آخرین مطالبپرواز آنه

رمان پرواز آنه پارت 22

رمان پرواز آنه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان پرواز آنه نوشته استاد ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

نسرین با همون حالت بی تفاوتی صورتش دست منو میون دستهای گرمش گرفت طوری که حس خوبی بهم داد و با مهربونی گفت :آنه لطفا سخت نگیر ..
ملی به منم زنگ زد وگفت تو ناهار نخوردی اگر به فکر خودت نیستی به فکر این بچه باش ؛ تو نباید ضعیف بشی ..بیا چند تا لقمه بزار دهنت ..بقیه بحث باشه برای بعدا فعلا دیگه بسه ..هیچ مشکلی توی این دنیا نیست که حل شدنی نباشه ..بیا چند لقمه هم شده به زور بخور ..
و نگاهی به ماهیتابه کرد و ادامه داد ..خدا بگم چیکارت کنه هایده تو چند تا تخم مرغ خوردی ؟
هایده باز خنده ی بلند و صدا داری کرد و گفت : دوتا مونده دیگه؛؛ آنه بیشترم نمی خوره …
آنه می خوای برات گرم کنم ؟
حال و روزم معلوم بود ..نه تنها دلم نمی خواست چیزی بخورم از این دنیا هم سیر شده بودم ..

گفتم : از همه ی شما شرمنده ام ..ولی واقعا میل ندارم من چطور آدمی باشم که صورت ملی رو اینطوری ببینم و بتونم غذا بخورم ..
ملی در حالیکه نمی تونستم به صورتش نگاه کنم چون بشکل وحشتناکی ورم داشت و زیر چشمش سیاه شده بود گفت : نسرین تو یکم برنج بزار من مرغ سرخ کردم آوردم ..
هایده لطفا توام یک چایی بهمون بده به خدا گلومون خشک شده …
گفتم : ملی فکر می کنم اگر من برگردم خونه بهتره ؛؛ درسته ..یکم علی بهم سخت می گیره ولی اون همون طور که زود عصبانی میشه زودم خاموش میشه ..
نمی خوام بیشتر از این آدم های مهربونی مثل شما رو اذیت کنم ..
هایده خندید و گفت : ما اذیت نمیشیم جونمون برای این کارا در میره ..تو اگر دلت برای شوهرت تنگ شده و می خوای خودتو برسونی بهش اون یه حرف دیگه است ..

گفتم : نه من اینطور زندگی رو نمی خوام ..همه ی خانواده ی علی عصبی هستن و همیشه فقط حق رو به خودشون میدن ..از دیگران کینه به دل می گیرن و اصلا معنای بخشیدن رو نمی فهمن ..
همه ی کارای اونا درست؛ و مال بقیه غلط ..این اصلا خوب نیست ..
اونا همیشه با هم جر و بحث می کردن و بین حرفاشون همه رو مقصر می دونستن جز خودشون ..
علی همیشه منو سرزنش می کرد و توی هر جمله ای که حتی با محبت به من می گفت یک نمی فهمی هم بود ..مثلا به جای اینکه بگه عزیزم در رو ببند ..می گفت تو نمی فهمی باید در رو ببندی ؟نمی فهمی باید با مادرم اینطوری حرف بزنی ؟
نمی فهمی ..نمی فهمی ..نمی فهمی ..اینقدر این کلمه رو شنیده بودم که داشت باورم می شد که آدم نفهمی هستم و برای هر کاری باز خواست میشدم طوری که دیگه به خودم اعتماد نداشتم ..
این برای طولانی مدت منو از بین می برد ..تازه علی باید به بچه ی من تربیت یاد بده ..آخه چطوری ؟ شما فکر می کنین بچه ی من مثل اون عصبی نمیشه ؟

یک روز مهوش اومده بود با من حرف بزنه ..من دیدم که مادر هم از علی بدتر عصبانی میشه ..و نمی تونه خودشو کنترل کنه ..
عاطفه و حسین هم همینطورن ..نه ؛ نه من دیگه نمی خوام به اون زندگی برگردم ..خسته ام …لطفا شما ها بهم کمک کنین از ایران برم ..جای من اینجا نیست ..
اونجا فهمیدم که ماهدخت و ملی و سیما با هم از دوران دبیرستان دوست بودن و به این دوستی ادامه دادن و ماهدخت زن برادر نسرین که زنی میون سال و خانه دار بود واسطه ی آشنایی هایده و نسرین بود و نزدیک به بیست سال بود که این دوستی و رفت و آمد بین اونا ادامه داشت ..
و حالا این دوستان صمیمی به خاطر من اون شب دور هم جمع شده بودن ..و در میون شوخی ها و بذلوگویی های هایده ..که من تازه داشتم به نوع حرف زدن اون عادت می کردم ؛ حال و هوای ما عوض شد ..هایده زن ساده و بی ریایی بود..

اون شب ملی مقدار زیادی مرغ سرخ کرده بود و نسرین هم پلو درست کرد و دور هم خوردیم ودر مورد مشکل من حرف زدیم و نتیجه ی اون همه گفتگو این شد که خودم با علی حرف بزنم..اینطوری شاید مشکل حل بشه ..یا اون دست از سرم بر داره و یا قول بده که دیگه با من بدرفتاری نکنه و برگردم خونه …
به اون زن ها نگاه می کردم با تمام وجود سعی داشتن منو خوشحال کنن و این برای من خیلی زیاد ارزش داشت …اونقدر که احساس می کردم یکی از اونا شدم ..نمی دونم چرا در تمام مدتی که توی خونه ی علی زندگی کردم هرگز حتی یک ثانیه حس نکردم که متعلق به اون خونه هستم و مدام سعی داشتم راهی برای فرار پیدا کنم ..با وجود عشق بی اندازه ای که به علی داشتم و اشتیاق آغوشش وجودم رو به آتیش می کشید و هر وقت منو با مهربونی بغل می کرد همه ی دنیا رو فراموش می کردم ولی ازش می ترسیدم ..از عاطفه و راضیه حساب می بردم و دیواری بین من و مادر بود که حتی در بهترین حالتی که با هم داشتیم بهش احساس نزدیکی نمی کردم ..

تنها زهرا بود که با اون حس بهتری داشتم و این برای زندگی من کافی نبود …ولی اون پنج دوست تونسته بودن اعتماد منو جلب کنن و خودمو یکی از اونا بدونم ..پس در رابطه با علی یک چیزی درست نبود ..و همونی که برای علی نوشتم من و تو مثل آب و روغن هستیم و هرگز نمی تونستم با هم یکی بشیم ..پس من دلیلی برای از خود گذشتگی و بخشش نداشتم ..
روز بعد من و ملی با هم رفتیم دانشگاه ..و موقع برگشت دم یک کیوسک تلفن نگه داشت تا به علی زنگ بزنم …این پیشنهاد نسرین بود که از بیرون بهش تلفن کنم چون می ترسید از این طریق دوباره منو پیدا کنه ..
شاید باور کردنی نباشه ولی دلم براش تنگ شده بود و نگرانش بودم از اینکه اون داشت به خاطرمن غصه می خورد از خودم بدم میومد ..

هوای زمستونی و سرد بدنم رو به لرز انداخته بود .. من هنوز لباس مناسب گرمی نداشتم ولی چیزی نمی گفتم ..نمی خواستم پول هامو برای این طور چیزا خرج کنم تا یک وقت محتاج نباشم ..چون به جز مقدار پولی که به دلار با خودم آورده بودم چیزی از اون خونه بر نداشتم و همه ی طلا های سنگین و قیمتی که بهم داده بودن رو هم برای خودشون گذاشتم ..به دو دلیل چون می دونستم اونا فورا بهم تهمت دزدی می زنن و یا فکرشون میره طرف اینکه برای اون طلا ها از اون خونه رفتم ..دیگه اخلاق اونا رو می شناختم ..اصلا در مورد هیچ کس و هیچ چیز مثبت فکر نمی کردن ..خانم دکتر می گفت : من بهتون قول میدم که بازم یک موضوعی هست که به آنه نگفتن و اینکه این همه واهمه دارن که این دونفر با هم روبرو نشن همینه …تازه وقتی من این موضوع رو بررسی می کنم می ببینم نباید تمام تقصیر ها متوجه ی مهوش باشه ..بهتون قول میدم این ماجرا یک روی دیگه هم داره ..

در حالیکه دستم می لرزید و بدنم یخ کرده بود گوشی رو بر داشتم شماره ی خونه رو گرفتم ..صدای لطیفه خانم بود ..گفت : الو ..بفرمایید با کی کار دارین ؟ گفتم : سلام ..من آنه هستم ..شما خوب هستین ؟ با صدای بلند داد زد خانم ..خانم ،، خودش زنگ زد ..اینجاست پشت تلفن ..گفتم : گوش کن من می خوام با علی حرف بزنم …اما فایده ای نداشت چون صدای مادر رو با همون لحن تند شنیدم که گفت : بفرمایید امرتون ؟ملکه ی انگلیس .. برای چی زنگ می زنی ؟ گفتم: سلام مادر ؛ منم آنه ..خواهش می کنم گوش کنین ..من با شما بدی ندارم ..می خوام با هم مهربون باشیم ..من با شما حرفم رو می زنم ..که بدونین از شما گله ای ندارم ..شما اجازه بدین با علی حرف بزنم و بهش بگم چه شرطی دارم تا برگردم ..گفت : تو بعد از این همه غلط اضافه که کردی حالا زنگ زدی به جای معذرت خواهی می خوای شرط بزاری ؟ گفتم : مادر من از شما معذرت می خوام ولی از علی نه ..شما باید بهش بگین نباید این همه به من توهین کنه ..

گفت : پسر من هر کاری خودش صلاح می دونه می کنه ..بچه که نیست خدا رو شکر همه چیز تمومه ..هزاران دختر آرزو داشتن که اون برگرده و یکی شون رو بگیره ..اونوقت دست تو رو گرفته آورده اینجا گذاشته توی دامن من ..وصله ی ناجور شدی ..حالام که این بامبول در آوردی و گذاشتی بی خبر رفتی ..نیست که ما خودمون کم داریم توام شدی قوز بالا قوز ما ….که نمیشه بهت گفت بالای چشمت ابروست و برای ما درد سر درست کردی اگر به خاطر اون بچه ی توی شکمت نبود می دونستم باهات چیکار کنم …حالا که پشیمون شدی و می خوای برگردی من شرط دارم ؛ خونه ی من کاروانسرا نیست هر کس سرشو بندازه پایین بره و هر وقت دلش خواست برگرده …دیگه حق نداری پاتو از گلیمت دراز تر کنی ..آخه تو به چیت می نازی ؟ جهاز داشتی ؟ یا پیش کش آوردی ؟که این همه فیس و افاده داری …

چنان بدنم داغ شده بودم که دیگه سرمای بیرون رو حس نمی کردم …آروم دوقطره اشک از چشمم اومد پایین و با خودم گفتم : آنه دیگه تو باید لعنت بشی اگر سراغ این خانواده بری ..و همینطور که صدای خانم اکرم رو می شنیدم که می گفت : عروسی بودی که آبروی ما رو بردی وحالا خیلی باید جون بکنی تا این غلط زیادی رو جبران کنی ….گوشی رو گذاشتم و از کیوسک تلفن اومدم بیرون و تکیه دادم به درش و سرمو رو آسمون کردم و گفتم ..خدایا دیدی که سعی کردم نشد …خودت راهی برای رفتنم نشونم بده ..منو از اینجا خلاص کن ..ملی با سرعت پیاده شد و منو با خودش برد توی ماشین ..در حالیکه حس می کردم بچه ام همه ی اون حرفا رو شنیده چون بشدت تکون می خورد و آروم و قرار نداشت …دلم خیلی گرفته بود ..و مات مونده بودم وقتی رسیدم خونه تب کردم و چند روز توی رختخواب افتادم ..

سه ماه بعد …
دیگه خیلی با زحمت راه میرفتم ..داشتم سوپ درست می کردم که صدای ماشین ملی رو که جلوی خونه پارک می کرد و همیشه عادت داشت چند تا گاز هرز می داد شناختم ..فورا در ورودی رو باز کردم و خودمم رفتم جلوی در خونه ای که گرفته بودم طبقه پایین آپارتمان نسرین بود ..که با سه پله پایین تر از سطح زمین قرار داشت ..اما جای با صفایی بود …دیوار هاش سنگی بود و یک اتاق خواب بیشتر نداشت و یک هال و یک آشپزخونه و سرویس ..اما یک پنجره ی سراسری رو حیاط داشت که باغچه ای پر از گل و گیاه های رونده اونو زیبا می کرد یک پاسیو دیدنی به خصوص از وقتی که من این خونه رو اجاره کرده بودم حسابی بهش می رسیدم رشدشون زیاد شده بود و منظره ی جالبی به خونه ی من داده بود ..راضی بودم چون آسایش داشتم و دوستان خوبی که مدام به من سر می زدن و بهم می رسیدن ..و حالا اغلب توی همین خونه دور هم جمع میشدیم …و راستشو بگم بهمون خوش میگذشت …

من دیگه توی دانشگاه جایگاهی برای خودم پیدا کرده بودم و هر روز از ساعت چهار تا هشت شب هم توی داروخانه کار می کردم ..تا پول بیشتری بدست بیارم ..چون حقوق دانشگاه برام کافی نبود و بیشتر ش برای کرایه خونه میرفت ..اثاث خونه ی من چیزایی بود که ملی و دوستانش برام تهیه کردن واغلب کهنه بودن..البته چیز زیادی هم نداشتم ..علی دیگه سراغ من نیومد و ازش خبری نبود ..اون لجباز ترین آدمی بود که میشناختم …قبلا هم با من این کارو کرده بود ..اما ملی هنوز هم احتیاط می کرد هیچوقت یکراست از خونه اش پیش من نمی اومد هر چند اغلب با من زندگی می کرد ..و اینکه اون زن با نشاطی بود گاهی شب ها سه تایی با نسرین میرفتیم بیرون کنار رود خونه و یا جا های دیدنی ..و وقتی خونه بودیم با هم شاهنامه می خوندیم و ملی برای من چیزایی رو که نمی فهمیدم توضیح می داد ..و قصه های اون کتاب منو با خودش می برد ..

اما من نمی تونستم دلمو راضی کنم و یاد علی نباشم ..و مدام صورتشو به خاطر میاوردم و با حسرت آه می کشیدم …
تا اون روز که به من گفته بودن تعطیلات عید شده و پانزده روز لازم نیست سرکار بریم ..من از این خبر خوشحال نشدم چون هم در داروخونه روز مزد بودم و هم دانشگاه ساعتی کار می کردم ..و اگر سرکار نمی رفتم پولی هم در کار نبود ..
یک چیزایی برای بچه تهیه کرده بودم ولی امیدم به این بود که بعد از به دنیا اومدنش کارم درست بشه و بتونم برم به کشورم ..چندین بار به سفارت مراجعه کردم و اونا بهم همین قول رو داده بودن …
ملی باز با دست پر اومده بود و با خنده گفت : چطوری ؟ ..همزمان نسرین رو دیدم که اونم با دست پر میومد پایین ..گفتم : خوبم ؛؛ چه خبره اینا چیه ؟ ملی گفت : امشب سال تحویل میشه برات سفره ی هفت سین آوردیم و سبزی پلو با ماهی ..

گفتم : خوبم ؛؛ چه خبره اینا چیه ؟ ملی گفت : امشب سال تحویل میشه برات سفره ی هفت سین آوردیم و سبزی پلو با ماهی ..نسرین گفت : یک خبر بد هم برات دارم دکتر گودرزی رفته مسافرت اگر تا ششم عید خودتو نگه داری و نزای اون برمی گرده ..گفتم : نه ، فکر نمی کنم به این زودی بچه به دنیا بیاد …
یک رادیو ضبط کوچک هایده برام آورده بود ملی یک نوار کاست گذاشت که آهنگ شادی داشت ..و روی میز کوچیکی که داشتم سفره ی هفت سین رو پهن کردن ..ماهی و شمع و قران هم گذاشتن ..ملی خودش شام رو آماده کرد به نظرم خیلی جالب بود و سر شوق اومده بودم و مدام می پرسیدم این برای چیه ؟ و دلم می خواست با حکمت اون سفره بیشتر آشنا بشم ..
شام که حاضر شد حس کردم حالم بد شده فکر می کردم باید از بوی ماهی سرخ شده باشه به روی خودم نیاوردم سوپ آماده بود کشیدم توی یک کاسه و بردم سر سفره گذاشتم ..نسرین نگاهی به من کرد و پرسید :آنه حالت خوبه ؟ چشم هات که فرق کرده نکنه امشب بزای ؟ گفتم : نه هیچ دردی ندارم ؛ حالم خوبه ..

ولی از این حرف اون دلم گرفت ..هر زنی دلش می خواد پدر بچه اش موقع زایمانش پیشش باشه ..و هیچ کس توی این زمان نمی تونه جای اونو بگیره ..گفتم : ملی اگر بچه به دنیا اومد میشه زنگ بزنی علی بیاد ؟ دوست دارم بچه رو ببینه ..خوب اونم پدرشه من نباید این حق رو از اون بگیرم ..ملی نگاهی به نسرین کرد و اونم گفت : اگر زنگ زدیم و اون حق مادری تو رو به جا نیاورد و بچه رو ازت گرفت چیکار می کنی ؟ خودتو آماده کردی ؟ گفتم : نه علی بی رحم نیست این کارو با من نمی کنه ..می دونم ..حالا من که نمی تونم اونو از دیدن بچه اش محروم کنم این یک کار غیر انسانیه ؛ فکر می کنم اگر من با اون درست رفتار کنم اونم دلش نمیاد منو اذیت کنه …در حالیکه حس می کردم هیچکدوم از این پیشنهاد خوششون نیومده .. نشستیم سر سفره ای که روی زمین پهن شده بود … چون من میز دیگه ای نداشتم…

اما یک مرتبه احساس کردم زیرم خیس شده ..بلند شدم و گفتم : وای این آب از کجا اومده ..خانم دکتر گفت : بزار ببینم ..ای داد بیداد نگفتم ؟ چشمت زایید ه بود حدس می زدم ..ملی بچه داره به دنیا میاد ..گفتم ولی من اصلا درد ندارم ..هیچی ؛؛ باور کنین ..گفت : یکم صبر کنی شروع میشه ..ملی گفت : تا حالت خوبه شامت رو بخور نترس ما هستیم ..گفتم: ملی من تصمیم رو گرفتم به علی خبر بده …لطفا ..گفت : چشم عزیزم ..چشم تو خودتو ناراحت نکن به سلامتی بچه ات داره به دنیا میاد باید خوشحال باشی ..
ادامه دارد

در حالیکه من از دلشوره روی پای خودم بند نبودم و می ترسیدم بچه ام طوریش بشه خانم دکتر خونسرد بود و می گفت : من اینجام دختر جان نترس می دونم دارم چیکار می کنم , اگر الان بری بیمارستان بهت آمپول فشار می زنن تا زایمانت رو جلو بندازن ولی این کار خوب نیست صبر کن دردت که گرفت و تند شد خودم تو رو می برم ..
ملی و نسرین از اینکه می خواست بچه بدنیا بیاد خوشحال بودن زنگ زدن به هایده و ماهدخت و سیما و گفتن که امشب من زایمان می کنم ..
ولی من هنوز درد نداشتم ..
ساعت یازده و نیم شب سال تحویل شد..به هم تبریک گفتیم و شیرینی خوردیم ولی با اینکه کیسه ی آب بچه پاره شده بود من جز یک کمر درد ساده چیزی حس نمی کردم ..و هر چند دقیقه یکبار از نسرین می پرسیدم وقتش نرسیده ؟ با بی تفاوتی سرشو به علامت نه بالا می برد ..

ملی هم مثل من دلشوره داشت و مدام به من نگاه می کرد وبالاخره طاقت نیاورد و با نگرانی به نسرین گفت : پاشو خودت یک نگاهی بهش بکن نکنه دیر بشه ؟ کیسه آب پاره شده دیگه باید درداش شروع شده باشه ..
اصلا من چرا به حرف تو گوش می کنم خودم می برمش بیمارستان خوب آمپول فشار بزنن اینطوری خیالمون راحت تره ..
اما نسرین یک بالش گذاشت زیر سرشو روی مبل دراز کشید و گفت : وقتش برسه خودم میگم اگر ببریمش بیمارستان دیگه نمی زارن اونو ببینیم ..
تو می خوای با زور بزاد ؟ بهت میگم حواسم هست .. نگران نباشین ..که یک مرتبه درد شدیدی توی دلم پیچید و فریادم به هوا رفت ولی خیلی زود آروم شدم ؛
نسرین با یک لبخند گفت : خیلی خوب شروع شد هر وقت درد هات پشت سر هم شد منو بیدار کن ..

و دوباره سرشو گذاشت روی بالش ؛؛ و اونقد منو توی خونه نگه داشت تا نزدیک صبح که دیگه درد امونم نمی داد ..
آماده شدن و رفتیم بیمارستان …واون راست می گفت ..همینقدر که منو روی تخت زایمان گذاشتن ده دقیقه بعد بچه با فریاد های بی امان من به دنیا اومد خیلی راحت تر از اونی که تا اون زمان شنیده بودم ..
و با نگاهی به اون موجود کوچک که توی پشتش می زدن تا برای زنده بودن نفس بکشه بغضم ترکید ..
و سرمو گذاشتم و چشمم رو بستم دیگه خیالم از سلامتی اون راحت شده بود ..
در حالیکه می شنیدم پرستار می گفت : جنس دختر ..نام مادر آنه مارگریت ..
نام پدر علی ..
قد 51 سانت
وزن سه کیلو و صد ..
وضعیت جسمانی سالم …
وای که چقدر دلم می خواست علی اونجا بود و دست نوازش به سرم می کشید ..و امیدوار بودم که ملی بهش خبر داده باشه و هر آن از راه برسه ..
شاید این بچه بتونه فاصله ی عمیقی که بین ما بوجود اومده بود از بین ببره ..
وقتی منو بردن به بخش ملی و نسرین منتظرم بودن و تبریک گفتن …

با نگاهی پرسش گر به ملی نگاه کردم ..
اونم فهمیدکه منظورم از این نگاه چیه .. و با باز و بسته کردن چشمش بهم فهموند بعدا با هم حرف می زنیم …
پرستار ها که رفتن هر دوشون اومدن کنارم ..
ملی گفت : آنه زنگ زدم ولی مثل اینکه هنوز خواب بودن چون کسی جواب نداد ..دوباره می زنم نگران نباش …
نسرین گفت : دیدی چه راحت زاییدی ؟
گفتم : واقعا من فهمیدم تو دکتر خوبی هستی …
گفت : بله که هستم حالا دیگه پس درد هم نخواهی داشت …چون دردهاتو بردی ..
تازه خورشید داشت بالا میومد ..
دکتری که بچه رو گرفته بود وارد اتاق شد و به انگلیسی گفت : خوب خانم آنه شما خیلی طبیعی و راحت بچه رو بدنیا آوردین و اگر خودتون مشکلی ندارین می تونین برین خونه ..
من به فارسی گفتم : واقعا ؟ من به این زودی می تونم برم ؟ گفت : به ؛به چه خوب فارسی یاد گرفتین ؛؛چند ساله ایران هستین

گفتم : نه ماه …
گفت : چه جالب ؛؛ خوب عیده و همه دوست دارن توی خونه هاشون باشن؛ بیمارستان هم الان کادر قوی نداره اگر دلتون می خواد مشکلی نیست می تونین برین خونه ..
نسرین گفت: بله آقای دکتر خودم ازش مراقبت می کنم ..البته دختر ما پرستار زیاد داره ..
من فقط دو ساعت بعد از زایمانم مرخص شدم ؛ ملی دختر منو لای یک پتوی سفید تحویل گرفته بود با هم از بیمارستان بیرون رفتیم …
اون دختر منو بغل کرده بود در حالیکه هنوز صورتشو ندیده بودم …
به ملی و اون بچه نگاه می کردم …دم بیمارستان ایستادیم نسرین با عجله رفته بود که ماشین رو بیاره ..چه حال خوبی داشتم طوری که باورم نمیشد ..
آخه من موجودی عزیز رو با خودم می بردم ..دخترم ..دختر من ؛؛ و حس قشنگ مادری بهم دست داد و چند بار تکرار کردم ..دخترم ؛؛ دختر من ..
و قلبم لبریز از عشق اون شد .

روز اول عید بود هوای ابری و آفتابی اون روز رو فراموش نمی کنم ..سرد نبود ولی دونه های برف مثل شکوفه های پراکنده آروم و لطیف پایین میومدن و این حس بهم دست داد که آسمون برای دختر من جشن گرفته ..
دستم رو گرفتم زیر اون دونه ها و چند تا شو گرفتم و گذاشتم رو گونه هام..
وقتی رسیدم خونه؛ هایده رو جلوی در دیدم با دیدن دود ی که سیما توی یک منقل راه انداخته بود و دیگه حالا می دونستم اسپند رو توی آتیش می ریزن تا کسی ما رو چشم نکنه …
و یاد اولین شبی افتادم که به خونه ی علی پا گذاشتم یک لحظه حالم بد شد و از اینکه دیگه اونجا نیستم خوشحال شدم ..
من نمی خواستم به اون خونه برگردم …و ماهدخت ما رو از زیر قران رد کرد .. این بار هایده با دوتا پسرش و ماهدخت با دختر نوزده ساله اش و سیما با یک دختر دوازده ساله اومده بودن …و خونه رو برای من آماده کردن ..
تختِ منو بچه رو گذاشته بودن توی هال ..بوی غذا میومد و احساس کردم بعد از مدت ها اشتهای زیادی دارم و چقدر از اینکه تنها نیستم خوشحال بودم ..
دیگه اون غمی که از نبودن علی به دلم نشسته بود فراموش کردم …

اونا منو با رسم و رسوم خودشون مراقبت می کردن و این برای من خیلی جالب بود ..و باز هایده و شوخی های با مزه ی اون و صدای خنده های بقیه که حالا منم همراه اونا از ته دلم می خندیدم فضای اون خونه رو پر کرده بود ..
بعد ازظهر همه رفتن و منو و ملی تنها شدیم ..
داشتم سعی می کردم به دخترم شیر بدم ملی کنارم نشسته بود ..
با مهربونی گفت : آنه از روزی که با تو آشنا شدم صورتت رو اینطور خندون ندیده بودم ..
هیچوقت از ته دلت نمی خندی ..واقعا حالت بهتره ؟ از اینکه علی نیومد دلگیر نیستی ؟
گفتم : نه ..نیستم ..به قول تو شاید خواست خدا بوده ..تو بهم بگو دوباره زنگ زدی چی شد ؟
گفت : راستش نخواستم ناراحتت کنم ..ولی مادرش گوشی رو برداشت و من قطع کردم چون تو گفته بودی فقط با علی حرف بزنم ..اگر تو بخوای اونقدر زنگ می زنم تا خودش گوشی رو برداره ..

گفتم : نه ..دیگه برام مهم نیست ..از همون اولم علی بچه رو نمی خواست وقتی فهمید که باردارم ناراحت شد و گفت زود بود چرا مراقب نبودی بچه دار نشی ؟..
و از همه به خصوص مادرش پنهون کرد ..
هیچ خوشحالی نبود ..هیچکس توی اون خونه به من برای بچه دار شدنم تبریک نگفت ..آخه در یک زمانی متوجه شدن که مهوش یکی رو اجیر کرده بود منو بدزدن ..و اونجا به خاطر خونریزی فهمیدن ..
بعدم که حالم خوب شد هیچ کس حال خوبی نداشت که به خاطر بچه ی من خوشحالی کنه …
در واقع اون فقط دختر منه ..مال خودمه و به خاطر احتمال اینکه منو نخوان و بچه رو ازم بگیرن بهتره علی رو فراموش کنم …
من تو رو دارم و نسرین و هایده رو حالا کس و کار من شما ها هستین ..

ملی آهی کشید و گفت : قربونت برم ..شاید خدا تو رو سر راه من گذاشته تا حسرت بعضی چیزا از دلم بیرون بره ..
دختر من وقتی نوزده سالش شد یک خواستگار براش اومد که می خواستن ببرنش امریکا ..
مخالفت کردم ولی اون دوست داشت بره ..من تنها بودم و نمی خواستم یک دونه دخترم ازم جدا بشه ..ولی نتونستم در مقابل خواسته ی اون مقاومت کنم ..
بالاخره عروسی کرد و رفت ..و چند ماه بعد حامله شد ..مادر شوهرش پیشش بود ..
من به خاطر اینکه وضع مالی خوبی نداشتم نتونستم برم ..چون مقدار زیادی قرض کرده بودم که پول درست و حسابی به اون بدم به عنوان جهاز با خودش ببره ..
خلاصه نوه ی من بدنیا اومد و من نتونستم مادری کنم و مراقب بچه ام باشم ..نازلی ..
دوسالش بود که اومدن ایران و من فقط دوتا از عکس های اونو دیده بودم …

آره دیگه زندگی برای هر کس یک طوریه ..حالا خدا تو رو بهم داده تا بتونم این تجربه ی شیرین رو داشته باشم ..
راستی اسم نوه ی منو چی می خوای بزاری ؟
خندیدم و گفتم : نمی دونم ..بزارم ملیحه؟ ..
گفت : نه ,بابا یک اسم شیک تر بزار ..اصلا بگو می خوای اسمش ایرانی باشه یا نه ؟
گفتم : آره چون پدرش ایرانیه فامیل اونو داره اینطوری بهتره ..من از اسم تو خیلی خوشم میاد ولی تو حالا فکر کن شاید یک اسم خوب به نظرت بیاد ..
اگر تو مادر بزرگ اون هستی باید اسمشم خودت انتخاب کنی ..
من حالا روش و منش ملی رو می دونستم اون از همون اولی که باهاش آشنا شدم همه ی کارایی رو که برای من می کرد بدون منت بود و طوری رفتار می کرد که انگار این منم که دارم به اون کمک می کنم ..
اما واقعیت این بود که اون زندگی خودشو برای من گذاشته بود ..

صبح روز بعد هنوز من بیدار نشده بودم و داشتم خواب علی رو می دیدم ..شب قبل بچه نمی تونست درست شیر بخوره و گریه می کرد ..
این بود که نه من و نه ملی درست نخوابیده بودیم ..که صدای زنگ در اومد چشمم رو باز کردم و دیدم ملی بچه رو بغل کرده و راه میره ..
گفتم : این وقت صبح کی می تونه باشه ؟ بچه رو داد بغل منو و گفت : چرا نگران میشی؟ ساعت دهه , تو خسته بودی خوابت برده حتما نسرین اومده .. و رفت در رو باز کرد ..
از همون جا که روی تختم نشسته بودم نسرین رو دیدم ..ولی نیومد تو و دم در با ملی آهسته حرف می زدن ..و گاهی به من نگاه می کردن ..
نگران شدم بچه رو گذاشتم توی تختشو و رفتم جلو و گفتم : چی شده ؟ به منم بگین ,,
چشمم افتاد به دوتا سبد گل و مقدار زیادی بسته های کادویی که پشت در بود ..
گفتم : وای خانم دکتر چرا این کارو کردین من بیشتر خجالت می کشم ..این همه لازم نبود …

با همون صورت خونسرد و آرومش یکی از سبدگل ها رو بر داشت و اومد تو و گفت : من نیاوردم ..کار من نیست …
با حیرت بهش نگاه کردم ..
ملی بقیه ی اونا رو آورد تو در حالیکه مدام می پرسیدم پس مال کیه شاید اشتباه شده؟ …
ملی گفت : بزار ببینم یاداشتی چیزی نداره ؟ چند تا ازکادو ها رو باز کردیم هر چیزی که برای بچه لازم بود ..و اسباب بازی …عروسک های مختلف ..بهم نگاه کردیم ..
نمی دونم اونا چی فکر می کردن ..ولی من با صدای بلند گفتم فهمیدم ..اینا رو هایده و ماهدخت و سیما آوردن ..
یعنی حتما اینطوره ..وگرنه کی می تونه باشه ..
ملی گفت : علی ..
گفتم : نه ممکن نیست ..خوب اگر علی باشه چرا نیومد بچه رو ببینه ..
تازه از کجا فهمیده که اون به دنیا اومده ؟ نه ممکن نیست ….
نسرین گفت : منم نمی دونم ولی از پله ها که اومدم پایین یکی از در رفت بیرون و سوار ماشینش شد و دور شد ..
رفتم ببینم کیه ..دیگه نبود ..بعد زنگ خونه ی شما رو زدم ..
گفتم یک مرد بود ؟قد بلندی داشت ؟
گفت : من فقط سایه ی اونو از پشت شیشه دیدم و نفهمیدم کی بود ,,

با دستپاچگی بقیه ی کادو ها باز کردم ..
همش مال بچه بود و هیچ یاد داشتی نداشت ..
چشمم افتاد به دو سبد گل رُز قرمز ..و لابلای اونا دنبال یادداشت گشتم ..ولی چیزی پیدا نکردم ..
گفتم : فقط می تونه کار علی باشه ..
خدایا اون الان داره از دوری بچه عذاب می کشه ..
نسرین گفت : تو فکر می کنی اگر علی بود نمی اومد تو رو ببینه وبه نظرم که محاله ..
با چیزایی که ازش شنیدم اون اینقدر صبور نیست …
و این معما حل نشد و من بشدت در فکر بودم ..و دوباره آرامش از وجودم رفت ..
تا بعد از ظهر که دوباره هایده اومد و برای بچه کادو آورد و پشت سرشم ماهدخت و سیما اومدن و بحث اون شب ما هم همش در مورد این اتفاق عجیب بود ..
هایده با همون لحن خاص خودش به من گفت : برو بابا فکرشم نکن هر خری آورده خوب کاری کرده ..تو حالشو ببر اگر علی بود که حتما خودشو لایق ندونسته که بیاد جلو و اگر کس دیگه ای بوده دستش درد نکنه ..بهش فکر نکنی ها ،، از جیبت رفته ..
با اینکه نفهمیده بودم چی از جیب من رفته ولی اینو متوجه شدم که حق با هایده است و از اینکه خودم به خاطر این موضوع ناراحت کنم فایده ای نداره ..
فعلا می خواستم از وجود دخترم لذت ببرم ..

اسم دخترم رو انتخاب کردم ..وقتی همه جمع بودن گفتم : من به شما بگم که اسم دخترم چیه ؟
هایده گفت : نه نگو ..پرسیدم برای چی من اسم رو پیدا کردم .. گفت: پیش خودت نگه دار تا شب شش ..
گفتم : آخه چرا ؟
بلند خندید و گفت : شوخی کردم چون ما شب ششم اسم بچه رو می زاریم ..
گفتم : نمیشه الان بگم ؟
باز همه خندیدن و هایده گفت : نه نباید در حالیکه از لحنش فهمیده بودم که جدی نیست …
ملی گفت : نه عزیزم هایده شوخی می کنه بگو ببینم چه اسمی انتخاب کردی ؟..
گفتم : اگر تو اجازه بدی و دوست داشته باشی اسمش باشه رُز ..فکر می کنم هم ما داریم هم شما بهتر نیست ؟
ملی گفت : چرا به خدا اسم از این قشنگ تر نیست ..
هایده شروع کرد به هلهله کردن و نوار توی ضبط رو گذاشت و شروع کرد به رقصیدن و همه رو به وجد آورد و اینطوری دوباره خونه ی من رنگ شادی به خودش گرفت ..

تعطیلات رو به پایان بود و دو چیز فکر منو به خودش مشغول کرده بود اینکه چشم براه علی بودم و باور داشتم که کسی جز اون نمی تونسته این هدیه ها رو پشت در گذاشته باشه و دیگه اینکه وقتی برم سرکار چه کسی از رُز نگهداری می کنه …
تا یکشب حدود ساعت نه بود که نسرین از بالا اومد پایین و گفت : فردا بچه ها می خوان برن سیزده بدر البته با شوهراشون ..تو چی میگی ملی ما می تونیم رُز رو ببریم ؟
ملی گفت : نه تو باهاشون برو هنوز زوده بچه رو ببریم بیرون بزار یکم جون بگیره ..
گفتم : ملی خواهش می کنم توام باهاشون برو من یک روز تنها بمونم چیزی نمیشه ..
بالاخره باید عادت کنم ..توام دیگه خسته شدی ..
گفت : نه بدون تو بهم خوش نمیگذره ..
نسرین گفت اگر شما ها نیان منم نمیرم ..خودمون میریم توی حیاط و بساط راه میندازیم
که صدای زنگ درِ آپارتمان اومد یعنی یکی پشت در بود ..ملی از جاش پرید و فورا درو باز کرد ..
ولی باز در ساختمون به صدای بلند بهم خورد و یکی دوباره پشت در یک کارتون و چند بسته گذاشته بود ..
ملی با سرعت دوید طرف درو باز کرد ولی این بار هم یک ماشین رو دیده بود که توی سیاهی شب دور میشد …

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا