آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت130

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ مطمئن باش طلاقش نمیده چون دوستش داره ، دیگه واسه منم مهم نیست
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد و گفت :
_ واقعا خیلی لجباز هستی اصلا نمیدونم چی باید بهت بگم و یه جورایی واسم عجیب هست
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم :
_ میشه بگی چی واست عجیب هست ؟
_ اینکه تو انقدر اصرار به رفتن داری و حتما میخوای بری پس عشقت چی میشه ؟
_ من علاقه ای به کیارش ندارم واسه همین میخوام برم فکر کنم تا حالا متوجه این قضیه شده باشی
_ نشدم چون میدونم دوستش داری چشمهات دروغ نمیگه اما واقعا لجباز هستی خیلی زیاد
نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی گیج شده بودم بخاطر این رفتارش شاید بهتر بود سکوت کنم !
_ نورا میشه دیگه درموردش صحبت نکنیم
_ باشه
وقتی نورا رفت تنها شدم حالا بهتر میتونستم فکر کنم و ببینم که چقدر تنها شدم اونم خیلی زیاد
_ آرامش
به سمت آرتان برگشتم که داخل اتاق اومده بود :
_ جان
_ ببخشید
_ چرا ؟
_ چون دیر پیدات کردیم و تو این حسابی اینجا اذیت شدی واسه ی همه اتفاقایی که افتاده
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد مشخص بود خیلی داره بهش فشار میاد
_ آرامش
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ من و میبخشی که داداش خوبی واست نبودم ؟
_ تو همیشه واسه ی من یه داداش خیلی خوب بودی که دوستش داشتم و دارم بعدش تو هیچ نقشی تو اینا نداشتی پس نیاز نیست خودت رو ناراحت کنی
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم واقعا من هیچ نقشی نداشتم پس نباید خودم رو ناراحت میکردم چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ جان
_ دوستت دارم
_ منم همینطور داداش
بعدش من رو تو آغوشش کشید میتونستم ببینم چشمهاش از شدت شادی چ برقی داره میزنه

میخواستم برم واسه همین یه استرس خیلی عجیب داشتم نمیدونستم واسه ی چیه ، با همه خداحافظی کردم خواستم سوار ماشین بشم که صدای سرد و خشک کیارش اومد :
_ وایستید

با شنیدن صداش ایستادم بابا و مامان از ماشین پیاده شدند ، بابا پوزخندی بهش زد :
_ چیه چی میخوای ؟

کیارش خیلی سرد گفت :
_ طبق این شما نمیتونید آرامش رو جایی ببرید چون آرامش به طور رسمی زن من شده

چشمهام گرد شد بهت زده بهش داشتم نگاه میکردم چی داشت واسه ی خودش میگفت اصلا باورش سخت بود واسه ی من ، چند دقیقه که گذشت هممون از شوک خارج شدیم ، بابا با عصبانیت به سمتش رفت برگه رو از دستش کشید و خوند یهو پاره اش کرد
_ اونی ک پاره کردید کپی بود بعدش اسم آرامش ممنوع الخروج هست پس زیاد تلاش نکنید

بابا با خشم فریاد کشید :
_ من دخترم رو میبرم اجازه نمیدم پیش کسی مثل تو باشه آرزوی دختر من رو با خودت گور میبری

نیشخندی زد :
_ فعلا که دارم میبینم چون زن من هست ، شما میتونید هر جایی دلتون خواست برید اما آرامش با شما نمیاد مگه نه ؟

_ خفه شو
_ کیارش

با شنیدن صدام بابا ساکت شد کیارش به سمتم برگشت و گفت :
_ چیه

_ چرا داری همچین کاری میکنی ؟ همش بخاطر یه بچه هست درسته ؟
_ نه

_ پس چرا میخوای من پیشت باشم تو که میخواستی از طریق من بچه دار بشی که حالا نشد یکی دیگه هم میتونه واست همچین کاری انجام بده پس اجازه بده من برم به اندازه کافی اذیت شدم !.
_ نمیشه تو همینجا میمونی

خاله عسل به سمتش اومد و گفت :
_ کیارش داری اشتباه میکنی

کیارش نگاهش رو بهش دوخت :
_ همش تقصیر شماست که امروز همچین اتفاق هایی افتاده پس هیچوقت فراموشش نکنید

بعد رفتن کیارش بابا حسابی عصبانی شده بود چون اصلا نمیتونست رفتار کیارش رو درک کنه ، نگاهش رو به من دوخت و پرسید :
_ این مرتیکه مگه زن نداره ؟ پس چرا همش میخواد تو پیشش باشی مشکلش چیه ؟

نفس عمیقی کشیدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ من نمیدونم اصلا مشکلش چیه اما من میخواستم ازش جدا بشم چون زنش رو دوست داره مشکلش با خودم رو نمیدونم من واقعا کم آوردم .

اینبار خاله عسل خطاب به من گفت :
_ آرامش همراه مادرت برو اتاقت باید استراحت کنی من و پدرت صحبت میکنم

سری تکون دادم و همراه مامان به سمت اتاقم رفتیم داخل شدم رفتم کنار پنجره ایستادم احساس میکردم نفس کشیدن واسه ی من سخت شده

_ آرامش
_ بله

_ عصبانی هستی ؟
_ نباید باشم مامان ؟

_ بهت حق میدم ناراحت باشی رفتارشون واقعا زشت بود نباید اینطوری میشد

_ مامان
_ جان

قطره اشکی روی گونم چکید :
_ کیارش هیچ علاقه ای نسبت به من نداره

_ پس چرا میخواد پیشش باشی ؟
_ همش بخاطر بچه هست شاید واقعا نمیفهمم شاید هم میخواد از من انتقام بگیره_ انتقام چی ؟
_ اینکه مادرش شما رو آورده

_ نه
_ پس فکر میکنید واسه چی داره همش من و اذیت میکنه وقتی خودش عاشقانه زنش رو دوستش داره ؟

لبخندی زد :
_ شاید عاشقت شده

شروع کردم به خندیدن با صدای بلند مامان شاید کیارش رو نمیشناخت اما من خوب میدونستم چجوری آدمی هست اون نمیتونست عاشق من باشه
_ عاشقم نیست مامان شما اصلا کیارش رو نمیشناسید

نفسش رو عصبی بیرون فرستاد :
_ خوب تو بگو من بشناسمش

_ کیارش مهشید رو دوستش داره زنش هست من همین چند وقت پیش متوجه شدم زن داره منه خر عاشقش شده بودم میخواستم پیشش باشم با بچمون بیایم پیش شما من نمیدونستم زن داره من …
گریه بهم اجازه نداد ادامه بدم مامان حسابی شوکه شده بود کاملا مشخص بود اما من هیچ تقصیری نداشتم تو این ماجرا

مامان من رو تو آغوشش کشید و سعی داشت آرومم کنه اما مگه میشد …

_ گریه نکن آرامش قرار نیست اجازه بدیم کیارش در حقت بدی کنه درست میشه همه چیز مطمئن باش
لبخند پر از آرامشی روی لبهام شکل گرفت میون گریه همیشه حرفای مامان بهم یه آرامش خاصی میداد ، چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ جان
_ تو نباید اصلا ناراحت باشی متوجه هستی ؟
نفس عمیقی کشیدم نمیدونستم چی باید جوابش رو بدم واقعیتش این بود که خیلی واسم سخت بود
_ باشه مامان من سعی میکنم ناراحت نباشم شما هم باید یه کمکی به من بکنید
خیره به چشمهام شد و پرسید :
_ چی ؟
_ میخوام کاری کنید خیلی زود بریم و مشکلی پیش نیاد چون دوست ندارم دیگه اینجا باشم
_ مطمئن باش میریم و هیچ مشکلی پیش نمیاد
_ امیدوارم
چند دقیقه که گذشت پرسید :
_ تو دوستش داری ؟
شوکه شده بودم وقتی مامان همچین سئوالی داشت از من میپرسید
_ نه
_ راستش رو بگو من میتونم از چشمهات بفهمم چقدر دوستش داری پس نیاز نیست به من دروغ بگی
_ مامان خواهش میکنم !
_ باشه من چیزی نمیگم اما بدون میفهمم که دوستش داری و احمق نیستم
بعدش مامان از اتاق خارج شد ، اما من حسابی ناراحت شده بودم چون دوست نداشتم مامان متوجه این قضیه بشه که به کیارش علاقه ای دارم .
* * *
_ آرامش
سرد بهش خیره شدم و گفتم :
_ برو کنار زود باش من اصلا دوست ندارم باهاش صحبت کنم شنیدی ؟
پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت ؛
_ اما باید باهاش صحبت کنی اونم خیلی زود تا همه چیز درست بشه
_ ببین تو دیوونه شدی
_ کسی که دیوونه شده من نیستم شماها هستید پس بهتره عقلت بیاد سر جاش
نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا خیلی همه چیز پیچیده شده بود
_ ببین کیارش همه چیز تموم شد تو هم بهتره عاقل بشی باشه ؟
_ خفه شو دهنت رو ببند انقدر چرت و پرت نگو تو زن منی باید با پدرت صحبت کنی تا متقاعد بشه

کیارش رسما عقلش رو از دست داده بود ، نمیدونستم چرا هیچ منطقی نداره
_ آرامش
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ تو زن منی دوست ندارم خانواده ات رو ناراحت کنم ، تو هم اگه دوست نداری واسشون دردسر درست بشه پس باهاشون صحبت کن برن وگرنه کاری که نباید رو میکنم باهاشون اونوقت …
وسط حرفش پریدم :
_ فکر نمیکنی واسه تهدید کردن خیلی دیر هست ؟
_ نه
_ من دیگه به حرفات گوش نمیدم هر کاری خواستی بکن الانم گمشو بیرون
وقتی از اتاق خارج شد تازه متوجه حرفاش شده بودم همینم باعث میشد حسابی فکرم مشغول بشه
_ آرامش
به سمت خاله عسل برگشتم :
_ جان
نگران گفت :
_ کیارش چی داشت بهت میگفت انقدر عصبانی شده بودی هان
چند تا نفس عمیق کشیدم نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی فکرش مشغول شده بود
_ مهم نیست خاله عسل
_ به حرفاش توجه نکن این روزا چون عصبانی هست حالیش نیست چی داره میگه
_ خاله عسل من به حرفاش کاری ندارم دیگه ما هفته آینده میریم کیارش دیگه واسم مهم نیست
عین سگ داشتم دروغ میگم کیارش واسم مهم بود خیلی زیاد اونقدر که نمیتونست تصورش کنه
* * *
_ وایستا باید صحبت کنیم
_ من هیچ صحبتی با تو ندارم پس بهتره بری چون داری باعث عصبانیت من میشی
واقعا من هیچ صحبتی نمیتونستم باهاش داشته باشم پس بهتر بود همین الان خودش بزاره بره
_ کیارش
_ کیار چ ربطی به من داره ؟
_ تو باید باشی و واسمون بچه بدنیا بیاری وگرنه واسه خانواده ات مشکل درست میشه
هیستریک خندیدم ؛
_ ببینم تو حالت خوبه ؟
_ من واسه ی خودت دارم میگم پس بهتره به حرفم گوش بدی !

_ تو نمیتونی با تهدید کردن من رو مجبور به کار هایی که دوست ندارم بکنی من هیچوقت بهت همچین اجازه ای نمیدم شنیدی ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم آرامش شبیه کسی هستم که داره تو رو تهدید میکنه ؟ من دارم بهت هشدار میدم چون کیارش رو خیلی خوب میشناسم میدونم وقتی عصبی بشه چ کار هایی از دستش برمیاد
دود داشت از سرم خارج میشد کیارش این همه بلا سر من آورده بود حالا نمیتونست کاری با خانواده ام بکنه اینا از نظر من همش تهدید بود
_ باشه ممنون از هشداری ک دادی !
_ ببینم تو نمیترسی ؟
_ چرا باید بترسم اونوقت ؟
_ شاید بخاطر اینکه اتفاق های بدی ممکن هست واست بیفته
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد مشخص بود قصد داره من بترسم
_ نه نمیترسم حالا بهتره بری بیرون
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ پشیمون میشی !
_ پشیمون هم بشم به تو ربطی نداره مهشید از کی تا حالا تو دلسوز من شدی ؟
پوزخندی زد :
_ لیاقت نداری هم واست دلسوزی کنیم .
_ تو یه دیوونه هستی .
_ تو بیشتر
بعدش از اتاق خارج شد که نفسم رو عصبی بیرون فرستادم واقعا نمیشد همش باهاشون سر و کله زد ، به سمت اتاق مامان راه افتادم تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بله !
_ مامان منم میشه بیام داخل ؟
_ آره
داخل اتاق شدم مامان و بابا جفتشون بودند ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ مامان میشه تنها صحبت کنیم ؟
منظورم این بود که اون مرد بره چون من نمیتونستم به عنوان بابا قبولش کنم ، مامان هم متوجه شد چون گفت :
_ آرامش سیاوش پدرت هست
_ شاید شوهر شما و بابای ارتان باشه اما پدر من نیست مامان
_ چرا انقدر کینه ای شدی آرامش ؟
_ چون همشون باعث نابود شدن زندگیم شدند و از همه مهمتر این مرد شما رو اذیت کرده بود
_ اینطور نیست داری اشتباه میکنی !

_ هیچ اشتباهی نیست مامان من خودم شاهد این بودم شما چقدر ناراحت بودید .
همون مرد به سمتم اومد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ بهت حق میدم از دستم ناراحت شده باشی اما من از وجود شما با خبر نبودم وگرنه حتما میومدم پیش شما مطمئن باش
پوزخندی بهش زدم :
_ چقدر داری مزخرف میگی اصلا نمیتونم بفهمم این حرفا از کجا …
مامان با تشر اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
ساکت شدم چون میدونستم مامان خیلی دوستش داره واسه همین ساکت شدم وگرنه منم میتونستم یه جواب دندون شکن بهش بدم !
خطاب به مامان گفت ؛
_ اجازه بده حرفاش رو بزنه
نفس عمیقی کشیدم و گفتم ؛
_ من هیچوقت تو رو به عنوان پدرم قبول نمیکنم مگر اینکه …
ساکت شدم که پرسید :
_ مگر اینکه چی ؟
خیره به چشمهاش شدم و ادامه دادم ؛
_ مگر اینکه یه روز مامانم انقدر خوشبخت بشه که یادم بره مامانم وقتی ما تو شکمش بودیم تو تیمارستان بوده وقتی ما به دنیا اومدیم هم همونجا بوده و چند سال تا وقتی که بزرگ بشیم همش داشته عذاب میکشیده من نمیتونم حقی که به گردنم رو داره جبران کنم شما باعث شدید مامانم اون شکلی بشه اما روزی ک مامانم سر شار از خوشبختی شد میتونم شما رو ببخشم !
چشمهاش حسابی قرمز شده بود مشخص بود داره بهش فشار میاد
مامان بهت زده اسمم رو صدا زد ؛
_ آرامش
به سمتش برگشتم :
_ بله
_ تو میدونستی ؟
_ آره
_ پس چرا سکوت کردی ؟
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ من و ارتان میدونستیم مامان اما چیزی نگفتیم تا شما بخاطر ما تلاش کنید حالتون خوب بشه
نفس رو غمگین بیرون فرستاد به سمتم اومد من رو تو آغوشش کشید
_ ستایش
با شنیدن صداش از هم جدا شدیم ، مامان خیره بهش شد و گفت :
_ جان
_ حرفش درست بود ؟

مامان رنگ از صورتش پرید انگار تا حالا از این قضیه چیزی بهش نگفته بود ، با دیدن سکوت مامان بیشتر عصبانی شد و اینبار داد کشید :
_ این درسته ؟
اخمام رو تو هم کشیدم و خطاب بهش گفتم :
_ تو حق نداری سر مامان من داد بزنی ، آره درسته همش حالا میخوای چیکار کنی ؟
نگاهش همچنان به مامان بود ، چند ثانیه کوتاه خیره بهش شد بعدش گذاشت رفت ، مامان داشت میفتاد که سریع گرفتمش بردمش روی تخت نگرانش شده بودم با نگرانی پرسیدم :
_ مامان خوبی ؟
با گریه نالید :
_ بابات داغون میشه !
دوست داشتم بگم اون مرد بابای من نیست به جهنم اگه حالش بد میشه اما نمیتونستم بگم چون مامان به اندازه ی کافی حالش بد شده بود
_ آرامش
_ جان
_ برو پیشش من نمیتونم بلند بشم …
وسط حرفش پریدم :
_ اما مامان …
_ خواهش میکنم
ناچار بلند شدم اما قبل رفتن بهش گفتم :
_ شما استراحت کنید من میرم باهاش صحبت میکنم از جاتون تکون نخورید باشه ؟
_ ناراحتش نکن اون پدرت هست آرامش
نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم :
_ باشه
بعدش از اتاق خارج شدم به سمت بیرون رفتم تو حیاط ایستاده بود داشت سیگار میکشید
_ به جای اینکه پیشش باشی آرومش کنی عصبانی میشی میای سیگار میکشی ؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و سیگارش رو خاموش کرد
_ من نمیدونستم مامانت همچین وضعیت بدی داشته من نمیخواستم هیچکدوم از این اتفاق ها بیفته
_ اما افتاد
دستی به چشمهاش کشید مشخص بود فشار زیادی روش هست
_ من مجبور بودم باهاش ازدواج کنم و ستایش رو طلاقش بدم !
_ چی باعث شد مجبور بشید ؟
_ خیلی چیزا
_ مثلا
_ من نمیتونم فعلا به تو چیزی بگم اما مادرت دلیلش رو میدونه واسه همین بهم یه فرصت دوباره داد
_ پس شما باید از این فرصت استفاده کنید پیشش باشید مثلا الان مامانم به شما نیاز داره .

_ من نمیدونستم ستایش بخاطر من این همه سختی کشیده نمیتونم تو چشمهاش نگاه کنم .
میتونستم از حرفاش بفهمم مامانم رو دوست داشته ، نباید میذاشتم مامان ناراحت بشه بخاطر من ، بهش نزدیکتر شدم دستم رو روی شونه اش گذاشتم که نگاهش رو به چشمهام دوخت :
_ مامان دوستت داره الان بهت نیاز داره کنارش باش دوست ندارم مامان برگرده به گذشته
دستی به چشمهاش کشید
_ من همیشه مادرت رو دوستش داشتم خیلی زیاد پس نیاز نیست بترسی
_ پس پیشش باش الان بهت نیاز داره
_ امیدوارم تو هم یه روز من رو ببخشی !
بعدش رفت سمت داخل نمیدونست دوستش دارم اما جلوی خودم رو میگیرم چون بهش اعتماد ندارم
_ آرامش
به سمت آرتان برگشتم :
_ جان
_ با بابا دعوات شد ؟
_ نه
_ پس چی داشتی بهش میگفتی ؟
_ فهمید مامان بخاطرش این همه سال سختی کشیده حالش بد شد
_ تو بهش گفتی ؟
_ داشتم با مامان صحبت میکردم نمیدونستم خبر نداره از این موضوع
_ ببین آرامش بابا یه سری مشکلات داشته واقعا ما رو دوست داره تو نباید باهاش بد برخورد کنی ، مگه همیشه دوست نداشتی یه بابا داشته باشیم ؟
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ من دوستش ندارم !
_ میخوای باور کنم دوستش نداشتی آره ؟!
_ خواهش میکنم انقدر به من فشار نیار واقعا حالم داره بد میشه اما سکوت میکنم چون دوست ندارم چیزی بشه
_ باشه من چیزی بهت نمیگم اما خودت بشین فکر کن بابا رو دوستش داری یا نه .
بعدش رفت سمت داخل ، مشخص بود که دوستش داشتم اما نمیتونستم روز های سختی ک مامان داشت رو فراموش کنم ، کسی هم که باعث بانیش شده بود بابا بود
_ چرا اینجا ایستادی ؟
به سمت کیارش برگشتم کسی که عاشقش بودم اما عاشقم نبود من واسش یه وسیله بودم تا هوسش رو باهاش ارضا کنه این اصلا درست نبود
_ همینطوری !
_ هوا سرد هست سرما میخوری برو داخل زود باش
به چشمهاش زل زدم :
_ اینکه حالم بد بشه یا نشه واسه ی تو مهم نیست پس کاری به کارم نداشته باش

سرش رو با تاسف تکون داد :
_ مشخصه حسابی ناراحت شدی که داری اینطوری صحبت میکنی .
_ آره ناراحت هستم اونم خیلی زیاد چون تو این خونه و زندگیم هیچوقت خوشبخت نبودم میفهمی ؟
_ منظورت از خوشبختی چیه ؟
_ یعنی تو نمیدونی منظورم از خوشبختی چیه آره ؟
_ نه
چند تا نفس عمیق کشیدم تا آروم باشم دوست نداشتم هیچ حرف نامربوطی بهش بزنم اما مگه میشد مگه به من اجازه میداد تا حالم خوب باشه
_ آرامش
_ بله
_ من دوست ندارم ب هیچ عنوان ناراحت بشی دوست دارم همیشه تو زندگیت شاد و خوشحال باشی
_ مگه میشه ؟
_ آره
_ پس اجازه بده همراه با آرامش از اینجا با خانواده ام برم همش باعث ناراحتی من میشی
_ باشه برو
متعجب پرسیدم :
_ یعنی دیگه مشکلی نداری ؟
_ نه
غمگین شدم احساس خیلی بدی بود که با شنیدن این حرفش بهم دست داد
_ ممنون
_ مگه نمیخواستی بری پس چرا الان ناراحت شدی وقتی بهت گفتم برو ؟
با بغض گفتم :
_ ناراحت نشدم
من رو تو آغوشش کشید
_ وقتی دوستم داری چرا پس میخوای بری !
شروع کردم به گریه کردن میخواستم خودم رو خالی کنم به اندازه ی کافی حالم بد شده بود
_ به من نگاه کن ببینم
ازش جدا شدم خیره به چشمهاش شدم ک با صدایی گرفته شده گفت :
_ دوستت دارم !
لبخندی روی لبهام نقش بست خیلی تلخ بود
_ داری دروغ میگی تا پیشت باشم ازم سواستفاده کنی آره ؟
_ نه میخوام بری همراه خانواده ات !

شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم یعنی خودش بود که داشت همچین چیزی میگفت
_ الان باید باورت کنم ؟
_ نمیدونم باورم میکنی یا نه اما حرفای من همش واقعیت هست هیچوقت تا حالا بهت دروغ نگفته بودم
چند تا نفس عمیقی کشیدم نمیدونستم چرا اما احساس میکردم تو قلبم آشوب به پا شده
_ میخوام من رو ببخشی و یه زندگی جدید شروع کنی هر کاری ک باهات کردم پشیمون هستم .
بعدش گذاشت رفت داخل منم خشک شده سر جام ایستاده بودم یعنی حرفاش همش واقعیت داشت
_ آرامش
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا من احساس میکنم ترسیدی اون هم خیلی زیاد ؟
_ چیزی نیست خاله عسل
_ راستش رو بگو آرامش میخوام بهت کمک کنم اما قبلش باید بفهمم چیشده
حرفای کیارش رو بهش گفتم که خاله عسل فقط ساکت داشت گوش میداد وقتی تموم شد گفت :
_ حق با کیارش هست باید بری
_ شما دوستش دارید ؟
_ کی رو ؟
_ مهشید ؟
_ نه
_ پس چرا دوست دارید من برم
_ چون میدونم اینطوری خوشحال تر هستی واسه همین میگم که باید بری
نمیدونستم چ جوابی باید بهش بدم حسابی بابت این قضیه شوکه شده بودم اما من الان اصلا خوشحال نبودم حتی شده یه ذره چون من کیارش رو دوستش داشتم خیلی زیاد واسه همین فکر کردن به این موضوع باعث میشد من حسابی اذیت بشم !
_ آرامش
با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ الان بهتری ؟
_ آره
میدونستم چرا این همه آشفته شده و این حالش بخاطر چی هست
بعدش با گفتن ببخشید به سمت داخل رفتم میخواستم استراحت کنم نمیتونستم بیشتر از این وایستم و باهاش صحبت کنم چون میدونستم حالم بد میشه و بی شک لو میرفتم از اینکه چه احساسی داشتم !

کیارش هم حالا مخالفتی نداشت واسه رفتن من بلاخره روزش رسیده بود داشتیم واسه همیشه برمیگشتیم خونه اما یه احساس خیلی بد همراه من بود
موقع خداحافظی کیارش رو ندیده بودم خودش ترجیح داده بود من رو نبینه چرا هیچ تلاشی نکرد واسه ی بدست آوردن من اگه دوستم داشت !
_ آرامش
با شنیدن صدای مامان از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ به چی داری فکر میکنی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ؛
_ چیزی نیست
_ پس پیاده شو رسیدیم
پیاده شدم درست بود برگشته بودیم خونه اما من هیچ احساس خوبی نداشتم
_ آرامش
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم ک گفت :
_ خوش اومدی به خونه خودت !
_ ممنون
وقتی رسیدیم مامان بزرگ و پدر بزرگ حسابی از دیدنم خوشحال شده بودند همینطور عمو و خاله
هممون نشسته بودیم که خاله پرسید :
_ کسایی که آرامش رو دزدیده بودند ازشون شکایت کردید ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ ستاره
مامان بزرگ اسمش رو صدا زده واسه همین سکوت کرد ، میدونستم خاله قصدی نداشت از پرسیدن این سئوال اما ناراحت شده بودم چون من رو یاد کیارش مینداخت
بلند شدم که مامان گفت :
_ کجا ؟
_ خستم میخوام استراحت کنم اگه اشکالی نداره !
مامان سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد میدونستم حسابی از این وضعیت ناراحت هست اما خوب من هیچ تقصیری نداشتم خودش میدونست
داخل اتاقم شدم دوست داشتم برم جایی که هیچکس نباشه اما متاسفانه نمیشد
_ آرامش
ایستادم به سمت آرتان برگشتم :
_ بله
_ میخوای تنها باشی ؟
_ آره
_ بلایی سر خودت نیاری
خندیدم :
_ مگه عقلم رو از دست دادم بخوام بلایی سر خودم بیارم چرا به همچین چیز هایی فکر میکنی اصلا ؟
_ نمیدونم یهو نگران شدم ترسیدم بلایی سرت بیاد

نوشته های مشابه

‫7 نظرها

  1. واقعا دیگه خیلی چرند و مزخرف شده فقط میخوام بدونم چرا جلد دومش هیچ ربطی به جلد اولش نداره بهش هیچی اشاره نشده موضوعشون کاملا متفاوته دوم اینکه چرا سرنوشت مادر و دختر و نوه زندگیشون مثله هم بوده یعنی نویسنده به جد در جدشون اشاره کرده مثله هم خیلی خسته کننده شده نمونش سیاوش و ستایش یا مادر ستایش یهو مادرشوهرشه یکی دیگه از اب درمیاد اونم بعد چند ساال خیلی مسخرس دقیقا در مقابلش مادر سیاوشم هم اینقدر ستایش دوست داشت یهو به شخصیت بد تبدیل بشه درست شیطونی که خودشو تو لباس فرشته نشون بده یا سیاوش چرا مجبور شد به ستایش خیانت کنه بره زن بگیره مادرش هم با ستایش بد بشه درصورتی که اون عروس قبلیشون کلی بلاسرشون اورده بود حالا چیرشد یه دفعه به ادم نمک نشناس تبدیل شد کلا رمانه خیلب گنگه فصل دومش اصلا هیچ هیجانو جذابیتی نداره فصل اولش خیلی خوب بود. فصل دومش خیلی خسته کننده و حال بهم زن سرنوشتونن مثل هم ا

  2. اخیش بالاخره یه سایتی و پیدا کردم به موقع این رمان و پارت گذاری کنه…!!
    مرسی ادمین

  3. قرار بود پارت ها به طور منظم بارگزاری بشن؟!
    ولی یه هفته گذشت هنوزم پارت جدید نزاشتین/:
    کی میخواین بزارین؟!

  4. فک کنم پارت گذاری و چشم کردم!
    همین که گفتم به موقع پارت میزاره دیگه نذاشتید!
    چند وقت به چند وقت پارت میزارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا