آخرین مطالبرمان ویدیا فصل دوم

فصل دوم رمان اسپاکو پارت 30(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#پانیذ

شیما وارد اتاق شد.

-خدا رو شکر مرخصی.

اما پانیذ هنوز کمی بی حال بود که از نظر دکتر طبیعی بود. شیما همینطور که به پانیذ کمک می کرد تا لباس بپوشه گفت:

-باید یه شب شام خانواده ی زرین رو دعوت کنم و ازشون تشکر کنم. اگر پسرشون نبود الان معلوم نیست چه اتفاقی می افتاد.

-این قضیه اونقدرهام بزرگ نیست که شما بزرگش کردی مامان!

شیما اخمی کرد.

-یکم قدرشناس باش دخترجون. اگر اون پسر با زرنگی خودش قبل از آوردنت به بیمارستان زهر رو از بدنت خارج نمی کرد میدونی چه اتفاقی می افتاد؟

-اونوقت مرده بودم و یه خاندان از دستم راحت بودند.

شیما آروم به بازوی پانیذ زد.

-لال شی که یه حرف درست از دهنت درنمیاد.

-مامان.

-یامان؛ پاشو که بابات منتظره.

با هم سوار ماشین شدند. با رسیدن به خونه بوی اسپند همه جا رو گرفت. همه ی فامیل اومده بودند.

خاله ها قربون صدقه اش می رفتند و پسرها مسخره می کردند. آنا به سمتش اومد و کنارش نشست.

-هممونو نگران کردی. شنیدم علیرام نجاتت داده.

-اوهوم.

-چه پسری!

-ها؟

-ها نداره؛ باید بعنوان تشکر براش کادو بخری.

-آنا تو رو خدا تو یکی دیگه بس کن. از دیروز همه دارن از این سوپرمن حرف می زنن!

#ایران_تهران
#پانیذ

چند روزی می شد که خونه نشین شده بودم. بچه ها همه به دیدنم اومدن. مامان از بن سان تشکر کرد و از طرف خودش قول داد همین که من خوب شدم برای تشکر به خونه شون بریم.

بالاخره مامان حرفش رو به کرسی نشاند و شماره ی خانواده ی زرین و گرفت و بهشون گفت که برای بعد از شان به خونشون میریم.

مثل اینکه خانم زرین تأکید داشت تا برای شام بریم اما مامان قبول نکرد. مامان هرچی اصرار کرد تا پیمان هم بیاد اما پیمان کار رو بهانه کرد.

با صدای مامان کیف کوچیک زرد رنگم و برداشتم و با کفش های اسپورت هم رنگش و دامن مشکی پلیسه ای که تا بالای مچ پام بود همراه با کت کوتاه و تیشرت سفید پوشیدم.

مامان نگاهی بهم انداخت.

-یه لباس بهتر نداشتی؟

نگاهی به تیپم انداختم.

-ولی قشنگه ها!

-از دید خودت بعله!

با صدای بابا هر دو به سمت ماشین رفتیم. مامان جلو، کنار بابا نشست و منم روی صندلی عقب جا گرفتم. با اصرار مامان گل و شیرینی گرفتیم.

-مامان، داری میری خواستگاری؟!

بابا خندید و مامان پشت چشم نازک کرد. ماشین کنار خونه ی بزرگی که معلوم بود مال سالهای قبل از انقلابه و دوباره بازسازی شده ایستاد.

با هم از ماشین پیاده شدیم.

#ایران_تهران
#پانیذ

بابا زنگ رو زد. مامان گل رو سمتم گرفت.

-مامان؟!!!

-یامان.

-بابا شما یه چیز بگو … انگار اومدیم خواستگاری! یعنی چی گل و دست من میدی؟

در حیاط باز شد. مامان به جلو هولم داد. عصبی و با اخم گل و توی دستم جابجا کردم. از دست کارهای مامان آخر سر از دیوونه خونه درمیارم.

خونه بی شباهت به باغ نبود. عمارتی بزرگ و سفید مرمرین که وسط باغ فواره ی بزرگی بود و از دهن مجسمه ی شیرش آب توی یه حوض بزرگ می ریخت.

در سالن باز شد. خانم و آقای زرین به استقبالمون اومدن. با لبخند و خجالت گل رو سمت خانم زرین گرفتم. مامان پیش دستی کرد.

-واقعاً نمیدونستیم چی بیاریم تا کمی از لطف پسرم علیرام، که در حق دخترم کرده جبران بشه. اگه ایشون نیود الان معلوم نبود چه اتفاقی برای پانیذ می افتاد.

ویدیا: خیلی خوش اومدین. کاری نکرده اما به نظرم این گلهای خوشگل و به خودش بدین.

با هم وارد سالن شدیم. گل ها هنوز توی دستم بودن. علیرام به همراه بن سان به سمتمون اومدن. بن سان نگاه متعجبی بهم انداخت.

-این گلها برای چیه؟ اومدی خواستگاری؟

گونه هام از خجالت گل انداخت. علیرام خیره نگاهم می کرد.

-نه، مامان گفت برای تشکر گل ببریم.

#پارت_صد_و_هفتاد

#ایران_تهران

#علیرام

با باز شدن در سالن و ورود پانیذ و خانواده اش علیرام به پانیذ که پشت دسته گل انبوهی با اون جثه ی ریزه میزه اش محو شده بود نگاهی انداخت.

به همراه بن سان به سمتشون رفتن. ناخواسته نگاه علیرام به تیپ زیادی رنگی رنگی پانیذ افتاد.

پانیذ که از نگهداشتن گل به اون بزرگی خسته شده بود گل ها رو به سمت علیرام گرفت. علیرام گل ها رو از دستش گرفت و به خدمتکار داد.

-بدون ذره ای تشکر!

بن سان متوجه ناراحتی پانیذ شد.

-خوب، حالت چطوره؟

پانیذ لبخند تصنعی زد و از بن سان تشکر کرد. شیما دوباره از علیرام و فداکاریش قدردانی کرد. شیما و احمد آقا خیلی از خانواده ی زرین خوششون اومد.

جوون ها کمی با فاصله از بزرگ ترها نشسته بودند. بن سان از اینکه هفته آینده آلبومش راهی بازار می شد و به زودی تیزرها تو فضای مجازی پخش می شد با پانیذ صحبت می کرد.

نگاه علیرام به چهره ی ساده ی پانیذ که غرق صحبت با بن سان بود و گاهی می خندید افتاد. از نظر علیرام، پانیذ هیچ جذابیتی نداشت و هیچ مردی نمی تونست عاشق همچین دختری بشه.

بالاخره بلند شدند. با اصرار ویدیا آخر هفته رو به باغ خانواده ی زرین دعوت شدند تا هر دو خانواده بیشتر با هم معاشرت داشته باشند.

#پارت_صد_و_هفتاد_و_یک
#ایران_تهران

تیزرها تو فضای مجازی و در یوتیوپ و اینستای بن سان به نمایش گذاشته شد.

همونطور که همه پیش بینی می کردند بین مردم و مخاطبان خاص خود جا باز کرد.

برای پانیذی که اولین کارش محسوب می شد زیادی خوشایند بود.

بن سان به مناسبت موفقیت تو کار جدیدش مهمونی توی ویلای لواسان ترتیب داد تا همه ی دوستان دور هم جمع شوند.

قرار بود آنا و نامزدش بیان دنبال پانیذ تا با هم به لواسان بروند. با اومدن آنا آماده از مادر خداحافظی کرد.

بن سان و علیرام زودتر از مهمون ها رفته بودند. هوای لواسان سردتر از تهران بود و برگ درخت ها یکدست زرد شده بودند.

علیرام روی تراس ایستاد و نگاهش و به باغ رنگی دوخت. بعد از رفتن سمیرا با هیچ دختری نبود.

با اینکه خیلی ها سعی داشتن بهش نزدیک بشن اما علیرام این اجازه رو به هیچکدومشون نداده بود.

ماشین مانی وارد باغ شد. از اینکه ساتین به علت بیماری نتوانسته بود به جشن بیاید خوشحال بود چون می دانست اگر ساتین میامد تمام شب را به علیرام چسبیده بود.

نگاهش به پانیذ افتاد که با کوله پشتی از در عقب ماشین پیاده شد. هر سه به سمت ساختمون اومدند اما نگاه علیرام هنوز به باغ سرمازده بود.

با صدای بن سان به ناچار از سکوت باغ دل کند و وارد سالن شد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا