‌تونست یه جذابش رو پیدا کنه‌ها ولی… هیچ وقت تا این حد جذابیت رو یه جا ندیده بودم.»

والنتین زیر لب گفت: «به شکل دگردنیایی جذاب.» این حرفش را با خشم مبهمی و به شکلی که به نظر کلودیا خیلی اعصاب خردکن بود، به زبان آورده بود. انگار عمداً داشت کاری می‌کرد که او را آزار بدهد.

هوم، انگار هیچ چیزی بین والنتین و کلودیا تغییر نکرده بود.

آرام خودم را از فری جدا کردم، صورتم را خشک کردم و مثل دیوانه‌ها به دوستم لبخند زدم. «صندلی پیدا کنین و بشینین. داریم کارت بازی می‌کنیم. تو رو به همه معرفی می‌کنم.» کلودیا نیشش را برایم باز کرد؛ والنتین چنان به سرتاسر میز نگاه کرد، که انگار داشت فکر می‌کرد نشستن در یک میخانه و کارت بازی کردن به خوبی گذراندن شب در یک هتل پنج ستاره می‌شد یا نه. کاملاً نادیده‌اش گرفتم و فریاد زدم: «لیندی! آبجو می‌خوایم!»

لیندی در جواب فریاد زد: «فهمیدم شاهزاده‌خانم فینی.»

کلودیا به من لبخند زد و پچ‌پچ کرد: «محشره. شاهزاه‌خانم فینی.»

من هم به او لبخند زدم.

سپس دوستم از دنیای قدیمم با دوست‌هایم از دنیای جدیدم پشت میز نشست، همه را به هم دیگر معرفی کردم و با هم کارت بازی کردیم و آبجو نوشیدیم.

خب، به جز من، کارت بازی کردم ولی لینی برای من توی لیوان بزرگ آبجویم آب سیب آورده بود.
***

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا