آخرین مطالبجلد2رحم اجاره ای

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت129

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد2رحم اجاره ای وارد شوید

_ تو این مدت خیلی اذیت شدی ؟
نگاهم رو بهش دوختم :
_ میدونید که همش بخاطر شما بوده اگه من اینجا ناراحت بودم چون زن شما باعث شد فروخته بشم و مثل یه کالا دست به دست بشم !
مشخص بود داره بهش فشار میاد ، نمیتونستم این مرد رو ببخشم نه تنها باعث نابودی زندگی من بلکه مامان هم شده بود و حالا دوباره به مامانم نزدیک شده بود
_ من این کارش رو بی جواب نذاشتم و مطمئن باش صد برابر بهش …
وسط حرفش پریدم :
_ من دنبال انتقام نیست چون میدونم هر اتفاق بدی که واسم افتاده مسببش شما هستید
چشمهاش قرمز شده بود از فشاری که بهش داشت میومد ، غیرت داشت روی دخترش
بلند شد که منم سریع بلند شدم و گفتم :
_ چرا به مامانم نزدیک شدی چه قصدی از این کارت داری هان ؟
_ من مادرت رو دوست دارم !
پوزخندی بهش زدم :
_ دروغ نگو چون باعث میشی بیشتر ازت متنفر بشم ‌.
_ من واقعا مادرت رو دوستش دارم خیلی زیاد تو این مدت بخاطر یه سری چیز ها مجبور شدم ازش جدا بشم و پشیمون نیستم چون بخاطر خودش بود
_ تو واقعا آدم چندشی هستی بار ها به مادرم خیانت کردی باعث شدی حامله بشه بعدش عقد کردی با اون زنیکه ی هرزه و حال مادر من واست مهم نبود حالا میگی دوستش دارم چقدر عوضی هستی آخه …
بعدش جلو راه افتادم داخل به سختی جلوی ریز اشکام رو گرفته بودم همین که داخل شدم در رو محکم بستم و موهام رو تو دستم گرفتم نباید همچین اتفاق هایی میفتاد …
_ آرامش
_ بله مامان
_ چیزی شده ؟
_ نه
_ پس این چه حال و روزی هست که تو داری ، چشمهات شده کاسه خون
نگاهم به بابا افتاد ناراحت داشت بهم نگاه میکرد ، با دیدن نگاهش منم ناراحت شدم اما خیلی زود به خودم اومدم نباید اجازه میدادم روم تاثیری داشته باشه این مرد عادتش بود خودش رو مظلوم نشون بده .
_ چیزی نیست مامان نتونستم زیاد خوب بخوابم واسه همین اینطوری شده .

_ باید عادت کنی وقتی پدر و مادرت رفتند بیشتر ناراحت میشی
با شنیدن این حرف مهشید نگاهم رو بهش دوختم این دختر چقدر حرف میزد دوست نداشتم سر صبح اعصاب خودم و بقیه خراب بشه واسه همین سکوت کردم مشغول خوردن شدم که دوباره گفت :
_ ولی چقدر ریلکس هستی نکنه عاشق کیارش شدی و قصد داری با بدنیا آوردن بچه خودت رو …
_ کافیه
با شنیدن صدای بلند و عصبانی بابا ساکت شد ، بابا با صدایی که از شدت خشم داشت میلرزید بهش توپید :
_ من تو رو میکشمت شنیدی ؟
نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی اعصابم ریخته بود به هم انقدر که نمیشد درموردش صحبت کرد
_ تو داری من و تهدید میکنی ؟
_ یکبار دیگه درمورد دختر من بد صحبت کنی قسم میخورم کاری که بقیه نتونستن انجام بدن رو من انجام میدم با بعد کسی داری در میفتی
ساکت شد انگار یه جورایی ترسیده بود اما قصد نداشت به روی خودش بیاره بیش از حد پر بود
_ آقا سیاوش
به سمت خاله عسل برگشت و گفت :
_ بله
_ بهتره شما به بزرگواری خودتون ببخشیدش بیش از حد احمق هست
_ هیچکس حق نداره درمورد دخترم بد بگه حالا هر کسی میخواد باشه
بعدش بلند شد رفت که مهشید با عصبانیت رو به من توپید :
_ حالا کارت به جایی رسیده پدرت رو علیه من پر میکنی تا تهدیدم کنه ؟
سرم رو با تاسف واسش تکون دادم چقدر این بشر دیوونه بود نمیدونست چی باید بگه
_ بسه مهشید تو چرا آدم نمیشی ؟
به سمت خاله عسل برگشت پوزخندی بهش زد :
_ این دختره باعث شد پسر شما فراری بشه هنوزم دوستش دارید و بهش احترام میزارید ؟!
_ چرا نباید دوستش داشته باشم مگه چیکار کرده که باید باهاش بد باشم ؟!
_ خیلی دلیل این وسط وجود داره واسه ی بد شدن باهاش اما شما خودتون رو میزنید به اون راه

_ خیلی دلیل وجود داره تو رو دوستت نداشته باشه خاله عسل نه منی که هیچ بدی نکردم و فقط تو باعث این عصبانیت میشی

نفس عمیقی کشید مشخص بود حسابی داره بهش فشار میاد اما اصلا دست خودش نبود
_ آرامش

به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی که بشدت خش دار شده بود گفتم :
_ بله مامان

_ نیاز نیست باهاش بحث کنی آدم مهمی نیست که اعصابت بخاطرش خراب بشه
_ درسته مامان حق با شماست

مهشید بهش چشم دوخت و با عصبانیت گفت :
_ شما بیخود اومدید آرامش تا پایان قراردادش همینجا باید باشه خودش خیلی خوب میدونه
_ دخترم با ما میاد هر چیزی لازم باشه میدیم .

مهشید خواست چیزی بگه که صدای کیارش اومد :
_ شما هر جایی خواستید میتونید برید اما آرامش حق نداره با شما بیاد

مامان به سمتش برگشت و ابرویی بالا انداخت :
_ چرا حق نداره بیاد ؟

_ چون زن منه و بهش اجازه نمیدم با شما جایی بیاد ، اومدید دیدنش دیدیدش رفع دلتنگی کردید میتونید برید اما آرامش جایی نمیاد
مامان بلند شد که ترسیده به خاله عسل نگاه کردم چشمهاش رو به معنی آروم باش روی هم فشار داد

مامان به سمتش رفت و تو چند قدمیش ایستاد و با صدایی گرفته شده پرسید :
_ دختر من برده ی توئه ؟
_ نه
_ خریدیش درسته ؟

کیارش عصبانی شد کاملا از لحن صداش مشخص بود :
_ نه خریدمش نه برده ی من هست اما زن منه اختیارش رو دارم
_ شناسنامه دخترم دست منه اسمی از شوهر داخلش نیست فقط این و میدونم دزدیده شده پس تو دزدیدش که بیاد واست توله پس بندازه

کیارش با خشم غرید :
_ مودب باش

میدونستم عصبانی بشه خون جلوی چشمهاش رو میگیره میترسیدم یه چیزی به مامان بگه و باعث عصبانیتش بشه واسه همین رفتم جلوش ایستادم و گفتم :
_ کافیه

به چشمهام زل زد :
_ تو داری مادرت رو شیر میکنی آره ؟
_ من باهاشون میرم کیارش تموم شد ، هر بلایی خواستی سرم آوردی اما تموم شد
_ خفه شو

من به این رفتار کیارش عادت داشتم چون تو این مدت باهاش زندگی کرده بودم اما مامان و آرتان زیاد با رفتار کیارش آشنایی نداشتند ، مامان من رو کنار زد و با خشم غرید ؛
_ تو به چه حقی سر دختر من داری داد میزنی ؟
کیارش انگار کنترلش دست خودش نبود چون خشمگین گفت :
_ من هر جوری دوست داشته باشم باهاش صحبت میکنم شما نمیتونید بهم بگید چیکار کنم یا نه
_ آرامش دختر منه تو مجبورش کردی اینجا باشه و تموم این مدت اذیتش کردی هر بلایی خواستی سر دخترم اوردی اما دیگه حق همچین کار هایی رو ندارید
کیارش با چشمهای ریز شده داشت بهش نگاه میکرد
_ میخواید چیکار کنید ؟
_ کیارش با ما میاد
_ کجا میاد ؟
_ جایی که بهش متعلق داره قرار نیست همیشه پیش شما باشه
_ من اجازه نمیدم
مامان خونسرد گفت :
_ دخترم نیازی به اجازه ی تو نداره
_ من شوهرش هستم بدون اجازه من نمیتونه جایی بره شما بیخودی خودتون رو دلخوش کردید
دود داشت از سرش خارج میشد مشخص بود حسابی اعصابش خورد شده
_ اما من دخترم رو میبرم ببینم کی میخواد جلوی من و بگیره
_ تو …
_ کیارش
به سمت خاله عسل برگشت که ادامه داد :
_ ستایش خانوم بزرگترت هست داری بی احترامی میکنی .
_ شما باعث شدید همچین اتفاق هایی بیفته
چشمهاش گرد شد بهت زده گفت :
_ چی داری میگی ؟
_ اگه بهشون نگفته بودید الان من باهاشون بحث نمیکردم من …
حرفش رو قطع کردم :
_ آدمای زیادی هستند که میتونی با استفاده ازشون حامله بشن پس نیاز نیست اعصاب خودمون رو خورد کنیم !
بریده بریده گفت :
_ تو جایی نمیری تا وقتی من زنده هستم هنوز من رو نشناختی
_ تو هم من و نشناختی بچه جون
کیارش به عقب برگشت بابا پشت سرش ایستاده بود ، بابا به خون کیارش تشنه بود
_ میبینیم
_ آرامش رو میبریم ببینیم چ غلطی میخوای بکنی !

کیارش پوزخند ترسناکی زد :
_ آرامش زن منه شما نمیتونید اون رو با خودتون جایی ببرید
بابا مثل خودش پوزخندی تحویلش داد :
_ اما تو شناسنامه من اسمی از شوهر نیست مجرد هست ببینم میخوای چیکار کنی تا شنبه آینده فرصت داری تلاشت رو بکنی بعدش باید تماشا کنی دخترم با ما میاد
کیارش چند ثانیه بهش داشت نگاه میکرد بعدش گذاشت رفت …
خاله عسل بلند شد به سمت بابا اومد و گفت ؛
_ کیارش آرامش رو دوستش داره واسه همین اینطوری برخورد میکنه شما اون و ببخشید
_ نمیشه
_ چرا ؟
_ اون به دختر من رحم نکرد منم نشونش میدم عاقبت اذیت کردن دختر من چیه .
_ اما …
_ خواهش میکنم تمومش کنید چون من واقعا خسته شدم از این همه دعوا
بعدش به سمت اتاقم راه افتادم داخل شدم در رو بستم که نگاهم به کیارش افتاد روی تخت نشسته بود
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
به سمتم برگشت پوزخندی زد :
_ اومدم باهات صحبت کنم
_ ما صحبتی با هم نداریم برو بیرون کیارش همین الان تا داد و بیداد …
حرف من و قطع کرد :
_ داد بزن
متعجب بهش نگاه میکردم چرا دیوونه شده بود ، بلند شد به سمتم اومد با صدایی خش دار شده گفت :
_ فکر کردی واسم مهم هست
_ چی میخوای ؟
_ اجازه نمیدم بری تو مال منی !
با عصبانیت خندیدم رسما عقلش رو از دست داده بود که داشت اینطوری میگفت
_ به من نگاه کن ببینم
نگاهش رو بهم دوخت و گفت :
_ چیه ؟
_ تو دیوونه شدی میفهمی ؟ فکر کردی من جزو اموال شخصیت هستم ؟
نگاه خاصی بهم انداخت و پچ زد :
_ آره
نمیتونستم طاقت بیارم نباید اینطوری باهام صحبت میکرد …

_ کیارش برو بیرون داری صبرم رو تمومش میکنی ، چند تا چند تا زن میخوای ؟
با لحن خاصی گفت :
_ تو رو میخوامت اجازه نمیدم باهاشون بری من و نشناختی آرامش چیزی رو که بخوام هیچکس نمیتونه از دستم بگیره همیشه این رو به یاد داشته باش
با شنیدن این حرفش لرز بدی به تنم افتاد چرا داشت اینطوری صحبت میکرد ، چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ بله
_ مال منی تا ابد !
بعدش در مقابل چشمهای بهت زده ی من خم شد لبم رو بوسید و با صدایی که بشدت خش دار شده بود گفت :
_ انقدر سرکش نباش
بعدش از اتاق خارج شد منم هاج و واج سر جام ایستاده بودم دستی به لبم کشیدم چقدر بوسیدنش رو دوست داشتم و بهم احساس خوبی داده بود
_ آرامش
با شنیدن صدای نورا از افکارم خارج شدم ، دستپاچه به سمتش برگشتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ صورتت رنگ پریده است
_ نه خوبم
کمی خیره بهم شد یهو با شیطنت پرسید :
_ با کیارش داشتید دل و قلوه میدادید ؟
چشمهام از شنیدن این حرفش گرد شد سریع جوابش رو دادم :
_ نه این و از کجا در آوردی مگه اصلا همچین چیزی ممکن هست
قهقه ای زد :
_ چقدر قشنگ خجالت میکشی دیوونه !
نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی باعث شده بود تو این مدت من خجالت زده بشم و همینم باعث میشد
_ نورا خواهش میکنم
_ باشه
بعدش به سمتم اومد و گفت :
_ حالا واقعا قصد داری بری ؟
_ آره
غمگین شد عجیب بود نورا از رفتن من غمگین شده بود ، درست بود رابطمون بهتر شده بود اما توقع نداشتم من رو دوست داشته باشه و بخاطر رفتنم ناراحت بشه
_ کیارش دوستت داره
_ اون خودخواه هست اگه دوستم داشت انقدر من و اذیت نمیکرد حالا همراه خانواده ام برمیگردم جایی که بودم اونم پیش عشقش باشه
_ مهشید رو طلاقش میده .

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا